لنــگه هــای چــوبــی درب حیــاطمـان

 .jpg

 

لنگه های چوبی درب حیاطمان؛

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛

ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند.

آدم هـا بــرای هــم سـنگ تمـام مـی گـذارند

securedownload.jpg

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.

اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...

آنجا که در میان خاک خوابیدی؛

"سنگ تمام" را می گذارند و می روند ...!

تنهاییت را قسمت نکن . . .

تنهایی ات را با کسی قسمت نکن رفیق 

این روزها آدم ها بیشتر تنهاترت میکنند

میدانی چه جوری؟؟

میگذراند حسابی وابسته اش شوی

دل ببندی ، عادت کنی به بودنش به صدایش به اس ام اس هایش

دوستش داشته باشی حسابی

بعد یهو یک جایی بی هوا 

کافیست کمی بی حوصله باشی و دیوانگی ات بزند بالا

آنجاست که میرود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند

مهم نیست تو بشکنی ، بسوزی ، اشک بریزی

و...........

او رفته است و تو بیشتر از هر لحظه دیگر تنهاتر میشوی

تنهایی ات را قسمت نکن رفیق ..

شکست را چگونه تعريف مي کنند؟




گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي! 
گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام. 

گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي. 
گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام. 

گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي. 
گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت نداشته ام. 

گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي. 
گفت نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم. 

گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي 
گفت نه! شکست يعني من هنوز کامل نيستم. 

گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي. 
گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم. 

گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي! 
گفت نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم. 

سال نو مبارک

لحظه ای که سال تحویل میشه …

تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی …

 کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا

لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه…

                                                                                 سال نو مبارک

تولدم اگر چه گذشت ولی مبارک . . .

کسی تولد مرا آیا به خاطرم می آورد

برای خاک قلب من گل و شکوفه می خرد؟

کمی بزرگ میشوم، تنم جوانه میزند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند

اگرچه با سرودو شعر، دلم پر از چکاوک است

تو خود بگو ، بدون تو تولدم مبارک است؟؟؟؟؟؟

 

کلافه . . .

برو اگه میخوای بری ،

دلت نسوزه واسه من !!

اینجوری که کلافه ای


بد تره خب ، دل رو بکن !!

بکن دل و از این همه خاطره های روی آب


فک کن ندیدی ما همو حتی یه بارم توی خواب


راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من !!


اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن ..


من که نمی میرم ،اگه بخوای تو از اینجا بری


چون میدونستم که تو از اول راه مســـافری !!


شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی


سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری


غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم


شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم


رحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من


اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دلو بکن

شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی

سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری


غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم


شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم

 

 

شو خی خدا

 

عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !
 
 زیبا بود امّا شوخی بود !

حالا .... . .
 
تو بی تقصیری !
 
 خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . !
 
تمام این تنهایی

تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است .....

کاش . . .

 

رودخانه آرام است



قایقی در آن است



کلبه ای چوبی در کنار آن



پلی روی رودخانه که میرسد به آن



بادها در لابه لای درختان می چرخد



برگها در لابه لای بادها می رقصد



آسمان ابری است



باران در راه است



صدای پرندگان می آید



صدای خوردن باد بر بال آنها می آید



آرام و تنها در آنجا نشسته ام



باد سردی صورتم را نوازش می کند



قطره قطره باران بر رودخانه می افتد



و آرامش آب را به هم میزند



چه طبیعت زیبای



چه بوی بارانی



چه نوازش خوشی


کاش من تنها نبودم

 

مولانا . . .

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد: 
و آن آگاهي است
و تنها يك گناه :
وآن جهل است
و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي
توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است..
زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم،
آن گاه معجزات رخ مي دهند..
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او
زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوي چيزي است
كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد
كه به حقيقت مي رسد!
نه پيش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب
ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح
زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان
سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد
فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه
همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي
بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي..
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش
شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال
زندگي خود نرفته اي؟!
همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها
همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي
و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم
آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در
كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از
سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه
جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست
و نه چيزي براي جستن!"
حقيقت بي هيچ پوششي
كاملا عريان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزديك
كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي
باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم
نوعي فاصله وجود دارد!
ما براي ديدن حقيقت
تنها به قلبي حساس
و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش مولانا
در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي
اعطاي چنين چشم
و چنين قلبي به ماست
او مي گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند
فقط كافي است نگاه شان كنيد
او گويد:
به چيزي اضافه تر از ديدن
نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن
و براي دست يابي به حقيقت
نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين،
و هر جايي كه هستيد
به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز
شاهد زندگي
و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،
كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق ميكند!
تمامي راز مراقبه
در همين دو نكته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم
چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم
عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم

سال نو مبارک

اینم هفت سین امسال من:

1.سیر : نماد اهورامزدا

2.سیب: نماد فرشته سپندار مذ، فرشته زن، باروری و

پرستاری است.(اسفند)

3.سبزی: نماد فرشته اردیبهشت و نماد زندگی دوباره است.

4.سنجد : نماد فرشته خرداد و نماد عشق است.

5.سرکه: نماد فرشته امرداد و نماد صبر و شکیبایی و

جاودانگی است.

6.سمنو : نماد فرشته شهریور و نماد خواربار است.

7.سماغ: نماد فرشته بهمن و نماد باران یا رنگ طلوع

خورشید است.

cart postale eyd3 اس ام اس و پیامک تبریک عید نوروز

می شکند . . .

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم.....

هر کس هم می آید مسافر است

می شکند.......

هم نمازش را..............

هم دلم را...........

و می رود

تولدم مبارک

سلام به همه

فردا ۲۴ دی ماه ۹۰ تولدمه

اینکه چند ساله می شم بماند خیلی خوشحالم .

 

 

داستان پند آموز

داستان آموزنده و بسیار زیبا به نام مورچه و عسل | www.birdana.com

 

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:

ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود

و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:

مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!

مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…!

بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.

مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.

بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.

مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!

بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار،

من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود

و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی…

مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،

اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن.

من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!

بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند

ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.

مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن.

من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:

یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.

مگسی سر رسید و گفت:

بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم…

مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت…

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی،

چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود،

چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند

و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…!

مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت

تا رسید به میان حوضچه عسل،

و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند…

مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:

عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید.

اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:

نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است…

این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش

پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری.

مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد…

سخن روز : از مردم طماع راستی مجوی و از بی وصل وفا مخواه.(غزالی)

عروسک دیروز و امروز

اون قدیما با چه عروسک هایی بازی می کردیم و حالا با چه عروسک هایی بازی می کنن :

عروسک های ما این شکلی بود شایدم یکم بهتر:

حالا بچه خواهر من به این عروسک میگه زشت:

خدایی این عروسکا زشتن .

اینم از بچه های امروز و دیروز

عروسک

راحت باشید . . .

 

روی قلبی نوشتی بود :

شکستنی است مواظب باشید . . .

اما من روی قلبم نوشتم :

شکسته است راحت باشید...

روز دختر مبارک . . .

روز دختر بر مادران آینده

دختران امروز ، دختران دیروز

مادران امروز و همسران فردا ، زنان امروز

سرتونو درد نیارم خلاصه بر همه ی دختران دیروز امروز فردا مبارک باد !

این گلها تقدیم به همه ی دختر خانم های گل.

کاش. . .

 

کاش زندگی ما هم همچون گلهای بود که هر از گاهی به خاطر طراوت

 اب  کنار رودی می رویند و بعد ازچند روز به خاطر خروش همان اب به

 زندگی بدرود می گویند به آنکه به چیزی وابسته شده باشند و نه اینکه

 چیزی را به خود وابسته کرده باشند . فقط به خاطر یک چیز می ایند

و می روند . . .

 ای کاش زندگی ما هم همچون آن گلها این چنین بود که با فرمان خدا

می آمدیم و به فرمان او می رفتیم به انکه با کسی آشنا بشیم و انها را

به خود و خود را به انها وابسته کنیم. . .

 

 کاش فاصله زندگی ما نیز از طراوت تا خروش آب بود

 

ای کاش........................ 

 

سپید

یه مطلب باحال

پسرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم




دخترها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف


سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي


سه راهی . . .

سه راه رو در زندگی دنبال كن:

دوست داشتن رو برای یك تجربه،

عاشق شدن رو برای یك هددف،

فراموش كردن رو برای قبول واقعیت.

 




تو جه تو جه . . . .

(((این نکته انحرافیشه که عکس دو راهی رو گذاشتم )))

عیدتون مبارک . . .

با خوردن اگر حال تو جا می آید
خوش باش که ایام صفا می آید
آماده به حمله باش در این شب عید
وقتی که صدای ربنا می آید

جک جک

اخیراً یک بیماری جدیدی کشف شده که فقط دخترها به اون

مبتلا میشن اسمش هم هست : خود داف پنداری


طی مطالعات انجام شده، مشخص شده که، درصورت

 اجرای طرح تفکیک جنسیتی، انسان‌ها برای ادامه نسل

 خود نیاز به توانایی گرده‌افشانی دارند ...!ء


دانشمندان تشخیص دادن ۹۹ درصد از بی وفایی ها

ناشی از بی شارژیه


سر شمار : ببخشید خانوم شما چند نفرید؟



زن : منو این کره خر و اون توله سگ و


اون موش مرده و اون غول بیابونی!!!



سرشمار : ببخشید خونه تون باغ وحشه؟



زن : آره، منم خرم که با بابای گوریل اینا زندگی میکنم



بهشت یک انتخاب نیست یک اجبار است !


با تشکر، گشت ارشاد

 


رشته های ورزشی اولین دوره المپیک لرها معروف

 به لرمپیک: 1 - شنا با مانع 2 - کشتی با اسب 3 - پرش روی

 نیزه 4 - شیرجه روی چمن 5 - اسب سواری با الاغ

6 - هاکی روی میخ 7 - گاوبازی با شتر 8 - پرش توی چاه

 9 - پرتاب جانباز با ویلچر

 

عروسک با انسان . . .

عروسک های شبیه انسان :

1 

ادامه نوشته

روزت مبارک پدرم

همه روزهای عمرم از واژه پر برکت نامت بلند آوازه شده

و دست تقدیرم از تفکربلند تو بر امده

وقتی درخیابانهای بلند زندگی قدم می زنم

تفکر تو در ذهنم می جوشد

هنوز بوی گرم دستهایت را می دهد بند بند تنم

و من نیازمند محبت توام

نیازمند دستهای گرم و مهربانت که لحظه ای مرا تنها نگذاشت

من به آن  دستهای پر توان و زحمتکش مث دیواری برای تکیه زدن محتاجم

به آن دیوار بلند تکیه زدم و بالیدم

و بزرگ شدم

پدر نازنینم همیشه دوستت دارم

هر کجا که آسمان ابری است

و با هیاهوی باد میگرید

یاد تو می کنم

صحرای بزرگ دلت را یاد می کنم

که پر از ابر بود و مه گرفته

پر از غم بود و غم

هیچگاه گریستنش را ندیدم

که باد در آن صحرای بزرگ و بالنده همیشه می تاخت

طوفان شن درست میکرد

و هیاهویش را در نفس گرم پدرم دیده ام

شکستنت دلم را می شکند

روزت مبارک

من به تو افتخار می کنم قلبماچمژهتشویق

روزت مبارک بابا جونم خیلی خیلی دوستت دارم و افتخار می کنم

که پدری به مهربونی شما دارم

قربان مهربانی هایت

فرزند کوچک شما

سپید

مادر . . .

مادرم

 

هستی من ز هستی توست

 

تا هستی و هستم دارمت دوست

 

خداحافظ واسه دو ماه....

سلام دوستای گل

شرمنده من باید برای دو ماهی برم ایشاالله بعد دوماه برمی گردم و دوباره آپ می زنم.

دوستتون دارم

بای تاهای

عشق من

عشق منو پس نزنی

به قلب من دست نزنی

جایی که داره تو دلت به پای هوس نزنی

یاد منو گم نکینی اسیر مردم نکینی

مجنونت رو تو رو خدا سردرگم نکینی

منو نذاری بی خبر بیام بگن رفتی سفر

خدا نیاره بشنوم از عشق من کردی حزر

فقط برای دلخوشیم بگو که بی من میمیری

از تو دلت کنده نشم عاشق بازنده نشم

آبرو دارم پیش دل یه وقتی شرمنده نشم

مهرتو از دلم نگیری که از دل نمیری

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش میرود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس

سال نو مبارک . . .

صدای پای آشنایی می آید...

زمین در سیر زمان، هر سال تن به رستاخیزی سبز می دهد.

رستاخیزی سحر آمیز،

رویش زندگی در رگهای جهان.

دمیدن عطر بیداری بر جسم خواب آلود خاک.

 

نوروز، قصه آمدن یک سال نو و غصه رفتن یک سال کهنه است.

نوروز بازگشت حيات مجدد به طبيعت خفته است.

نوروز می آید که به ما بگوید تنها محبت ماندنی است.

 

چه عظمتی است در این بهار!

و چه زیباست شگرفیِ این همه رنگ و شکوهِ این همه عظمت،

 

سلام بر بهار،

سلام بر ماه گل نشان،

سلام بر نجوای رازناک طبیعت.

 

به طراوت تکرار باران، بهار هستی تان همیشه سرسبز باد.

غمی غمناک.........


شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.


می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!


خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من,لیک,غمی غمناک است.