شب یلدا مبارک

یلداست ، بگذاریم هر چه تاریکی هست 

هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد

امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست . . .


عاشقی

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.

 تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی

  که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم


  و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

«دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی...»

 و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی

از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت،

 

 تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام، برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید،

 

 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

 نمی دانم چرا؟

 شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

شب یلدایتان شاد و گرم


یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بودبا اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت آتش که می دانی، همان عشق است

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:یلدا آبستن است ابستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد.

یلدا آفرینش را تکرار می کند

 سایه:تمام شبهایی که تو اینجا در اتاق تنهایی من نیستی شب یلدایست

به بلندای تمام تاریکی ها؛تمام انتظارم را می شمارم به اندازه دانه های

اناریست که مثله دلم به رنگ  عشق است...




شهوت

ابراهیم زمان هم که بیاید

بت های ِ شهوت ِ تو را , توان ِ شکستن ندارد

آنجا که افتخار ِ خانوادگی می دانند , شهوت را

برقص رقاصه ی خوش رقص ِ جاده ی نا پاکی و تاریکی

آغوش به آغوش برو

تا بر افتخارات ِ خود ،افتخاری دیگر بیافزایی.....

دلم تنگه


زندگي من تكرار لحظاتي است
                                كه صدايم مي كني
و من اين زندگي را دوست دارم


پ ن: دلم خیلی تنگ شده

قمار

خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش نماند هيچش الا هوس قمارديگر

  -مرا از باختن هراسی نیست من همیشه بازنده ام روزی که بدنیا آمدم

 باخته بودن مرا آری خدا مرا با مادرم قمار کرده بودو من را باخت.

 وتو مرا به پارگی نازک هوسی ،به لبخند مستانه ایی ،به سکه سیاه بازار

دلدادگی های امروزی باختی .ماند ه ام چه کنم دل باکره ام به جرم کدام

فلسفه عشق به ریختن خونش به سینه دیوار بی رحمانه دستانت مجازات شد

که شرحه شرحه شود با شلیک نامردیهایت وقتی که دل به عشوه ابلیس

 بسته ایی.


پ ن :دلم میخواد در این سیاه شب اخرین جرعه بودنم را سر بکشم وقتی تو نباشی....

با توام ای لنگر تسکین

اي تكان هاي دل

      ای آرامش ساحل

     با توام ای نور  ای منشور

               ای تمام  طیف های آفتابی

              ای بنفشابی

   با توام ای غم  غم مبهم

             ای کبود ارغوانی

 با توام ای شور،ای دلشوره ی شیرین

  اي نميدانم...

       هر چه هستی باش

       اما کاش................نه!

        جز اینم آرزویی نیست :

                 هر چه هستی باش

                                   اما باش...

پ ن:خیلی خوبه که تو هستی تا همیشه با من باش...


طعم تلخ


حوا را به خاطر دارید؟

همان که بعد از او سیب را ممنوع کردند

همان که خاطره ی سیبش هنوز زنده است

همان که با شیطان هم خوابگی کرد

من و شما نیز از نسل حوای ...

یاد دوستی می افتم که میگفت

من سیب را


در تجرد خویش


گاز می زنم

بی واسطه ی  افسانه ی آفرینش....

اما من چطور گاز بزنم که طعم تلخش رو از یاد ببرم؟

پ ن : هرکسی دوست ندارد نخواند

قدیس کوچک من...

قدیس کوچک من!چشمهایت را نبند حتی پلک هم نزن

میخواهم شهوت چشمانم ، سنگ محک ایمان دروغینت را بشکند

و تنها لبهایم ، بی هیچ رقص اندامی ، تمامی تنت را آغشته به گناهی لذت بار کند

و بعد من میروم حتی بدون ذره ای دلبستگی

 و تو می مانی با حسرتی همیشگی

 و خاطره‌ی جسم شلاق خورده ای که دیگر در آغوش تو نخواهد گنجید

حالا برو  دربه در بدنبالم بگرد قدیس من.....

من از نسل حوایم هرچه می کنم آدم نمی شوم

خوب من ...


ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان

در دستهای عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد.