شاید تو تنها اغوش امن هستی
ک پایان همه دردها
پایان همه حس ها
پایان جنون ها
هستی
شایدم یک تلقینی که
حالمو بهتر میکنی
از من بپرس
از خودت بپرس
حال منو بهتر میکنی؟
سعی کن درمان من باشی
درد من اینجاس
جایی در عمق چشمای من و تو
حسش میکنی؟
شاید تو تنها اغوش امن هستی
ک پایان همه دردها
پایان همه حس ها
پایان جنون ها
هستی
شایدم یک تلقینی که
حالمو بهتر میکنی
از من بپرس
از خودت بپرس
حال منو بهتر میکنی؟
سعی کن درمان من باشی
درد من اینجاس
جایی در عمق چشمای من و تو
حسش میکنی؟
شاید حقمه
شایدم نیست
شابد باید بهتر میبود
شاید بدتر میشد
شاید من احمقم
شایدم اونا
حداقل اینجا با خودم و تنهاییم میتونم روراست باشم
فقط خودم اینجام
فقط من
ترس
تنهایی
انزوا
تاریکی
مرگ
آرامش
آرامش
آرامش
کسی نخواهند خواند مرا
غمگینم
پر از صدای خاموش
ولی
شاید زیبایی فریاد ها در تاریکی تنهایی
خواهد رخشید
روزی صدای من پر خشم من در قلب کسی را
طوفان خواهد راه انداخت
لرزش پر طنین
مرا خواهید شنید
ولی دیر خواهد شد
برای من و من ...
حتی نمیتونم احساساتمو توصیف کنم حرفی راجبش بزنم همه بند بند وجودم چیزیو حس میکنه که درکش میکنه اما براش ناشناخته و خالیه عجیبه مگه نه؟ این ادم حتی از فکر کردن راجب این مشکلات هم متنفره اما انگار چیزی قوی تر از خودش با خودش هم قدمه
میخام رها شوم
از چیزی به اسم زندگی
ولی
زندگی چرا تنهایم نمیگذارد
رهایم کن
ازادی من
در کدام
لحظه است؟
ولی من دلم برای خودم تنگ شده
برای تک تک لحظات خوبم
ارامشم
برگردم به چیزی که حتی یادم نمیاد
چه حسی داشت...
تنهایی عذاب اور نیست... اون چیزی که عذاب اوره ادعاهای افراد
برای تنها نزاشتن توعه...وقتی ادعاهای توخالی خودشونو بت ثابت
میکنن...اون وقت این توایی پوچ و شکسته میشی...
تضاد در حس ها
خلا وجود ادمو
بیشتر از غمی
فریاد میزنه