ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم
و به آنها وابسته می شویم
و هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد
علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را که بیشتر دوست داریم و میخواهیم
بیشتر دوستمان بدارد
باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم...
احساس خوب داشتن، یکی از سادهترین کارهای دنیاست.
کافیست کمی راضیتر باشی.
کافیست با قامتی استوارتر گام برداری.
کافیست از همین حالا شکایت کردن از دوست، همسر، و همسایه را متوقف کنی.
کافیست فقط به رویایت، به آنچه که میخواهی، وفادارتر باشی.
کافیست با آرزوهایت همراه شوی.
کافیست کمی وانمود کنی اکنون همان چیزی هستی که دوست داری باشی.
احساس خوب داشتن، سادهترین کار دنیاست،
البته اگر خودت بخواهی…
آدمهایی که روح بزرگی دارند
عقدههای کمتری دارند!
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری
برای همین نباید از هم ترسید
اما ادمهای کوچک و حقیر با عقدههای
بزرگ ترسناکاند چون از صدمه زدن به
دیگران هراسی ندارند.
قرار نیست که با افکار دیگران زندگی کنیم
و قرار نیست به شیوه ای که دیگران برای ما چیدند هماهنگ شویم. خودت برای خودت زندگی کن، همانطور که دوست داری همانطور که لذت میبری.
و مطمئن باش اگر خودت به فکر خودت نباشی،
کسی در این دنیا خوشبختی و شادی را
به تو تعارف نخواهد کرد.
مهم نیست اولشه یا آخراش!
مهم اینه هرچقدر قشنگ شروع کردیم به همون خوبی تموم کنیم!
هواش رو داشته باشیم آدمی که چند ماه باهاش بودیم کنارش بودیم، باهاش آهنگ خوندیم،باهاش بیرون رفتیم باهاش غذا خوردیم،باهم خندیدیم!
یه وقتایی با حرفاش آروممون کرده
آدمی که باهم خاطره ساختیم!
آدمی که دوسش داشتیم هنوزم داریم!
جدایی پیش میاد به هر دلیلی دیگه مثل قبل از رابطه انرژی نمیگیره...پیش میاد.
آدم باید رفتن و بلد باشه..
دلم میخواد بهت بگم درست میشه.
اونا که رفتن برمیگردن؛ اونا که نرفتن دیگه هیچوقت نمیرن. اونا که مریضن نمیمیرن و اونا که مریض نیستن دیگه هیچوقت مریض نمیشن. دلم میخواد بهت بگم هیچ پایانی وجود نداره دیگه. فردا که پاشیم آدمها نه معنیِ کلمه مرگرو میدونن و نه معنی کلمه جداییرو. هرچیزی شروع میشه که تا بی نهایت ادامه پیدا کنه. درد نده بهمون. ادامه پیدا کنه. درد نده به دلمون. ادامه پیدا کنه. درد نده به تهِ استخونهای انگشتهامون. ادامه پیدا کنه...
دلم میخواد بگم گریه چه از درد باشه، چه از دل، چه از هورمون؛ چه لمس شدنی باشه، چه پاره پوره شدنی، تموم میشه بلاخره. دلم میخواد بهت بگم گریه هاتو بکن، فردا معجزه میشه. بعد عصای موساییمو دربیارم و برات معجزه کنم. چون آدمی که عصای موسایی نداره نباید رفیق بشه، نباید عاشق بشه، نباید هیچی باشه. آدمی که انقدر ناتوانه، نباید هیچی باشه...
نهایتاً روزی به جایی میرسی که در جواب تمام
حرف ها , قضاوت ها و اتهام ها
فقط یک جمله تایپ می کنی
" حق با شماست! "
موبایلت را پرت می کنی یک گوشه ای
پنجره را باز می کنی و
هوای اهمیت ندادن به حرف آدمها را نفس می کشی!
راستش را بخواهی
هوای این روزهای خیلی از ما پر است
از آلاینده های مهم بودن
حرف ها , نگاه ها و قضاوت های دیگران
نمی شود در آن راحت نفس کشید
-باز که خیره شدی به یه نقطه... به چی داری فکر می کنی؟
+ هیچی... یعنی راستش هیچی که نه، دارم به داشته ها و نداشته هام فکر می کنم... به چیزایی که می خواستم و بهشون رسیدم یا چیزایی که آرزوش همیشه گوشه ی دلم موند...
-خُب نتیجه ش؟!
+ می دونی چیه نمیگم به هر چی که می خواستم رسیدم ولی راضیم... تو چی؟! فکر نمی کنم تو چیزی رو خواسته باشی و بهش نرسیده باشی
- آره تا یه جایی از زندگی هر چی که می خواستم رو داشتم ولی... ولی از یه جایی به بعد دیگه چیزی نخواستم
+ یعنی چی؟!
-می دونی یکی از باگ های زندگی چیه؟ اینکه وقتی برای یه مدت طولانی به هر چی که دلت می خواد می رسی به رسیدن و داشتن عادت می کنی... اون وقته که نباید " نَه " بشنوی... یه نرسیدن یه نداشتن یه نَه شنیدن همه ی زندگیت رو نابود می کنه چون تحملِ نداشتن یا نرسیدن به چیزی رو نداری...
+ یعنی شده تواَم تو زندگیت به چیزی نرسی؟! تو که همه چی داری...
-آره همه چی داشتم تا اینکه یه روز چیزی رو خواستم که نَه با پول می شد بهش رسید نَه با تلاش و خواستن...از اون چیزایی بود که باید اونم تو رو می خواست!!!
+ تو دیوونه ای...همه به موقعیت و شرایط تو حسودیشون میشه بازم ناراضی هستی...اصلا نمی فهممت
- چون به داشتن و رسیدن عادت کرده بودم و یه نرسیدن منو برای همیشه از خواستن سیر کرد...می دونی بعضی از نرسیدنا باعث میشه دیگه هیچ رسیدنی خوشحالت نکنه...از اون روز به بعد دیگه هیچ خواسته ای نداری چون چیزی که نداری اونقدر بزرگ بوده که همه ی داشته هات رو زیر سوال ببره... منم به بقیه حسودیم میشه چون می تونن هنوز چیزی رو بخوان
+ مگه میشه آدم زندگی کنه و چیزی نخواد؟!
-مشکل همین جاست ...من خیلی وقته دیگه زندگی نمی کنم.
مبتلا بودن به تردید، رنج عمیقیست.
تردید در ماندن یا رفتن.
تمام کردن یا ادامه دادن.
تردید در دل دادن یا دل کندن.
همهی ما دو راهیهای سختی را در زندگی تجربه کرده ایم و گاهی برای اینکه تصمیم نگیریم صبر کردیم تا زمان گذر کند و فکر کردهایم اگر زمان بگذرد میتوانیم تصمیم بگیریم.
در ابتدای تصمیم گیریها و دیدنِ دوراهیها شاید گذر زمان کمکمان کند اما زیادی منتظر گذرِ زمان بودن میتواند ما را مبتلا کند. مبتلا به تردید. و این تردید آرام آرام بخشی از ما میشود. همراه تمام لحظات میشود و در کوچکترین تصمیمها هم وارد میشود.
تردید ممکن است مدتی رابطههایمان را کش بدهد اما اجازه نمیدهد یک رابطهی صمیمانه را تجربه کنیم. با تردید در رابطه بودن اجازه نمیدهد طرف مقابل به قلب شما وارد شود و شما هم وارد قلبش نخواهید شد. و این تردید و عدم تصمیم گیری شاید کمک کند به ظاهر در کنار شخصی باشیم و رابطهای داشته باشیم اما قطعا اجازه نمیدهد مهری عمیق و صمیمیتی آرام را تجربه کنیم. معمولا آدمهایی که با تردید در رابطهشان مانده اند نمیتوانند دل بدهند و مدام با خشم و یا افسردگی با فرد مقابل برخورد میکنند و یا در دام بازی عشق بازی و قهر گیر میکنند.
لذت عمیق حس کردن زندگی را با نشستن بر سر دوراهی از خودمان نگیریم.
زندگی هر چه که باشد خاموش خواهد شد اگر حسش نکنیم و تردید تمام حسهای ما را تحت تاثیر قرار میدهد. رابطههایی که سالهاست آسیبشان دیده میشود و شما میدانید و حتی با درمانگرتان و با نظر دیگران هم به نتیجه رسیدهاید که آسیبزاست را با تردید طولانی تر نکنید. تردید شما را در برزخی بی انتها قرار میدهد نه کاملا دل میدهید و نه دل میکَنید. شما هستید و آدمی که قلبتان در کنارش آرام نمیگیرد.
یک گلدان گل را رها کن به امان خودش، بعد از چند وقت، حتما میخشکد. حالا جای آن گلدان، آدمیزاد باشد، نگویی دوستش داری، دستی از روی محبت بر سرش نکشی، به اوضاع و احوالش نرسی، نازش را نکشی، برایش دلبری نکنی، خبر از احوالش نگیری، هر چقدر هم که محکم باشد، یک جایی میخشکد.
میخواهم بگویم مراقب گل زندگیتان باشید، قبل از آنکه تنها مشتی خاک تهِ گلدانِ زندگی برایتان بماند.
مگر آدمیزاد به چه بند است، جز کمی مراقبت و محبت ؟؟
میدونی من چی میگم؟
میگم خودتو تنها نذار.
میگم اگه همهی دنیا هم جلوت وایسادن تو کنار خودت باش.
میگم اگه زمین و زمون دست به دست هم دادن حالتو بد کنن تو سعی کن خوب باشی.
هرجور که شده!
برای خودت یه کادوی کوچیک بگیر.
اون غذای مورد علاقت رو درست کن.
بشین زیر نور ماه، چشمات رو ببند و آرزو کن.
عود روشن کن و برای خودت شعر بخون.
برو جلوی آیینه بشین، با خودت بلند بلند حرف بزن و بهش یادآوری کن که از اون فقط یه دونه تو دنیا هست.
اصلا با خودت فکر کن امروز آخرین روز زندگیته.
بالاخره آدم خودش رو بیشتر از بقیه بلده!
من فقط میگم خودتو تنها نذار
اون فقط تو رو داره...
همیشه که نباید همه چیز ، خوب باشد !
در دلِ مشکلات است که آدم ، ساخته می شود ...
گاهی همین سختی ها و مشکلات ؛
پله ای می شوند به سمتِ بزرگترین موفقیت ها ...
در مواقعِ سختی ، نا امید نباش ...
برایِ آرزوهایت بجنگ ...
و محکم تر از قبل ، ادامه بده ...
چه بسیارند ؛ جاده های همواری ، که به مرداب ختم می شوند ،
و چه بسیارتر ؛ جاده های ناهموار و صعب العبوری ؛
که به زیباترین باغ ها می رسند ...
تسلیم نشو ... !
شاید پله ی بعد ؛
ایستگاهِ خوشبختی ات باشد ...
همیشه هم که بالارفتن خوب نیست!
همیشه که نباید بالا رفت و قلههای بلندتری فتح کرد. خوب است گاهی همانجا روی قلهی دنج و کوچکی که فتح کردهای دراز بکشی، دستت را زیر سرت بگذاری و از تماشای شکوه بکر آسمان، لذت ببری. گاهی خوب است بنشینی، نفس عمیقی بکشی، آتشی روشن کنی، چای بنوشی و به قلههای بزرگتری فکر نکنی.
خوب است گاهی به جای ادامه دادن، به نصیحت ابرها گوش کنی، بساطت را جمع کنی و زیر آرامش صخرهای پناه بگیری تا مبادا باران بزند و خیس شوی، تا مبادا خاک زیر پایت سست شود و سقوط کنی.
چیزی با ارزشتر از آرامش وجود ندارد. بگذار عابران پاییندست، آرامش تو را ببینند، تو را با دست به هم نشان بدهند و هوای صعود به سرشان بزند، بگذار دلیل آغاز، تو باشی.
نفسی که تازه کردی، دستی به زانو میزنی، بلند میشوی و ادامه میدهی، آرامشت را حفظ کن و به جای تمرکز کردن روی مقصد، از مسیر، لذت ببر،
که لذت و اشتیاق بیواسطه، در مسیر است، نه در مقصد!
جایی از زندگی، دقیقا در آستانهی سختترین مسیرها، نگاهی به اطرافت میکنی و میبینی که هیچکس را کنارت نداری! که خودت ماندهای و خودت... بهخاطر میآوری مسیرهای هموار را که دیگران کنارت بودند و حالا که به قسمتهای سخت رسیدهای، هیچکس نیست.
باخودت به نتیجهای میرسی: که آدمها رفیق روزهای آسایشاند و این طبیعتشان است، نه گناهشان و این تویی که نباید جز در زمان شادی و آرامشت به حضور و دلگرمیشان دلخوش باشی، این تویی که نباید جز توان خودت روی توان انسان دیگری حساب کنی، این تویی که باید تنها به خودت امید ببندی و تنها به خودت تکیه کنی.
تو دو انتخاب پیش رو داری؛ یا به توانمندی خودت شک میکنی، برمیگردی و دنبال مسیرهای ساده میگردی و همپای دیگران و بدون دغدغه گام برمیداری،
یا دستانت را محکم مشت میکنی، نفس عمیقی میکشی و با تمام توانت به پیش میروی و باکی از تنها ماندن و زمین خوردن و افتادن نداری.
در هر دو صورت به مقصد میرسی اما مقصدی که پشت مسیرهای هموار هست، نشانشدهی اکثر آدمهاست و مقصدی که پشت مسیرهای صعبالعبورهست؛ دنج است و بکر است و دستنیافتنی...
من همیشه مسیرهای سخت را انتخاب میکنم، مسیری که انتخاب هرکس نیست. تا به مقصد که رسیدم، در ارتفاعی خلوت و بعید، خستگیام را بتکانم و به آدمها نگاه کنم که چه ساده از مسیرهای هموار، به مقصد میرسند.
من فکر میکنم رفتنِ راهی که دیگران نرفتهاند، لذت عجیبی دارد، هرچند برایش تاوان سنگینی پرداخته باشی...
يه عنوان خوب براش بگيد بزارم![]()
ولی میدونی من چی میگم؟
میگم خودتو تنها نذار.
میگم اگه همهی دنیا هم جلوت وایسادن تو کنار خودت باش.
میگم اگه زمین و زمون دست به دست هم دادن حالتو بد کنن تو سعی کن خوب باشی.
هرجور که شده!
برای خودت یه کادوی کوچیک بگیر.
اون غذای مورد علاقت رو درست کن.
بشین زیر نور ماه، چشمات رو ببند و آرزو کن.
عود روشن کن و برای خودت شعر بخون.
برو جلوی آیینه بشین، با خودت بلند بلند حرف بزن و بهش یادآوری کن که از اون فقط یه دونه تو دنیا هست.
اصلا با خودت فکر کن امروز آخرین روز زندگیته.
بالاخره آدم خودش رو بیشتر از بقیه بلده!
من فقط میگم خودتو تنها نذار
اون فقط تو رو داره...
من هیچوقت از گم شدن نترسیدم
من از پیدا نشدن میترسم!
بچه که بودم، برای اینکه بفهمم کیا دوستم دارن میرفتم یه گوشه قایم میشدم و صدام در نمیومد؛ انقدر اونجا میموندم تا که خسته میشدم و خودم از پناهگاهم بیرون میومدم!
اینکه کسی دنبالم نگشته بود خیلی سخت بود اما... اینکه حتی کسی متوجه نبودنم نشده بود، بیشتر عذابم میداد!
هنوزم که هنوزه هر چند وقت یه بار، همه چیو میذارم و میرم، هنوزم امید دارم به اینکه بالاخره یه نفر پیدا میشه که نبود من به چشمش بیاد و بخواد که منو پیدا کنه ولی...
این روزها دیگه نمیرم یه گوشه قایم بشم تا کسی بیاد و پیدام کنه؛ آخه کسی که دور خودش دیوار میکشه منتظره یه نفره تا بیاد و این دیوارها رو بشکنه و نجاتش بده اما من از منتظر بودن خسته ام، من میون یه عالم آدم که هیچکدوم منو نمیشناسن، نشسته ام و میخندم و حرف میزنم و... تنهام!
من خیلی وقته گم شدم،
من...دیگه هیچوقت پیدا نمیشم!
خودت باش؛خودِ خودت.
برای دوست داشته شدن،نیازی به تظاهر نیست.
وقتی خودت باشی،دوست داشتنیتری.
خواستنیتری ...
وقتی با دیدن رنگیـنکمان ذوق زده میشوی،
با دیدن امواج دریا به هیجان میآیی،
گل های وحشی را با شوقی کودکانه میچینی،
می بویی و به موهایت میزنی،
در باران میچرخی و میرقصی،
جذابتری!
وقتی دنبال بادکنکهای رنگی بدوبدو میکنی،
بلندبلند میخندی،
با هیجان موضوعی را تعریف میکنی،
دلنشین تری!
خودت باش؛
در وزش باد خودت را رها کن،
فریاد بکش،
بخنـد،
گیسوانت را به رقصِ باد بسپـار،
زیر شکوفههای گیلاس
قدم بزن،
آواز بخوان،
رویاپردازی کن ...
همان باش که هستی.
نقاب بر چهره نزن،سفسطه نکن.
غرورِ بیجا محبوبت نمیکند!
وقتی شیطنت میکنی و چشمانت میخندد،
وقتی حاضر جوابی میکنی و خودِ خودت هستی،
دوست داشتنیتری.
اشتباه نکن!
همه سادگی را بیشتر دوست دارند.
عشق در سادگی ملموستر و محبت عمیقتر است.
هیچگاه خودت را در قفس غرور و
نقاب حبس نکن
آرامـش زندگی در سادگیست ...