I will return to God

123

سال به پایان می رسد

  و به آتش می کشی مرا

  با چهارشنبه سوری سوری ات

  و رها میکنی...

  چون بادبادکی سرخ که آسمان را طی می کند

  سال به پایان می رسد

  آن هنگام که سیب سرخ را از سبد میوه

  نشانم می دهی

  آن هنگام که شمع می سوزد

  در تاریکی شب هایمان

  سال به پایان می رسد

  در همهمه ی انگشت هایی

  که تورا نشان می دهند

  آن هنگام که مرا

  چون عروسکی در آغوش می گیری

  و چنان غرق می شوی انگار...

  انگار سرما را می رانی...

  سال به پایان می رسد

  در التهاب لبهایت

  در برق چشمانت

  و همه ی لحظه هایی که با گیسوانت رقم زدی

  مرا انکاری نیست

  از سیب سرخ!!

  دستانت هنوز هم سال ها را رقم می زنند...


122

ما مردگان این هستی

  با چهره های پریشانمان

  ما چنان در خون یکدیگر می جهیم

  و از جسدهامان نیز نمی گذریم

  ما ارواح دنیای دیگر

  زیر خاک های این هستی متورم

  تنها مانده ایم...

  و به لاشه ی یکدیگر چنان زل زده ایم

  انگار جرعه ای از خون هم را

  برای انکار وجودمان طلب میکنیم

  آن زمان که فراموش کرده ایم

  حتی عشق هامان را

  و ما مردگانیم...

  و به طابوت هامان چنگ انداخته ایم

  گویی ابدیت را بیاد می آوریم

  جرعه ای دیگر...

  از خون انسانیت

  آنچنان چنگ انداخته ایم به طابوت ها

  آنچنان به جسدهامان زل زده یم

  آنچنان پناه برده ایم به این خاک ها

  که گویی فراموش کرده ایم درونمان را

  آنگونه که خدایمان... خدایانمان...

  مرده اند!!

  و ما مردگان این هستی

  با چهره ی پریشانمان

  در فراموشی مطلق می لولیم

  و تنها به جرعه ای از خون یکدیگر امید اریم

  برای ابدیت

  برای آنچه بر خود ساخته ایم

  لاشه ای و شاید کمتر...

  و شاید هیچ...

  ما مردگانیم!!

Taste of blood

121

 درختان هم قد کشیدند

   روی دستهامان

   و سبز شدیم

   لبهامان که به هم می رسیدند

   دریا طوفانی

   آن روز سنگی را کنار زدیم

   کنار چشمه اندکی نشستیم

   باد تورا با خود برد

   آب مرا...

120

وقتشه وقتشه رفتن وقتشه ، وقتشه از تو گذشتن وقتشه

مهلت تولد دوباره نیست ، مردن دوباره ی من وقتشه

119


گـــاهــــــــی
اینـقـــــــدر بـــد می شکـــنم
که جز بیرون انداختنم راه دیگری نیست…

118

عمریستــ خـ‗__‗ــودم را به خریتـــــــ زده ام ….
دلــم برای آن روی سگــ‗__‗ـــم تنگــــــــ شده..

117

گاهی بـ‌یشـ‌تر از هـ‌میشـ‌ه احـ‌سـ‌اس خـ‌فـ‌گی می کـ‌نـ‌م

و حالا...هـ‌میـ‌ن ساعـ‌ت...

کـ‌ه نـ‌می دانـ‌م فـ‌کـ‌رت حـ‌والی خـ‌ستـ‌گی هام پـ‌رسـ‌ه می زنـ‌د ، یا نـ‌ه...

می خـ‌واهـ‌م کـ‌ه بـ‌اشی و بـ‌گویی "آرام باش"

اسـ‌مـ‌ت را بـ‌شنـ‌وم کـ‌ه بـ‌ه اشـ‌ک هایـ‌م یادآور می شـ‌وی کـ‌ه "ایـ‌نـ‌جاسـ‌ت..."

تا آرام بـ‌گیـ‌رم...

ولی نـ‌یسـ‌تی و آرام نـ‌یسـ‌تـ‌م...

116

دنیای مجازی رو دوست دارم , آدما توش قشنگ ترند .... مهربون ترند .
وقتی باهات حرف می زنن خودشون رو نمی گیرن ... نگاشون سرد نیست .
ساده و صمیمی و خودمونی اند .

115

ارزش فکر کردن را هم نداشت ، باید مچاله اش می کرد و در سطل زباله می انداخت !
یا یک شب او را دم در می گذاشت ،
روی کاغذ نوشته اش .... کمی فکر کرد و خندید!
کاغذ را مچاله کرد و درسطل زباله انداخت ...
شب دوباره پشت میزش برگشت ،
فکر کرد ...
به دوستت دارمی که روی کاغذ نوشته بود
و گریه کرد!