دوست داشتم...
چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند
چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگویید چرا البخند های تو اینقدر بی رنگ است اما هیچکس نبود
همیشه من بودم و تنهایی و خلوت خودم ......
خلوتی که من وخدای من با هم بودیم و امیدو پناهم بود و با هم از سرزمین واژگان واژگون دور میشدیم
سرزمینی که گنج ،جنگ می شود .درمان ،نامرد میشود .و قهقه،هق هق میشوداما دزد همان دزد است
و درد همان درد...!!!


