تنهاییت را قسمت نکن . . .

تنهایی ات را با کسی قسمت نکن رفیق
این روزها آدم ها بیشتر تنهاترت میکنند
میدانی چه جوری؟؟
میگذراند حسابی وابسته اش شوی
دل ببندی ، عادت کنی به بودنش به صدایش به اس ام اس هایش
دوستش داشته باشی حسابی
بعد یهو یک جایی بی هوا
کافیست کمی بی حوصله باشی و دیوانگی ات بزند بالا
آنجاست که میرود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند
مهم نیست تو بشکنی ، بسوزی ، اشک بریزی
و...........
او رفته است و تو بیشتر از هر لحظه دیگر تنهاتر میشوی
تنهایی ات را قسمت نکن رفیق ..
شکست را چگونه تعريف مي کنند؟
گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي!
گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.
گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.
گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.
گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت نداشته ام.
گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.
گفت نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي
گفت نه! شکست يعني من هنوز کامل نيستم.
گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.
گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.
گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!
گفت نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.
کلافه . . .
دلت نسوزه واسه من !!
اینجوری که کلافه ای
بکن دل و از این همه خاطره های روی آب
چون میدونستم که تو از اول راه مســـافری !!
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم
شو خی خدا

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !
حالا .... . .
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . !
تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است .....
کاش . . .
رودخانه آرام است
قایقی در آن است
کلبه ای چوبی در کنار آن
پلی روی رودخانه که میرسد به آن
بادها در لابه لای درختان می چرخد
برگها در لابه لای بادها می رقصد
آسمان ابری است
باران در راه است
صدای پرندگان می آید
صدای خوردن باد بر بال آنها می آید
آرام و تنها در آنجا نشسته ام
باد سردی صورتم را نوازش می کند
قطره قطره باران بر رودخانه می افتد
و آرامش آب را به هم میزند
چه طبیعت زیبای
چه بوی بارانی
چه نوازش خوشی
کاش من تنها نبودم
مولانا . . .
سال نو مبارک
اینم هفت سین امسال من:
1.سیر : نماد اهورامزدا
2.سیب: نماد فرشته سپندار مذ، فرشته زن، باروری و
پرستاری است.(اسفند)
3.سبزی: نماد فرشته اردیبهشت و نماد زندگی دوباره است.
4.سنجد : نماد فرشته خرداد و نماد عشق است.
5.سرکه: نماد فرشته امرداد و نماد صبر و شکیبایی و
جاودانگی است.
6.سمنو : نماد فرشته شهریور و نماد خواربار است.
7.سماغ: نماد فرشته بهمن و نماد باران یا رنگ طلوع
خورشید است.

می شکند . . .
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم.....
هر کس هم می آید مسافر است
می شکند.......
هم نمازش را..............
هم دلم را...........
و می رود

تولدم مبارک
فردا ۲۴ دی ماه ۹۰ تولدمه
اینکه چند ساله می شم بماند خیلی خوشحالم .

داستان پند آموز
مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت
و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد
ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد
از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.
دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…
هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:
ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود
و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:
مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!
مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…!
بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.
مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.
بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.
مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!
بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار،
من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود
و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی…
مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،
اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن.
من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!
بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند
ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.
مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن.
من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:
یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.
مگسی سر رسید و گفت:
بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم…
مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت…
مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی،
چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود،
چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند
و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…!
مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت
تا رسید به میان حوضچه عسل،
و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند…
مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار
از تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:
عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید.
اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!
گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم
مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:
نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است…
این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش
پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری.
مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد…
سخن روز : از مردم طماع راستی مجوی و از بی وصل وفا مخواه.(غزالی)
عروسک دیروز و امروز
عروسک های ما این شکلی بود شایدم یکم بهتر:

حالا بچه خواهر من به این عروسک میگه زشت:


خدایی این عروسکا زشتن .
اینم از بچه های امروز و دیروز
عروسک
راحت باشید . . .
روی قلبی نوشتی بود :
شکستنی است مواظب باشید . . .
اما من روی قلبم نوشتم :
شکسته است راحت باشید...

کاش. . .
کاش زندگی ما هم همچون گلهای بود که هر از گاهی به خاطر طراوت
اب کنار رودی می رویند و بعد ازچند روز به خاطر خروش همان اب به
زندگی بدرود می گویند به آنکه به چیزی وابسته شده باشند و نه اینکه
چیزی را به خود وابسته کرده باشند . فقط به خاطر یک چیز می ایند
و می روند . . .
ای کاش زندگی ما هم همچون آن گلها این چنین بود که با فرمان خدا
می آمدیم و به فرمان او می رفتیم به انکه با کسی آشنا بشیم و انها را
به خود و خود را به انها وابسته کنیم. . .
کاش فاصله زندگی ما نیز از طراوت تا خروش آب بود
ای کاش........................
سپید
یه مطلب باحال
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

دخترها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف
سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

سه راهی . . .
دوست داشتن رو برای یك تجربه،
عاشق شدن رو برای یك هددف،
فراموش كردن رو برای قبول واقعیت.

تو جه تو جه . . . .
(((این نکته انحرافیشه که عکس دو راهی رو گذاشتم )))
عیدتون مبارک . . .
خوش باش که ایام صفا می آید
آماده به حمله باش در این شب عید
وقتی که صدای ربنا می آید

جک جک
مبتلا میشن اسمش هم هست : خود داف پنداری
طی مطالعات انجام شده، مشخص شده که، درصورت
اجرای طرح تفکیک جنسیتی، انسانها برای ادامه نسل
خود نیاز به توانایی گردهافشانی دارند ...!ء
دانشمندان تشخیص دادن ۹۹ درصد از بی وفایی ها
ناشی از بی شارژیه
سر شمار : ببخشید خانوم شما چند نفرید؟
زن : منو این کره خر و اون توله سگ و
اون موش مرده و اون غول بیابونی!!!
سرشمار : ببخشید خونه تون باغ وحشه؟
زن : آره، منم خرم که با بابای گوریل اینا زندگی میکنم
بهشت یک انتخاب نیست یک اجبار است !
با تشکر، گشت ارشاد
رشته های ورزشی اولین دوره المپیک لرها معروف
به لرمپیک: 1 - شنا با مانع 2 - کشتی با اسب 3 - پرش روی
نیزه 4 - شیرجه روی چمن 5 - اسب سواری با الاغ
6 - هاکی روی میخ 7 - گاوبازی با شتر 8 - پرش توی چاه
9 - پرتاب جانباز با ویلچر
عروسک با انسان . . .
روزت مبارک پدرم
همه روزهای عمرم از واژه پر برکت نامت بلند آوازه شده
و دست تقدیرم از تفکربلند تو بر امده
وقتی درخیابانهای بلند زندگی قدم می زنم
تفکر تو در ذهنم می جوشد
هنوز بوی گرم دستهایت را می دهد بند بند تنم
و من نیازمند محبت توام
نیازمند دستهای گرم و مهربانت که لحظه ای مرا تنها نگذاشت
من به آن دستهای پر توان و زحمتکش مث دیواری برای تکیه زدن محتاجم
به آن دیوار بلند تکیه زدم و بالیدم
و بزرگ شدم
پدر نازنینم همیشه دوستت دارم
هر کجا که آسمان ابری است
و با هیاهوی باد میگرید
یاد تو می کنم
صحرای بزرگ دلت را یاد می کنم
که پر از ابر بود و مه گرفته
پر از غم بود و غم
هیچگاه گریستنش را ندیدم
که باد در آن صحرای بزرگ و بالنده همیشه می تاخت
طوفان شن درست میکرد
و هیاهویش را در نفس گرم پدرم دیده ام
شکستنت دلم را می شکند
روزت مبارک
من به تو افتخار می کنم 



روزت مبارک بابا جونم خیلی خیلی دوستت دارم و افتخار می کنم
که پدری به مهربونی شما دارم
قربان مهربانی هایت
فرزند کوچک شما
سپید
مادر . . .
هستی من ز هستی توست
تا هستی و هستم دارمت دوست

خداحافظ واسه دو ماه....
شرمنده من باید برای دو ماهی برم ایشاالله بعد دوماه برمی گردم و دوباره آپ می زنم.
دوستتون دارم
بای تاهای![]()
عشق من
به قلب من دست نزنی
جایی که داره تو دلت به پای هوس نزنی
یاد منو گم نکینی اسیر مردم نکینی
مجنونت رو تو رو خدا سردرگم نکینی
منو نذاری بی خبر بیام بگن رفتی سفر
خدا نیاره بشنوم از عشق من کردی حزر
فقط برای دلخوشیم بگو که بی من میمیری
از تو دلت کنده نشم عاشق بازنده نشم
آبرو دارم پیش دل یه وقتی شرمنده نشم
مهرتو از دلم نگیری که از دل نمیری

گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش میرود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس

سال نو مبارک . . .
صدای پای آشنایی می آید...
زمین در سیر زمان، هر سال تن به رستاخیزی سبز می دهد.
رستاخیزی سحر آمیز،
رویش زندگی در رگهای جهان.
دمیدن عطر بیداری بر جسم خواب آلود خاک.
نوروز، قصه آمدن یک سال نو و غصه رفتن یک سال کهنه است.
نوروز بازگشت حيات مجدد به طبيعت خفته است.
نوروز می آید که به ما بگوید تنها محبت ماندنی است.
چه عظمتی است در این بهار!
و چه زیباست شگرفیِ این همه رنگ و شکوهِ این همه عظمت،
سلام بر بهار،
سلام بر ماه گل نشان،
سلام بر نجوای رازناک طبیعت.
به طراوت تکرار باران، بهار هستی تان همیشه سرسبز باد.
غمی غمناک.........
شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من,لیک,غمی غمناک است.







