كوروش جان سلام!
پس از مدتها فرصتي شد كه دوباره به وبلاگت سر بزنم. البته خودت خوب ميداني كه ماههاي گذشته، چه روزهاي سخت و پرمشغلهاي بود. روزهايي كه مريضي من و سختي و مشكلات آن، شايد بدترين فشارها را به تو وارد كرد و من از تغيير رفتارت ميفهميدم كه در عين كوچكي و خردسالي، همه چيز را ميفهمي.
بغضهاي گاه و بيگاهت، پناه آوردنهايت به من وقتي شيطوني ميكردي و مامانت بهت اخم مي كرد... فقط تو و مامانت عميقاً مي فهميدين كه توي اين يك سال و نيمي كه گذشت، چه بر من گذشت... البته يك نفر ديگر هم بود: عمو تورج عزيزت كه توي پروسه گذروندن اين دوره سخت، هم برايم برادر بود، هم دوست، هم مشاور و دكتر.
ولي پسرم، شكر خدا و با دعاي تو و دل پاك تو، اون روزهاي سخت، گذشت و اميدوارم ديگه هيچ وقت و هيج جا براي هيچ كسي پيش نياد. الان كه برزگتر شدي ميشه كاملاً فهميد كه چقدر بچه احساسي و فهميدهاي هستي. كارايي مي كني و سوالهايي مي پرسي كه آدم فكر مي كنه با يه بچه 20 ساله طرفه، نه پسربچه 4 ساله.
پسرم، تو يك جورايي عين خود مني. خدا حفظت كنه.
هرچند بعضي عكسات شايد ديگه الان قديمي باشن، ولي چندتاشون رو اينجا مي گذارم.
تولد سه سالگي (1) - خرداد 1392
تولد سه سالگي (2) - خرداد 1392
با مامان - ارديبهشت 1392
با نگين (دختر داييات) - بهار 1392
تابستان 1391
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط بابا علي
|