دلواپسی های من ....

نپرس
از دلواپس های زنانه ام که چیزی نمی گویم
از انتظار
از تو اما
تبلور رویاهای منی
به سان
انسانی
تعبیر خوابهای آشفته رسولانی
وسرهای کبوتران آینده در آستین تو
بی تو اما هوای پر گرفتن
توهمی است
و عشق از انتظار
و دلتنگی
فراتر نمی رود



























پدر قهرمانی نداشته ام تا لقب او را با زنجیر به لباس خسته ام ببندم و در سنگلاخ بدوم تا هر جا که سخن بر سر نام می رود با تمام نیرویم فریاد بکشم که دختر فلانی هستم ولی اگر لازم باشد می گویم نام پدر عباس بود من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق آنچه می دانم این است که در سحر یکی از شب های آذر ماه 1364 سپیده در چشم هایم ریخت و گیلان مرا در لای چنگ های خویش گرفت تاکنون که باز نمی دانم انگشتری هستم بر انگشت یا زخمی بروی دست های خانواده ام و خدا را نه به عنوان یک کلمه بلکه یک عشق که در همه وجودم نفوذ کرده می ستایم در میان شعرای معاصر به شاملو علاقه و به احساساتش ایمان دارم و چون دیگران به فروغ نه به عنوان یک بدکاره که پناهی جز روسبی خانه ها نداشت نگاه نمی کنم و استادش می نامم و حافظ را می ستایم درباره خودم دیگر حرفی ندارم همین است که هست جز دلی که چند صباحی است که در گرو دیگریست و دل از من ربودست( به امید آنروز که من و او ....)