در این ا زپیش, ما رفتن ها؛ یک سکوت و حس دردمندی نهفته..که وقتی می بینم یک کسی ؛ رفته.... دلم

فشرده میشود.یک فشردگی عجیب و تلخ و غمگینی که فکر کردن را له میکند و از بس حس میکنی تنهایی؛ نمی

توانی بقول خودم..جوم بخوری.

این رفتن ها..درد دارد جانم.

خیلی درد دارد.

پدر آدم را در می آورد به وقتی که دارد می رود و تو هی داری تو تنهایی دلت؛ داد می زنی ... نرو؛ من چی؟

ولی وقتی رسیدی دیدی نیست...حس میکنی در سیاهچاله زمان... سرگردانی و روحت را به سیخ کشیدن و تو

داری به بی کسی و دل بیچاره و تنهای, خودت..چنگ میزنی از بس ..آن کس که چنگ هایت را

میگرفت و از عشق و مهربانی .. سیرابت میکرد و قربان قد وبالا و چشم و ابرو هایت می رفت ؛ دیگر نیست .

انگار سالهاست رفته و از گردنه پر برف زندگی دور شده و زنگوله شتر زندگی اش..قرنهاست...زنگ نمی زند .

و باور نمیکنی..نیست.

فکر میکنی خواب است..

یک شوخی, است

و سر که برگردانی... روی مبل... یا روی فرش دراز کشیده و چای میخورد..با یک ریز دانه قند پهلوش.

اما... این رفتن را بازگشتی نیست جانم...

سفریست که باز هم ..کاسه آبی .. میخواهد.

صبور باش آفرودیت

ساعت یک و چهل و سه دقیقه بامداد جومه بیست و چهارم بهمن ماه هزارو چهارصدو چهار

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ساعت 1:52 توسط |

گاهی آن قدر پو ل داری که داشتنش ..به چشمت نمیاد.

گاهی آن قدر نیست ؛ که یخت می زنه ..

این دوست داشتنی, شیطان؛ رفیق, خیلی از سالهای شیک و شگفت انگیز ..

یک وقت هایی مرا از نبودنش ؛ شرمنده می کند ...

آن قدر که نه زبانم درست و حسابی می چرخد و نه دلم آرام میگیرد از اینکه به عزیز دوست داشتنی ام

بگویم .. ندارم.

برای همهء ناتوانی هایم ... معذرت می خواهم به وقت, بازی, گرگم به هوای, پول

پول جان ... خیلی بی انصافی

ساعت یک و شونزده دقیقه بامداد جومه بیست و چهارم بهمن ماه هزارو چهارصدو چهار

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ساعت 1:25 توسط |

بهترین بی خیالی ؛ فراموشی است.

وقتی یادتان نباشد ..آرامشی به عمق نسیان شما را بغل می گیرد . آن چنان در آغوشش فشارتان می

دهد که خواب تان می آید.

باید خیلی چیزها را .. داد دست قرمز.

پا شد؛ دو سه ساندویچ گرفت ؛ رفت سعد آباد.

روی نیمکتی نشست و پتوی سربازی قدیمی را دو لا کرد ..

برای نشستن .. روی پا انداختن ...

و نشست به هوای اذان, از آن دورها..با اشتهای وحشی خورد.

دیروز رفتم سعد آباد... پتو انداختم نیمکتی و ... .

بعد زل زدم به گنجشک های تپلی که سینه داده بودند جلو ...

برای هم روی شاخه ها...

باله می رفتند...

کمر ناز میکردند...

لب میزدند ... .

کله را سبک باید کرد.

... ببینی هم ..

یادت نیاید.

چارشنبه دوازدهم آذر ماه هزار و چهارصد و چهار

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ساعت 11:32 توسط |

آن عقل پر هنر را بادی ست در سر او

آن باد او نماند چون باده ای در آرم

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 9:51 توسط |

گاهی وقت ها یک آهنگ ساده ولی بسیار گیرا و عمیق تو را می برد به بقچه ای که محکم گره زده شده و تو ؛

درون آن گیر افتادی ..و هیچ راه فراری نداری... و آهنگ ..بدجوری تو را می کوبد به در و دیوار

خاطرات. و میدونی ..چیش جالبه؟ اونجاش که هیچ میلی به نشنیدنش نداری.

دو سه پانزده بغل بزرگ... نوار کاست دارم با دو سه نیمچه بغل آهنگ که سالها که تنهاتر می شوم ...

شانسی انتخاب میکنم و گوش می دهم. و ..متوجه می شوم سالهای زیبایی داشتم.سالهایی که خیلی ها

دیگر در آن نیستند و من باید از همه آنها بنویسم و اگر شد عکس هایشان را هم بزارم تا برای بعدها یادگار

بماند؛ برای کسی که بیشتر از خیلی ها دوستم دارد احیانا!

آه...ای زیباترین رفته ها ... هنوز گرمای وجودتان ..در این زندگی .. نرم و نرم ... حس می شود

و من همیشه دنبال غبار رفته ها .. و جای پاهایتان هستم...

و نمی شود که من باشم .. شما نباشید.

یک شنبه؛ هجدهم آبان ماه, هزار و چهارصد و چهار

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 9:32 توسط |

گاهی ....

گذشته ها را ...

شانه بکش.........

جومه؛پنجم مهر ماه هزار و چهار صد و چهار

+ نوشته شده در جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ساعت 18:55 توسط |

در را آرام باز می کنم..می روم تو .

آقا فرهاد سلمانی که دارد موهای مشتری را می زند؛ بر می گردد با قیافه ای خوشحال .. جواب

سلام مرا می دهد . سلمانی پر است از ادکلون و خود تراش های خارجی و شامپو و دو آئینه بزرگ؛

که هر روز دهها آدم توی, آنها .. خودشا ن را دید می زنند و سفارش مدل مو ؛ریش های سایه

دار و سبیل های چخماقی می دهند.

گاهی هم آدمی پیدا می شود سرش را حسن کچلی بزند. این مدل را من سالهاست دوست

دارم سفارش بدهم ولی نه کار و زندگی مجال می دهد و نه جسارتش را دارم.

قدیم ها این دنگ و فنگ ها نبود. می رفتیم سلمانی آقا رحیم و تا نوبتمان برسد؛ مگس پرانی می

کردیم .خیلی وقت ها هم؛ نه مشتری ای بود ؛ نه مگسی. خودمان را تلپی می انداختیم صندلی

چرمی قرمز سلمانی .. و پارچه سفیدی دور گردنمان گره می خورد و در ده دقیقه؛ شایدم کمتر...

سر, نونواری تحویل می گرفتیم ... پنج ریال می انداختیم پیشخوان آقا رحیم .. و یقه

پیراهنمان را تکانی می دادیم موهای قیچی شده مان می افتادند؛ گوشهء یقه مان را فوت می

کردیم... کف دستمان را ها می کشیدیم ... آراام ؛ می کشیدیم موهای پیشانیمان؛ و حالتی می

دادیم و می رفتیم دنبال رفقا و درس و مشق و شوخ بازی های پالوده خوری مان تو قنادی

رکس آقا رحمان اهرنجانی.سلمانی اصلا حال نداشت شانه به موهایمان بکشد. مثل امروز اینهمه

نبود.دستمال گردن مخصوص نداشتیم.. کیف سلمانی نداشتیم . یک قیچی بود و دهها سر, جور

واجور . یک شانه بود و آن همه مشتری . نه کسی مریض میشد و نه کچلی می افتاد سر, مردم.

الان سالهاست پالوده نخورده ام .

حتی بستنی با پالوده هم نخورده ام.

حتی نمی دانم کجا باید بروم بخورم..

حتی کسی نیست پالوده ای مهمانم کند.

یادش بخیر..

چه روزگاری بود.

پنجشنبه نهم امرداد ماه هزار و چهارصد و چهار

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 17:38 توسط |

بار الها ...

از کوی تو بیرون نشود پای خیالم

نکند فرق به حالم...

چه برانی

چه بخوانی

چه به اوجم برسانی

چه به خاکم بکشانی

نه من آنم که برنجم

نه تو آنی که برانی

نه من آنم

که زفیض نگهت ...

چشم بپوشم .

نه تو آنی

که گدا را ...

ننوازی به نگاهی .

در اگر باز نگردد ... نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم ... چو گدا ؛ برسر راهی

کس به غیر از تو نخواهم

چه بخواهی ؛ چه نخواهی

بازکن در

که جز این خانه مرا ...

نیست پناهی.

شیخ خواجه عبدالله انصاری

چهارشنبه هشتم امرداد ماه هزار و چهارصد و چهار

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴ساعت 12:23 توسط |

یکی دو ماه پیش ؛ به عروسی یکی از دوستانم دعوت شده بودم. یک عروسی خوشگل و مرتب و جمع و جور ؛ با

میز بزرگی پر از غذاهای خوشمزه و رنگارنگ که به طرز زیبایی هم ؛چیده شده بود. وقتی وارد شدم داماد رفته بود

عروس را بیاورد..برای همین مجبور شدم داخل حیاط کوچکی بشوم که پر بود از درخت و گل و دو سه قفس بلبل

و قناری که برای خودشان می خواندند و می رقصیدند.سرگرم رقص و آواز بلبل قناری های دوست قدیمی ام

بودم که ناگهان صدای سوت و های و هوی خانم ها بلند شد که عروس و داماد آمدند. عروسی چاااق و چله .. با

گونه هایی پف کرده و قرمز ؛ و قدی اندازه یک و شصت و پنج با کفشی پاشنه ریز بلند؛که روی آن به چابکی مثل

بلبل حیاط ؛ دور, خودش دور می زد وارد هال, تقریبا بزرگ, خانهء عموی, داماد شد. هی دقت کردم خبری از

داماد بگیرم دیدم خبری نیست. ولی تا خواستم از پسر عموی داماد بپرسم که احتشام کو؟ دیدم احتشام مشغول

جمع کردن شاباش هایی است که ریخته اند .این عادت احتشام همیشه با او بود که عاشق, دیوانهء پول باشد و برای

همین تقریبا هیچوقت به پول نرسیده است.احتشام ؛بعد از بالا بردن ابروهایش به نشانه تعجب از دیدن من ..

مثل روستایی های دو صد سال پیش .. صورتم را بوسید و شاباش خواست و من یک صد تومانی قدیم که

شاباش آورده بودم ؛ دادم به احتشام و او قاه قاه خندید و رفت پیش عروس خانم . وسط شام احتشام را کنار

کشیدم و گفتم تو با این قدو قواره لاغرت چرا زنی به این چاقی گرفتی؟ خندید و گفت تو وقتی می روی قصابی..

گوشت می گیری یا استخوان؟و هر دو هاها خندیدیم. به احتشام گفتم این حرف را کی به تو یاد داده؟ گفت

عروس خانم. و من بیشتر خندیدم. موقع خداحافظی به عروس خانم گفتم باید از ناصرالدین شاه ممنون باشید که

طلسم تان را شکست.فکر می کنم عروس متوجه طعنه ام شد .. چون بد جوری نگاه کرد و از چشمانش شرر بارید

.. ولی زبان در کام کشید .. چیزی نگفت و مشغول نفر بعدی شد. چند روز که گذشت احتشام آمد و گفت..

آن شب چه گفتی که امروز دور اسمت قلم قرمز کشیده زنم. من هم رک و پوست کنده گفتم آن حرف

گوشت و قصابی حرف ناصر الدین شاه بود .با این حرف خام شدی رفتی زن گرفتی سه برابر پهنای خودت

و باز هم سه برابر وزن خودت و تا آخر عمرت باید نفست در نیاید. به احتشام گفتم که زمان قاجار مردها بیشتر با

زن های چاق ازدواج می کردند و زن های به اصطلاح باربی امروزی برای هیچ مردی جالب نبود و زن های

ناصری هم همه چاق بودند و چاقی نشانه ثروتمندی و سالم بودن بود و لاغری علامت فقر و بیماری و بی حالی و بی

انرژی بودن بود؛ و وقتی یک اروپایی از ناصرالدین شاه می پرسد چرا ایرانی ها زن های چاق می گیرند شاه

گفته بود شما وقتی می روید به قصابی به قصاب میگوئید گوشت بدهد یا استخوان بدهد ؟

گرچه امروز مردهای ایرانی با زن های لاغر هم ازدواج می کنند ولی این منطق شاهانه؛ هنوز هم طالب دارد... و

بدجوری هم طالب دارد.

آب بخوریم به یاد روح ناصرالدین شاه و انیس الدوله و بسلامتی احتشام خان و ماهی خانم .

چهارشنبه یکم امرداد ماه هزارو چهارصدو چهار

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴ساعت 19:6 توسط |

از کی و چی بنویسم.

یعنی آن قدر نقش و نگار جلوی چشم و توی ذهن و چه و چه و چه هست...؛که پس و پیش کردن

شان ؛ خیلی فکر می خواهد.

از آدمهای هیکل عوض کرده و مدرن شده تا فمینیست های سنت گرا! و مردهای, یک سروگردن

نامرد؛ و زن هایی که وقتی به هم می رسند می گویند مرد باش تا نامردهای مرد؛ و حاج خانم های چادر به سر,

قدیمی؛ که کنار دیگ بزرگ برنج پشت داده اند به دیوار گچی ذغال گرفته ای؛ و عنکبوت کوچولویی که

..آن گوشه سقف؛ برای خودش کاموا می بافد .. تو این گرمای تیرماهی.

خیلی ها دیگر رفتند.

بعضی ها هنوز گرد و خاک نازهایشان... نخوابیده ؛ ولی رد پاهایشان..؛سالهاست زیر شن های صحرا گم

شده است و شترها .. با نگاهی مانده از پشت عینک چربی شان...لم لم کنان... با لب و لوچه هایی

افتاده ... از روی آنها رد می شوند.

روزگار غریبی است نازنین.

غربتی دارد این غریبی

جومه ششم تیر ماه هزار و چهارصد و چهار

+ نوشته شده در جمعه ششم تیر ۱۴۰۴ساعت 12:41 توسط |

مطالب قدیمی‌تر