برکه آرام است و غمگین
شهر دل خالیست خاموشست
شهرزاد قصه گو تنهاست

نغمه های آشنایی مرده بر لبهای کوچه
نه صدایی
نه دگر آوای گرم آشنایی
بر خیابان های ساکت مانده تنها
ردپایی.............

اي آسمان...

منزل از یاد رفته ام

ببار امشب ببار

شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد

شاید بارانت نقطه چینی شود تا به او برسم

تعریف زندگی عوض شده

تا گریه نکنم نوازشم نمی کنه

تا قصد رفتن نداشته باشم نمی گه بمون

تا مریض نشم گل برام نمی یاره

تا بچه هستم باید همه رو دوست داشته باشم

اما وقتی بزرگ شدم دوست داشتنو برام جرم می کنن

تا نرم قدرمو نمی دونن و تا نمیرم نمی بخشنم

ای آسمان ببار تا هر کسی به اندازه ی پیالش پاک بشه

ای چتر فروش چترات مال خودت

امشب می خوام خیس شم

پاک شم تا شاید محو شم

ببار.......

 


خدا اينجاست...

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت  خدا

و به خود آییم
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداونداست
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:
آیا «زندگی» را «زندگی کرده ایی»؟

سلام بر شبهاي قدر...

امشب، چشم‏هایم را پنهان می‏کنم تا خواب، راه دیدگانم را نیابد.
امشب، نزولی بزرگ را به تماشا می‏نشینم؛ با صد هزار فرشته بر دستانشان حریر.
خواب، امشب در چشمان حیرت‏زدگان از تماشای آن همه نور می‏شکند.
آمدگان بی‏درنگ، از آسمان و روندگان نورانی به آسمان، در تدارک کدامین واقعه باشکوه، چنین فرمانبرداران بی‏ چون و چرای خالق این شبند!
چه آشوبی در آسمان است و تو نمی‏دانی.
باد، مأمور است تا رایحه باد صبا را برافشاند و اشک، بر آن است تا آتشی فرو نشاند.
امشب، امید، طرح بازار دل شکستگان است و از فزونی نور، راه‏های نهفته آسمان هویداست.
نویسندگان آسمان، قلم به دست، در تدارک بر چیدن سیاهی‏ ها از نامه‏ های شب بیداران امیدوار و اشک ریزان شب زنده دارند؛ زنهار، دل به او بسپار، ای شب زنده دار، تا سیاهی نماند.
مردی در خلسه نور و نماز، محو حضرت پروردگار است؛ «انا انزلناه فی لیله القدر»؛
محمد صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم لوح زرین بهترین کلمات عالم را در حال نزولی بی‏مانند، نظاره‏ گر است و قلب پیامبر، جایگاه ابدی کلام آمده از آسمان.
خداوند، امشب، داستان بی‏ نظیر خلقت را بر پیامبرش می‏خواند و سرود گوش نواز عبودیت و بشارت، از آبشارهای آسمان سرازیر است.
من، هزار شبانه بیدار، نگاهم، نیمی آسمان، نیمی به اشک و دستان خالی‏ام رو به بی‏کران آسمان، بر رازهای مگوی عالم گوش سپرده ‏ام.
ذره ذره عالم، اکنون، قدردان لحظه باشکوه نزول است و چه بر خود می‏بالد از تماس نور کلام خدا بر وسعت خاکی‏اش!
امشب خاک زمینی و هوای این جهان، گران قدرترین لحظات بودنشان را سپری می‏کند؛ چرا که عظمت کلام خود را در خود احساس کرده‏اند.
شب قدر، مرا به بیداری می‏خواند و زمزمه؛ زمزمه‏های عاشقانه با معبود. پس قدر باید شناخت دروازه‏ های گشوده آسمان را در شب قدر و غوطه‏ ور باید شد در نور تابان آسمان و نفس باید کشید در نزول آیات مقدس.

سلام بر شب مقدس قدر!

به دنبال واژه مباش...

کلمات فریبمان می دهند...

وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود باید فاتحه ی کلمات دیگر را خواند...



من خوب مي شناسمت...

دلت درياست!

آسماني مي انديشي!

و قلبت براي خدا مي تپد!

ديگر چه مي خواهي ؟!!!

اين يعني خود خوشبختي!!

بيا مرا پيدا كن...

يك جا همين حوالي گم شده ام...

شايد زير برف...

نمي دانم, هيچ نمي دانم...

بيا. بلكه با ديدنت راهم را پيدا كنم.

اصلا مي داني چرا گم شده ام؟ دنبال تو مي گشتم.

گنجشك ها ساكت شده اند.اينجا سايه ايست...

يعني تو آمدي؟!!!

صبر كن. اين من بودم كه انتظارت را مي كشيدم

نه آن بچه خرگوشي كه در آغوش گرفتي

و گفتي طفلي در اين سرما يخ مي زند.

من چشم گذاشتم تا پيدايت كنم

تو رفتي و من از بس دنبالت گشتم

     خودم گم شدم.


             

اگر همه ي آسمان و ابرهايش سهم چشم هاي من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت.

وقتي فصل ها را قسمت مي كردند به من فقط پاييز را هديه دادند , من ماندم و دنياي رنگها و آدمهايي كه از پاييز رنگارنگ تر هستند , مدتي بود كه در اين سردي , قلمم هم با دلم قهر كرد و من دلتنگ تر شدم .

وقتي در گوش قلم زمزمه مي كني , و او نجواي تو را به سپيدي كاغذ مي سپارد چقدر آرامش پيدا مي كني.

اينجا منم و بادهاي سرد پاييزي... و خسته دلي كه دلش سخت براي خودش تنگ شده است...

آه , كاش پر پروازي بود , زمين جاي ماندن نيست...

ديري نخواهد گذشت , فردا خاطره خواهم شد

و شايد از خاطره ها خواهم رفت...


                  




دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد : که می خواهـیـم و نمی توانـیـم که می توانـیــم و نمی گـذارنــد ! بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد نه به خاطر خودت ، و نه به خاطر من ! که به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم