مــن
خیلــی " با احـســاسم "
ولــــــی یادتـــ نــره
تــنـفــرم یه حسـه ...
مــن
خیلــی " با احـســاسم "
ولــــــی یادتـــ نــره
تــنـفــرم یه حسـه ...
سلام
این هفت هزار وسیصد و چهل و ششمین نامه ای است که برایتان می نویسم .
البته اگر چند هزارتائی که مچاله کرده ام و دور انداخته ام را حساب نکنیم !
امیدوارم اینبار دیگر پاسخ مرا بدهید .اینهمه نامه بی جواب مرا آزار می دهد .
خیلی وقتتان را نمی گیرم .
راستش من حرفهای قلمبه سلمبه و طولانی بلد نیستم،
همه ی حرف هایم یک جمله است.
همان یک جمله ای که در نامه های گذشته نوشته ام
و همان یک جمله ای که متنظر پاسخ شما در مورد آنم ...
می خواهم بدانید من شما را دوست دارم...
همین .
.........................................
اداره ی پست برای هفت هزار وسیصد و چهل و ششمین بار
مُهر ( آدرس گیرنده نا صحیح است ) را روی پاکت زده بود .
انگار قبرستان آدرس پستی نداشت !!!
5 ساله بودم که مادرم بهم گفت شاد بودن رمز زندگیه !
مدرسه که رفتم ازم پرسیدن در آینده میخوای چیکاره شی ؟
گفتم : (( شاد ))
اونا بهم گفتن که نمیدونم (( چیکاره )) یعنی چی !
منم بهشون گفتم که اونام نمیدونن زندگی یعنی چی !!
" جان لنون "
"حوا " نام تمام زنانِ سرزمین من است.
زنانی که هر صبح
به امید ذره ای عشق بیدار میشوند
و شب
با نا امیدی
امیدِ نا امید مانده را به خاک میسپارند
و فرو میدهند
بغض های بی صدای شبانه شان را
در
بسترِ خیسِ اشک های هر شبه
از هرزگی های
ذهنِ بیمار مردی که
" آدم " نام گرفته !
چـﮧ تفاوتے می کنــد
آنســوے دنیــا باشیم !
یا چند کوچـــﮧ آن طرف تــر ؟!
پــاے عشق که در میان باشد ،
دلتنـــ♥ــــگــے دمـــار ِ آدم را در مــے آورد ...
من رفتم …
و تو فقط گفتی برو به … !!!
مدت هاست که بی تابم
بی تاب بازگشت و کلام آخرت ...........
راستی …
به سلامت بود یا به جهنم؟؟!
خیال کن روزگارم رو به راهه ... !
خیال کن رفتی و دلم نمرده ... !
خیال کن مهربون بودی و قلبم
کنار تو ازت زخمی نخورده
خیال کن هیچی بین ما نبوده
خیال کن خیلی ساده داری میری
خیال کن بی خیاله بی خیالم
شاید اینجوری آرامش بگیری ...
گذشتی از من و ساکت نشستم
گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودم و زخمات و بستم ... !
کـــارم از یکـ ـــی بــــود یکـ ـــی نبــــود
گذشتـ ـــه اســــت ...
مـ ـــن در اوج قصـ ـــه گــــم شــــدم ...
عشـ ♥ـــق یعنــــی :
یکـ ـــی بــــود و یکـ ـــی " نـ ـــآبـ ـــود "
با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : نوشته دوست ، عشق ، محبت و چهار حرفیه …
اتفاقا” دو حرف اولشم در اومده بود ، یعنی ب و الف .
یه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابا . با اینکه میدونستم بابا میشه
ولی بهش گفتم: نه اشتباهه !
گفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد .
توو چشام اشک جمع شده بود ، گفتم میدونم میشه بابا ولی .......
اینجا نوشته چهار حرفی ، ولی تو که حرف نداری …![]()
ولادت با سعادت مولای عاشقان، امیر مؤمنان، علی علیه السلام و روز مرد بر شما عزیزان مبارک.
به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز
به اعتبار هر اشکی هم ، شانه نباش
آدمی به خودی خود نمی افتد ،
اگر بیفتد ، از همان سمتی می افتد که تکیه کرده است !!!