داستان واقعی شماره 1

داستانه یا کلیشه نمیدونم

زنی متین موقر خوش ظاهر و خوش اخلاق که تمام درامد و جوانی و وقت و انرژی اش رو برای خانواده گذاشته

حالا چی مونده براش ؟

درد کمر و زانو و بیماری اعصاب و روان

نه همسرش قدرش رو دونسته نه بچه هاش ذره ای بهش اهمیت میدن

نه عشقی داره نه سرمایه آنچنانی

حالا که چهل و اندی سال داره هیچ جای دنیا انگار جایی نداره

داستان آشنای خیلی از زنهاست

من استثنایی نیستم

قبلا ها فکر میکردم که فقط منم که رنج می کشم یا دست کم رنج های من از مال بقیه سخت تره

این فکر تحمل زندگی رو برام سخت کرده بود.

اما حالا می بینم همه ی آدما زخم خوردن

مهم تر از زخم نحوه کنار اومدن با زخمه

خاصیت دنیا همینه زخم میزنه درب و داغون میکنه

بیشتر آدما نمی رسن

تو عشق تو شغل تو خانواده تو ارتباطات فقط من نیستم که مشکل دارم

فقط باید پوست کلفت شد و رها کرد

نه بهونه ها نه افسوس خوردن ها هیچی نمیتونه نجاتمون بده

همونطور که منو نجات نداد 6 سال تموم افسوس خوردم و خودمو آزار دادم حیف از عمرم

میدونی این چیزا رو نباید زیاد جدی گرفت تمام زندگی شبیه یک بازیه که هنوز نمیدونم این بازی چه معنایی دارخه این همه تکرار برای چیه نقش هارو بر چه اساس به آدما میدن

آمدی جانم به قربانت

" آمدی جانم به قربانت ، ولی دیر آمدی ! " 
من که دیگر کرده ام دل را به زنجیر آمدی !
آرزوی مادرم بودی ولی حالا چرا ؟!
دل که با جورِ زمان ، گشته ست درگیر آمدی !
تا پذیرفتم که دیگر "عشق" بی معنا شده ؛
منطقم را زیر و رو کردی ، نفسگیر آمدی ...
دیگر از "احساس" بیزارم ، خرابم ، خسته ام
صبحِ من پایان شده در شامِ دلگیر آمدی !
روزگاری عاشقت بودم که مُد بود عاشقی ؛
عشق افتاد از مُد و با این تفاسیر آمدی ... !
من شدم مخروبه ای غمگین و شهری منزوی ؛
ای که با انگیزه ی فتحِ جماهیر آمدی  !
رفتی و ناچار ، جایت را رقیب اشباع کرد ،
دیر و غافلگیر و با تصمیمِ تسخیر آمدی ؟!
ماهی هروقتش بگیری تازه می مانَد ولی ؛
مُردم از بی آبی و از بهرِ تدبیر آمدی ؟!
جان فدایت ! کاش قدری زودتر می آمدی ،
من خطی غمگین شدم حالا که تو شیر آمدی !
قهوه ی احساس من یخ کرده از سرمای دهر
من تو را تا داغ بودم خواستم ، دیر آمدی ... 

نرگس صرافیان طوفان 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

کجا دنبال مفهومی به نام عشق می گردی ...

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب

 

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آن گاه
چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

 

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

 

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بی كسی، ها می كنم هر شب

 

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

 

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

 محمدعلی بهمنی

 

اگر دری ميان ما بود،
می‌کوفتم؛
درهم می‌کوفتم!
اگر ميان ما، ديواری بود،
بالا می‌رفتم، پايين می‌آمدم؛
فرو می‌ريختم!
اگر کوه بود، دريا بود،
پا می‌گذاشتم
بر نقشه‌ جهان و
نقشه‌ای ديگر، می‌کشيدم!
اما ميان ما، هيچ نيست
هيچ؛
و تنها با هيچ،
هيچ کاری نمی‌شود کرد...

#شهاب_مقربين

ی حس غمناک

کاش هیچوقت کاری نکنیم که رشته محبت بین ما و عزیزانمون پاره بشه 

هرکی تا ی حدی کشش داره ولی ما آدما فکر میکنیم صبوری بقیه بی حد و اندازس 

بارها قلبشو میشکنیم 

بارها زخم زبون میزنیم 

بارها نادیدش میگیریم 

.

.

 .

درنهایت اون آدم همه چیو رها میکنه اون آدم دیگه سبک میشه  دیگه هرکاری هم براش کنیم اون برنمیگرده  ماهم متهمش میکنیم به بی معرفتی و بی عاطفگی ...

پ.ن : امروز دومین ریسمان محبت هم پاره شد.

 

آدم ها یک بار عمیقا عاشق می شوند،
چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛ امّا بعد از همان یک بار، ترس ها آنقدر عمیق می شوند که عشق، دیگر دور می ایستد ...

#آلبر_کامو

پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درنا ها

و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ماه تاب پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پرکشیدن

 

 

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن ،مردن به رهایی

آه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند.

#احمد شاملو

باید "فراموشت کنم"،
شبیه خیابانی
که بُن بستش را
کوچه ای که نامش را
درختی که زمستانش را
بهاری که بارانش را
کتابی که فصلش را
شاعری که شعرش را
عاشقی که حرفش را
و زخمی که دردش را،
باید فراموشت کنم...!

دلنوشته

یک تکه از وجودم گم شده است

نه تکه نیست او خود من است

دخترک وجودم بیتابی می کند

پیرزن درونم زار میزند از درد هایی که پیرش کرده

و من آهسته آهسته میمیرم....

تو مثل دندانی هستی که درد میکنی

رسیده ای به عصب

اما من دلی ندارم برای کندن

می فهمی دوست داشتنت چقدر دردناک است؟

سقوط از ارتفاع صفر

.

ادامه نوشته

آدم هایی هستند در زندگیتان

نمی گویم خوبند یا بد 

چگالی وجودشان بالاست

افکار،حرف زدن،رفتار،محبت داشتنشان 

و هرجزئی از وجودشان امضا دار است ...

یادت نمی رود "هستن هایشان را"

بس که حضورشان پررنگ است.

ردپا حک میکنن اینها روی دل و جانت ..

بس که بلدند باشند....این آدم هارا باید قدر بدانی

وگرنه دنیا پر از آن دیگر های بی امضایی است که شیب منحنی حضورشان همیشه ثابت است....

قیصر امین پور

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

 

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

 

بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه

 

در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

 

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

 

با خاطره ها آمده ای باز به سويم؟

 

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

 

من او نيم، او مرده و من سايه اويم

 

من او نيم، آخر دل من سرد و سياه است

 

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

 

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

 

سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

 

من او نيم، اين ديده من گنگ و خموش است

 

در ديده او آن همه گفتار، نهان بود

 

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

 

مرموزتر از تيرگی شامگهان بود

 

من او نيم آری، لب من اين لب بی رنگ

 

ديري ست که با خنده يی از عشق تو نشکفت

 

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

 

مهتاب صفت بر گل شبنم زده ميخفت

 

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

 

آن کس که تو ميخواهيش از من به خدا مرد

 

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

 

چون ديد و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

 

من گور ويم، گور ويم، بر تن گرمش

 

افسردگی و سردی کافور نهادم

 

او مرده و در سينه من، اين دل بی مهر

 

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

(سیمین بهبهانی)

چه کسی می داند

شاید پریشانی شب هایمان

بدهکاری به آدم هایی باشد

که صمیمانه به ما دل دادند 

و ما چه بی رحمانه

میخواستیم ولی گفتیم نه

#فرید صارمی

 

از استاد محمد بهمن بیگی :

 

آری از پشت کوه آمده ام،

 

چه میدانستم اینور کوه باید برای ثروت حرام خورد

 

برای عشق خیانت کرد

 

برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد

 

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند. 

 

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم میگویند: از پشت کوه آمده. 

 

ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم. و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد تا اینکه اینور کوه باشم و گرگ.

نفسیم گلمی داها ,نازلی یاریم آتدی منی

چاغیریب باشقاسینی ,اوزگه لره ساتدی منی

من گدنده یولوما باخمادی,أغلالتدی منی

لعنت اولسون منه دونیا کیمه خاطیر یاشادیم

شهریار

 

 

 

 

دلتنگی یعنی جاذبه برعکس شود 

وزن زمین روی دلت سنگینی کند !    

فرشيد_ذوالفقاری

باور کن

پاییز که می آید

همین پیرمردهای تنها

روی نیمکت های پارک هم

به اولین عشقشان فکر میکنند

به دختری با موهای طلایی

یا گیسوان سیاه

روسری خالدار

یا شاید شالی پشمی

به حرف هایی که باید میگفتند و

نامه هایی که هیچ گاه به مقصد نرسید.

فلورا تاجیک