شهر دل خالیست خاموشست
شهرزاد قصه گو تنهاست
نغمه های آشنایی مرده بر لبهای کوچه
نه صدایی
نه دگر آوای گرم آشنایی
بر خیابان های ساکت مانده تنها
ردپایی.............
منزل از یاد رفته ام
ببار امشب ببار
شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد
شاید بارانت نقطه چینی شود تا به او برسم
تعریف زندگی عوض شده
تا گریه نکنم نوازشم نمی کنه
تا قصد رفتن نداشته باشم نمی گه بمون
تا مریض نشم گل برام نمی یاره
تا بچه هستم باید همه رو دوست داشته باشم
اما وقتی بزرگ شدم دوست داشتنو برام جرم می کنن
تا نرم قدرمو نمی دونن و تا نمیرم نمی بخشنم
ای آسمان ببار تا هر کسی به اندازه ی پیالش پاک بشه
ای چتر فروش چترات مال خودت
امشب می خوام خیس شم
پاک شم تا شاید محو شم
ببار.......

سلام بر شب مقدس قدر!

به دنبال واژه مباش...
کلمات فریبمان می دهند...
وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود باید فاتحه ی کلمات دیگر را خواند...

من خوب مي شناسمت...
دلت درياست!
آسماني مي انديشي!
و قلبت براي خدا مي تپد!
ديگر چه مي خواهي ؟!!!
اين يعني خود خوشبختي!!
بيا مرا پيدا كن...
يك جا همين حوالي گم شده ام...
شايد زير برف...
نمي دانم, هيچ نمي دانم...
بيا. بلكه با ديدنت راهم را پيدا كنم.
اصلا مي داني چرا گم شده ام؟ دنبال تو مي گشتم.
گنجشك ها ساكت شده اند.اينجا سايه ايست...
يعني تو آمدي؟!!!
صبر كن. اين من بودم كه انتظارت را مي كشيدم
نه آن بچه خرگوشي كه در آغوش گرفتي
و گفتي طفلي در اين سرما يخ مي زند.
من چشم گذاشتم تا پيدايت كنم
تو رفتي و من از بس دنبالت گشتم
خودم گم شدم.

اگر همه ي آسمان و ابرهايش سهم چشم هاي من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت.
وقتي فصل ها را قسمت مي كردند به من فقط پاييز را هديه دادند , من ماندم و دنياي رنگها و آدمهايي كه از پاييز رنگارنگ تر هستند , مدتي بود كه در اين سردي , قلمم هم با دلم قهر كرد و من دلتنگ تر شدم .
وقتي در گوش قلم زمزمه مي كني , و او نجواي تو را به سپيدي كاغذ مي سپارد چقدر آرامش پيدا مي كني.
اينجا منم و بادهاي سرد پاييزي... و خسته دلي كه دلش سخت براي خودش تنگ شده است...
آه , كاش پر پروازي بود , زمين جاي ماندن نيست...
ديري نخواهد گذشت , فردا خاطره خواهم شد
و شايد از خاطره ها خواهم رفت...

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد : که می خواهـیـم و نمی توانـیـم که می توانـیــم و نمی گـذارنــد ! بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد نه به خاطر خودت ، و نه به خاطر من ! که به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم
