قسمت هفدهم (قسمت اخر)
داستانم فقط با امید همین سه نفر به پایان رسید.
داستانم فقط با امید همین سه نفر به پایان رسید.
انچه گذشت:...رابرت به طرف ریچارد می اید تا او را ارام کند و استفان سعی میکند با فلیکس تماس بگیرد.
ریچارد رابرت را کنار میزند و سرش فریاد میکشد: ((تو خودتو قاطی نکن رابرت))ریچارد یقه لوکاس را میگیرد...لوکاس حال بیشتر از ان که عصبانی یا ترسیده باشد ناراحت است...لوکاس با تمام قدرتی که دارد سر ریچارد فریاد میکشد: ((تو چرا اینجوری شدی ریچارد...اون یه دختره تا حالا داشته فریبت میداده))
در همین لحظه فلیکس وارد میشود.
ریچارد مکثی کوتاه میکند،و سپس لوکاس را روی زمین پرت میکند و به طرف من بر میگردد...با نا باوری به من نگاه میکند و میپرسد: ((تو دختری؟))
رابرت دو دستش را روی دهانش میگذارد و می گوید: ((وای خدای من))
استفان با دهان باز به من چشم دوخته است ...
ریچارد نفسش بند امده است او هنوز منتظر جوابش است ...
_بیدار شو،بیدار شو،بیدار شو، بیدار شو،بیدار شو،بیدار شو،بیدار شو...
سرم را زیر بالشت میبرم و فریاد میکشم: ((فلیکس اذیت نکن بزار بخوابََََََََََََََََََََََم))
_پاشو ببینم
او سعی میکند بالشت را از روی سرم بر دارد اما ان را محکم نگه میدارم...
_خیله خوب پس من به سوزان میگم بره...
بالشت را کنار می اندازم و از جایم با هیجان بلند میشوم: ((سوزان؟))
فلیکس درحالی که از اتاق بیرون میرود می گوید: ((گفت که بهت بگم تا 10 دقیقه دیگه جلوی اتاق 210 بیایی))
فلیکس جلو می اید و روی به مردی که پیشنهاد پلیس داده بود می گوید: ((پلیس واسه چند تا بچه خل و چل میخواد مثلا چی کار کنه؟))
مرد پاسخ میدهد: ((به جرم مزاحمت مادر پدراشون...))
واسه معذرت خواهی خودمو کشتم تا یه چهره طبیعی از انجلا نقاشی کنم...![]()

قسمت سیزدهم در ادامه مطلب.
انچه گذشت:((دست تا ارِنج وارد اتاق میشود و سپس پیکر کامل لوکاس وارد اتاق میشود او دَرِ اتاق را میبندد ...قلبم با شدتی چند برابر شروع به تپیدن می کند، او رویش را به طرفم بر می گرداند خون جلوی چشمانش را گرفته است... با عصبانیت یَقِه لباسم را می گیرد و مرا محکم به دیوار می چسباند و درحالی که صدایش از شدت عصبانیت میلرزد می گوید: ((تو دختری نه؟؟؟))
با ترس نگاهش میکنم ...او همه حرفهایمان را شنیده است...همه همه اش را...اشک در چشمانم حلقه میزند...او مرا محکم تر به دیوار می کوبد و این بار با صدای بلند تری می گوید: ((دِ جواب بده لعنتی))))
واقعا شرمنده هفته پیش اینترنت قطع بود نتونستم ادامه داستان رو بزارم.از همه معذرت خواهی میکنم![]()
قسمت یازدهم:کانون گرم خانواده قورباغه ها
(به علت طولانی شدن امیدوارم خوابتون نبره)
این هفته به دلیل شهادت امام حسین داستان نمیزارم اما هفته بعد دو قسمت رو باهم میزارم.![]()
رابرت و استفان که پا به پای فلیکس دویده بودنند به همراه او رو به روی من و ریچارد می ایستند...تنها کاری که میتوانم انجام دَهَم جویدن ناخن هایم و خواندن غزل خداحافظی است...لوکاس هم تو این هیرو ویری سر و کله اش پیدا میشود و با تعجب به ما نگاه می کند...بعد از دیدن قیافه فلیکس و من در ان وضعیت تصمیم می گیرد خودش را قاطی ماجرا نکند فقط به دیوار تکیه میدهد و منتظر می ماند تا ببیند بقیه ماجرا چه میشود. فلیکس با حالت تحسین امیزی به ریچارد نگاه میکند و می گوید: ((قربون رفیق حرف گوش کنم بِرَم...که این بچه قورباغه رو واسم گرفت...))
سکوتی عاری از خستگی در ماشین غوطه ور است.فلیکس تمام هواسش را روی جاده و رانندگی متمرکز کرده.شب طولانی بود اما بد نبود...از پنجره ماشین به اسمان تیره و تاریک شب چشم میدوزم...ازادامه دادن به این جا بودن_درواقع در این جمع بودن_میترسم ،میترسم اتفاق بدی بی افتد این را با تمام وجودم احساس میکنم.شاید هم این احساس تنها به دلیل نگاه نفرت زده ای باشد که لوکاس به من انداخت و چهار ستون فقراتم را لرزاند.
(به دلیل عدم وجود وقت از کشیدن نقاشی معظوریم)