میلاد ((پدر منجی عالم)) امام حسن عسکرى (ع) بر شما مبارک باد.

   امام حسن عسکری(ع) می فرمایند:
   جدال مکن که ارزشت مى رود و شوخى مکن که بر تو دلیر شوند.  
 پسر فاطمه، نور هدی
سبزترین باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها می شود
پاکتر از آینه ها می شود
ای گل گلزار خدا، یا حسن عسکرى (ع)
آینه ی قبله نما یا حسن عسکرى (ع)

غیبت (بد ترین گناه)

رسولُ اللّه صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :

مَرَرتُ ليلةَ اُسرِيَ بيعلى قَومٍ يَخمِشُونَ وُجوهَهُم بأظفارِهمِ ، فقلتُ : يا جَبرَئيلُ ، مَن هؤلاءِ ؟ فقالَ : هؤلاءِ الذينَ يَغتابُونَ الناسَ ويَقَعُونَ في أعراضِهِم .

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :

در شب معراج ،مردمى را ديدم كه چهره‏ هاى خودرا با ناخنهايشان می‏خراشند . پرسيدم : اى جبرئيل ، اينها كيستند ؟ گفت : اينها كسانى هستند كه از مردم غيبت میكنند و آبرويشان را میبرند .

تنبيه الخواطر : 1 / 115 منتخب ميزان الحكمة : 436

دهه فجر انقلاب اسلامی از نگاه ((مقام معظم رهبري))

امام خمینی(ره)

۲۲بهمن بهمن در طول زندگی و برای نسلهای آینده باید سرمشق همه قرارگیرد .            

                         

                            دهه فجر انقلاب اسلامی از نگاه ((مقام معظم رهبري))

دهه فجر انقلاب اسلامی -دهه فجر ،‌ سرآغاز طلوع اسلام،‌ خاستگاه ارزشهاي اسلامي، مقطع رهايي ملت ايران و بخشي از تاريخ ماست كه گذشته را از آينده جدا ساخته است. در دهه فجر اسلام تولدي دوباره يافت و اين دهه در تاريخ ايران نقطه اي تعيين كننده و بي مانند بشمارميرود. تا قبل از انقلاب اسلامي،‌ در ايران نظام اسلامي وجودنداشت و رابطه پادشاهان با مردم رابطه ي «غالب و مغلوب» و« سلطان و رعيت » بود وپادشاهان احساس مي‌كردند كه فاتحيني هستند كه بر مردم غلبه يافته اند و حضرت امام رضوان الله تعالي عليه اين سلسله معيوب را قطع كردند و نقطه ي عطفي در تاريخ ايران بوجودآوردند و شمشير اسلام مردم را عليه دشمنان اسلام،‌ مردم و استعمارگران به كار گرفتند. دهه فجر انقلاب از رشحات اسلام است و آئينه اي است كه خورشيد اسلام در او درخشيد و اين دهه فجر بايد با عظمت هرچه تمامتر برگزارشود. اين مراسم را با هيجانهاي عاطفي صحيح بايد با طراوت و تازه كرد. در مذهب ما،‌ احساسات،‌ گريه و شادي، حب و بغض و عشق و نفرت جايگاه والايي دارد. از اين رو جشنهاي دهه فجر مي بايستي همچون مراسم و اعياد مذهبي گرامي داشته شود و مردمي باشد. بايد كليه مساجد فعال شوند و مردم با حضور در مساجد خاطره ي فراموش نشدني حضرت امام و پيروزي انقلاب اسلامي را جشن بگيرند.

((مقام معظم رهبری))

دهه فجر عیدی است که یک تاریخ سر تا پا ظلم و طغیان را قطع کرد .

جمهوری ما نشانگر اسلام است                  افکار پلید فتنه ‏جویان خام است

  جمهوری اسلامی ما جاوید است                 دشمن زحیات خویشتن نومید است

جمعه ها...

جمعه ها دلتنگی خاص خودش را برای ماها دارد. هرچه قدر هم که فضاسازی شاد درست کنیم و هی الکی خنده برلب و گونه مان نقش ببندانیم باز هم دلتنگیم. نمی شود گفت یک عادت است. از تعطیلیش هم نیست. چون روزهای تعطیل دیگر این حس را نداریم. دلتنگیش شبیه این است که چیزی را گم کرده باشی. کسی را! و حقیقت هم همین است.

***
من چیزی را یا کسی را گم کرده ام. آن هم نه در بیرون که در درونم! یک حس تهی بودن در روزهای جمعه باعث این دلتنگی من است.

***
اشتباه است اگر خیال کنیم گم شده روزهای جمعه مان را می توانیم قبل از آنکه در درون خود بیابیم در بیرون ببینیم.

***
با همه دلتنگیش آرزو می کردم که کاش همه ایام خدا جمعه بود. نه به خاطر تعطیلیش! فکر میکنم روزهای جمعه وقت کش می آید. لااقل برای من که همینطور است. باقی روزها اصلا انگار که روز را مچاله کرده باشند. بعد از ساعت کار و رسیدن به خانه خیلی زود شب می شود. اما جمعه ها آنقدر وقت داری که بتوانی تمام وقت بخوانی و بنویسی. وقت آدم دست خودش است اگر دلش امان بدهد!

***
باز هم غروب جمعه و باز هم انتظار یافتن او در درونم.

***
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینـه دارد
بی تو حتی مهربـــــــــانی حالتی از کینه دارد

بی تو میگویند تعطیل است کار عشــــق بازی
عشق، اما کی خبر از شنبه و آدینـــــــــه دارد

خواستم از رنجــــــش دوری بگویم، یادم آمد
عشق با آزار، خویشاوندی دیرینــــــــــه دارد

روی آنم نیست تـــــــــا در آرزو، دستی برآرم
ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

جغد بر ویرانه میخواند به انکارتـــــــــــــو اما
خاک این ویرانه ها بـــــویی از آن ویرانه دارد

در هــــــــــوای عشق تو پر میزند با بی قراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینـــــــه دارد

ناگهان قفـــــــــــــــل بزرگ تیرگی را می گشاید
آن که در دستش کلید شهر پر آیینــــــــــــه دارد


آقا جان تو رو خدا بیا،ما منتظریم


ای انتظار جاری ده قرن تا هنوز

بی تو غروب می شود این روزها هنوز

 

اما هنوز چشم جهانی به راه توست

این جمعه آه می رسی از راه یا هنوز...؟

 

با اشتیاق رویت تو رو به آسمان

هر چشم خیره است ولی ابرها هنوز...

 

باران پاک رحمتی و خاک می کشد

هر لحظه انتظار نزول تو را هنوز

 

تو وعده ی خدایی و جاری است یاد تو

در خواهش مکرر هر ربنا هنوز

 

در انتظار جمعه ی تو ندبه می کند

ناحیه ی مقدسه ی کربلا هنوز

*******************************

6bd0502f10734cd89c3bbb1ef4dd553b

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا

ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا

از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد

یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا


وصیت تکان دهنده ی شهیدی به مادرش


دوستان نظر یادتون نره.

مادری که یک چشم داشت...

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر
سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی!!
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو...
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
قلب مادر به اندازه‌ای گسترده است که همیشه می‌توانید بخشش و گذشت را در آن بیابید.

داستانی زیبا و آموزنده...

                                      ماجرای دو دوست :

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

 بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

 یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که

سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید،

روی شنهای بیابان نوشت:

امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

 تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت

کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد

تاجایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت

و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی

این جمله را حک کرد:

 امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تورا آزردم؛ تو

آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را

روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی

شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی

وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک

کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد

متاسفانه توی جامعه امروز بر عکس شده خوبی ها رو زود

فراموش می کنیم و بدی های هم همیشه توی ذهمنون

هست.

و خودمون رو با این مسائل خسته تر و روحمون رو آزرده خاطر

می کنیم..../ 

با آرزوی بهترین ها برای شما خوبان

وفات "سلمان فارسي" صحابي بزرگوار پيامبر اسلام (35 ق)

              

                        حاکمی که تنها دارایی اش یک عبا بود/ توصیه هنگام مرگ

«سلمان» آزاد شده رسول خاتم(ص) است، کسی که افتخار شیعه به ویژه ایرانیان است، او همان کسی است که پیامبر و مولایش او را لایق نگهداری علم می‌دانستند و حاکمی که تنها دارایی‌اش یک عبا بود.
در ششمین سده پس از میلاد مسیح، در حالی که سر تا سر جهان را تیرگی های جهل و ظلم فرا گرفته بود و مشعل هایِ هدایتِ الهی در همه سرزمین ها به خاموش می گرایید، آزاد مردی روشن ضمیر به نام سلمان در سرزمین ایران پا به عرصه هستی نهاد. نام اصلی او «روزبه» بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم او را سلمان نامید.
کُنیه او را ابوعبداللّه ، ابوالحسن و ابواسحاق گفته اند. بنا بر قولی از کناره جِی اصفهان و به قول دیگر از رامهرمزِ خراسان بوده است. سلمان اگر چه در دامن پدر و مادری غیر مسلمان و زرتشتی پرورش یافته بود امّا در سیمای نورانی اش، آثار یکتا پرستی کاملاً آشکار بود و در جواب کسانی که از دودمانش می پرسیدند، می گفت: «من سلمان، فرزند اسلام هستم».

ادامه نوشته

خانوم خوشگله برسونمت؟!

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد .تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد...!انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!

منبع: حجاب ایران -  www.hayauni.ir