فاعتبروا یا اولی الابصار...
خبر، تکان دهنده و عجیب و در عین حال باور نکردنی بود...
تصادف یکی از دوستان و انتقال به بخش "آی سی یو"...
حوالی ظهر یکشنبه بود که حمید عزیز در جاده سرخرود دچار سانحه و با ضربه ای که به سرش وارد شد وی را به بخش "آی سی یو" ی بیمارستان هفده شهریور انتقال دادند.
پیگیری "خبرهای جدیدتر" هم در تماس با یکی از نزدیکان همچنان ادامه داشت تا اینکه با خبر شدیم عصر روز سه شنبه با اعلام "مرگ مغزی" وی از سوی پزشکان بیمارستان و کسب رضایت خانواده اش، حمید را جهت انجام مراحل "اهدای عضو" به تهران انتقال داده و تا انجام این مرحله، خانواده و نزدیکان و دوستانش منتظر بازگرداندن جسد وی هستند.... لحظات سختی بود، بخصوص برای خانواده و کسانی که وی را از نزدیک می شناختند و چشم انتظار بازگشت پیکر وی بودند. در تماسی که با یکی از خبرنگاران پزشکی شبکه خبر داشتم، وی با توجه به تجربیات قبلی اش می گفت احتمال زیاد به بیمارستان مسیح دانشوری منتقل شده اما وقتی با خانواده اش صحبت کردم گفتند که وی را به بیمارستان امام خمینی (ره) انتقال دادند.
بالاخره ما هم چهارشنبه به آمل مراجعت نموده و شنیدیم که قرار است فردا (پنج شنبه) مراسم تشییع برگزار شود. امشب هم با برخی از همکاران و دوستان برای پوشش خبری این واقعه آموزنده صحبت کردم که البته توصیه شده با توجه به وجود برخی ملاحظات و حسّاسیت ها، با هماهنگی دقیق با خانواده وی انجام شود.
صبح پنج شنبه که برای انجام کارهای اداری رفته بودم تماسی از یکی از عزیزان داشتم مبنی بر اینکه خانواده حمید در پزشکی قانونی همچنان منتظر تحویل جسد و طیّ مراحل قانونی (واریز فلان مبلغ و...) هستند و پیشنهاد کرد چنانچه بتوانیم در تسریع این امر کمکی داشته باشیم خوب است. البته این از عجایب است که خانواده ای که اهدای عضو را از روی ایثار و خلوص نیت و نیز کمک به همنوعان خود پذیرفته، باید بعد از اهدای عضو، تا ساعت ها خودش هم به دنبال تسویه و درگیر بوروکراسی اداری باشد و تحویل عزیز متوفایش با تعلل روبرو شود. به راستی چرا نباید نماینده ای از وزارت بهداشت در هر شهر پیگیر اُمور اداری عزیزانی که به این صورت خاصّ و با اهدای عضو در راه خدمت رسانی به همنوعان قدم برداشته و نفسی تازه می بخشند، باشند؟ آیا می توان صرفاً به تشویق خانواده های این افراد به اهدای عضو و اخذ رضایت و فرستادن یک دستگاه آمبولانس برای انتقال جسد اهداکننده عضو و پس از آن انجام مصاحبه های آنچنانی از طرف رئیس شبکه بهداشت و درمان شهر بسنده کرد!؟ بنظر می رسد چنانچه تسریع در انتقال این متوفیان ایثارگر از تهران به شهرستانهای محلّ سکونت و ایجاد تمهیدات لازم در سریعترین زمان ممکن جهت مراسم تشییع و تدفین انجام شود، اندکی از مصیبت وارده به خانواده متوفی کاسته شده و آنها هم به نوعی تغییری را در نوع برخورد مسئولین با این عزیزان متوفی (که حیات دوباره ای به چند نفر از همنوعان بخشیده اند) مشاهده خواهند نمود که این خود کمکی به تشویق انجام چنین اقدام خداپسندانه ای از سوی دیگران خواهد بود.
نهایتاً نزدیک ظهر پنج شنبه به همراه تنی چند از نزدیکان آن مرحوم از آرامستان امامزاده عبدالله (ع) آمل پیکر آن مرحوم را تحویل گرفته و برای تشییع عازم روستای اجوارکلای دابودشت شدیم... صحنه های عجیب و غریب و ناراحت کننده زیادی مشاهده می کردم، اما قبل از بیان بدترین واقعه آن روز، فلش بکی می زنم به خاطره ای از حدود دو هفته قبل....
حدود دو هفته قبل با یکی از دوستان برای شرکت در مراسمی رفته بودم و در مسیر بازگشت، صحبت از سرد و گرم روزگار و به قول جناب حافظ "با دوستان مروّت با دشمنان مدارا" شده بود، دستورالعمل ارزنده ای که ممارست بسیاری می طلبد و البته آرزو و عملی دست نیافتنی هم نیست که تابو باشد! خلاصه حقیر به عنوان نمونه مثالی از بیماری سخت و سنگین یکی از اعضای خانواده ام (که حدود دو سال و نیم قبل گریبانگیرمان شده بود) و اتفاقات بعد از آن عنوان کردم که در آن موقعیت خطیر و شرایط کم نظیر کمتر کسی سراغی از افراد می گیرد و این از افعال مذموم آدمیزاد دو پاست که همسایه و رفیق و خویشاوندان را در آن شرایط رها نموده و کوچکترین اقدام را (که همانا احوالپرسی مختصر حتی برای یک بار است) نیز از آنها دریغ می دارند...و الخ...*
امّا بدترین اتفاق روز تشییع را که بعینه مشاهده نمودم این بود که بعد از گذشت چند روز و نصب بنرهای متعدد تسلیت خطاب به خانواده وی، تعداد کسانی که از کودکی با آن مرحوم بوده و وی را می شناختند و سالها با خانواده اش آشنایی داشته و حتی بارها و بارها برای بهره مندی از خدمات حرفه ای آن عزیز با وی در تماس بودند کمتر از تعداد انگشتان یک دست بوده و در مراسم وی حضور نیافتند و گویی فردی غریبه و گمنام وارد محله شده که چند روزی است در اینجا مستأجر بوده و فوت شده است! آن روز خیلی دلم سوخت، نه برای حمید عزیز (که حداقل آخرتش را با اقدامی مثال زدنی و قابل تحسین معمور نمود) بلکه برای کسانی که جان و دل را فراموش کرده و سخت به سنگ و گِل چسبیده اند که حتی فوت یکی از جوانانی که سالها با آنها بوده و از نزدیک وی را می شناختند، اندکی نتوانست احساسات زبر آنها را جریحه دار کرده و حتی برای یک بار هم در مراسمش (که اتفاقاً با تعطیلات آخر هفته مصادف شده بود) حضور بیابند و به خانواده اش تسکین دهند. دلم سوخت برای کسانی که خش خش اسکناس ها و تراول ها گوششان را از شنیدن صدای ناله مادری که جگرگوشه اش را از دست داده و سه چهار روز مداوم مویه می کند بازداشته است. تأسف خوردم برای کسانی که چشم هایشان را به آپارتمان هایی قد و نیم قد و شیک دوخته اند و این توفیق نصیبشان نشده تا اینهمه آگهی های تسلیت به خانواده ای داغدار که نیاز به نگاهی دلرحمانه و آرامبخش از سوی آنها دارد را ببینند و خودشان را در غمشان شریک بدانند. دلم سوخت برای افرادی که حرص کسب مال دنیا و محاسبه دارایی هایشان وقتی برای تمرین و مشق کردن این خلق و خوی پسندیده انسانی برایشان باقی نگذاشته و چنان درگیر این اُمور شده اند که گویی صدها سال باید در این دنیا داد و ستد داشته باشند امّا مرگ و حیات ابدی را فراموش کرده اند...
الهی! عاقبت همه را ختم بخیر بفرما.
حمید را از دوران کودکی می شناختم، کسی که به خاطر کسب روزی حلال برای خانواده اش، متحمّل سختی ها و مرارت های زیادی شده بود. هنوز هم چند وقتی از اسکان در خانه ای که خودش به تنهایی و با دست های پینه بسته (ای که به تناسب شغل شریفش گرمابخش منازل خانواده های زیادی شده) ساخته بود نگذشته که دست تقدیر بیش از این به وی مهلت نداد تا در این دنیای فانی، گذران عمر را به تماشا نشسته و با سختی های روزگار بیشتر دست و پنجه نرم کند. در روز تشییع تعدادی از همسایه های منزل جدیدش را می دیدم که همراه با آهی که از کوره دلشان برمی خاست می گفتند (آدم زحمتکشی بود، خدا بیامرزه) آن دیگری می گفت (آدمی مشکل گشا بود که هر وقت از شبانه روز به خدمات و تجربه اش نیاز داشتیم فی الفور حاضر می شد و کارمان را حل می کرد، خدا رحمتش کنه) و مواردی از این دست که آن روز به وفور از زبان برخی حضاری که همین چند سال اخیر با وی آشنا و همسایه شده بودند، می شنیدم. بله، انسانهای واقعی و کسانی که خیرشان به آحاد مردم می رسد چنین اند و باید در وصف آنان گفت:
از شمارِ دو چشم یک تن کم / وز شمار خِرَد هزاران بیش
الحق و الانصاف قدر و منزلت حمید عزیز از بسیاری از افراد به ظاهر دوپا به مراتب بیش از هزاران بود و این خوبی هایش را با اهدای اعضایش به همنوعـان خود تکمیـل کرد، کاری که از کسی چـون او با این مردمداری و خوش خُلقی اش انتظار می رفت، هنیئاً له
_____________________
لینک های مرتبط با این اقدام ارزشمند حمید را در عناوین زیر ببینید
گرچه معمولاً سایت های خبری، اخبار خود را از چند منبع تولید خبر می گیرند
اما سطح گسترده انتشار و استقبال آن قابل توجه است
اختصاصی واحد مرکزی خبر
اختصاصی خبرگزاری فارس
اختصاصی خبرگزاری ایرنا
اختصاصی سفیر هراز
آملی ها
خبر فارسی
طبری نیوز
نیویدار
جماران
ویکی پی جی
هراز نیوز
---------------------------------------------------------------------------
*ناگفته نماند شاعر تبری سرای ما جناب آقای محمّد لطفی که بحق اشعاری وزین سروده و می سُرایند در این باب ابیاتی بسیار شیرین دارند که یادآور (که وصف آن به گفتگو محال است/ که صاحب حال داند کآن چه حال است) می باشد.