آدمها
آدمهامثل رود خانه ها جاری اند
زلال که باشی سنگهایت را میبیند برمیدارند
و نشانه میگیرند
درست به سمت خودت!!!
صورتی
نمیدانی آن سرزمین صورتی چه صفایی دارد... صورتی یعنی سرطان داری نه اینکه باربی هستی با موهای بلند یعنی درد داری یعنی مو هایت در عرض 2 هفته پووووووووووووف یعنی وزنت در عرض 2 ماه پوووووووووووووف .
اینجا سرزمین صورتی هاست ... صورتی های لاغر .... صورتی های بی مو و ابرو .... صورتی هایی که شاید خیلی چیزها را نداشته باشند که ما داریم و قدر نمبدانیم اما خیلی چیزها دارند که ما نداریم
اینجا سرزمین صورتبهای مهربان است
اینجا مرکز سرطان شناسی و شیمی درمانیست
اینجا اما آخر دنیا نیست
فقط تصور کن ....
یک چیزهایی بسیار ساده و پیش پا افتاده برایمان تبدیل به آرزو شده اند... تصور کن من بی 63 و 63/25 .... تصور کن من بی مریضی عزیز.... تصور کن من بی نگرانی از نشنیدن صدای گریه 63/25 در حالیکه هدفن ام پی 3 در گوشم و دارم از خودم اداهای نامعقول در می آورم...
فردا دقیقا میشود یکماه که شیرازم ... یک ماه که 63 رو ندیدم... یک ماه که کنار عزیزم بودم .... دلم برای همه آن روزهای بی دغدغه از بیماری عزیزم , برای بلوار ماهان , برای میدان مدنی , برای پنجشنبه های یکی در میان پیتزا و کوبیده تنگ شده ... دلم برای هر چه سرخوشیست تنگ شده...
خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک...
عجیب اینست که تو به این بزرگی، من به این کوچکی را
هیچگاه فراموش نمی کنی، اما من به این کوچکی،
تو به این بزرگی را گاهی فراموش می کنم...!
تلخ مثل زهر
تمام روزهای قبل از آمدنم به فکر این بودم که چطوری باهاش مواجه بشم که بتونم جلوی گریه ام رو بگیرم که متوجه ناراحتی عمیقم نشه .... وقتی دیدمش محکم بغلش کردم
ذهنم بیشتر از این نمیکشه ولش کن......
تخلیه عقده های درونیمان لطفا نخوانید!!!!
دو روز است این اعصاب لامصب نداشته ما را گذاشته اند لابلای در و هر 5 ثانیه ای یک مرتبه این در لامصب را باز و بسته میکنند و هیچ کس هم به اعصاب ما توجه نمیکند . من هم با این کودک درونمان در خود گریه میکنیم و آرزو میکنیم برای مرگ مفاجای بعضی ها که میدانم دعا برای مردن کسی عین نفرین است اما مهم نیست که نیست آن قدر عصبانی و ناراحت هستیم که خودخواه شده ایم مردیم از بس بخاطر این دیگران لعن اله زندگی کردیم که کل زندگی ما را مختل کرده اند و بخاطر وجود شومشان هزار و یک آرزو بر این دل لامصب ماند . هر چه تکه های پازل این چند سال اخیر را کنار هم میگذاریم میبینیم همه اش ظلم بوده و تنها راه حل ریختن آب خنکی بر این جگر سوخته مان فقط و فقط این است که او بمیرد و ما در خودمان مثل هم اکنون که اشک میریزیم مجلس عروسی بر پا کنیم گرچه برای جبران بعضی چیزها دیر است اما مهم این است که بعد مرگ این پیر مکار میتوانیم نفسی از سر استراحت بکشیم و گامهای بزرگ بعدی را برداریم شاید خدا خواست و ما هم به بزرگترین آرزویمان رسیدیم. الهی آمین!!!!!!
زمین گرد است......
تو که من را دور میزنی !!!!
یادت باشد یکروز به من خواهی رسید!!!!!
آنروز قیافه ات دیدنیست.......
این روز ها از کنار من که میگذری احتیاط کن
هزاران کارگر در من
مشغول کارند
روحیه ام در دست تعویض است!
آمدم خانه . تلفنها رو چک کردم ... زری... غریبه.... افسانه.... نانی.... نازنین.... محمد .... محمد..... محمد... 63 آمد و مانیتور رو نگاه کرد ... گفت راستی شماره محمد روی گوشیم افتاده بود .... گفتم چرا جوابشو ندادی گفت گوشیم توی ماشین جا مونده بود .... یادم افتاد که گوشی منهم دایورت بود روی گوشی 63 چون امروز توی مطب دکتر نمی تونستم حرف بزنم ... شمارشو گرفتم .... بوق.... بوق.... خسته نباشی می خواستی حالا هم زنگ نزنی , من نمی دونم تو و 63 اصلا و کلا می دونید کاربرد تلفن همراه چیه؟؟؟؟ خوبه آدم تو خیابون یک بلایی سرش بیاد بخواد از شماها کمک بگیره ... دیگه الان زنگ زدی واسه چی به چه درد من میخوره ... و من این طرف گوشی در هنگ کامل به سر میبردم .... گفتم اوکی برادر من سلام خوبی؟ منم خوبم 63 هم خوبه چیه توپت پره مسلسلت رو گرفتی طرف من .... گفت ماما از ظهر گم شده بود داشتم دنبالش میگشتم تازه الان پیداش کردم چشمام گرد شد!!!! گفتم مامی گم شده بود؟؟؟ مگه توی شهر غریب بوده که گم شده ؟؟؟ گفت نه ظهر از یونی آمدم خونه در زدم کسی نبود تلفن زدم کسی نبود از در رفتم بالا میبینم در هال هم قفله ... برگشتم یونی به افسانه زنگ زدم اونم نامردی نکرده بود کل خاندان بزرگ مادری را به جهت یافتن مامی بنده زیر و رو کرده بود ... گفتم خوب بالاخره مامی کجا بوده ؟ گفت رفته بوده دکتر .... گفتم الان کجاست؟ گفت با من که قهره گفتم چرا؟ گفت میگه چرا به افسانه گفتی که اونم همه رو خبر کنه؟ خندیدم یادم افتاد به اون روزی که 4 سالم بود و سر کوچمون گم شدم و کل جلیل برام یک صندلی زد و گفت همین جا بشین و من نشستم تا بالاخره پیدا شدم....حالا مامی من از نظر ما گم شده ...مامی ما که همه جای اون شیراز رو به خوبی کف دستش میشناسه .... مامی من گم نشده بود ما گمش کردیم....
الف نوشت)) کل جلیل یا همان کربلایی جلیل میوه فروش سر خیابان ما بود
ب نوشت )) دلم برای شیراز شده یک ذره
ج نوشت )) خنده داره که ما فکر میکنیم اونقدر بزرگ شدیم که میتونیم تو زندگی مامی خودمون دخالت کنیم و بهش بگیم چرا بی خبر رفتی؟ چرا دیر آمدی؟ کجا رفته بودی؟
من به تنگ آمدهام از همه چیز....
بگذارید هواری بزنم ...
دنیای این روزای من
لا اله الا الله ... یک افکار موذیانه ای این روزها دوباره دچار مازوخیسممان کرده است ... شدیدا... کاش میشد یک تیکه از افکار و خاطرات زندگیمان را قیچی کنیم بیندازیم درون سطل آشغالی تا اون ماشین آشغالانس که شبها توی خیابان جلوی منزلمان راس ساعت 1 شب میآید و با همان 4 تا ماشین عبوری ترافیک راه می اندازد و هی صدا میکنند با خوشان ببرند به نا کجا آباد تا من از دستشان نجات بیایم ....
نمیدانم اصلا این شب یلدای لعنتی را حالا که من سهمی از شادیش نمیبرم بنا به دلایلی برای چه همچنان ادامه می دهند ... دعا میکنم گر چه می دانم که این دعا نیست و نفرین است اما دعا میکنم....
بی ربط نوشت :
تو را بانو ناميدم ام
بسيارند از تو بلندتر-بلندتر
بسيارند از تو زلال تر - زلال تر
بسيارنداز تو زيباتر- زيباتر
اما بانو تويي!!!
پابلو نرودا
به بهانه توووووو
زن باید سنگین و رنگین باشد
باید بیایند منت بکشند
من می گویم زن اگــــــر زن باشد
باید بشود روی عــــاشقیتش حساب کرد..
که باید عاشقی کردن بلد باشد
که جـــــــــا نزند
جا نماند
جا نگذارد .
هی فکر نکند به این چیزهایی که
عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز .
که بداند مرد هم آدم است دیگر
گـاهی باید لوسش کرد
گاهی باید نـازش را کشید
گــاهی باید به پایش صبر کرد ...
حتی
من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .
تو می گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد
بگذار دنبالت بدوند .
و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگــی است یا مسابقه
اسب دوانی .
و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا . . .
از چشمها و شــانه ها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان ،
از صدایشــان . . .
پررو می شوند ؟
خوب بشوند .
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم ؟
مگر ما به اتکــا همین دستها
همین نگاهها
همین آغوشهـا در بزنگاههای زندگی
سرپا نمانده ایم ؟ ...
من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی فهمم .
من نمی فهمم زن بودن با
سنگین رنگین بودن
با سکوت
با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟
من بلد نیستم در سـایه دوست داشته باشم
من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند .
من می خواهم
مَردَم
حتی اگر مردِ من هم نبود
دلش غنج بزند ازاین که
بداندجایی زنـــی دوستش دارد . . .
من می خواهم
زن باشم ...
بگذار همه دنیـا بداند
مردی این حوالی دارد
دوستت دارم هــای مرا
کوچک .... بزرگ
گاه بزرگ...
اما نه كوچكم و نه بزرگ..
اين تو هستي كه گاه دور مي شوي گاه نزديك...!
تصمیم صغری
عید داره میاد !!! بوی عید داره میاد !!! خود عید داره میاد !!! صدای پای عید داره میاد !!!!
پس کووووووووووووووووووووو من نه بوی عید رو استشمام میکنم نه صدای پاشو میشنوم نه احساسش میکنم .... اصلا من کلا با این عید خصومتی ندارمااااااااااااا اما خصومت من از اونجایی شروع میشه که نمیفهمم چرا باید برم فامیلایی که سالی یکبار هم نمیبینمشون رو ببینم ..... بهشون لبخند بزنم و بگم وای عیدتون مبارک صد سال به این سالها .... امیدوارم سال خوبی داشته باشی .... حالم بد شد . من تصمیم دارم امسال عید نه کسی رو ببینم نه با کسی رو بوسی کنم نه به کسی بگم عیدتون مبارک ...... میخوام برم شیراز و از هواش لذت ببرم از قدم زدن توی خیابونهاش که پر از آدمها و از دیدن اون چادر مسافرتی هایی که مثل قارچ هر جایی سبز شدن من میخوام از اینها لذت ببرم همین .
امروز 26 ديماه است تولد مادرم .... كسيكه همه زندگي من از اوست و من هيچگاه قدرش را آنطور كه بايد و شايد ندانستم.... تولد كسيكه از او 1000 كيلومتر فاصله زميني دارم و اگر بخواهم هوايي بروم شايد به اندازه يك عمر با او فاصله داشته باشم .... از اينجا تا قيامت....
امروز تولدش است ياد فيلم يلدا افتادم همانيكه شب چله نشان داد.... حكايت همان بانوي ميانسالي كه شب يلدا به دنيا آمده بود و كلي تدارك ديد تا آن شب را با فرزندانش جشن بگيرد ولي هر كدام به نوعي از بودن در كنارش طفره رفتند .... امروز مادرم تنهاست درست مثل زمانيكه به دنيا آمده بود و تنها در يك اتاقك شيشه اي تنها بود... با اين تفاوت كه آنروز همه منتظرش بودند و امروز او منتظر است ....منتظر من ... منتظر برادرم .... تا به او ياد آور شويم كه تنها نيست كه دوستش داريم كه به او فكر ميكنيم.....
اينجا برف ميآيد و آنجا باران.... مادرم را ميبينم از پس اين همه فاصله از پس فرسنگها دوري .... ميبينمش كه دستش را پشتش گره كرده و دارد از پنجره بزرگ اتاق آسمان را نگاه ميكند كه ميبارد و مطمئنم الان پيش خودش فكر ميكند كه هر يك از ما كجاييم و چه ميكنيم .... كه لباسمان گرم است يا باز هم از بي حواسي لباس گرم نپوشيديم و چتر نبرديم...
بايد بروم ... اين تنها كاريست كه براي آن دل هميشه نگران و آن ذهن هميشه مشغول از دستم بر ميآيد... ميروم تا به او زنگ بزنم و بگويم تولد مبارك ... دوستت دارم .... ممنونم مادرم
برف ميآيد .... هوا سرد است .... اما هيچكدام نميتواند مانع رسيدن گرماي وجودش به دل خسته ام از پس اين فاصله ها شود ....
مادرم تولدت مبارك ... تا هميشه زنده باشي....
نمی دانم هیچوقت توی این فیلمها دیده اید که یارو با دوربین جلو و عقب میشه ؟ نمی دونم اسمش چیه اما من اونروز این حس رو داشتم .... احساس کردم در عرض یک ثانیه اونقدر دور شدم که دیگه بر گشتنم غیر ممکن به نظر میرسید . مهم نیست میدونم همش غر میزنم ... وبلاگم ترکیده . همین روزها میام برای خانه تکانی دعا کنید مشکلاتم حل شود
نمیدانم این روزها که قرار بود بهترین روزهای زندگیم باشد چرا این همه گیج و گم است .....این فشارهای روحی دارد میکشدماااااااان .... دلم یک تنهایی بزرگ میخواهد و هوایی که بتوان در آن اندازه تمام این روزها آه بکشم ... خسته شدم ....زندگیم شده مانند کلاف سر گم برایم دعا کنید به دعای همتان احتیاج دارم
وای وای وای . چه لذتی دارن این نوشتن . چه لذتی دارد که سر بزنی و ببینی دوستانت هنوز هم هستن و به تو سر می زنن . عاشق این حسم .
لذت بخش است . این روزها توی این زندگی متفاوتم یا بهتر بگویم بسیار متفاوتم به چه چیزهای که دست پیدا نمیکنم.... به چه چیزهایی که فکر نمیکنم .... به چه نتایجی که نمی رسم.... به این نتیجه رسیدم که زندگی هر جوری که دلش بخواهخد پیش میرود و مرا هم با جریان خودش میبرد . بی آنکه اهمیتی بدهد من چه میخواهم ... من هم دارم با آن سازگار میشوم .... به این نتیجه رسیدم که بودن در این مسیر مانند یک تیکه چوب شاید راحتت تر باشد تا ایستادن مانند یک سنگ و ساییده شدن .... این روزها دست از سنگ بودن برداشته ام ....