عشق...
میخواهم بدهم د نیارابرایم تنگ کنند به اندازه آغوش تو تا وقتی به آغوشت میرسم بدانم همه ی دنیاازآن من است. | |||

میخواهم بدهم د نیارابرایم تنگ کنند به اندازه آغوش تو تا وقتی به آغوشت میرسم بدانم همه ی دنیاازآن من است. | |||




این قلب تکه و پاره رابه همه نشان بدهم
تااین قدرنپرسند...
چراگرفته ای؟؟؟
تـاڪیـכ مـﮯ کـُنـَҐ اَز هـََمـﮧ



امروز خسته ترازدیروزم...
کاش میشدگوشه ای نوشت:
خدایاخستم...صبح بیدارم نکن...
یکی باشه
یکی باشه که بغلت کنه...
سرت بزاری روی سینش
آرومت کنه...
حُرم نفس هاش تنتُ داغ کنه...
چقدرخوبه...
چقدرخوبه که آروم دم گوشت بگه
غصه نخوری ها...
من کنارتم

یه وقتایی که دلت گرفته ؛
بغض داری ،
آروم نیستی !
دلت براش تنگ شده ....
حوصله ی هیچكسو نداری !
به یاد لحظه ای بیفت که :
اون همه ی بی قـراری های تو رو دید؛
اما ....
چشمـاشو بست و رفت ... !!!


اسم کسی روبگین که حاضرین به خاطرش حتی شده ساعت ها زیربارون منتظربمونین
باتمام وجوددوسش دارین
ودریک کلام عاشقش هستین..
نام عشقتون چیه؟؟!
(لطفا با صداقت جواب بدین)





می سپارمت به همانی که تورا
به جان من انداخت...!!

گاهی آدم میماند بین بودن یانبودن
به رفتن که فکرمیکنی اتفاقی می افتدکه منصرف می شویم
بخواهی بمانی رفتاری میبینی که انگاربایدبری!!!
این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است.


وچقدرتوزندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که ازدستش بدی
مهم نیست که چه قدربلندفریادبزنی
اودیگرصدایت رانخواهدشنید...
شاگردان فکری کردند و یکی ازآن هاگفت:چون درآن لحظه آرامش وخون سردیمان راازدست می دهیم.
استادپرسید:این که آرامشمان راازدست می دهیم درست
اماچراباوجودی که طرف مقابل کنارمان قراردارد داد می زنیم؟آیانمی توان باصدای ملایم صحبت کرد؟چراهنگامی که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هرکدام جوابی دادند اماهیچ کدام استادراراضی نکرد
سرانجام اوچنین توضیح داد:هنگامی که دونفرازدست یکدیگرعصبانی هستند قلب هایشان ازیکدیگرفاصله میگیرد.آنهابرای اینکه فاصله راجبران کنندمجبورندکه دادبزنند.هرچه میزان عصبانیت و خشم بیشترباشد این فاصله بیشتراست و آنهابایدصدایشان رابلندترکنند.
سپس استادپرسید:هنگامی که دونفرعاشق یکدیگرباشندچه اتفاقی می افتد؟
انهاسرهم دادنمیزنندبلکه خیلی به آرامی باهم صحبت می کنند
چرا؟چون قلب هایشان خیلی به هم نزدیک است.فاصله قلب هایشان بسیارکم است.
استادپرسید:هنگامی که عشقشان به یکدیگربیشترشدچه اتفاقی می افتد؟
آنهاحتی حرف معمولی هم باهم نمیزنندوفقط درگوش هم نجوامیکنندو عشقشان بازهم به یکدیگریشتر میشود
سرانجام حتی ازنجواکردن هم بی نیاز میشوندو فقط به یکدیگرنگاه میکنند!!!!
این هنگامی است که دیر هیچ فاصله ای بین قلب هایشان باقی نمانده...
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو...
برای عشق مثل شمع بسوزولی نگذارپروانه ببینه...
برای عشق پیمان ببندولی پیمان نشکن...
برای عشق جون خودتوبده ولی جون کسی رونگیر...
برای عشق وصال کن ولی فرارنکن...
برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن...

سخـــــــــتــی تــنهــایی را وقتـــــی فــــهمیـــدم
کــ ــه دیــدم مترسکـــــ
بـه کــلاغ میــ ــگویــد:
هرچــقدر دوستـــ ــ داری نوکــ بزن
فقـــط تنهــام نــذار!!
خودش ازنبودنش خجالت می کشد...

نبودنت آزار می دهدمرا..
حتی در مجازی ترین دنیای امروزی..
“من”دلبسته ام به اسمی که میدانم می فهمدمرا
من دلخوش کرده ام به دیدن نام تو
با نبودنت” این دلخوشی کودکانه را از من نگیر”

دلم می گیــرد گاهی
در فضای اتاقِ آبــــی
من ، عکس هایتـــ، و از ته دل آهــی
من و پرســـه زدن های شبانـــه ی مهتابی
من و سقـــوط یکـــ زن از پلــه های اضطراری
من هنوز منم ، تو دیگر شمایــــی

چــه قانــون ناعــادلانــه ای !
بــرای شــروع یــک رابطــه ,
هــر دو طــرف بایــد بخواهنــد …
امــا …
بــرای تمــام شدنــش ,
همیــن کــه یــک نفــر بخواهــد کافیســت …
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!
تنهـــــــــــــــائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست.
هنوز برایت مینویسم . . .
درست شبیه کودکی نابینا . . .
که هر روز برای ماهی ِ قرمز ِ
مُرده اش غذا میریزد . . .
یه روزایی هست که میگی ای کاش الان غروب جمعه بود ، حداقل حال و روزم بهتر از الان بود ....
اگه به تو نمی گفتم حرفامو ، اگه به تو نمی گفتم چقدر دوسِت دارم ...
الــــــان بــــــــــــــــــودی ....
بـه چـشـمـهـایـت بگــو . . .
نـگـاهـم نـڪـنـنـد ...
بـگـو وقـتـے خـیـره ات مـے شـوم
سرشـاטּ بـه ڪـار خـودشـاטּ بـاشـد . . . !
نـه ڪـه فـڪـر ڪـنـے خـجـالـت مـے ڪـشـم هـا . . .
نـه !
حـواسـم نـیـسـت . . .
عـاشـقـت مـی شـوم .
هر وقت افتاد تو سرت که دوباره بری سمتش ، یادت باشه...
.
.
.
.
.
که "دلتنگی" هرگز بهونه ی خوبی برای تکرار یه اشتباه احمقانه نیست
یه روزی یه نفر وارد زندگیتون میشه و شما از اونایی که گذاشتن رفتن به خاطر رفتنشون تشکر می کنید...
ﺭﻭﺯﯼ
ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎﯾﺖ
ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺣﺴﺎﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ...!
امــــروز را براى بیـــــان احساس به عزیزانت غنیمت شمار
شاید فردا احســـــاسى باشد ولى عزیزى نــــــه
انصاف نيست
رفتن آدمها با خودشون باشه
فراموش کردنشون با ما ...
گیسوانم نوازشِ دستی را می خواهد؛
با طعمِ ناز، نه نیاز ...!
بزرگترین گناهی را که یک انسان می تواند مرتکب شود , مرتکب شده ام!
خوشبخت نبوده ام .
خورخه لوئیس بورخس
عجیب است دریا.!!!
همین كه
غرق می شوی
پس می زند تو را..
درست
مثل آدم ها...!!!
لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام ....
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی
مـن و تـو از همان روز اول،
محکوم به از دست دادن بودیم!
تـو، همان یک ذره احسـاسـت را…
و مـن…
تمـام زنـدگـی ام را!......
آدم که تنها باشد
عاشق عکس هم میشود...
انگار که تنهایی
فقط دنبال جمع کردن حسرت است...
رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودند
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!
من دیگر تمام جا پاهای این حوالی را از برم
اما هنوز ندیده ام
کسی رفتن را بلد باشدو...بماند
یه روز بهم گفت :میخوام با هات دوست بشم .
آخه من اینجا خیلی تنهام….
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
یه روز دیگه بهم گفت: میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی
تنهام..
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور?جایی که هیچ مزاحمی نباشه.
وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام…
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من
اینجاخیلی تنهام…
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی
تنهام…..
یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه
میدونی من اینجا خیلی تنهام…
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی
تنهام…..
حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.چیزی که بیشتر از این
خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه من
تنهای تنهام…..