ومن هم چنان دور از خونه به سر می برم گاهی از این سردرگمی زندگی خسته میشم و نمی دونم به کجا فرار کنم با خودم می گم اگه یه نی نی بود همه چیز درست می شد فعلا از نظر روحی بهتر شدم شاید دارم یه جورایی مشکل خودم رو قبول می کنم تنها حس بدی رو که یه موقع های می یاد سراغم عذاب وجدانی هست که با خودم می گم چرا همسرم باید به خاطر مشکل من پدر نشه
این ماه واسه عمل ای وی اف رفتم مرکز برام دارو بنویسه ولی دکتر رفته بود و من باید بر می گشتم سر کارم موقع برگشت دلم شکست بازم گریه توی خیابون دیگه نمی دونم خدا کی می خواد صدام رو بشنوه
امروز همکارم از مرخصی زایمان برگشته نی نی دومش بود آخه ما با هم همسن هستیم ولی من همچنان منتظرم منتظر
قصدم گله و شکایت از زندگی نیست دلم می خواد اگه یه روز صاحب فرزندی شدم بیام و اینجا مطالبی رو که نوشتم بخونم و قدر نی نی نازم رو بیشتر بدونم
عزیزم خیلی دلم می خواد روی ماهت رو ببینم یعنی تو شبیه مامان میشی یا بابا ![]()
![]()
به امید دیدار هر چه زودترمان