هجرت

خواستم آخرین پستم را اینجا بگذارم و بعد بروم ...دیدم حیف می شود ...

بعد از حاشیه ای که بر وبلاگ جناب رضی زاده (کاش میشد خدارا بوسید ) خواندم دیگر آخرین حجت هم بر رفتن از بلاگفای فسیل برایم تمام شد و هم اکنون با عزت تمام پیش از آنکه بلاگفا دست به فیلتر و هک و زیر پا گذاشتن حقوق کاربرانش بزند من از این صفحه مجازی رخت می بندم  تا با ابزاری راحت تر و کار آمد تر که برای کاربرانش ارزش قائل است  در این فضا قلم بزنم ...


به همه دوستانی که قصد ادامه نوشتن در این فضا را دارند پیشنهاد می کنم فقط یک بار  سری به سرویس دهنده ای که وبلاگ جدیدم در آن قرار می گیرد بزنند تا خودشان متوجه تفاوت قلم و کاغذ خوب از معیوب شوند ...

+برای دوستانی که مایل باشند هم دعوت نامه ارسال می شود 


و السلام نامه تمام !

ســوک خانه ی جدید من

ماسوله

یکی از هنرمندانی که در عرصه انیمیشن خیلی قبولش دارم "بهرام عظیمی "است

کسی که اگر تا امروز هر کجای دنیا غیر از ایران بود مطمئنن پیشرفت های چشمگیر تری داشت چون انقدر با استعداد و خوش فکر هست که بتواند در رشته ی خودش سرآمد باشد .

بهرام عظیمی را ما از انیمیشن های تبلیغاتی اش می شناسیم . و بعد تر که اولین انیمیشن سینمایی ایران را ساخت "تهران 1500" که در نوروز 92 در سراسر ایران به نمایش در می آید دیگر باورمان شد که در عرصه انیمیشن می توانیم حرکت هایی انجام بدهیم .

گرچه هنوز هم نمی توانیم از لحاظ تکنیک و ساخت به پای شرکت های انیمیشینی معروف دنیا مثل پیکسار و والت دیزنی برسیم، توقعی هم نیست  امروز بتوانیم با کشورهایی که این رشته زاده ی دست آنها بوده  و سال ها  در این عرصه کار کرده اند بتوانیم هم راستا شویم . اما همین که با امکانات و بودجه های حال حاضر می توانیم قدمی در این راه برداریم جای امیدواری دارد

بهرام عظیمی را نمی خواهم با پیکسار و والت دیزنی و چه و چه مقایسه کنم ... بهرام عظیمی را در سطح کشورش و کارهایی که تا امروز ساخته شده می سنجم و می بینم استعداد و فکری که او تا امروز از خودش بروز داده و پیشرفت هایی که این چند ساله کرده به راستی قابل تقدیر است .

عظیمی بعد از "تهران 1500" به یک کار انیمیشنی دهگانه دست زده که هر کدام با نام یکی از روستاهای معروف و توریستی کشور است و در این راه سعی کرده کاری با رنگ و بوی ایرانی و متناسب با فرهنگ این سرزمین و درجهت شناخت بیشتر فرهنگ مان برای مردم سراسر دنیا انجام دهد .

اولین کار او در این دهگانه انیمیشن "ماسوله "است که تا امروز در چندین جشنواره داخل و خارج از کشور موفق به کسب رتبه و جایزه شده . در جشنواره فیلم رشد اول شده و در جشنواره های برون مرزی توانسته با آثار خوب در این رشته رقابت کند .

این انیمیشن شاید کمی دیر خبرش به ما رسید امروز هم اتفاقی در یکی از برنامه های تلویزیون  وقتی بهرام عظیمی را دعوت کرده بودند من موفق به دیدنش شدم ولی  انقدر همه ی خانواده تحت تاثیر قرار گرفتیم و لذت بردیم از هنرش که حتی پدرم بعد از پایان انیمیشن برای عظیمی کف زد!

در آخر حرف را کوتاه می کنم و فقط به شما تماشای این انیمیشن 10 دقیقه ای با موضوع "عاشقانه" پیشنهاد می کنم

نا گفته نماند که گرچه در تکنیک هنوز جای پیشرفت دارد اما در موسیقی و فیلم نامه به نظر من فوق العاده کار کرده . یکی از نقاط قوتش هم همین بوده که در این کار با تمام احساس و انرژی وقت گذاشته و حتی خواننده ی اثر را که یکی از دوستان کودکی خودش بوده بعد از 35 سال از یکی از روستاهای شمال پیدا کرده و برای نمونه یکی از طراحان اثر خانمی باردار بوده که با تمام احساسش در منزل برای این اثر وقت گذاشته ... این ها گفته های خود اوست که به این انیمیشن ارزشی بیشتر می بخشد.


+لینک دانلود کاملش را متاسفانه در سایت های ایرانی پیدا نکردم . لذا نیاز به فیلتر شکن داره ومی تونید  از یوتیوپ پیدا کنید

.

زمستون*

دلم می خواد یه وقتا اینجا یه چیزایی رو داد بزنم ... ولی نمیشه


دلم برای یه روز برفی شدید ...چایی پشت پنجره و آدم برفی هایی که هر سال تنهایی درستش می کردم تنگ شده ... 

برای یه ترانه ی آشنا و رد پای آدما روی برف و سکوت یه روز برفی ...


زمستون قشنگه اگه گرمای عشق سرماش رو آب کنه ...و سرمای دستت با یه هااای گرم از بین بره ...

____________________________

*زمستون تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون

... ترانه زمستون با صدای افشین مقدم

اعوذ با الله من المرض التسویف *


بعضی تلنگر ها برای آدم مثل زلزله ای ویرانگر می ماند ... فقط کاش آن بنا های ریخته در وجودت ،آن خانه های کاهگلی که بیست و اندی سال با بی خیالی تویش زندگی کرده ای و مدارا کرده ای جوری فرو بریزد که بار دیگر با همتی عظیم تر ،محکم تر و کارآمد تر به سراغ ساختنش بروی ...

دلم یک ریزش اساسی می خواهد و یک تکان ویرانگر و یک دشت صــــــاف که از نو درش بذر بپاشم ... می دانم خیلی دیر شده ولی به آینده ای که هنوز ادامه دارد و به زمانی که هنوز صاحبش نیامده فکر می کنم امیدوار می شوم ...

 

حقیقتن چقدر کار نکرده و نیمه رها کرده داریم!! ... چقدر کار که کلنگش را زدیم و رها کردیم و یا حتی در مسیر ساختش هستیم ولی با سرعتی کمتر از لاک پشت ...آه  که اگر لاک پشت هم بودیم تا امروز به منزل رسیده بودیم از پیوسته رفتن ...ولی امان از این نفس بازدارنده ...

این نوشته امروز ویرانگری بود برایم ... تا باری دیگر به زمانی که دارد دیر می شود و به  ته صف بودنم پی ببرم ... شاید هم اصلن صفی نباشد ...انقدر کار هست برای هر آدمی تا از دیگری پیشی بگیرد که دیگر صفی در این عالم باقی نمی ماند ... فقط مانده ام من کجای این معرکه هستم ؟

______________________________________

* خدایا به تو پناه می برم از مرض تسویف (به تعویق انداختن کارهای خیر و فردا فردا کردن )

هیچ نوشت: روزها سخت می گذرد ولی به خودم نهیب می زنم که در مرگ فقط آسودگی است و همه در این امر تقریبن شبیه به همیم ...صد شکر که هنوز زنده و سالمم و فرصتی دارم برای بهتر شدن ...از مرگی که بی صدا به سراغ آدم می آید که گریزی نیست ...ولی از حسرت  فرصت های از دست رفته می شود کم کرد ...

خدا نوشت: اگر زندگی و عمر مایه ی بیشتر غرق شدن من در دنیا باشد نمی خواهمش ...راهی خوش است که بسته های "جان افزا" ی تو در آن باشد ...جایی خوش است که دست های به راه آورنده ی تو ما را بکشد و از مسیر کج به راه صاف بیندازد ... وقتی خوش است که تو از من خوشنود باشی و من به لبخند تو دلشاد ...هر چه لازمه ی بهتر شدن ماست از ما دریغ مکن و در امتحان های سخت ما را به خودمان وا مگذار...و در لحظات تنهایی آغوشت را برای ما بگشا ...که ما بی تو هیچیم .  


یلدای امسال

 

تو نیستی و آه پس این پیشگویی ها
بیخود نمی گفتند فردا آخر دنیاست ..

تو نیستی و پیش من فرقی نخواهد کرد
که آخرپاییز امروز است یا فرداست ...

یلدای آدم هاهمیشه اول دی نیست
هر کس شبی بی یار بنشیند شبش یلداست..

"مهدی فرجی"

مرگ،رفتگر ِگَردِعادت ها

گاهی وقت ها که وجودم برای عزیزانم تکراری می شود و آن شور همیشگی را از چشمان و چهره شان نمی خوانم ... وقتی همه مان مغلوب عادت و روزمره زندگی می شویم دلم مرگ می خواهد !

نه مرگ حقیقی ... که مرگ حتی لحظه ای نداشتنت ... وحس نبودنت ...

این وقت هاست که دوست دارم بمیرم برای چند روزی ... و شاید چند لحظه ای ... و شاید بروم یک جای دور و بی خبرشان بگذارم ... تا آنها را در مواجهه با خبر مرگم یا نگرانی شان ببینم ... دوست دارم ببینم در نیستی م چه کار می کنند !؟

احمقانه است ... اما نیتم از این کار به هیچ وجه آزار آنها نیست ... من فقط دوست دارم احساس واقعی شان به خودم را بار دیگر ببینم و احساس کنم ... و هر چه گرد عادت و روزمرگی است را از روی قلبشان بتکانم ...

شاید کمی خود خواهانه باشد ... ولی انگار برای فرار از عادت تنها چاره مرگ است!

و من مرگ را نه نیستی همیشگی که شُکی آنی در این حال تعریف می کنم ...

 

یک بار به طور کاملن نا خواسته این وضعیت را تجربه کردم ... وقتی به حالت بی هوشی رفتم و همه خانه بودند و مرا در آن حال دیدند!

فقط بدی ش این بود که نتوانستم عکس العمل کاملشان را در موقع بی هوشیم ببینم !

تجربه ای خیلی نزدیک به مرگ ... که حس می کنم اگر کمی بیشتر طول می کشید راحت روحم میل به دور شدن از جسمم داشت بس که سبک شده بودم!

داستان از این قرار بود که گوشه ی انگشتم با شیشه ای  عمیق برید ... رفتم که دستم را بشورم و بعد بیایم چسب بگذارم روش که از توی دستشویی سرم گیج رفت ! ضعف کردم ... تا اتاق برادرم خودم را رساندم و ازش خواستم یک چسب زخم برایم باز کند که... گوشم کر شد و  چشمم سیاهی رفت و دیگر هیچی نفهمیدم !!

این حالت چند بار سر افتادن فشارم برایم تکرار شده ولی این بار طولانی تر بود...

همیشه اولین حسی که از آدم می رود شنوایی است و اولین حسی که موقع به هوش آمدن هم می آید حس شنوایی است ...

طبق گفته ها وقتی از حال می روم برادرم مرا می گیرد و می خواباند زمین ... خواهرم  که توی اتاق بوده و این صحنه را می بیند با جیغ و فغان پدر  و مادرم را صدا می کند ... برادرم که انگار بهتر از بقیه توانسته به اعصابش مسلط باشدهمان طور که روی زمین افتادم ، پایم را بالا می گیرد  تا خون به مغزم برسد و خواهرم به اورژانس زنگ می زند ، چون در آن چند دقیقه هر کاری کردند من به هوش نمی آمدم ...

انقدر سبک بودم که دلم می خواست ساعت ها بخوابم ...این تنها چیزی است که حس کردم ... چیز زیادی یادم نیست ولی انگار در آن لحظه تصورات و خوابی کوتاه شروع می شود برایم ...و هیچ حسی از بیهوشی و اینکه دقیقن کجا هستم ندارم ...

بعد از چند دقیقه که در این حالت بودم وتمام کمک ها برای به هوش آوردنم انجام شد کم کم صداهایی می شنوم ... اما حس می کنم که هنوز خوابم و آرام ... و این صداها همه از همان خواب است ...

تا اینکه حس لامسه به هوش می آید و خیسی آب قند و قاشق را کنار لپم احساس می کنم ... صدای مضطرب خواهرم را می شنوم که دارد به اورژانس آدرس می دهد ... پدر هم هول شده  ولی مادرم را یادم نمی آید ... عقل و هوشم که سراغم می آید چشم هایم را باز می کنم ... برادرم بلند می گوید :"اورژانس نمی خواهد به هوش آمد!"

همه می آیند بالای سرم و تا چند لحظه هنوز گیجم که چطور شد ... به انگشت دستم نگاه می کنم ،انگار اصلن نبریده ... خونش بند آمده و من لپم از فشار انگشت های برادرم که می خواسته دهانم را باز کند زخم شده!!

در آن تجربه ی کوتاه تا حدودی اضطراب و هول شدن را در چهره همه دیدم ... حتی برادرم که با ظاهری خونسرد داشت مرا احیا می کرد ! 

و فکر کن که در همین حالت روزی روحت از بالای اتاق همه چیز را ببیند ... گریه ها را ... اشک ها را ... توی سر زدن ها را ... و عجیب تصویر غم انگیزی است  مرگ!

و عجیب تر آنکه گاه تو در نبودت عزیز تر از بودنت هستی !!

از ماست که بر ماست

وقتی جلوی یک صف طویل از آدم هایی که منتظر تاکسی هستند ... رو به روی در مترو ... مقابل نگاه دست فروشانی که از سرما شاید دستشان یخ زده که مداد رنگی یا عروسکی بفروشند بلکم امورشان بگذرد

 تو ِ نمی دانم طلب کار از کجای دنیا از راه می رسی و با میله ی شکل داسـ ت با اعتماد به نفسی ژرف به جان صندوق صدقات می افتی و خیلی ماهرانه و فرز چند تا اسکناس  مچاله شده می کشی بیرون و حتی غر هم می زنی که "همه ش که صد تومنیه یک پونصدی هم ننداختند!!" و می شوی خنده ای  بر روی لب یک عده که لحظه هایی شاد باشند از هنر نمایی تو  و آخرش هم به شیخی که با زن و بچه ش در صف ایستاده پوزخند می زنی و می گویی :" حاج آقام داره نگاه می کنه!!" ..و بعد که یه چند تومانی کاسب می شوی ،فلنگ را می بندی و می روی داخل مترو تا شاید صندوقی دیگر و کاسبی دیگر ... و هیچ کس هم در این بین به تو چیزی نمی گوید ... فقط مبهوت نگاهت می کنند و می خندند ... حتی من متعجب هم ... حتی تر شیخ ِروحانی در صف هم ... حتی دست فروشی که در یک قدمی ت ایستاده ... همه و همه فقط نگاهت می کنند ...

بعدش که می روی عده ای خوشحال می گویند :"این هم روزی اینه دیگه ..."

و دست فروشی که کنار صندوق ایستاده و انگار برایش این صحنه ها عادی است رو می کند به جماعت خندان در صف و می گوید:"هر شب بساطشونه ... هر کدوم از صندوقا سر قفلی یک کدومشوونه ... ساعتی کار می کنن ..!! کس دیگه حق نداره به این صندوق دست بزنه !!"

و بعد  هم طبق روال همیشه ی صف ها بحث داغ ِ بخور بخور و نان شب و شکم گنده ی آقایان راه می افتد!

ولی  هیچ کس به این فکر نمی کند که همه فقط طلب کار از دیگرانیم ... حق ما شده تجاوز به حق دیگران ... چه آنی که 50 تومانی کرایه ماشین را خیلی راحت می خورد چه انی که n میلیارد را هپولی می کند ...و چه مایی که  خیلی ساده داریم از تماشای این همه نا حقی می گذریم ...

فرقی هم ندارد !چه تو دزد صندوق ِ صدقات و چه آن شعبده باز ِ Nمیلیاردی  همه تان دارید ما را سرگرم می کنید ... یک سرگرمی ِ تلخ که حق خودمان و دیگران را یادمان برود !


 

اندر احوالات دوران دانشجویی

به گوشی دو تاشون زنگ می زدم و بر نمی داشتن ... اسمس می دادم  جواب نمی دادن !

تقریبن همه ی کلاسا تعطیل شده بود ... تا نزدیک ساعت ۶ منتظرشون وایساده بودم ...تو لابی دانشگاه چشمم خشک شد به اومدنشون اما دریغ از یه اسمس ... هیچی به هیچی ...

تا آخر دیگه نگران شدم . تو دلم می گفتم نکنه این نامردا رفته باشن ...

رفتم طبقه دوم توی کلاسی که فک می کردم اونجا هستن  و نگاه کردم ... دیدم درش بازه و هیشکی توش نیست!! اصن یه حااالی شدم ! بغض گلوم رو گرفته بود !

کم نبود ،دو ساعت منتظر دو تا از دوستام بودم تا با هم اون راه سخت و نا فرم دانشگاه رو برگردیم خونه !وقتی فک کردم رفتن خیلی عصبانی شده بودم ! درست وقتی بود  که باید خودمو کنترل می کردم و پیگیر ماجرا می شدم ...

تو اون چند دققیه هزار تا فکر اومد به ذهنم ... که یعنی رفتن؟ پس منو ندیدن؟ من که بهشون گفته بودم طبقه همکف نشستم! یعنی جواب نمی دن می ترسن دعواشون کنم؟یعنی گوشی هاشن رو سایلنته ؟ ...

همه جور فکر مسخره به ذهنم اومد جز اینکه نکنه هنوز سر کلاس باشن!!

درسته کلاسا تا ساعت ۶ و نیم زمان قانونیشه ولی عمومن استادا  اوایل غروب تعطیل می کنن چون دانشگاه خارج از شهره  و بچه ها زودتر برسن خونه ... استاد هم چیزی نگه انقدر بچه ها "خسته نباشید" می گن و غر می زنن که دیگه استاد روش نمی شه نگه داره !

اما حواسم نبود که استادشون که ترم پیش همون درس رو خودم باهاش داشتم چقد دیوانه و مستبده ...!

خلاصه با عصبانیت تا بیرون دانشگاه تو خلوتی و تاریکی تند تند راه رفتم ... اومدم که سوار ماشین بشم یکی شون اسمس داد . ماشین داشت حرکت می کرد :"ما سر کلاسیم ! تورو خدا ببخشید ...الان ول می کنه!"

پیامشو که دیدم سریع  پیاده شدم ... زنگ زد و تا اومدم داد بیداد کنم که چه خبره تا الان نگهتون داشته دیدم قط شد ! اسمس داد :"دعوام کرد!"

منظورش استاد بود.فهمیدم استاده باز قاطی کرده. تازه یادم افتاد که کلاسی که دیده بودم خالیه  اشتباه بود !! عین اون کلاس طبقه سوم کلاس  بچه ها بود !!! از قضاوت زودم شرمنده شدم و تو سرما منتظرشون شدم تا بیان .

وقتی اومدن ماجراهایی تعریف کردن که بهشون حق دادم چرا هیچ جوره نتونستن خبر بدن که دیر تر میان .

استاد مستبد دانشگاه(به قولی منظم) که خودم ترم پیش عمومن به کلاسش نمی رسیدم چون لحظه ای بعد از ورودش دیگه دانشجو رو راه نمی ده و کلی مقررات سر کلاسش داره و "بمیری!" تیکشه و جوونم هست و خیلی جدیه ؛  دیشب توی کلاسش یه ردیف کامل ته کلاس رو تمام بچه هایی که دیر اومدن رو اعم از دختر و پسر ایستاده نگه داشته ۳ ساعت تمام! و حتی بهشون اجازه نداده یه دقیقه خستگی در کنن و اگرم کسی جیک می زده می گفته میارمت جلو بچه ها "کلاغ پر" بری ! (به یکی از دانشجو های دختر!!!) ... همه ی شرایط و جو سنگین کلاس باعث می شه که کسی جرئت نکنه نه مبایلی در بیاره نه "خسته نباشید" ی به استاد بگه و نه اظهار نظری بکنه...خلاصه چنان جذبه ای  تو کلاس حکم فرما بوده که همه تا ساعت ۶ جیکم نزدن و من بدبخت هم پاسوز اونا دو ساعت منتظر شدم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نتایج  اخلاقی ماجرا :

+دیگر منتظر دوستان خود اعم از رفقا، با مرامان، "دینشان بر گردنتان" و ... نشوید

+با استادان ِچیز درس بر ندارید !

+ساعت ِآخر کلاس بر ندارید!

+زود قضاوت نکنید !

+به نتایج اخلاقی توجهی نکنید ... همه ی این ها خاطره  می شود ... تاسر حد توان خوش بگذرانید!:)

پاییز بهاری است که عاشق شده است*

باران ...

پاییز ...


شگفتی هایی در طبیعت که هر کدامشان به تنهایی برای احساسی کردن ما انسان ها کافی اند ... چه برسد وقتی که هر دو با هم تصمیم به قتل دل های پر از خاطره و احساس ما می کنند ...


سخت است ... سخت است بی تفاوت از کنار یک شهر خیس و جذاب عبور کرد ...

_________________________________

هیچ نوشت:امروز برای اولین بار فکر خریدن یک چتر از ذهنم عبور کرد ... داشتم فکر می کردم اگر روزی انقدر باران ببارد که مجبور باشم چتر روی سرم بگیرم حتمن چتری می خرم که از زیرش آسمان را تماشا کنم ... ترجیهن شیشه ای ...

*میلاد عرفان پور

عهد

 

-پیج:من عهد می بندم که کمکت کنم به زندگی عشق بورزی ... تا همیشه تورو با محبت بغل کنم ... و بردباری داشته باشم که لازمه ی عشقه ... تا وقتی که لازمه حرف بزنم ... و وقتی لازم نیست سکوتم رو نشون بدم ... تا حتی موافقت و مخالفت برای "کیک مخمل قرمزی" ... و اینکه در گرمی قلبت زندگی کنم و همیشه به قلبت بگم  "خونه!"

-لئو: خب واسه من یکم سختش کردی ...

تو عهدهات رو روی منوی رستوران نوشته بودی؟

-پیج:آره . چطور؟

-لئو:من رسما عاشقت شدم

... به هر شکلی که باشی ... و حالا برای همیشه قول میدم که هیچ وقت فراموش نکنم که این عشقیه برای تمام زندگیم و همیشه در عمیق ترین قسمت روحم میدونم که هر اتفاقی بیفته ،ممکن نیست ما از همدیگه جدا بشیم ... ما همیشه راهمون رو به سمت همدیگه پیدا می کنیم ...

-شاهد:برای همیشه به تعهد همدیگه پایبند می مونید؟

-پیج:بله

-لئو:بله

.

.

.

.

.

.

و حتی سانحه رانندگی که باعث شد پیج تمام حافظه ی گذشته اش رو از دست بده هم نتونست در مقابل قدرت عشق کوتاه بیاد وبا اینکه پیج فراموش کرده بود همسر لئو بوده و دیگه هیچ احساسی بهش نداشت با تلاش های لئو بدون اینکه حافظه ی گذشته ش برگرده تو مسیر زندگی باز هم عشق لئو رو انتخاب کرد وبه عهدش ادامه داد ...

خیلی مهم و سخته که در نقاط عطف زندگی چیزی رو انتخاب کنیم که اگر باز هم متولد بشیم دوباره همون انتخاب رو داشته باشیم ... نه با عقل ِتنها میشه ... نه دل تنها ...فقط با همه ی وجودت میشه همچین انتخابی رو داشته باشی ...!

مَن عَرَفَ ...؟

ذی الحجه است و هر سال این موقع مادرم ، حاجیه خانم منزل ما ،با تماشای تصاویر حج یاد آن روزهای به یاد ماندنی سفر حج ش می کند ... یاد تنها و بهترین حجی که رفته تا به حال ...آن روزها 7 سال بیشتر نداشتم و کوچکترین فرد خانه بودم  که بیشتر از همه دلتنگی مادر را احساس کرد ... یادم هست دیگر داشت تصویر مادرم در ذهنم مبهم می شد انقدر که سفرش طول کشیده بود ...کلاس اول بودم و بیشتر از هر زمانی محتاج محبت مادرم ... سر هر حرف الفباکه یاد می گرفتیم مادرم جلوی چشم هایم بود،و آخرهای سفرش بغض ها و گریه ها کار هر شبم ...با این همه مادرم که برگشت توی فرودگاه ... در اولین ساعات آمدنش وقتی از دلتنگیش می پرسیدیم می گفت :دلم نمی خواست بر گردم ... دلم هیچ برای این طرف تنگ نبود !می گفت آنجا که باشی دیگر دلت نمی خواهد به این دنیای مادی برگردی بچه و شوهر و پدر و مادر همه کم رنگ می شوند ...

آن روزها شاید این حرف مادر برایم باورکردنی و قابل هضم نبود ولی این روزها بیشتر حس و حالش را می فهم ...تجربه ش نکردم ولی هیاهو و محشری که آنجا به پاست پیداست که با هیچ حس و حالی قابل معاوضه نیست ...

دلم می خواهد روزی عرفه را در عرفات بچشم و قطره قطره ی آن عاشقانه ی دردانه ی خدا را با محبوب با تمام وجود درک کنم ... در سفری که شروع بهترین روزهای بندگیم باشد...در خاطره ای که نامم را به حقیقت برساند ... !

         

 

نقاش:آرمیتا رضایی نژاد (فرزند شهید داریوش رضایی نژاد)روایت تصویری او از سفر مکه مکرمه ش

دقایق کش دار

گاهی وقت ها خسته می شوم ... می خواهم خودم باشم و خودم ... بی هیچ دغدغه ای ...

گاهی دیگر دلم می خواهد هیچ کس نباشد ... خودی باشم برایش...و اویی برایم ... بی هیچ دغدغه ای ...


و زندگی م بین این دو تضاد همچنان جاری است ...گاهی خسته و گاهی با اشتیاق ... تنها وابسته به حس و نگاه ِ او به من ...

_______________________________________________

 من مثل مشتی گِــل در دست های تو شکل می گیرم ... با هر چرخی  که به  چرخ سفالی می زنی ... من  فقط آرزویم این است کوزه نباشم ... که گاهی تشنه و گاهی پر آب...

 

این روزهای ماندنی ...

روزهایم دارد در یک اتوبوس دو طبقه خاکی می گذرد... یک نمایش گاه که به زور دارد یاد هشت سال را در چند دقیقه دیدار خلاصه می کند ! و انگار غم هشت سال دفاع گل دسته های این خاک دارد هر روز روی سرم هوار می شود ...

هر جا چشم می چرخانم عکس هایشان جلوی چشمانم هستند ...
دیگر طاقتم تاب شده این روزهای آخر ...
امروز دیگر جلوی یک همسر شهید ... با نوشته ای که توی دفترمان نوشت بغضم ترکید ... همانجا می خواستم بیفتم به پایش ...
وقتی گفت برای من دعا کن من هم مثل "او" شهید بشوم... وقتی مرا قسم داد ... می خواستم از شرم بروم زیر خاک ... تا دیگر نبینم در و دیوار شهری را که روی خون پاک پرنده های عاشق خاک ریخته ... آن هم خروار خروار ...

دلم پر است ...از خیلی چیز ها پر است ...

دلم گرفته ای دوست هوای گریه دارم

چشمم آب می خورد از آب سقاخانه ی شما سلطان ...
و گاهی آب می خورد از نوع آب های حریم شما بانو... شور ِشور ...

چشمم آب می خورد به کرامتتان ... به دست های نورانی و مهربان تان ... به این همه غم که روی زمین ریخته توی دل های ما و تنها جنس شماست ناجی شان  ... چشمم آب می خورد از شما دو نوری که یکی شرق دلمان را گرفته اید یکی مرکزش را ... و یکی که غرب است و دور و دستمان همیشه بهش نمی رسد ولی ما تا یادمان هست خانه زاد و گدای درگاه شما بودیم و بزرگ شدیم ...و همچنان سیری نا پذیر لطفی از جانب شما ...

حرف زیاد دارم ... نمی خواهم اینجا و این وقت گره های بقچه دلم را باز کنم ... همان در حریم شرق که خیلی هایش  ریخت کافی است ...

حرف های امروزم هم از دور راهی آن شهر دو حرفی ِ نورانی کردم...

و حال نشسته ام به امید عنایتی ...
_________________________________
*با بی سلیقه ایم تو حاجات ما بخواه ... ورنه گدا مطالبه ی آب و نان کند

میوه ی رمضان

نمی دانم چرا امروز به نظرم رسید سنم کمتر که بود نماز عید فطر برایم خیلی طولانی تر بود ... یعنی هر چه می خواندند تمام نمی شد و من وسطاش حالم بد می شد ... حتی یک بار هم  وسط نماز فشارم افتاد و غش فرنگی کردم !! ...بس که این پیش نماز ها طولش می دادند نه فکر پیر را می کردند نه جوان را ...

ولی از وقتی نماز عید را به اقامت  حضرت آقا می خوانیم خیلی حس بهتری دارم ... دلم نمی خواهد تمام شود ...انگار میوه ی رمضان است که در دستان تک تک مردم از درخت آسمان چیده می شود ...


طاعات همه دوستان قبول ... عید همتون هم مبارک :)


فکر کن اگر آیینه نبود و هیچ جسم شفافی


دو دریچه ی باز روی سرت هست  که از خودت تنها گردن به پایین را می بینی و از دیگران بیشتر ... دیگر نمی توانی خودت را بیرون از این نگاه ببینی .نگاهت جزئی از  تن توست و هیچ چیز نیست که "خود"ت را به تو بر گرداند تا ببینی و بفهمی که "من"ی هستی .آیینه ی تو دیگران می شوند و تو هر طور که باشی از نگاه دیگران که تو را بهتر می بینند معنی پیدا می کنی ...

خوبی ش این است که دیگر یک آیینه نیست که تو را زشت یا زیبای مطلق جلوه دهد . آن وقت دیگر کرامتت هم به صورت ظاهری ت نیست . نگاه های آدم ها آیینه های متفاوتی می شوند برای تو ... هر بار از یک منظر دیده می شوی...گاهی خوب که حقیر نشوی و گاهی نا خوب که مغرور نشوی ...

و چقدر خوب می شد وقتی این چشم به قدری که در طبیعتش نهفته است از خودت را می دید و به قدری که  شخصیتشان پیدا شود را از دیگران

چقدر آن ها که این دریچه شان بسته است زیبا تر می بینند همه چیز را ...دنیا را آن طور که حقیقی است حس می کنند .. می بویند و می فهمند ...

ولی چشم مارا تنها $ و تصویر آیینه و شکل قاب عکس پر کرد تا آنجا که دیگر آنی را که باید می دیدم ندیدیم !

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست *

 بهار تار و پود وجودم را سرشته است  و رمضان نقش برجسته ای بر دار روحم زده است ...

رج به رج و گره به گره "تو" را با شیر پاک مادرم بر قالی وجودم جا نهادند ...تا امروز که حتی بد نقشی قالی هم تک گره های سفید تو را بر تیرگی فرش دلم فریاد می زنند ...

این منم: زاده ی میهمانی با شکوه تو از گذر سال ها بد عهدی و خراب کاری بر این فرش ...

و این تویی :خریدار همیشه ی این کهنه قالی ِ از نفس افتاده که نه آنقدر کرمانی است که با هر پا خوردنی جلا بگیرد و نه آن قدر تبریزی و خوش نقش که چشم بنوازد ... من دست باف ِ آن دختر ِ ناشی ِ ایل ِ زندگی م که گاهی به دل و گاهی به عقل پای دار نشسته است و بی "تو" و با "تو" نقشی بر این دار زده است ...

باشد که باز مثل هر سال این رج های رفته بر این عمر به دست های مهربان""تو"  شسته  و رفو شوند و باز به دارش آویخته تا عمری دیگر و رجی دیگر ...

خوش دارم امسال به گل ِ فرش نزدیک تر شوم ...


                  

_____________________________________

*عنوان شعری از محمد علی بهمنی















.

هیجا خونه ی خود آدم نمیشه

در کمال نا باوری وبلاگ را از دست کثیف هکر ِ زشت و سیاه ِ بد ادا درش آوردیم !دی:

از جناب شیرازی مدیر بلاگفا کمال تشکر را دارم ....


فقط مانده ام انگیزه ی هکر جان واقعن ازقفل شکانی  این خلوت کده ای که چیز با ارزشی برای دیگران درش پیدا نمی شود چه بوده ؟/؟ 

گرچه وبلاگ ها به باد داده ام ولی این تنها دارایی ِ حرف های دلم را که  به دور از نگاه های تیزبود  سخت بود از دستش بدهم .

از دوستان پیگیر در این رابطه هم ممنونم

یا کافی

وقتی همه می روند و تنها تویی که می مانی ...

الهی و ربی من لی غیرک ...1

وقتی دست هایم برای گرفتن آغوش بزرگت کوچک شده است و هر چه جان می کنم به تو وصل نمی شوم باید از عمق کوچکی م فریاد بر آرم

انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین و المستکین...2

وقتی راز هایم راز داری جز تو ندارند و چون تنها تو آگاهی از آن ترسی از رسوایی ندارم

لا تفضحنی بخفی مااطلعت علیه من سری3

وقتی از همه ناامیدم و نادم از خویش و دلتنگ آغوش تو  با تقصیر و تو آنی که کرده ها را به رویم نمی آوری

یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی ،معتذرا نادما منکسرا مستقیلا مستغفرا منیبا مقرا مذعنا معترفا لا اجد مفرا مما کان منی و لا مفزعا اتوجه الیه فی امری غیر قبولک عذری4

و وقتی خوب می دانم چه کرده م بر خویش ...

ظلــمت نفســــی 5

 آگاهم که فریاد رسی جز تو ندارم در سوزش و شکستن و عتاب و عقاب

صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک ،وهبنی یا الهی صبرت علی حر نارک فکیف اصبر عن النظر الی کرامتک6

و وقتی واقفم بر کرده های خویش و عقوبتی که مستحق من است و یاد می کنم از آه و ناله ها و درد ها و رنج های سوختنم در روز موعود واین ندایی که آبی بر آتش است ...

هیهات .. ما ذلک الظن بک و لا معروف من فضلک و لا مشبه لما عاملت به الموحدین من برک و احسانک7

و تا  این اعتراف همیشگی هست ...

و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک 8

و این امید همیشگی ...

یا من ارجوه لکل خیر و امان سخطه عند کل شر 9

 دیگر خاموشی چراغ های غیر از تو معنایی ندارد ...

پروردگارم ! استوارم کن به آنچه با تو عهد بسته ام از ازل و خریدارم باش با هر آنچه می کنم تا ابد 

_________________________________-

[1-7] فراز هایی از دعای پر فیض کمیل

[8] مناجات عشق :مناجات شعبانیه 

[9]دعای هر روز ماه رجب

*پیش تر کم حوصلگی این حقیر را  برای نوشتن دعاها بدون اعراب و معنی می بخشید .

به اجابت رسید چشم هایم .. با طلایی ِگنبد ِ نازت

اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي  و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ


خانه های آن کسانی میخورد در بیشتر

که به سائل میدهند از هرچه بهتر بیشتر

عرض حاجت میکنم آنجا که صاحبخانه اش

پاسخ یک میدهد با ده برابر بیشتر

گاه گاهی که به درگاه کریمی میروم

راه میپویم نه با پا، بلکه با سر بیشتر

زیر دِین چهارده معصومم(ع)اما گردنم

زیر دِین حضرت موسی بن جعفر(ع) بیشتر

گردنم در زیر دینِ آن امامی هست که

داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر

آن امامی که فداکِ گفتنش رو به قم است

باسلامش میکند قم را معطر ، بیشتر

قم، همان شهری که هم یک ماه دارد بر زمین

همچنین از آسمان دارد چِل اختر بیشتر

قصد این بارِ قصیده از برادر گفتن است

ورنه میگفتم از این معصومه خواهر(س) بیشتر

من برایش مصرعی میگویم و رد میشوم

لطف بابا ها ست معمولاً به دختر بیشتر 

عازم مشهد شدم تا با تو درد دل کنم

بودنم را میکنم اینگونه باور بیشتر

گنبدت ضرب المثل های مرا تغییر داد

هرکه بامش بیش برفش ، نه! کبوتر بیشتر

چار فصل مشهد از عطر گلاب آکنده است

اینچنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر

پیش تو شاه و گدا یکسان تراند از هرکجا

این حرم دیگر ندارد حرفِ کمتر ، بیشتر

از غلامان شماهم میشود دنیا گرفت

من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر

ای که راه انداختی امروز و فردای مرا

چشم در راه تو هستم روز آخر بیشتر

بر تمام اهل بیت خویش حساسی ولی

جان زهرا(س) ـ چون شنیدم که به مادر بیشتر-

دوستت دارم نمیدانم که باور میکنی

راست میگویم به والله از ابوذر بیشتر

.....بیشتر هایی که گفتم از تو خیلی کمترند.....


حسین رستمی

پابوسی

چشم من و "گوهر" گنبدتان و دلی "شاد"

حسن همیشه ی اتصال من و شما صحن "گوهرشاد"


__________________________________________

*خدارا شکر که بعد از اندی انتظار اذن پابوسی این رو سیاه صادر شد

**اگر خدا بخواهد و زنده باشم شب لیله الرغائب در سرسرای حضرت رضا علیه السلام دعاگوی همه دوستان هستم .

*** دلم برای عطر حرم لک می زند ... در دوری ت دلم ساز نقاره ی ناکوک می زند

mother!  im lost without you

برای مادر عام :

چقدر خوب است که عالم مادری دارد که حرف هایی که به مادر تنی ش نمی تواند بزند را بامادر معنوی ش شریک می کند. کوچکی  و خطا کار بودنم را به بزرگی ت ببخش و مرا به آنچه می پسندی زیبنده کن مادر.


برای مادر خاص:

خدا محبت قابل لمسش را در وجود تو به ودیعه گذاشت و آن وقت بود که بهشت  تا به مقام قدم هایت نزول کرد . 

سایه ات را برای همیشه بالای سرم دوست دارم ... قدم هایت را برای سرم .. و دستانت را برای بوسیدن می خواهم ،مادرم .

                     ______________________________________________________

 این روز فرخنده به همه مادرهای گذشته و امروز و آینده مبارک باشد

انکر الاصوات

نه تیغ و نه قرص و نه سیانور ...

هیچ کدامشان خود را برای آلوده شدن به خون ِوجود ِکرم خورده و بی ارزش تو حاضر ندیدند

 تو کوچکی ت را با چنین خود کشی عظیمی نمایان کردی :

وقتی دست های فراوانی که پیش تر به قدرت صاحب ِگنبدی ِطلایی قوی شده اند خفگی ِحنجره ی تو را طلب می کنند .



این نه از سر غضب سلطان مان که از جوشیدن خون ِ تنفر ما از توست .چرا که مولای ما که تو به اشتباه مدفن ش را به دنباله ی نام ت به ارث برده ای، بخشندگی را به نیکی بین فرزندانش به جا گذاشته است . و هم چنین غیرت را در میان ما ...
______________________________________

پی نوشت:گرچه بعید است تو از واژه ی "ناموس" چیزی  بدانی ولی ما بی غیرت ترینمان هم  صاحبان گنبد های طلایی را ناموس خود می دانیم و تا پای جان به پایشان ایستاده ایم . 

ضربان زندگی

تولد ...زبان باز کردن کودک ... نکاتی درباره شیردادن ... رهایی کودک از پنپرز ... راه رفتن ... مهدکودک ...مدرسه ...بلوغ ...دانشگاه ... ازدواج ... بچه دار شدن و  میانسالی ... پیری و ... در آخر مرگ !

امروز در نمایشگاه کتاب وقتی وارد غرفه کتاب های کودک و نوجوان شدم البت بعد از اینکه بار اول یک جوری نگاهمان کردند و اجازه ورود ندادند و گفتند: "فقط مخصوص کودکان و شما دیگر بزرگ شده این "به این کلمات فکر می کردم . به آن تراکم اتفاق های بهجت انگیز در آغاز دوران زندگی . به عنوان های کتاب هایی که برای هر سنی و هر مرحله از آغاز زندگی حرف هایی برای گفتن داشتند ...و چقدر شگفت انگیز بود وقتی همه چیز طبق آرزو والدین و روال عادی پیش می رفت . راه رفتن کودک برایشان آرزویی بود . از شیر گرفتنش برای مادر بساطی ... فهم کودک برای کار خرابی نکردن...و ده ها و اتفاق شوق برانگیز دیگر. و چقدر سخت و غم انگیز بود اگر در یک مرحله از رشد خللی وارد می شد و والدین را دچار دغدغه ای جدید برای زندگی می کرد ...

هر چه عمر می گذرد برای من ِعادی که نه عالمم و نه علامه و نه عارف که مسیر خاص و پر فراز و نشیبی را برای زندگی اتخاذ کرده باشم انگار خواه نا خواه به رکود زندگی نزدیک تر می شوم . به اطرافیانم که نگاه می کنم انگار آینده ی خودم را می بینم . آینده ای که نمی خواهم . به شوق و ذوق هایی که انگار سال هاست به خواب رفته و رضایتی که انگار در همین صبح بیدار شدن و خوردن و پوشیدن و رفتن و برگشتن و خوابیدن و اینکه باز فردا بیدار می شوند خلاصه شده و تنها اتفاق هایی که  می تواند گاه ضربان این قلب زندگی را تند تر کند خبری از مریضی و شادی و غم دوستان یا فرزندان است . به گفت و گوهای تلفنی دهه های آخر زندگی که فکر می کنم می بینم اغلب اگر خبری از دیسک کمر وآرتروز و  آب مروارید و پروستات نباشد و گاه خبر مرگ فلان نفر سوژه ی دیگری برای حرف زدن نمی ماند (اغلب مردان) و اگر فلانی نگفته باشد بالای چشمت ابروست همچنین سوزه ای برای خانم ها

زندگی  یک کارمند که به" باز نشستگی" می رسد .اسمش رویش هست . باز نشسته . حالا با کی نشسته خدا می داند . اگر ازدواج کرده باشد وضع بهتر است . اگر بچه دار شده باشد که باز وضع بهتر .شاید هم بدتر . داشتن فرزند هم بگیر نگیر دارد . صالح و نا صالح دارد . ریسک بر می دارد ولی به شوق و ذوق اولش می ارزد . اگر هم مجرد باشی که از خیلی از آن نوسانات قلب زندگی محرومی .با در و دیوار نشسته می شوی . زندگیت را خودت می سازی و به عبارتی یکه تاز جاده زندگی هستی .

اگر هم شغل آزاد داشته باشی که تا جایی که جان می کشد می توانی در تعامل با انسان ها به ریتم خسته کننده ای نرسی . البت این هم به شغل ت و قوه ی بدنی ات بستگی دارد .


     

 

خلاصه اینکه هر چه بزرگ تر می شویم تلاش برای خوب زندگی کردن سخت تر می شود . برای تغییر مشکل تر . خیلی ها را امروز در اطرافم می بینم که در این بخش از زندگی رسیدن به ازدواج برایشان یک اتفاق برای رهایی از رکود زندگی است .فرقی نمی کند چه بخشی از زندگی باشد به نظرم هر وقت که آن تلاطم های زندگی به صفر میل می کند شوق ما هم به زندگی به صفر می کند ... به عبارتی می شویم به" انتظار مرگ نشسته" ...و این نام شاید زیبنده تر باشد برای آن قشر "بازنشسته" ... 

این روزها بیشتر به آن گفته حضرت علی فکر می کنم . به مومنی که امروزش بهتر از دیروزش است . و چقدر به تحقق رساندن این ایمان را سخت می بینم ...

یک قلم از مصیبت


سرفه حرف است . دنده شکسته می داند فقط ، که سرفه درد است !




________________________________________________
* هر چه برای" مادر" نوشتم پاک شد . درد کشیده می داند فقط معنی درد را ...

هوایی حوالی خوابم

خوابم و در خواب ،خواب دیده ام انگار ... از دور از روی پشت بامی غریب گنبدی از نور دیده ام
واضحی مثل همان وقت ها که از صحن دیده بودمـ ت... گرچه دور ولی نزدیک تر از ضریح می بینمت ...

از خواب ِخوابم که بیدار می شوم ،به همان سمت پشت بام اشاره می کنم . به همه تو را نشانه می کنم .

اما کسی جز چشم های خوابم تو را در انتهای خیابانِ آب نمی بیند ...

گویی باز آب را ... فلکه ی آب را .. گنبد انتهای خواب را جایی سراب دیده ام !

______________________________

*خوابم چیزی دقیق شبیه به این عکس بود... شاید کمی نزدیک تر ...

**دلتنگ پرسه زدن های میان صحن های توام ...

رضایت به نرخ روز

چشم های خسته ام که در شهر می گردد ... میان ولوله ی آدم هایی که هر کدام به بهانه ای برای زنده ماندن سگ دو می زنند فقط یک خرسندی می بیند

"پــــــول!"

چیزی که کم و زیادش رضایت را در چهره ی سخت ترین تا دردناک ترین شغل می اندازد  حتی فاحشه های مضطر شهر!


و امان از غم خشکیده در چهره ی پسرکی که برای وزن تو بر ترازو تا بی وزنی ت در فضا  تنها یک رقم را طلب می کند !!


و اینجا چشم $ ها تنها گمنام های این قصه اند ... و نقش اول این غصه !


___________________________________

بی ربط نوشت: دچار اختلال شخصیتی شده م گمانم . نه توان تحمل نازپروری های این دخترک ها را دارم و نه تکاپو و قدرت مرد ها را ... میان خود واقعیم گم شده ام !

بنده شناس دیگری است

من همانم که تو خوب می شناسیم ... نه آنکه دیگران می پندارند. و تو آن چنانی که من می شناسمت و حتی عظیم تر و مهربان تر از آنچه من شناسمت ... آن قدر خوبی که تمام نا لایقی م را به چشم دیگران خوب می نشانی تا سیاهی م بماند فقط برای تو ... 

و این ستار العیوبی ت را دوست دارم ... لذت بخش تر از هر صفتت زندگی می کنم با آن


و امروز شاید درس زندگی این باشد :به قول دوستی

"انسان باید به این فکر باشه که

چقدر خدا ازش راضیه "

یه حس خوب

روزهای خاطره انگیزی هست که بهانه هایش هر وقت بعد از چندی سر راهت قرار بگیرند باز حس و حال آن روزها را با همان وسعت در دلت تداعی می کنند . بهانه های عمیقی که انگار با همه ی روحت پیوند دارند .

خاطره های دیروز از نت دل نواز ِ جعبه ی موزیکال عبور می کنند . روی قلبم می گذارمش و دسته اش را می چرخانم و صدایش آرام آرام  در سراسر وجودم می پیچد .روضه ای می شود برای حال غریبم. آرامم می کند صدایش .

در تنهایی اتاق و سرگرمی امروزم یاد ِامیر ِوضعیت سفید می افتم . یاد روزهایی که پای حرکاتش به تماشا می نشستم و با تمام حس و حالش با اینکه دو جنس متفاوت بودیم همزاد پنداری می کردم .

دلم بهانه می خواهد ... دلتنگ خاطره بازی م !

_______________________

عکس نوشت:

*هم صحبت خوبی اند گاهی این ساکتان ِصبور..

**به تلخی نمی رسد ، کامم هنوز از وجود تو شیرین است 

***به آب و

آتش

می زنم گاهی به نگاهی ...


****این هم یه کلیپ قشنگه که خیلی دوسش دارم