آدرس وب جدیدم:)
خوشحالم که هنوز بعضیا به اینجا سر میزنن...
اومدم آدرس وبِ جدیدمُ بدم...خوشحال میشم اونجارو هم بخونین...
اینم آدر وب شکلکهام...
◕‿◕دنيـاے شكـلکــ◕‿◕ 
منتظرتونم دوستای گلم...
خوشحالم که هنوز بعضیا به اینجا سر میزنن...
اومدم آدرس وبِ جدیدمُ بدم...خوشحال میشم اونجارو هم بخونین...
اینم آدر وب شکلکهام...
◕‿◕دنيـاے شكـلکــ◕‿◕ 
منتظرتونم دوستای گلم...
عکسهای خاطره انگیز من و دوستام...

بقیــــــــــه عکسا توی ادامــــــه مطلـــــب ![]()
خواننده های آفلاین هم ایمیل هاشون یا آی دی یا هرچیز دیگه ای که بذارن واسشون میفرستم...!
+ کامنتها همینجا Plz...![]()
+ باران جونم مرسی بابت آموزش...!
این خاطرات واسه منو دوستام خیلی ارزش دارن پس لطفا هرچی از دهنتون در میاد نگین راجبشون(منظورم به بعضیا بود)...کسی مجبورتون نکرده که کامنت بذارین...اگه خوشت نیومد اون بالا گوشه ی سمت راست صفحه یه ضربدر قرمز هست که روش کلیک کنی میتونی بری بیرون...!
منظورم به شماها نبود دوستای گلم...!![]()
وب شکلکهام...
◕‿◕دنيـاے شكـلکــ◕‿◕
سکینه جون نظر لطفته عزیزم....منم خوشحالم که دوستایی مثه شما دارم...منتظرم آدرس وبتو واسم بذاری که بیشتر با هم آشنا شیم....![]()
واسه رها بانو...چقد من خواننده خاموش داشتم نمیدونستمااااااااا...نامرد نمیخواستی یه کامنت بذاری آخه...باشه عزیزم آدرسو بهت میدم ولی یه ایمیل یا آدرس وبتو بده که من آدرس جدیدمو بفرستم واست...منتظرم...![]()
مریم جون آدرسو هم واست oof گذاشتمهم ایمیل کردم...
آقا سینا آدرسو واست ایمیل کردم اگه نیومد بگو که دوباره بفرستم...!
آقا جواد واسه شمام آدرسو هم آف گذاشتم هم ایمیل کردم...
اگه کسی بازم آدرس میخواد بگه که واسش بفرستم....
خوبین؟ چه خبر؟؟؟ مدرسه خوش میگذره؟
دانشگاه خوبه...درس هم که هیچی نخوندم...از اون همه کتابی که عکسشو دیدین من فقط 10 صفحه خوندم
(البته نصف این 10 صفحه مقدمه بود استاد گفت مقدمه رو نخونین نیازی نیس منم نخوندم)...خلاصه موقع امتحانا دهنم آسفالت میشه دیگه...از شنبه قراره درس بخونم...حالا این شنبه کی از راه میرسه خدا میدونه...! چیکار کنم خب حسش نیس...! ![]()
چند روز پیش با مینا رفتیم مدرسه...زنگ تفریح بود همه دبیرا توو دفتر بودن...البته ما فقط چندتاشونو میشناختیم چون همه جدید بودن...کلی بهمون گیر دادن که چرا شیرینی نیاوردین واسه قبولیتون؟ منم گفتم پیام نور که دیگه شیرینی نداره...گفتم ایشالا وکیل شدم میارم
مینا هم معلم شد میاره...یه ذره مشاورمونو اذیت کردیم و خندیدیم و میخواستیم بیایم خونه؛ توو حیاط بودیم که یکی از دبیرا از کلاس اومد بیرون و پرسید چی قبول شدین و کلی خوشحال شد...
* آزمونای سنجش توی دانشگاه پیام نور برگزار میشد...ما رفتیم نشستیم همه ی دخترا و پسرا با هم بودن توی سوله ورزشی دانشگاه...خلاصه بماند که این پسرای احمق نذاشتن ما مثل آدم آزمون بدیم و هی حرف میزدن و میخندیدن و... یعنی اصلا تمرکز نداشتیم...قبل از اینکه آزمون شروع بشه یارو از پشت میکروفن میگه دانشجویان گرامی(اونجا اصلا کسی دانشجو نبود همه دانش آموز بودیم)خلاصه همه زدیم زیر خنده سالن رفت روو هوا...بعد بیچاره حرفشو عوض کرد گفت داوطلبین گرامی شروووووووووووووع کنین(با لهجه شمالی و کشدار بخونین)...اینو که گفت همه به جای اینکه سوالای عمومی رو از روی زمین بردارن وشروع کنن داشتن میخندیدن...پکیده بودیم از خنده...این پسرا تا نیم ساعت هی میگفتن شروووووووووووع کنین و میخندیدن...!![]()
* یه بار دیگه هم توو همین دانشگاه(که الان شده دانشگاه من)داشتیم آزمون میدادیم...یهوووووو وسط آزمون دیدیم صدای بع بع گوسفند و زنگوله میاد(یه گله گوسفند داشت رد میشد...آخه دانشگاه پیام نور نزدیک روستاست)...فک کن وسط آزمون حواس همه پرت شده بود...حالا گوسفند که بمااااااااند بعدش صدای عرعر خر میومد...حالا اینا همه به کنار بعد از اون باز یه یارو که فک کنم چوپانه همینا بود داشت سوت میزد و بلند بلند آواز میخوند(اینقدم باحال میخوند...خوشمااااان آمد)...خلاصه اینکه خدا به داد من برسه توو این دانشگاه با این بساط گوسفند و پرورش دام روستاییان...ولی دانشگامون حیاط باحالی داره...یه عالمه بید مجنون داره و من عاشق درخت بید مجنونم...زیر یکی صندلی داره من همیشه قبل از کلاسام میرم اونجا میشینم...
* یه کم از سوتی های تی وی بگم براتون...چقدر آخه این تی وی سوتی میده!!! روز ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت دوازده اسفند 2مین نشستیم پای تی وی مردیم از خنده...مجریه به خانومه میگه سلام مادر(میخواست ازش مصاحبه کنه)خانومه سریع و با عصبانیت میگه من متولد 53 هستم مادر نیستم...!!!!
مثلا انگار بهش فحش داده...
* مجریه از خانومه یه سوال میپرسه خانومه داره جواب میده میگه مسلما حضور مردم(یهوووو مغزش جرقه میزنه یادش میاد که سلام نکرده)میگه حالا من اول سلام عرض میکنم خدمت بینندگان عزیز...(حالا میذاشتی حرفت تموم شه بعد سلام میکردی!!!)![]()
* یه جایی تی وی داره درباره ی رایانه(همون کامپیوتر خودمون)صحبت میکنه خانومه میگه:یارانه هاره کی مریزن(با لهجه گرگانی نوشتم)...![]()
![]()
* یه آقایی بود توی خیابون ولیعصر(یا همون شالیکوبی خودمون)...هر کی از کنارش رد میشد میگفت اسپند دود کنـــــــــــــــــــــــــــــــــه...با یه حالت خیلی خنده دار...ما از کلاس برمیگشتیم این توو مسیرمون بود...دیگه این آخرا مارو میشناخت...جلوش یه توقف کوچیک میکردیم تا بگه اسپند دود کن بعد بریم...یه بار اون نگفت وقتی از کنارش رد شدیم به جای اون من گفتم اسپند دود کنــــــــــــــــــه...
یه جوری نیگام کرد که ترسیدم...!
* کلاس عربیه ما همونطور که قبلا هم گفتم ماجراهای بسیااااااااار زیادی داره...سر کلاس که دیگه میمردیم از خنده...گاهی وقتا انقد اقای "ق" خندش میگرفت که میرفت بیرون...خیلی وقتام توو کلاس انقد میخندید که قرمز میشد صورتش...خیلی پسر با شخصیتی بود...واقعا همه دوسش داشتن چون شخصیتش خیلی جالب بود...در عین جدیت خیلی باحال بود... ![]()
بریم سراغ سوتیا:
* سوتی های دبیر تاریخ که توی پستای قبل هم ذکرخیرشون بود...
1.میگه رخنه رو از خودتون بیرون کنین...
2. میگه این کارا چیه شما میکنین؟ شما پس فردا میخواین بچه متولد بیارین...!!!!
3.میگه شما کنکور میخونین!!!(کنکور دادنیه یا خوندنی؟؟؟)
4.در حکومت خودش حکومتداری میکنه...
5.درس نمیداد میگفت حکایت های زیادی توش نوشته که خودتون بعدا بخونین...عججججججججب(تدریس پیشرفته که میگن اینه هاااا)![]()
6.سوتی میداد ما میخندیدیم...میگه انقدر عجیبین که کلمات یادم میره...!!!
7.حتما از یاد داشته باشین...
8.قرار شد صاف نشسته بشین(حال کن جمله بندیو)![]()
مشاورمون میگه دانشگاه امام جعفر ثبت نام کردی؟ میگم:هااااااا؟ میگه:امام جعفر دیگه(انگار مثلا جعفر داداششه)...میگم:دانشگاه امام جعفر صادقُ میگین؟میگه اره همون...!![]()
بچه ها اپم طولانیه ولی این دیگه آپ آخرمه...همرو نوشتم که یادگاری بمونه واسه خودمو دوستام...اینجا رو دوس دارم ولی احساس میکنم دیگه خیلی آرشیوش سنگین شده...!
این وب بسته نمیشه همونطور که قبلا هم گفتم...فقط دیگه اینجا نمینویسم...امیدوارم بعد از چند سال که خانوم شدیم و به روایتی آدم شدیم
با بچه ها بیایم اینجارو بخونیم و بخندیم و یاد خاطرات قشنگمون بیفتیم...!
دوستای آنلاین و آفلاین دوستون دارم...اگه آدرس وب جدیدمو خواستین توو کامنتا بگین که بهتون بدم...دوستای آفلاین هم ایمیل یا آی دی بذارین میفرستم آدرسمو...
دلم نمیاد از این وب برم ولی . . . . .
کامنت های اینجا رو میخونم...سر میزنم فقط دیگه آپ نمیکنم...!
حالتون چطوره؟خوبین؟خوش میگذره؟
درگیری های ما با ثبت نام دانشگاه و انتخاب واحد و برنامه و قرتی بازی های دیگه ای که واسه ثبت نام لازم بود بلاخره تموم شد و ما کلاسامونو شروع کردیم...روزه اول من حال و حوصله کلاسو نداشتم و حالم زیاد خوب نبود نفهمیدم چه جوری گذشت...روز دومم فقط من ترم اولی بودم همه ترم بالا بودن...![]()
میگفتن پیام نور زیاد کلاس نداره ولی من هر روز کلاس دارم به جز شنبه ها...
17 واحد به ترم اولیا میدادن و منم 17واحد گرفتم...عجب درسای باحالو هیجان انگیزی داره حقوق...خیلی باحالن...مثلا یه درس عملی داریم اسمش پزشکی قانونیه ولی واسه ترمای آخره...خلاصه من عاشقه درساش شدم...درسای این ترمم:تخصصی:(حقوق اساسی-مالیه عمومی-حقوق جزای عمومی-مقدمه ی علم حقوق-حقوق مدنی اشخاص و محجورین-عربی)عمومی:(مبانی جامعه شناسی-مبانی علم اقتصاد- اندیشه اسلامی)...عکس کتابام...کلیکــ
* اگه یادتون باشه ما یه فرناز داشتیم که قبلا هم از کمالاتش بهتون گفته بودم...این یه کلاه گیس میذاشت توو مدرسه که خیلی هم ضایع بود شبیه آناناسه له شده میشد با کلاه گیس...مدرسه بهش گیر داد که چرا کلاه گیس میذاری و اینا اونم گفت آخه هوا سرده سردم میشه!!!![]()
![]()
* سحر و فاطمه آخر کلاس خوابیدن(زنگ تاریخ)دبیرمون به سما که کنارشون بود میگه به اونا بگو سرشونو از رو میز بردارن...سما هی صداشون میکنه بلند نمیشن.میگه خوابن...ما همه بلند میخندیم سما با جدیت میگه ساکت باشین بدخواب میشن طفلکیا...!
* یه بار دیگه هم این دوتا خواب بودن دبیر داشت درس میداد...سما میگه ای بابا دبیر سروصدا میکنه اینا بدخواب میشن...
* منو مینا و مهناز ابروهامونو گرفته بودیم همون روز سر صف داشتن ابروهارو نگاه میکردن...ما سه تا پشت هم قایم شدیم که مارو نبینن...فهیمه ابروهاشو نگرفته بود با اعتماد به نفسه تمااام داشت میومد که یهوووو دیدیم معاونمون گفت فهیمـــــــــــــــــــــــــــــــــــه چرا زیره چشات سیاهه مگه نگفتم آرایشه چشتونو پاک کنین بعد بیاین مدرسه؟؟؟
خلاصه ما سه تا که میترسیدیم فرار کردیم فهیم گیر افتاد....! ولی خودمونیمااا عجب دردسری داشتیم با این ابروها...حالا خوبه ما زیاد برنمیداشتیم یه کوچولو برمیداشتیم به همونم گیر میدادن...عجججججب...
*گفتم ابرو یاده یه ماجرا افتادم...من یه عکسی داشتم ماله دورانه راهنماییم بود که یه عالمه ابرو داشتم...حالا ابرو که بماند سبیلامو ندیدین...کود میدادم انگار...عکسه من جهانی شد...بچه ها همه واسه هم بلوتوث کردن بهشون زنگ میزنم اون عکسم میفته...اصله این عکسم دسته فهیمه بهم نمیده میگم بده برم ازش چاپ کنم نمیده...محدثه اون عکسمو یه عکسه جدیدمو به مامانش نشون داده بود مامانش گفته فرزانه عمل کرده؟؟؟ میگن تفاوت را احساس کنید اینجاست...خلاصه بچه ها کلی حال کردن با این عکس...![]()
![]()
* امتحان داشتیم محدثه زنگ تفریح داشت روی دیوار و کمد تقلب مینوشت یهووو مدیرمون وارد کلاس شد به محدثه میگه:چی مینویسی؟ محدثه میگه یادگاری...!!! مدیر بهش میگه ننویس دخترم ننویس.من دارم لحظه شماری میکنم شماها از مدرسه برین بعد تو یادگاری مینویسی...!![]()
* پاتوق ما توی مدرسه زیره توره بسکتبال بود...مشاورمون اومده میگه شما برین من چیکار کنم دلم براتون تنگ میشه...میگه میام همین میله رو میچسبم گریه میکنم
خیلی مارو دوست داشت با گوشیش کلی عکس گرفتیم...(کلا همه مارو دوس دارن دیگه)![]()
*زنگ دین و زندگی دبیرمون طبق معمول داشت مارو ارشاد میکرد هی میگفت دین رو مسخره نکنین نماز بخونین و ...کل کلاسم ساکت بودیم داشتیم به حرفاش گوش میدادیم...یهووووووو گوشیش زنگ میخوره یه آهنگ شمالی شاده شاد که خرو به رقص میاره با صدای بلند توو کلاس پخش میشه
ما مرده بودیم از خنده...میگه باز این پسرم معلوم نیس با این گوشی چیکار کرده...آهنگش واسه عروسی خیلی باحال بود خوشمون اومد...
کـــــــمـــــ ! ـــــکــــــ
+ یکی به من بگه چه جوری پست ثابت بذارم...عجله دارم...لطفا زووووووووود...

سلااااااااااااااام....
من اومدم...
چقد حااااااال میده نری مدرسه...خیلی خوش میگذره...الان که فک میکنم میبینم مدرسه خیلی مزخرف بود...دانشجو باشی خیلی خوبه...از همه بهتر اینه که صبح میخوابی...کلا حال میده...!!!![]()
الان دانشگاه بودم...چرا من از هیشکی خوشم نمیاد...؟؟؟ دوستای خودمو میخوااااام...اصلا از بچه های کلاس امروز خوشم نیومد...عربی داشتیم...من تهنای تهنا بودم![]()
اینترنتم بزودی درست میشه...هیشکی نمیدونه چشه فقط خدااااااا میدونه
اصلا اساسی قاطی کرده...رفتم مخابرات میگم آقا ببینین خطه ما چشه که اینترنتش یکساله خرابه...میگه نت شما مشکلی نداره اتفاقا خیلی خووووووووبه...گفتم جاااااان...!!!!!!!! هیچ سایتی باز نمیشه شما میگی خوبه...گفت فک کنم ADSL بگیرین درست شه...حالا بابام گیـــــــــــــر داده میگه نه من پرسیدم گفتن به منطقه ما نمیدن...گفتم مگه کشکه...من خودم میرم دنبالش میگیرم...گفت برو ولی ضایع میشی چون من مطمئنم که نمیدن...حالا منو بابام درگیری داریم واسه همین هی میگه نمیدن من میگم میدن!!!!!!![]()
امسال مدرسه خریَت کرد و دبیر تاریخمونو عوض کرد یعنی مجبوووور شد آخه دبیر تاریخ پارسالمون که خیلی خانومه ماه و گلی بود و سوتی هم زیاد میداد(شوخی کردم.کم سوتی میداد ولی اساسی بود سوتیاش)رفت کیش واسه زندگی و مارو سال آخری بدبخت کرد...حالا چرا مارو بدبخت کرد؟چون دبیر جدیدی که اومده بود(البته خُب چون خیلی توو دیوار بود نمیشه بهش گفت دبیر.اینو دیگه جدی میگم)خیلیییییی آدمِ چیزی بود(نفهم)واقعا دارم میگم باورتون نمیشه چه جوری درس میداد و امتحان میگرفت...پارسال نمره تاریخ 90درصد بچه های کلاس 20 میشد ولی امسال همه نمره ها 11-12-13-14 دیگه بالاتر از این نداشتیم یعنی اگه داشتیم شاهکار بود دیگه...ولی دمش گرم سال آخری فقط مارو خندوند ازش خوشم اومد...یعنی همه منتظر زنگ تاریخ بودیم که بخندیم...خداااااااااااااااااای سوتی بود...خیلی باهاش حال میکردیم...درس که نمیداد اصلا...فقط کتابو گاهی وقتا؛تاکید میکنم "فقط گاهی وقتا" روخونی میکرد
اونم نصفشو از رو کتاب میخوند بقیشم میگفت اینجا یه موضوعی مطرح کرده که خودتون بعدا بخونین حالا ما با این که از رو کتاب میخوند مشکل نداشتیم که؛از رو کتابم که میخوند همه رو قاطی میگفت و تولیده سوتی میشد...دیگه خیلی میخواست پیشرفته درس بده میگفت زیر این قسمتو خط بکشین...!!!! خلاصه ما واسه تاریخ انگار دبیر نداشتیم دیگه خودمون خوندیم کُلِشو...ولی عجب سوتیایی میداد...تیکه کلامشم این بود:مگه غیر از اینـــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟...اینو که میگفت کلاس میرفت رو هوا...تهِ حرفاش میگفت مگه غیر از اینـــــــــــــــــــــــــــــه...انقد مسخرش میکردیم
نمونه هایی از طرز درس دادن این دبیر با استعداد و موفق رو عرض میکنم حال کنین...درس مربوط به زندگی نامه بود میگه:اگه نامه رو از زندگی نامه برداریم میشه زندگی که اونا(خدا میدونه کیارو میگفت)میومدن زندگی رو مینوشتن...یا میگه مورخان به این موضوع میرسن کـــــــــــــکشدار بخونـــــــــــــــــــــــه(دیگه ادامه نمیده چون در حدِ توانش نیس راجب این مسئله توضیح بده؛فقط میتونه بگه زیر این قسمت رو خط بکشین)...یا میگه شما به دوستت نامه مینویسی میگی:دماغت چاق هست یا نه؟!؟!؟
(آخه یکی نیس بگه الان ننه بزرگت به بابابزرگت نامه مینویسه که ما بخوایم بنویسیم!)
یه بار امتحان گرفته بود 2تا سوال داده بود هر دوتا جوابش یکی میشد؛وقتی برگه هامونو دیدیم به هرکی خواسته بود نمره این دوتا سوالارو داده بود به هرکی هم که دوس نداشت نمره نداده بود...همه اعتراض کردیم و یه ذره مخشو کار گرفتیم؛میدونستیم اگه ازش جواب سوالارو بپرسیم حداقل جواب یکیشو نمیدونه؛خلاصه کُل کلاس هماهنگ شدیم گفتیم دوتا سوالو توضیح بده؛یکیو توضیح داد(خیلی فشار آورد به مغز فندقیش)ما همه گیر دادیم اون یکی پس چی میشه جوابش؟هی میخواست حواس مارو پرت کنه چرت و پرت میگفت که ما یادمون بره؛ما هم خبیث تر از این حرفا ایم انقد بهش گیییییر دادیم که بیچاره فک کنم میخواس بشینه وسط کلاس بگه گ.و.ه خوردم ببخشید!!!!!!!!! بلاخره یه کاری کردیم که نمره اون سوالو بهمون داد...خیلی از ما میترسید طفلک...یه بار سوتی داد همه بلند خندیدیم میگه:شما انقدر که عجیبین آدم نمیفهمه چی میگه...(!)
...هرجلسه درس میپرسید ما هم میگفتیم نخوندیم بهمون -1- میداد(صفرم نمیداد 1 میداد نمیدونم قضیه چیه)نصف کلاس همیشه -1- میگرفتیم؛خیلی حال میداد...وقتی هم میرفتیم درس جواب بدیم انقد چرت و پرت میگفتیم که خودمون خندمون میگرفت اونم چپ چپ نگاه میکرد
من یه بار قبل از اینکه ازم درس بپرسه رفتم گفتم میشه اینجارو واسم توضیح بدین(میخواستم اذیتش کنم میدونستم که توانایی توضیح دادن مطالب سختو نداره)اون قسمتو که توضیح نداد هیـــــــــــــــــــچ؛ پاراگراف کنارشو واسم توضیح داد(اونم چه توضیحی)؛وسط توضیحش یه لحظه گفت مگه غیر از اینــــــــــــــــــــــــــــه؟
یه نیم نگاه به بچه ها انداختم دیدم همه دهنا بااااااازه دارن میخندن؛
کم مونده بود منم همونجا جلو خودش قهقهه بزنم؛گفت فهمیدی؟منم که نفهمیده بودم توضیحات مزخرفشو؛بهش گفتم ممنون از توضیحتون فهمیدم؛ سریع اومدم سر جام نشستم که بخندم آخه داشتم منفجر میشدم؛بعد که رفتم درس جواب بدم همون توضیح خودشو گفتم؛ گفت اینا چیه میگی ربطی نداره؛گفتم خودتون الان همینجوری واسم توضیح دادین توضیحه خودتونه مگه غیر از اینــــــــــــــــــــــــــه؟
همونجا زدیم زیر خنده هممون؛آخرشم با پرّویی تمام بهش گفتم 20 شدمااااا 20 بذارین واسم...حالا ما که هیچی گذشــــــــــــــــــــت...بیچاره بچه های سوم؛چه جوری اون تاریخ قطوره سومو قبول شدن؛ دیگه اللهُ اَعلم...![]()
+ شاید دیر آپ کنم ولی بهتون سر میزنم...
+ دعا کنین اینترنتم درست شه دیگه خسته شدم از بی نتی...!![]()
خوبین؟چه خبراااااا؟؟؟
از مسافرت اومدم و عروسی ها تموم شد...خیلی خوش گذشت بهم...!
راستــــــــــــــی اومدم بگم من حقــــــــــوق قبول شدم(پیام نور گرگان)...با اون رتبه جای خوب و رشته ی خوبی قبول شدم واسه همین خوشحالم...!!![]()
بچه های دیگه هم جایهای خوبی قبول شدن خداروشکر...همین جا به همشون تبریک میگم...
مهناز حقوق بابلسر...
مینا دبیری جغرافیا دانشگاه فرهنگیان گرگان(خانوم معلم میشه)...
مارال حقوق شیراز...
رقیه حقوق تبریز...
محدثه مدیریت بازرگانی بابلسر...
مهسان ادبیات انگلیسی گرگان...
فهیمه هم میخواد سال دیگه بخونه چون غیر انتفاعی شمال آمل قبول شده(حقوق)...
به همه ی دوستای گلم تبریک میگم...به خودمم تبریک میگم![]()
+الان داشتم میومدم توو کافی نت یه پله داشت من ندیدمش یه جوری پرت شدم داخل که همه خندشون گرفت ولی قیافه جدی گرفتم همه دهنشون بسته شد نخندیدن
هنوزم پام درد میکنه...فک کنم ناخن پام شکسته!!!
خیلی خنده دار بود.![]()
+راستی من واسه دوران دانشجوییم با یه وبه دیگه میام...منتظر باشین...شاید چندروزی نباشم خیلی سرم شلوغه...
امروز اولین جلسه کلاسم بود...درس مقدمه ی علم حقوق...
تولـــــــدش مبــــــــــــــــارکـــ
خیلی وبمو دوستای مجازیه اینجارو دو دارم...توو این ۲سال دوستای خوبی داشتم که همیشه همراهم بودن..از همتون ممنونم که منو وبمو تنها نمیذارین...دوستـــــــــون دارم دوست جونیاااااا
۳تااز دوستای گلم که از همون اول همراهم بودن و هیچوقت فراموشم نکردن یعنی باران عزیزم...یاسمن گلم(به قول خودش یاسی خانوم)...و ریحانه جونم...خیـــــــلی دوسشون دام...البته بقیه دوستامم چه آنلاین و چه آفلاین خیلی دوس دارماااا ولی اینا رو یه کوچولو بیشتر چون همیشه همراهم بودن...
+ هفته بعد جواب کنکور بلاخره میاد...دعا کنین همون چیزی که میخوام قبول شم...تربیت معلم که قبول نشدم...
البته دوس نداشتم قبول شم رشته هاش خیلی مزخرف بود...![]()
+ اضافه شد: راستی من شاید هفته بعد برم کرمان(عروسی)...بعدشم که از کرمان با ایل و طایفه برمیگردیم گرگان اخه عروسی دختر عموم و یکی از فامیلامونه(۲۴ و ۲۵ شهریور)که قراره خیلـــــــــــــی بهم خوش بگذره...دارم ذوق مرگ میشم از این همه عروسی...هووووووووورااااااااااااا...شاید تا آخره شهریور نتونم بیام...اگه نیومدم نگران نشینااااااا من زنده ام و چیزیم نمیشه(بادمجونه بم آفت نداره)...![]()
+ حال میکنین چه لینک تکونی ای کردم...دمِ خودم گرم...خوشم اومد...چقد بی معرفت زیاد شده هااااااااا...از ۵۰تا(شایدم بیشتر)فقط ۷تا از لینکام مونده!!![]()
نظرات پست پایین لطفا
+ از مسافرت اومدم...خوش گذشت جاتون خالی...
+چرا نتایج کنکورو اعلام نمیکنن راحت شیـــــــــــــــم...خسته شدم از این همه استرس و دلشوره...!!!
سلام علیک...
خوبین؟خوش میگذره؟چه خبرا؟
ای بابا من خسته شدم از بی نتی...
به هر دری میزنم لعنتی درست نمیشه که نمیشه!!!![]()
خب بریم سراغ خاطرات و سوتی هاااااااا...
دبیر فلسفمون که پارسالم عکسشو گذاشته بودمو یادتونه؟؟؟ امسال خداااااااااای سوتی بود...یعنی قشنگ شوت بود...انقد میخندیدیم سرِ کلاسش که هیچی از درس نمیفهمیدیم...منو مهناز که اصلا نمیتونستیم خودمونو کنترل کنیم انقد که این یارو سوتی میداد...
عکسشو دوباره میذارم اونایی که ندیدن ببینن...درسته نقاشیه ولی کپی برابر اصله...خیلی شبیه خودشه...
کلیک
یه بار همون اوایل سال بود فک کنم...این وارد کلاس شد شروع کرد به درس دادن...همه چیز عادی بود کسی هم متوجه چیزی نشده بود؛همه داشتن به درس گوش میدادن...یهوووووو دیدم مارال با صورت قرمز که داره از خنده میترکه ولی نمیتونه بخنده برگشته به من میگه لباسشو ببین...یه نگاه انداختم دیدم به به آقا لباسشو برعکس پوشیده
لباسشم 2تا مارک داشت...یه مارک بزرگ پشت گردنش که قرمز بود یکی هم پایین لباسش سفید بود...من دیگه مُردم از خنده سریع با خنده به مهناز گفتم مهناز لباسشو برعکس پوشیده؛اینو که گفتم دوتایی پکیده بودیم از خنده...خبر توو کل کلاس پیچید دیگه هیچکی به درس گوش نمیداد...همه توو کف لباس این بودن...آخه زنت نمیخواد یه نگاه بهت بندازه وقتی داری از خونه میای بیرون بگه لباستو برعکس پوشیدی...!!!!
عججججججججب...حالا در همین حین که ما داشتیم میخندیدیم و دبیرمونم پای تخته به حساب خودش داشت درس میداد مدیرمون و مشاورمون وارد کلاس شدن میخواستن بخاریو نگاه کنن آخه کُل زمستون این بخاری کلاس مون خراب بود
مدیرمون داشت حرف میزد اونم سوتی داد...میخواست بگه به طوریکه گفت به طورتیکه
دیگه ما داشتیم منفجر میشدیم... بهش گفتیم لباس آقای "ق" رو ببینین...اینو که گفتیم اونم خندش گرفت...حالا داره به مشاورمونم میگه که یارو لباسشو برعکس پوشیده...بعد به مشاورمون میگه آقای "ق" رو بگو بیاد بیرون بهش بگبم لباسشو درست کنه...!
و چون همه توو مدرسه از این یارو میترسن هیچکی جرئت نکرد بهش بگه...ولی زنگ تفریح که دیدیمش لباسشو درست کرده بود
کُلا تیپش خیلی خنده داره...شلوارش یه عالمه پیله داره...یه جورایی میشه گفت شلوار پروازی...آخه چین چینیه...کوتاهم هست وقتی راه میره انقد خنده دار میشه...کفششم همیشه سفیده شبیه گیوه ست...! بچه ها بهش میگفتن سیندرلا...![]()
+ سوتی های همین دبیر خوش تیپمون
:
1.مَندازه(منظورش همون اندازه بود)
2.بعضی از انسانها پستون دارن!!!!
(توضیح:قضیه های منطق اینجوریه که دوتا جمله که همون قضیه است میگه بعد نتیجه گیری میکنه از اون دوتا جمله...قضیه هم این بوده که بعضی از حیوانات انسان هستن؛بعضی از حیوانات پستاندارند...حالا اینجا حیوانات که توو دوتا جمله مثه همه خط میخوره نتیجه میشه بعضی انسانها پستاندارند...این یارو زبونش نچرخیده گفته بعضی از انسانها پستون دارن!)
3.میگه اون سالی که من منطق نداشته بودم(جمله بندی رو حال کنین)![]()
4.مِنسان معیار همه چیز(منظور از مِنسان همون انسانه)![]()
5.وقتی میخواست نظریه هارو بگه میگفت این ماله آقای چه هست؟![]()
6.اشتراچ(اشتراک)...کُلا با گفتنن "ک" مشکل داره...![]()
7.میگه اونا در حدی نیستن که بخوان به من بگن چرا درست رو تموم چردی یا نچردی؟؟؟(منظورش از چردی همون کردی بود)
8.میگه نه فلسفه جواب اوست نه فیزیک جواب اوی.
9.میگه ببین سوال چیه که اینا میخوان چی بگن.....!!!(به نظر شما منظورش از این جمله چیه؟)
+همین دبیرمون کلا با شکل و این چیزا پای تخته بهمون درس میداد(مثه ابتداییا
)
کلیک
+اینم جمعی از دبیرای محترمون که مارال جان زحمتشو کشیده...![]()
کلیک
+وااااااااااااااای خدا سر درد گرفتم
یه مرده بی فرهنگ داره توو کافی نت با صدای بلنـــــــد با گوشیش حرف میزنه اونم با لهجه شمالی
...هی میگه زمینه حاج مَمَدو اب دادن ولی دوباره باید اب بدن...زمین حاج علی هم باید اب بدن و از این چرتو پرتا...![]()
+ از این به بعد توی هر آپم یه عکسم میذارم...
+راستی نظراتتونو همینجا جواب میدم...
حالتون؟احوالتون؟
عید فطر با تاخیر مبارک...نمازهای نخونده و روزه های نگرفته تونم قبول درگاه حق تعالی واقع بشه انشاالله![]()
خدارو شکر این ماه رمضون تموم شد...مُردیم بخدا...توو این گرمای طاقت فرسا![]()
به به میبینم که همه خواننده های خاموش دیگه کم کم دارن روشن میشن...خوشحالم از اشناییتون...وای به حالتون اگه دوباره خاموش شین...روشن بمونین یه کم ذوق کنم دیگه...![]()
راستی به دوستای آذربایجانی تسلیت میگم...خدا بهتون صبر بده...![]()
خب بریم سراغ خاطراتمون...
یه روز رفتم کافی نت داشتم بعد از مدتها توو ف.ی.س ب.و.ک میگشتم...خلاصه غرق در ف.ی.س ب.و.ک بودم که یه پسره تقریبا 10-11 ساله که دعا میفروخت وارده کافی نت شد از بین اون همه آدم زااااارت اومد سراغ من...گفت خانوم دعا نمیخری...گفتم نه...دوباره با دستش زد بهم گفت خانوم یه دونه بخر...گفتم نمیخوام...هی گییییییر داد گفت خانوم بخر دیگه...برگشتم بهش گفتم ببین من اصلا اعصاب ندارم برو گیر نده
گفت توروخدا...گفتم پول ندارم بخرم
پس برو...این همه آدم اینجا نشسته چرا گیر دادی به من آخه...اینو که گفتم پسره مانیتورمو خاموش کرد و با سرعت نور داشت فرار میکرد بهش گفتم حیف که فرار کردی وگرنه یه چک میخوابوندم زیر گوشِت که دیگه اینجوری به کسی گیر ندی
2تا پسر کنارم نشسته بودن از همون اول تو کف منو این پسره دعا فروشه بودن...وقتی اینکارو کرد دوتایی غش کرده بودن از خنده...منم ریلکس کارمو انجام دادم
از وقتی که این اتفاق افتاد خانومه مسئول کافی نت دیگه نمیذاره دعافروشا بیان داخل...!
نمیدونم چرا هرچی دعافروشه سیریشه به من گیر میده...قیافه من به اونایی میخوره که دعا میخونن آیا؟؟؟؟ عجـــــــــــــــــــــــــــــــــب...!
یه بار دیگه هم توو کافی نت بودم...اونجا یه صندلی داره که پایش یه ذره شُله... یه پسره با اُبهت وارده کافی نت شد نشست روی همین صندلیه... یه جوری پخش زمین شد با اون هیکلش که همه مُرده بودن از خنده....!!!
خب چندتا قضیه هم از مدرسمون میگم...
مدرسمون(خدا بیامرزتش) حدودا 5-6 تا درخت میوه داره...یه درخت ازگیل بقیه همه پرتغال و نارنگیه (یادم رفته پرتغال با کدوم "ق.غ" نوشته میشه...درست نوشتم آیا؟)...وقتی نارنگی ها و پرتغالا دراومده بود ما همیشه زیره این درختا میشستیم و با روش های کاملا حرفه ای میکندیم میخوردیم...لامصبا انقد خوشمزه بودن که
همیشه بوی پرتغالو نارنگی میدادیم ما 4تا(من.مهناز.مینا.فهیمه)...میترسیدیم از کنار مدیرمون رد شیم...پوستاشم از دیوار پرت میکردیم توو کوچه کنار مدرسمون یا میریختیم توو انباری مدرسه...خیلی حال میداد...یه بار درحال انجام عملیات بودیم من داشتم میکندم بچه ها هم کشیک میدادن که اگه کسی اومد خبرم کنن...منم مشغول بودم که یهووووو دیدم مهناز داره با چش و ابروش اشاره میکنه هی میگه فرزاااااااااااااان... فرزااااااااااااان...تا اومدم اینور دیدم به به مدیرمون با اون قیافه کجو کولَش داره میاد سمت ما...سریع همرو گذاشتم توو جیبم...حالا مدیرمون داره حرف میزنه ما هی میخندیم
شانس آوردیم نفهمید...!
منو مهنازو مینا با هم میرفتیم کلاس عربی...همیشه یه مسیری رو پیاده میرفتیم کلی میخندیدم...یه مغازه ای هست که فقط ذرت داره...ذرتاشم فوق العادست...یه سس سبز میریزه روش که ترشه
...وااااااااای میخواااااااام الان...منو مهناز عاشق ذرت مکزیکیای اونجا ایم...وقتی از کنار مغازش رد میشدیم بوش میومد منو مهناز غش میکردیم دیگه
مینا دوست نداشت ولی منو مهناز همیشه میخوردیم...یعنی کارمون بود بعد از کلاس عربی بریم ذرت بخوریم یا اسنک...یه فست فودی هست توو گرگان که اسنکاش حرف نداره(نزدیکه سازمان آب؛خیابونه ولیعصر..گرگانیا الان میدونن کجارو میگم)...یعنی ما 3تا از کنارش رد میشدیم دیگه هیچی حالیمون نبود جوگیر میشدیم میرفتیم میخوردیم
یه بار رفتیم توو 2تا دختر و 2تا پسر(که میشدن 4نفر) روی یه میز نشسته بودن...ما هم که هرجا میریم دنبال سوژه های اینجوری میگردیم ببینیم چی میگن و چیکار میکنن![]()
بماند که بحث این 4تا خیلی مزخرف بود(داشتن راجب ملکول و اتم و میکروبو اینجور چیزا بحث میکردن)...دوتا دخترم کنار اینا نشسته بودن...یعنی این 4تا نظر همرو جلب کرده بودن...انقد که بلند حرف میزدنو میخندیدن...یکی از اون دخترا که تیپ درست و درمونی هم نداشت؛اینارو نگاه میکرد...منو مینا و مهناز و فهیمه غذامون تموم شده بود اومدیم بیرون وایسادیم منتظر خواهر مهناز بودیم...یهــــــــــــــــــــــــــــــو دیدیم صدای جیــــــــــــــــــــــــــــغ و دااااااااااد میاد و چند نفر دارن به هم بلند بلند فحش ناموسی میدن(جد و آباده همو بردن زیر سوال
)...دیدیم 2نفر از اون 4تا با سرعت پریدن بیرون و اون دختره که گفتم تیپ درستی نداشت با لگد میزد به در
...حالا قضیه چی بوده...اون دختره به بی اِفِ این یکی نگاه کرده بود پسره هم محض خودشیرینی پیش جی اِفِش گفته که این همش به من نگاه میکنه...دخترا هم که میدونن حساسن رو این موضوع...دختره هم قاطی کرده بود بلند شده بود با دختره دعوا گرفته بود...حالا این دوتا دعواشون تموم شده اون 2تا دیگه دوستشون تازه با آرامش اومدن بیرون(گفتم که 4نفر بودن اینا دیگه)...بعد این دختره که به بی اِفِش نگاه کرده بودن به اون پسره دیگه میگه:رضاااااااااا خیلـــــــــــــــــــی بی غیــــــــــــــــــــــــرتی...! با یه حالتی گفت که ما همه مُرده بودیم از خنده...اون پسره(رضا)هم گفت برو بابا من از این مسخره بازیا خوشم نمیاد........!!!
ما 4تا فقط توو کف اینا بودیم انقد خندیدیم که....حالا ما تا آخر همون خیابون پشت سرِ این 4تا میرفتیم...دختره تا وقتی که رسیدن داشت واسه بی اِفِش تعریف میکرد ما هم میخندیدیم...خیلی باحال بودن...
یعنی توو این دنیا هرچی سوژه باحاله گیره ما ۴تا میاد...![]()
![]()
+ای بابا چرا اپام انقد طولانی میشه...!!! تازه نصفشو نذاشتم گفتم باشه دفعه بعد
...ولی تا تهش بخونینااااااا...میدونم میخونین![]()
+خب ♥زینب جون♥ خواسته بود که من تجربیات کنکورمو بگم،اینجا میذارم که همه ازش استفاده کنن...
۱.باید سعی کنی همه ی کتاباتو تا قبل از عید تموم کنی...
۲.حتما تست بزنی بعد از درس خوندن وگرنه درس خوندنت به درد هیچی نمیخوره(من اگه این کارو میکردم الان رتبه یک بودم
ولی خریَت کردم و تست اصلا نزدم فقط کتابارو خوردم...پس شما اشتباه منو تکرار نکنین)
۳.کتابارو دقیق بخون...خیلی دقیق...یعنی هرچی عکسو جدولو نقشه اینجور چیزا داره با دقت همرو بخون...به روایتی بخــــــــــــور کتابو...
۴.استرسو از خودت دور کن...استرس داشته باشی همه ی زحماتت بر باد میره![]()
۵.آزمونای آزمایشی رو جدی بگیرید(یاد تابلوِ خطر سیل را جدی بگیرید افتادم
)...مثل ما نباشین که آزمونارو جدی نمیگرفتیم و حتی مسخره هم میکردیم...وسط آزمون چرت میزدیم...وسط آزمون بلند میشدیم ۴تایی میرفتیم آب میخوردیم...خلاصه بقیش دیگه بماند...![]()
دیگه یادم نمیاد باید چیکار کنین تا عاقبتتون مثه من نشه...یادم اومد دوباره میام مینویسم...![]()
خب دیگه با اجازتون من از دنیای مجازی برم بیرون به زندگیم برسم![]()
حالتون چطوره...؟؟؟
نماز روزه هاتون قبول...
میسی که هنوز فراموشم نکردین دوست جونیا...دوستون دارم.
میگم یه مدت که آدم به وبش سر نمیزنه و آپ نمیکنه همه خواننده های خاموش یهـــــــــــــو روشن میشن...قضیه چیه؟
خب یه خودی نشون بدین الان که هستم...خوشحال میشم باهاتون آشنا شم...البته الان بعضیا که خودشونو نشون دادن رو شناختم...
ادامـــــــــــــــه ی پست قبل...
بالاخره روز کنکوووووووووور رسید...روز قبلش من تا ساعت 3 داشتم نکته هامو میخوندم...شبه کنکورم که میخواستم بخوابم کتاب تست ریاضی و دفتر ریاضیمو گذاشتم کنارم خوابیدم!!! شبه کنکور شام رفتیم نهارخوران(یکی از جنگلای باحال توو گرگان که اسمش نهارخورانه ولی نمیدونم چرا همه شب میرن اونجا شام میخورن)
...وقتی رسیدیم اونجا بارون اومد در حد سیل...خلاصه اومدیم خونه و خداروشکر من ساعت 12 خوابم برد...اونم چه خوابی...هی بیدار میشدم ساعتو نگاه میکردم دوباره میخوابیدم...تا اینکه ساعت 5 بیدار شدمو صبحانه خوردم و یه لباس راحت و گشااااااد پوشیدمو پیش به سوووووی حوزه ی امتحانی...خداروشکر با همه بروبچه های مدرسمون یه جا بودیم...بدونه اینکه حتی یه ذره استرس داشته باشم تو حیاط با دوستام میگفتیمو میخندیدیم...یه کوچولو استرس داشتم ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم...کارتامونو چسبوندیم و در سالن باز شد در حین اینکه میرفتیم توو سالن من میخوندم همه چی آرومه ما چقد درس خوندییییییم
و بچه ها هم همراهی میکردنو دست میزدن...با یه روحیه ی توپ رفتیم توو...نشستم رو صندلی دیدم زاااااااارت رفت عقب...گفتم ای بخشکه شانس...رفتم به مراقبه گفتم خانوم صندلیه من خرابه...گفت باشه حالا برو بشین عوض میکنم واست...بعد از اینکه یه خانومه کلی زِر زر کرد اعلام کردن که عمومی شروع شده...با آرامش سوالای ادبیات و عربی رو جواب دادم بعدش دیدم واااااای وقتم داره تموم میشه
زودی رفتم سر دین و زندگی و جواب دادم به زبان رسیدم وقتم تموم شدو فقط تونستم یه دونه زبان بزنم...اختصاصی که شروع شد سعی کردم آروم باشمو بدونه استرس جواب بدم همرو...از ریاضی که اولین درسه توی دفترچه گذشتم و رفتم سراغ اقتصاد...لعنتیا از 15تا سواله اقتصاد که 10 دقیقه وقت داره 6تا مسئله داده بودن منم از تجربه ای که توی ازمونای قبلیم داشتمو همیشه 45 دقیقه وقت اضافه می آوردم با خیال راحت همه مسئله هارو حل کردم...با این تصور که وقت زیادی هم میارم
عربی رو تموم کردم و هنوز 5تا درس دیگه مونده بود به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت10:45 شده...دیگه استرس گرفتم تمام تنم میلرزید
یه لحظه مدادمو گذاشتم رو میز سرمو گرفتم بین دستام چشامو بستمو آروم که شدم با تمرکز شروع کردم به جواب دادن...آشغالا علوم اجتماعی رو که آسونترین درسمونه انقد سخت آورده بودن که همه مونده بودن توش...هرگزینه 3خطی میشد انقد طولانی بودن که به گزینه آخر میرسیدی یادت میرفت گزینه 1 چی بوده آخرشم فک میکردی همش درسته
ساعت 11:45 که من هنوز فلسفه منطقو روانشناسی رو مونده بودم(دوتا درسی که خیلی واسشون وقت گذاشته بودم)...همه فک میکردن تا 12:10 وقت داریم...از مراقبه پرسیدم خانوم تا چند وقت داریم؟ گفت تا 12...گفتم واااااااااااااای خاک بر سرم کلی موندم هنو
بماند که چقد فلسفه منطق سخت آورده بودن...من 6بار شایدم بیشتر فلسفه منطقمو خونده بودم یعنی حفظ بودم قشنگ...فلسفه منطقو با ادبیات اشتباه گرفته بودن فقط شعر آورده بودن...گ.و.ز پیچ شدیم حسابی
حالا تو این گیرودار دختره کناریم از همون اول به من گیر داده میگه چندتا فلسفه منطق به من برسون بهش گفتم دفترچه ها مون با هم فرق داره...من دفترچم B بود اون C...این آخر که من مثه روانیا شده بودم نمیدونستم چیکار کنم اعصابم خورد بود این به من گـــــــــــــیــر داده هی تکرار میکنه که چندتا فلسفه منطق به من برسون(آخه دختره متولد 66 بود میگفت هرسال میام کنکور میدم تا قبول شم.واسش مهم نبود)...با اعصابه قاطیم بهش گفتم خفه شوووووووو دیگه خودم هیچی نزدم ببین
بدجور اعصابم خورد بود...حالا این وسط همون خانومه که گفتم قبل آزمون زر زر میکرد یهـــــــــــــــــــــــــــو توو اون سکوت میگفت مراقبان اجرای بند 1...یهو از جا میپریدم همش فک میکردم میخواد بگه وقت تمام...دوباره تمرکز میکردم باز یهــــــــــــــــــو میگفت مراقبان اجرای بند 2...هی همین موضوع تکرار میشد...دیگه دوس داشتم بشینم موهامو دونه دونه بِکَنَم...یکی نبود بگه خانوم ببند دهنتو میخوایم کارمونو انجام بدیم...2-3 دقیقه وقت مونده بود و من هنوز نصفه فلسفه منطق و روانشناسی و ریاضی رو هم که گذاشته بودم آخر جواب بدم مونده بودم...دیگه کلافه شدم گریم گرفت
با گریه یه دونه ریاضی حل کردم که اونم غلط در اومد اصلا نفهمیدم چی حل کردم...فلسفه منطقو هم که گذاشتم کنارو بیخیال شدم...یه دونه هم روانشناسی زدم که 0 نشه
خانومه با اون صدای مزخرفش از پشت میکروفن گفت:وقت تماااااااااااااااااااااااام.اینو که گفت گریم زیاد شد
همه ی آرزوهایی که واسه دانشگاه داشتم اومد جلو چِشَم وانگار کل دنیا آوار شد رو سرم
مراقب اومد پاسخناممو از زیر دستم کشید گفت خسته نباشی...با همون گریه و قیافه ای مثله علامت تعجب رفتم بیرون دیدم همه دوستام همین شکلی مثله منن...ولی اونا مثه من وقت کم نیاورده بودن...بدترین روز زندگیم بود...خیلی روز بدی بود...تا یه هفته بعدش سر درده شدید داشتم...بعد دیگه بیخیال شدم آخه غصه خوردن واسه اتفاقی که افتاده دیگه فایده نداره...الانم که رتبم 13 هزار شده و انگار همه ی اون خستگیا افتاده به جونم...انگار این تلاشم فایده نداشته...نمیگم درس نخوندم...کم خوندم ولی 13هزار حق من نیست یعنی نتیجه تلاشم این نیست...اصلا راضی نیستم...باید برم پیام نور حقوق بخونم...دقیقا همون دانشگاهی که متنفرم ازش..عیبی نداره...نمیخوام غصه بخورم...لیسانس که دیگه این حرفارو نداره
...4ساله دیگه تموم میشه میره آخرشم یه مدرکه لیسانس میدن دستت میگن حالا برو مثه چیـــــــــــــــــــــــز دنباله کار بگردآخرشم پیدا نمیشه...ایشالا ارشد یه جای خوب قبول میشم...![]()
راستی اینو گفتم مارال سر کنکور با صندلی پخشه زمین شده کلّ سالن پکیده بودن از خنده(من ندیدم مهناز میگفت...آخه من تو یه کلاس بودم پیشه اونا نبودم)![]()
یه چیزه باحال...چند روز پیش که رفتم جواب کنکورو بگیرم وقتی جوابمو دیدم یه ذره نشستم اونجا زل زده بودم به مانیتور اصلا باورم نمیشد این رتبه ی منه...در همون حال یه دختره که هم سنای من بود با مامانو باباش و داداشش وارده کافی نت شد...حدس میزدم اومده جواب کنکورو بگیره...مدارکشو داد به پسره کافی نتیه و هنوز جوابشو ندیده بود شروع کرد به گریه کردن اونم بلند بلند(فک کن تو کافی نت)...بعدش پرینتشو پسره داد بهش دختره با گریه اومد سمت من گفت باید کجارو ببینم(هُل شده بود بیچاره)من برگشو نگاه کردم بهش گفتم 117هزارووووووووو...هنو بقیشو نگفته بودم که دیدم برگه رو داد دست من پخش زمین شد...غــــــــــــــــــــــــــــش کـــــــــــــــــــــــــرد
...حالا من اعصابم خورد بود وقتی این غش کرد یه جوری خندیدم که نگو
همه اونایی که توو کافی نت بودن خندشون گرفته بود...من جای اون بودم غش نمیکردم سکته میکردم...میگفت باید 5000 میشدم...!!! ![]()
![]()
+ امروز بعد از افطار نوبت مشاوره دارم واسه انتخاب رشته...![]()
+ واااااااااااای چقد طولانی شد...شرمندم اصلا نمیتونم اپه کوچولو بذارم...![]()
+ببخشید الان وقت ندارم خبرتون کنم...شاید فردا خبرتون کنم...
منتظر نظراتون هستم...
بابای...بـــــــــــوس.![]()

سلام به همه ی دوستای گلم...
من اووووووومدم بعد از یک سال...با یه عالمه خاطره...!
اول عذر خواهی میکنم بابت این تاخیرم و بدقولی هام...البته اینم بگم هنوز اینترنتم درست نشده و من تصمیم گرفتم تا وقتی که درست شه از کافی نت آپ کنم...چون دیگه طاقت ندارم...بی نتی بد دردیه
خب از این حرفا بگذریم بپریم سر خاطرات خنده دار و گریه دارمون...
نظرتون چیه این آپم راجب کنکور بگم؟؟؟من که نظرم مثبته...!!!
خب از درس خوندنمون و درس نخوندنامون بگم بعد برسیم به گند زدنه من توو کنکور...
میخواستم درس بخونمااااا ولی تا من اراده میکردم یه اتفاقی می آفتاد نمیتونستم بخونم...تابستون که کلا بیخیال بودم اصلا انگار نه انگار که من یه سال دیگه کنکور دارم...حسابی واسه خودم گشتم و حال کردم...نهایت درس خوندنم توو تابستون روزی یه درس بود(اونم از کتابایی که دوس داشتم)
خلاصه تابستون تموم شد و من با خودم گفتم خب دیگه مدرسه میرم میشینم دیگه حسابی درس میخونم واسه کنکور...غافل از اینکه درسای مدرسه و امتحانا و معلما تمام وقتمو میگرفت...کلاس عربی و ریاضی هم که بماند...از صبح که مدرسه بودم و بعد استراحت بعد یه ذره درسای مدرسه رو میخوندم و ساعت 6 تا 9 میرفتم کلاس عربی یا ریاضی بعدشم که دیگه دهنم سرویس میشد مثه جنازه باید بقیه درسای مدرسه رو میخوندم
تا اینکه دی ماه یعنی امتحانای ترم اول شروع شد و من همچنان بیخیال بودم و قصد داشتم بعد از امتحانا که هنوز جوگیره امتحانام شروع کنم(حالا بماند که من موقع امتحانا چه جوری درس میخوندم...مفصله قضیش میام میگم بعدا)...بهمن از راه رسیدو من استارت زدم و جدی جدی کنکوری درس خوندم...حدودا تا 20بهمن خوندم
بعدش خسته شدم و چند روز نخوندم...البته چون اون روزا مهمونی و اینا زیاد بود همه میگفتن اه بیا دیگه همش میگی درس دارم...منم مجبور بودم برم(توجه کنین...مجبووووور بودمااااااا
)...تا اینکه اول اسفند شد(ماهی که همیشه ازش متنفرم...یعنی همیشه یه اتفاق بد میفته توو این ماه واسم)...بابابزرگم مریض شد.یه جورایی میشه گفت آخرای عمرش بود...هر شب میرفتیم پیشش اگه نمیرفتم ناراحت میشد...میدونست که قراره از پیشمون بره واسه همین دوس داشت هممون بریم پیشش...منم دلم نمی اومد که نرم...اسفندم اینجوری گذشتو من هنوز اونجوری که باید درس میخوندم نخونده بودم...29 اسفند تصمیم گرفتیم بریم مسافرت و تا 4 فروردین برگردیم که من درس بخونم و فرصت عیدو از دست ندم...دومین روز عید بود صبح بهمون زنگ زدن و گفتن که حال بابابزرگم خیلی بده و ما باید برمیگشتیم...خدا میدونه اون روز بهمون چی گذشت... با سرعت نور حرکت کردیم به سمت گرگان...20 دقیقه مونده بود برسیم گرگان بابابزرگم فوت کرد و دیگه هیچوقت ندیدیمش
عید 91 هم اینجوری گذشت...تا اواخر فروردین من داغون بودم اصلا روحیه درس خوندن نداشتم...خیلی روزای بدی بود...درست زمانی که همه داشتن روزی 15-16 ساعت درس میخوندن؛این اتفاقا واسم افتاد...اردیبهشتم که تادهم رفتیم مدرسه و دیگه تعطیل شدیم و بعد از 12سااااااال با مدرسه خداحافظی کردیم...بعد از اون امتحانامون شروع شد تا 9 خرداد...من فقط یک ماه وقت داشتم واسه درس خوندن...همه فرصتامو از دست داده بودم...رفتم پیشه مشاور بهش گفتم یه برنامه ریزیه فشرده و 16 ساعته واسم بریزه که بتونم از این یک ماه خوب استفاده کنم...حالا رفتم پیشه مشاور بهم میگه از عید خوب استفاده کردی؟ گفتم پدربزرگم فوت کرد نتونستم...میگه پدربزرگت فوت کرد تو غصه خوردی مگه برگشت؟ میگه تو باید درستو میخوندی......!!!!! گفتم روحیم خوب نبود آقا پدربزرگم فوت کرده بود همسایمون که نبود...اعصابمو خورد کرده بود نمی فهمه عزاداری واسه پدربزرگت چقد سخته اونم توو روزای عید که همه شادن و بهشون خوش میگذره
بگذرییییییییم...برنامه ریزی رو گرفتمو از فرداش شروع کردم حسابی خوندم...از صبح ساعت 7 تا 2ظهر بعدش تا 4 استراحت(گاهی وقتا هم استراحت نمیکردم) و دوباره از 4شروع میکردم تا 12 شب مثه تراکتور
آخراش دیگه کم آوردم...روزای آخر نمیدونستم چیکار کنم و چی بخونم...هم کم آورده بودمو دیگه نا نداشتم بخونم هم اینکه 1لحظه هم واسم ارزش داشت و باید از فرصتام استفاده میکردم...خلاصه روزای سختی بود...خیلی سخت...4روز قبل از کنکوره من مامان بزرگم از مکه اومد و یه عالمه مهمون از راه دور اومده بود...همه میرفتن مهمونی و من توو خونه از صبح تا شب تهنای تهنا باید درس میخوندم...گاهی وقتا کتابو پرت میکردم انقد گریه میکردم...![]()
ادامه پست بعدی...!(آخه خیلی طولانی میشد خسته میشدین) ![]()
اینم از این یک سالی که نبودم...ولی کلا خوش گذشت...یعنی دوران پیش دانشگاهی(یا همون کلاس چهارم
)اتفاقای باحالی افتاد که بعدا میام بهتون میگم...همه ی اتفاقایی که تو این یک سال افتاده و همه ی سوتی ها رو تو دفترچه نوشتم میام مفصل واستون میگم...![]()
+راستــــــــــــــــی...امروز با محدثه رفتیم آزمایش خون بدیم واسه گواهینامه...اول از محدثه گرفتن من دیدم مثه چیــــــــــــــــــــز ترسیده بودم![]()
...بعدش محدثه گفت درد نداره اصلا...خانومه سوزنو آماده کرده بود منتظر بود من بشینم هی میگفت بشین من میگفتم نـــــــــــــه نمیخواااااااام میترسم![]()
...خانومه گفت میرم اصلا از شما نمیگیرم...گفتم نه میشینم نرین...سوزنو زد فقط یه کوچولو درد داشت!!!خلاصه ۵min معطل شد...میگه هر روز یکی مثه تو بیاد اینجا برامون بسه دیگه
...حالا رفتیم جوابشو بگیریم میگه از روش ۶ - ۷ تا کپی بگیر که دیگه هیچوقت آزمایش ندی...!(آبروم رفت حسابی)!
+ منتظر پستای بعدی باشین...
+ نظر یادتون نره هااااااااااا.
+ یه لینک تکونی حسابی هم باید بکنم... ![]()
تا جایی که بتونم میام خبر میدم...
گنـــــــــــــــــــــــــــد زدم... سیزده هزار شدم...افتضـــــــــــــــــــــــــاحه...نمیخوااااااااااام...
ای خداااااااااااااااااا...ر یــ د م...
میام به زودی...اینترنتم همچنان در دست تعمیر است...!
من اومدم اما بازم از کافی نت...هنوزم نتم خرابه...دارم درستش میکنم...تا اخر هفته قول میدم درستش کنم بیام پیشتون با یه عالمه خاطره...!!!
ببخشید که انقدر منتظرتون گذاشتم...
بخدا فراموشتون نکردم...همتونو یادمه...میام به همتون سر میزنم...
میام زوده زووووووووود...فعلا
من اومدم ولی زودی میرم...الان که دارم این مطلبو مینویسم فقط ۱۱ روز تا کنکور لعنتی مونده...خسته شدم بخدا...فقط میخوام زودتر تموم شه راحت شم...
دعا کنین واسه منو دوستام....
بعد از کنکور میام نتو بترکونیم....
فعلا بای![]()

سلااااااااااااااااااااام به همه دوستای گلِ خودم....
حالتون چطوره....؟؟؟
من و دوستامم خیلــــــــــــی خوبیم و حسابی بهمون خوش میگذره...![]()
بچه ها واقعا شرمندم...اگه بدونین دلم چقد واسه وبلاگمو دوستام تنگیده اما فرصت ندارم بیام آپ کنم...شایعه شده که ۱۰ تیر کنکوره...ما هم تصمیم گرفتیم درس بخونیم...!!!![]()
![]()
الان کنکوری ها میدونن من چی میگم...واقعا فرصت ندارم...تازه میفهمم معنی جمله ی وقت طلاست یعنی چی...!!!!!!!!
خلاصه گفتم که از دستم ناراحت نشین...البته البته البته اینم بگم که من هرشب میام وب همتونو میخونم اما خب چون هنوز نتم خرابه و قراره که تا بعد از کنکور درست نکنم با گوشی میام...
میبینم که باز من نیومدم و بعضی از دوستا منو فراموش کردن....البته بهتون حق میدم منم اگه جای شما بودم همینکارو میکردم...تاریخ اپ قبلیم ۵ شهریوره...خودم تعجب کردم...یعنی الان حدودا ۲ - ۳ ماهه آپ نکردم...![]()
امروزم اومدم بگم که دیگه منتظر نباشین من آپ کنم...من تا بعد از کنکور نمیام...خیلـــــــــــــــــــی دلم براتون تنگ میشه....خیلیییییییییییییی اما خب چه کنیم دیگه....
فراموشم نکنیناااااااااااااااااا...میام وباتونو میخونم...بعد از کنکور میام با هم بلاگفارو بترکونیم...![]()
برای منو دوستامم دعا کنین رشته ای که دوست داریم و همون جایی که میخوایم قبول شیم...برای منم دعا کنین فردوسی مشهد و رشته ی حقوق قبول شم(زرشــــــــــــــــــــک
)....
خیلییییییییییی دوستون دارم
دلم خیلــــــــــــی واستون تنگ میشه![]()
تا بعد از کنکور بــــــــــای![]()
![]()
من آمده ام تورا(وبلاگمو میگم) ببینم بروم(یه اهنگی بود اینو میخوند...یاد اون افتادم)![]()
![]()
جواب برادر حسین که نظر خصوصی گذاشته بود:
به رشتم توحین کردی بهم برخورد...یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه انسانی ها خنگن؟؟؟؟؟؟؟یا هرکی میاد انسانی یعنی درسش ضعیفه....؟؟؟؟؟؟؟من عاشق رشتمم...نمیدونم چرا همه به انسانی یه چور دیگه نگاه میکنن....طرز فکرتو عوض کن داداش....
لطفا کسی به رشتم توحین نکنه...ناراحت میشم...
حالتون چطوره؟ چه خبرا؟ ماه رمضون خوش میگذره؟!؟
دلم خیلی براتون تنگیده بود
ممنون که تو این مدت به یادم بودین و بهم سر زدین...البته منم بی معرفت نیستمااااااا به همه ی لینکام سر زدم اما با گوشی نمیتونستم کامنت بذارم
خُب از کجا شروع کنم
اول چندتا اتفاق رو تعریف میکنم بعدشم چندتا سوتیِ خفن
ماه عسلو که حتما میبینین...اون روزی که خواهر و برادر لاله و لادنو آورده بودن وقتی مَرده داشت حرف میزد هِی میگفت ویجِگی(منظورش همون ویژگی بود)...اینو شاید 10بار تکرار کرد...احسان علیخانی سعی میکرد جلوی خندشو بگیره ولی دیگه طاقت نیاورد با حالت خنده گفت من تا حالا فِک میکردم ویژگی درسته...بعد مَرده گفت بله ویژگی درسته...من انقد خندیدم...خوشم میاد سوتیِ مهموناشونو میگیره...ولی اون مَرده آبروی همه ی وکیلا رو بّرد با ویجِگی گفتنش
آهااااااا از معلم عربیمون بگم براتون...یه پسر حدودا 26 – 27 ساله و مجرد که دهن مارو آسفالت کرده با درس پرسیدناش...3ساعت کلاس داریم...اول که میاد 1 بار از همه کُلِ جزوه رو میپرسه...دوباره وسط کلاس یه بار دیگه میپرسه...دوباره آخر کلاسم میپرسه...پدرمونو در آورده...ولی واقعا دبیر خوبیه...دمش گرم...من تازه فهمیدم عربی یعنی چی...من که از عربی متنفر بودم الان عاشقش شدم چون خیلی قشنگ و ساده بهمون درس میده
یه دختره توی کلاسمون هست خیلی پُروِ ...جلسه اول به این معلمه گفت من اصلا توی کلاس شما راحت نیستم،شما خیلی خشکین و تو کلاس اصلا نمیخندین و از این حرفا...اونم با جدیتِ تمام گفت شما اومدین اینجا عربی یاد بگیرین نیومدین که بخندین و گفت تا جایی باهاتون میخندم و شوخی میکنم که بدونم حَدِشو رعایت میکنین...خیلی سنگین و با ادبه...دختره ی پُرو انتظار داره دبیرش مثه پسرخالش باهاش رفتار کنه............ولی جدیدا خیلی باهاش صمیمی شدیم و مهربون شده.........یه بار داشت تخته رو پاک میکرد یهـــــــــــو تخته افتاد رو سرش...ما همه میخندیدم و اونم که ضایع شده بود فقط یه لبخند زد(خیلی صحنه باحالی بود)...وقتی تخته درست شد میخواست بره روی صندلیش بشینه نزدیک بود بیُفته رو زمین . این دفعه دیگه خودشم خندش گرفت گفت آخر یه بلایی سرم میاد امروز...یه روز دیگه هم داشت یه چیزی رو با دستش توضیح میداد،دستاش یه حالت خنده داری شده بود که هممون پُکیده بودیم اونم داشت میترکید از خنده و صورتش قرمز شده بود ولی جلوی ما نخندید گوشیشو برداشت رفت بیرون خندید بعد با قیافه جدی وارد کلاس شد...حالا خنده ی همه تموم شده ولی خنده ی منو مهناز تموم نمیشه. هی به هم نگاه میکردیم میخندیدیم...الانم که یاد اون صحنه میُفتم خندم میگیره......کُلا کلاس عربیِ باحال و پُر ماجرایی داریم
یه روز داشتیم با مهناز از کلاس برمیگشتیم من از تاکسی پیاده شدم وایسادم مهنازم بیاد
...دیدم داره بلند میخنده...برگشتم دیدم سرش خورده به درِ تاکسی...وقتی پیاده شد موهاش خیلی وحشتناک اومده بود بیرون خیلی خنده دار شده بود...2تایی کلی خندیدیمیه بار مینا و فهیمه میرن بستنی بخورن...مِنو رو میگیرن و اینو انتخاب میکنن:بستنیِ
سنتیِ مخصوصِ زعفرانیِ مغزدار(توی پرانتز ظرفی)...حالا اینو انتخاب کردن نمیدونن به مَرده چطوری بگن...بعدشم تصمیم میگیرن یه چیز دیگه بخورنراستی اینو بهتون نگفتم.....یه روز کلاس
ریاضی داشتیم؛داشتم درسو گوش میدادم یهو دیدم مهناز غَش کرده از خنده و محکم زد به من گفت بیرونو نگاه کن...منم وقتی صحنه رو دیدم مُردم از خنده...میدونین چی دیدیم؟فرنـــــــــــــــــــــــاز(همون همکلاسیمون که تو دیواره)انقد قیافش خنده دار شده بود که نگو...بیچاره کلی ذوق کرد وقتی دید داریم بهش میخندیمنوبتی هم باشه نوبت سوتی هاست
خودم:داشتم به دختر عمم میگفتم واسه اینجا میز سفارش دادم بدوزن...منظورم همون بسازن بوده
دبیر ریاضی(مدرسه نه کلاس کنکور):میگه این باید 3 بِسه(بشه)..........اینو میدن ازتون(میخواست بگه اینو بهتون میدن اونو ازتون میخوان)....جالبه وقتی سوتی میده اصلا به روی خودش نمیاره
و وقتی ما میخندیم چَپ چَپ نگامون میکنهدیگه سوتی و ماجرای خاصی یادم نمیاد
دوستون دارم
تا آپ بعد بای
بعدا نوشت
واااااای نمیتونم شکلک بذارم قاطی میکنه...چون از خونه توی وُِرد تایپ کردم و الان وارد بلاگفا کردم نوشته هاش قاطی میشه

سلاااااااااام به دوستای گلم...
حالتون چطوره؟! خوش میگذره....؟؟؟
اومدم اما دوباره از کافی نت...آخه نت خونه هنوز خرابه و حالا حالاها درست نمیشه...!!!
خیلی دلم براتون تنگیده...دلم میخواد یه آپ طولانی بذارم اما از اینجا نمیشه....مثل همیشه یه عالمــــــــــــــــــــــه اتفاقای باحال افتاده...که الان یکیشو که از همه جالب ترو خنده دار تره براتون میگم....
موضوع:دبیر ادبیات آشپز.........!!!!!!!![]()
![]()
تعجب نکنین الان میگم قضیه رو.......چند شب پیش مارال زنگید بهم...گفتم چه خبر؟ گفت خبر که زیاد دارم اما نمیدونم کدومو بگم...گفت از این به بعد ساعت ۲ ظهر بزن شبکه گلستان(شبکه استانمون)خانوم ـــــــــ(دبیر ادبیاتمون)اشپزی یاد میده...................!!!!!!!!!! اینو که گفت دوتایی زدیم زیر خنده...من که تا نیم ساعت داشتم میخندیدم...فرداش ساعت ۲ظهر شد...مارال زنگید گفت بدوووووو شبکه گلستانو ببین...زدم شبکه گلستان دیدم بـــــــــــــــــــــــــــــله...خانوم معلم آشپز شده
من پکیده بودم از خنده...برنامه که تموم شد مارال دوباره زنگید...انقدر با هم خندیدیم که داشتیم میمردیم...!!!!! آخه من نمیدونم دبیر ادبیات چه ربطی به آشپزی داره؟! میخوام بهش پیشنهاد بدم از این به بعد ۱۰ دقیقه آخر کلاس که بیکاریم بهمون آشپزی یاد بده...پیشنهاد خوبیه هاااااااا...یه چیزی هم یاد میگیریم............!!!!!!!!!![]()
![]()
همکلاسی های گلم اگه میاین میخونین اینجارو از این به بعد ساعت ۲ظهر حتما شبکه گلستانو ببینین........خیلی خنده داره!![]()
+ ببخشید شکلک نذاشتم و رنگی نکردم...الان باید برم کلاس ریاضی دیرم میشه....![]()
گــاه در زنـدگـی ، موقعیت هایی پــیش مــی آیــد کــه انسان بـایـد تــاوان دعـاهــای مــستجاب شده خــود را بپــردازد ... !
سیلووووووم به دوست جونای خودمـ
حالتون چطوره؟! خوش میگذره...
دلم برای همتون یه ذره شده...نتم هنوز خرابه...مُردم انقد آپ نکردم...شبا با گوشی میومدم نت وبلاگاتونو میخوندم ولی نمیتونستم واستون کامنت بذارم...ولی تو این مدت که نبودم بهتون سر زدم و آپاتونو خوندم!
وااااااای نمیدونم از کجا بگم واقعا...انقد اتفاقای باحالی افتاده ولی الان همش یادم نمیاد...
راستـــــــــــــــــــــــــی فردا میخوایم بریم دریــــــــــــــــــا...!
چندروز با مهناز میرفتیم کتابخونه و درس میخوندیم...یه روز ظهر حدودا ساعت ۲-۳ رفتیم که تا ۸ بمونیم...ساعت ۵ شد و من به مهناز گفتم بیا بریم از بوفه یه چیزی بخریم بخوریم من گشنمه...لباس پوشیدیم رفتیم پایین ولی بوفه بسته بود و ما هم گوشامون آویزون شد و برگشتیم بالا...یه ذره نشستیم دوباره به مهناز گفتم بیا بریم برین یه چیزی بخریم من دیگه طاقت ندارم(خب چیکار کنم شکموام دیگه)...مهناز گفت بریم از قنادی روبه رو شیرینی خامه ای بخریم که قشـــــنگ سیر شیم...خلاصــــــــــــه...رفتیم توی قنادی...سه نوع شیرینی انتخاب کردیم...حالا به خانومه میخوایم بگیم ۲تایی خندمون گرفته...آخه از هرکدوم ۲تا دونه میخواستیم...بعد مهناز گفت یه جعبه نیم کیلویی...بعدش من گفتم ۲تا از این و ۲تا از این...کلی خندمون گرفته بود...! حالا رفتیم تو کتابخونه جعبه شیرینی رو گذاشتیم رو میز که بخوریم...مثل گرسنه های آفریقا میخوردیم(الهی بمیرم واسه خودمون چقد گشنمون بود!)من بلند شدم برم جعبه رو بندازم سطل زباله که یهــــــــــــــــــــــو از پنجره بیرونو دیدم که یه صحنه خنده دار بود...سریع به مهناز گفتم پا شو اینو ببین(خودمم مُرده بودم از خنده)مهنازم تو دهنش آب بود...وقتی بلند شد سُرفش گرفت هرچی آب تو دهنش بود ریخت بیرون...همه برگشتن نیگامون کردن...خلاصـه انقد خندیدیم که کُل کتابخونه رو به هم ریختیم........اینم از درس خوندن و کتابخونه رفتن ما!
این عکسم مربوط به همون روزه...

یه روز کلاس ریاضی داشتیم...دبیر داشت درس میداد...یهـــــــــــــــــــــــو تخته افتاد پایین...صداش خیلی وحشتناک بود...مهناز دستشو گذاشته رو سرش فک کرد که سقف ریخته...انقد صحنه باحالی بود...تخته افتاد رو دست دبیر،اونم گفت کلاس دیگه تعطیل برین خونه(البته دیگه وقت کلاسم تموم شده بود)
امروزم کلاس عربی دارم...از ساعت ۶ تا ۹ شب(فکــــــــــ کـــــــــن)
چندروز پیش داشتم عکسای خانوادگی مونو میدیدم که یه چیزی کنار عکسمون دیدم...این عکس پایینو ببینین...حالا قضیش چیه..........؟؟؟؟اینجایی که میبینین قسمتی از مسجدچوبی نیشابوره(جای باحالیه) کنارش یه حوض بزرگ داره که این پسره کنارش بود که یهـــــــــــــــــو یه صدای باحالی اومد...حدس میزنین صدای چی بود.....؟؟؟؟ صدای افتادن این پسره تو آب..........!!!!!! ما وقتی دیدیمش کُلی خندیدیم...بیچاره نشسته بود توی آفتاب که خشک شه...ما رفتیم حدودا ۴۵ min دور زدیم وقتی برگشتیم این بیچاره هنوز تو آفتاب نشسته بود که خشک شه...!![]()
اگه غلط غلوط نوشتم دیگه ببخشید حوصله ندارم برگردم دوباره بخونم...
خُب دیگه من بیشتر از این نمیتونم بنویسم چون تو کافی نت سخته...
قــــول میدم از دریا که برگشتم نتمو درست کنم و به همتون سر بزنم و تند تند آپ کنم...![]()
منتظر نظراتتون هستم....بتـــــــــــــــــــــرکونین
یه دنیا دوستون دارم
+ چرا رنگی نمیشه.......؟؟؟ انگاری مشکل داره...!!!!
سلاااااااااااام به همه ی دوستای با معرفت خودم...![]()
ممنون که تو این مدت به یادم بودین و بهم سر زدین...![]()
من نتم خرابه..........!!! یه عالمه اتفاقای باحال افتاده ولی نمیتونم بیام آپ کنم....!![]()
دلم براتون تنگیده....به زودی میام(سعی میکنم)![]()
دوستون دارم![]()
منتظر یه آپ تووووووووووپ باشین
فعلا...![]()

خوبین؟ خوشین؟ خوش میگذره؟!
دوباره اومدم چرتو پرت بگم و برم(ولی این دفعه ۶۰۰۰ خط نیست...کمه)! ![]()
چی میخواستم بگم؟ یادم رفــــــــت...واقعا یادم رفتـــــــــه هاااا...
آهـــــــــــا الان یادم اومد...دیروز یکی از دوستام با مامانش خونه تهنا(تنها)بود و من عصر رفتم پیشش که یه ذره با هم بخندیم...منو اون وقتی با هم باشیم فَکِمون هرگـــــــــــــز بسته نمیشه
خلاصه دیروز حُدودا ساعت ۷ بابام منو رسوند خونه ی اونا و به بابام گفتم ساعت ۱۰ بیاد دنبالم...بعدش رفتم اونجا و کلی با هم خندیدیم...دانشجو ِ به خاطر همین دیروز تازه امتحاناش تموم شد...میگفت سر جلسه امتحان از گرما غــــــــش کرده...با مامانش کلی خندیدیم...یه مامان پایه ای داااااره...بعد انقد اصـــــرار کردن و گفتن که شب بمونم اونجا و منم اول گفتم نه و کلی تعارف(حالا الکی هاااا...فیلمم بود)
بعدش دوستم شماره خونمونو گرفتو گفت بگو امشب اینجا میمونی(چون دوست خانوادگی مونن اشکالی نداشت که شب اونجا بمونم و مامی اجازه داد)...تا ساعت ۱ با مامانش بیدار بودیم و مامانش هــــــی چرتو پرت میگفت و ما دوتا هم پُکیده بودیم از خنده(حالا بمـــــــــاند که مامانش چی میگفت!)
مامانش ساعت ۱ خوابید و ما دوتا هم انقد حرف زدیمو خندیدیم که بلاخره دوستم ساعت ۳ خوابید ولی من خوابم نمیبُرد...انقد ترسیده بـــــــــــــــودم
آخه مامانش حرفای وحشتناکی میزد...مثلا میگفت یهـــــــــــــو از زیر مبل یه دست درمیاد و خفَت میکنه...دیگه مُردم تا خوابم بُرد...حالا من ساعت ۴ خوابیدم دیدم ساعت ۵ مامانش بلند شده داره یه ریز حرف میزنه...وااااااااااای دوس داشتم خودمو خفه کنم
دوستم هی میگفت مامان وِلِمون کن دیگه چقد حرف میزنی...مثلا میخواست مارو برای نماز صبح بیدار کنه...هیشکی نمیتونه منو واسه نماز صبح بیدار کنه ولی این انقد روی اعصابم بودکه گفتم بیدار شم به نفعمه...کله سحر داره واسه ما یه چی تعریف میکنه و هی میخنده...گفتم توروخدا بذارین بخوابم دیگه(با التماس)
ولی به کارش ادامه داد...منو دوستمم رفتیم تو اتاق درو بستیم و خوابیدیم...یهــــــــــــو بیدار شدم دیدم ساعت ۱۱ شده و دوستمو بیدار کردم گفتم من میخوام برم...کلی اصرار کرد که بازم بمون ولی دیگه گفتم من کارو زندگی دارم
میرم خونه...!!! اینم از دیروز ما....
راستی دیروز رفتم عکاسی...میخواستم عکس ۳ در ۴ بگیرم...رفتم بالا دیدم یه خانوم و اقایی اومدن از بچشون عکس بگیرن...دختره انقد نـــــــــــــــــــــــــاز بود...من از بچه ها زیاد خوشم نمیاد ولی این خیلی بانمک حرف میزد...حالا خانومه میخواد ازش عکس بگیره،بهش میگه به دوربین نگاه کن...دختره زُل زده به من و میخنده
منم هی بهش لبخند میزدم...اصلا به دوربین نگاه نمیکرد فقط به من نگاه میکرد و میخندید...منم دیدم به خاطر من عکسش خراب میشه با گوشیم وَر رفتم و دیگه نیگاش نکردم...
بعدش رفتم پایین و منتظر موندم تا عکسم آماده شه(تقریبا ۱۰ min طول کشید تا آماده شه)...نشسته بودم روی صندلی که یه آقایی وارد شد یه خورده مشکل داشت فِک کنم عقب مونده بود...اونم نشست روی صندلی...بعد از چند min یهـــــــــــــــــــــــــــــــو با صدای بلنــــــــــــــــــد خندید، من از جام پریدم...حالا انقد خندم گرفته که نمیدونم چیکار کنم...هم ترسیده بودم هم خندم گرفته بود...آخه خیلی خنده داره که یه جا نشستی و همه آرومن...یهـــــــــو یکی بی دلیل و بلند بزنه زیر خنده...!
یه چیز دیگه...دلم واسه بعضیا تنگ شده...دوستای قدیمی...مثل:باران،هستی،سپیده،متین،مهدیه و یگانه،داداش علی،داداش امین(jimi danger)،غزل،خانوم پاستیلز و خیلی های دیگه که قبلا میومدن وبم ولی الان خبری ازشون نیست...اگه میاین ولی خواننده خاموشین حداقل یه کامنت بذارین که بدونم فراموشم نکردین...! منتظرمـــــــا...![]()
ببین هی میخوام آپم طولانی نشه ولی نمیشه...دست خودم نیست که...وقتی تایپ میکنم دیگه هیچی حالیم نیست...فقط تایپ میکنم...!
شما به بزرگیه خودتون ببخشید و آپمو تا آخر بخونین و نظر بدین...![]()
فــــــــــــــــــــــدای همــــــــــــــــــــــــــــــــتون
یه دنیا دوستون دارم
نظرات توی پست قبلی(البته اگه زحمتی نیست)! 
+ اینارو دیروز صبح نوشتم اما به دلایلی نتونستم ثبت کنم...پس باران جون بدون که به یادت بودم عزیزم.../(2347).gif)
+ امروز کلاسام شروع میشه...!!! هم ظهر هم عصر...
+ الان مامیم کارنامه اصلیمو گرفت که معدلم افتضـــــــــــــاح شده...![]()
+ یه سایت پیدا کردم خیلی عکسای خوشگلی داره... اینم آدرسش
...کلیکـ....
+ این آیکون هایی که اون گوشه(زیر نظرسنجی)گذاشتم خیلی نازن...اگه خواستین لینکش توی پیوندهای روزانه هست(Icon love)
+ بچه ها نتم خرابه فعلا نمیتونم آپ کنم...بعد از تعطیلات میام با یه آپ تووووووووووپ!!! فعلا...![]()
حالتون چطوره...؟
!
تابستون خوش میگذره...؟ برای من تا الان که بد نبوده ولی خُـــــــــــــــب دیگه تازه اولشه
از هفته بعد(۴شنبه)کلاسام شروع میشه....دو روزه دارم میرم کتابخونه و درس میخونم...وااااااااای انقدر
سخته کتابای پارسالو بخونم...!!! ولی کتابخونه جَو باحالی داره و جون میده واسه درس خوندن
دوباره اومدم یه ذره چرت و پرت بنویسم و برم...آخه حوصلم سر رفته
یادش بخیر بچه که بودم اصلا حوصلم سر نمی رفت...همش بازی میکردم...جالبه که همه ی هم بازی هام پسر بودن و دریغ از ۱ دختر
یکیش همین پسر عموم،محسن که ۱ماه از خودم بزرگتره و خونشون کنار خونه ماست...چقدر باهم بازی میکردیم و شیطونی میکردیم و دیگرانو اذیت میکردیم...هــــــــــــــــــــــی روزگــــــــــــــــــــــــار...چه دوران خوبی بودااااا...حال میکردیم واسه خودمون
دلم میخواد فقط ۱ روز برگردم به دوران بچگیم،وقتی که ۶ سالم بود و اُقده این چندسالو خالی کنم...از صبح تا شب بازی کنم...دلم خاله بازی میخواد...مثل بچگی هام که میرفتم توی اتاقو درو می بستمو وسایلمو میریختم دورم و خاله بازی میکردم...یادمه اون وقتا دلم میخواست زودتر بزرگ شم...الانم این سن رو خیـــــــلی دوست دارمااااا ولی خُب همیشه آدم دوران بچگی بیشتر با این دنیا حال میکنه چون هنوز چیزی از این دنیا و آدماش نمیدونه و معنی بزرگ شدنو نمی فهمه و فقط دلش میخواد که بزرگ شه
نمیدونم چرا ولی همیشه فک میکنم وقتی بچه بودم خدا بیشتر دوسَم داشت...شاید الان بیشتر از اون
موقع ها داره و من حس نمیکنم...بیخیــــــال بابا
راستی یادم رفت به کنــکــــــــــــــــــــــوری ها خسته نباشید بگم...البته فقط بچه های ریاضی و تجربی...ایشالا که بچه های انسانی هم گُل بکارن توی کنکور...و بچه های فنی که فک میکنم مرداد کنکور دارن و دعا میکنم خدا تا اون موقع بهشون صبر بده و استرس نداشته باشن...و خدا به ماها بیشتر
صبر بده که باید تا یکسال دیگه صبر کنیم
راســـــــــــــــــــــــــــــــــــــتی...چند وقت پیش یه وبی دیدم که عنوانش خیلی واسم جالب بود...عنوانش این بود:تازه عروس ۱۷ ساله..............!!!!!!!!!!!!
چند مین
میدونین چی نوشته بود....؟؟؟ نمیدونین دیگه...الان میگم...این عروس خانوم ۱۷ ساله که یک سالم از من کوچیکتره الان یکی بیاد شـــــــــــــــــاخای منو جمع کنه توروخدا...من که باورم نمیشه...مثلا فک کنین من خدایی نکرده تو این سن ازدواج کنم/(2641).gif)
بعدشم زبونم لـــــــــــــــــــــــــال بارداری و بچه و . . . . .
واااااااااااای تصورشم برام سخته...اینجوری که توی وبش نوشته بود خیلی عاشق هم بودنو توی این سن ازدواج کردن...جالب اینجاست که پسره هم ۱۷ سالشه...آخه آدم هرچقدرم که عاشق باشه تو این سن
این بلا رو سر خودش نمیاره که...مگه نه...؟
حالا بگذریم...فرهنگ خانواده ها با هم خیلی تفاوت داره...بعضیام اینجورین دیگه...! خوشبخت شه
...دیگه اینکه.......خوشحالم چون دوستای خانوادگی مون یکشنبه از مشهد میخوان بیان اینجا...و از خدا صبـــــــــــــــــر عیوب میخوام چون ۲تا پسر دوقلو دارن که هم سن داداش خودم هستن و وقتی با هم باشن دنیـــــــــارو نابود میکنن...یه خواهر هم دارن که ۲سال از من کوچیکتره ولی یه جورایی مثل خودمه
و دوسش دارم...بعدا میام میگم وقتی اومدن چه اتفاقاتی افتاد
وبلاگمو دوست دارم...خیـــــــلی...هم وبلاگمو هم دوستایی که توی این وب پیدا کردم...اگه بخوام نام ببرم خیلی زیادن...ولی همشونو دوس دارم...تا الان وبلاگای زیادی داشتم که بعد از یه مدت که توشون نوشتم ازشون خسته شدمو حذفشون کردم...با اینکه توی اون وبلاگا هم دوستای زیادی داشتم اما........این وبلاگو هیچوقت حذفش نمیکنم...حتی اگه یه روزی نخوام توش بنویسم...چون خاطراتی رو توی این وب ثبت کردم که واسم یه دنیـــــــــــا ارزش دارن و خوندن این خاطرات منو یاد بهترین دوران زندگیم میندازه و باعث میشه که با خوندنشون
کلــــــــــــــــــی بخندم...بعدشم این وبلاگ نه تنها برای منه برای دوستامم هست و مطمئنم خاطراتی که
اینجا ثبت میشه برای اونا هم همین اندازه ارزش داره
راستــــــــــــــــــی الان یه چیزی یادم اومد...چندروز پیش با مهناز و رقیه رفتیم استخر...۳تایی انقدر خندیدیم که نگو...خیلی حال داد...تا حالا توی استخر انقدر نخندیده بودم...رفته بودیم قسمت عمیق...من به مهناز گفتم کرال پشت میرم تو هم کنارم بیا(مهناز شنا نمیکرد...فقط کنارم میومد)...رسیدم وسطای استخر دیدم مهناز داره با صدای بلند میخنده...منم خندم گرفت چون میدونستم داره به یه چیزی میخنده که جالبه...منم از خنده مهناز خندم گرفت و در همون حالتی که داشتم شنا میکردم منم قهــــــــــــقـــــــــــــــهه زدمو دوتایی داشتیم میخندیدیم که من تعادلمو از دست دادم و رفتم زیر آب...حالا اون زیر انقدر خندم گرفته بود که دهنم باز شد و یه عالمه آب کثیف استخرو خوردم...بعدش رفتم بالا قیافه مهناز دیدنی بود...بیچاره فک کرد من غرق شدم...حالا من میخوام مهنازو بگیرم مهنازم میخواد منو بگیره...رفتیم بیرون انقدر خندیدیم که داشتیم میمردیم
حالا میدونین مهناز واسه چی خندش گرفته بود.........؟؟؟ میگه قیافه تورو میدیدم که داری با لبخند شنا میکنی خندم گرفت
حالا اینا رو بیخیـــــــــــــال...رفتیم توی کم عمق...سه تایی دست همو میگرفتیم میرفتیم زیر آب میرقصیدیم...اون زیر وقتی قیافه همو میدیدم کلی میخندیدیم...به مهناز میگم خاک تو سرمون کلی
رفتیم کلاس شنا بعد میایم استخر میرقصیم به جای اینکه شنا کنیم
اینم از استخر رفتن ما
![]()
منتظر نظراتتون هستم
بــــــــــــــــــای 
+ واااااااااااااااای مُردم تا این آپ رو نوشتم...بلاگفا خیلی قاطی کرده...!!!
+ خوبه قصد نوشتن نداشنم و ۶۰۰۰ خط نوشتم(به قول قصه گوی عشق)![]()
ســـــــــــلام به همه ی دوستای مهربونم...
حالتون چطوره...؟! خوش میگذره...؟!
مدرسه ها تعطیل شد و کارو کاسبی ما و وبلاگ نویسیمون کساد شد...این روزا همش دوست دارم بیام آپ کنم ولی نمیدونم چی بنویسم...!!!
به خاطر همین امروز تصمیم گرفتم یه آپ متفاوت بذارم که اصلا ربطی به مدرسه نداره....
موضوع آپ اینه کهبه نظر شما "ضد حال یعنی چی...؟!؟ "
.
.
.
به نظر من ضدحال یعنی:





اینا همه واسم اتفاق افتاده بود(به جز دومی)...الان هَنگ کردم دیگه چیزی یادم نمیاد...![]()
امروز صبح بیدار شدم و رفتم صُبونه بخورم که مامانم بدون هیچ مقدمه ای گفت فرزانه امروز ـــــــــــ (یکی از فامیلای دور که گرگان زندگی نمی کنن)مُــــــــــــــــــــرد...!!! منم هیچی نتونستم بگم و فقط نیگاش کردم
آخه کی اول صبح خبر مرگ کسیو میده مامانِ من اونم این شکلی؟!...بیچاره خیلی جوون بود...خدا بیامرزدش...!!!![]()
آهــــــــــــــــــــــا الان یه چیزی یادم اومد...تابستون پارسال پسر عموی بابام(با خانواده)اومده بودن خونه ی ما(از نیشابور)...ساعت حدودا ۲ نصفه شب بود و تازه از بیرون اومده بودیم و بابام گفت میوه بخوریم بعد بخوابیم...یکی از میوه ها هندونه بود و من داشتم پذیرایی میکردم...به همه تعارف کردم و رفتم که ظرفو بذارم روی میز...عینک پسرعموی بابام هم روی میز بود وقتی ظرف میوه رو گذاشتم روی میز یه دونه هندونه سُر خورد افتاد روی عینکش(شانس آوردم اونور نشسته بودن وگرنه آبروم میرفت)...حالا یه عینک تصور کنین که روش هندونه افتاده...منم بدون اینکه حرفی بزنمو کاری کنم دستی به عینک نزدمو رفتم نشستم(ولی هیشکی نفهمید)...!!!
از دیروز اینجا داره بــــارون میاد خیلی هم سرده..دیشب که داشت سیل میومد(یعنی اومد)
حالا به نظر شما "ضد حال یعنی چی...؟!؟ "
منتظر کامنتاتون هستم...توی کامنتا جواب این سوالو بدین![]()
By By

سلاااااام...![]()
حالتون خوبه...؟!
حوصلم سر رفته بود گفتم بیام آپ کنم اما نمیدونم چی بنویسم...
امروز اولین روز تابستون بود...بهار تموم شد و تابستون با گرمای وحشتناکش اومد...امروز خیلی خسته کننده بود...خیلی حوصلم سر رفته بود...به هرکی زنگیدم که باهاش برم بیرون کار داشت و نمیتونست بیاد باهام...بلاخره زنگیدم به دخترخالم و اومد پیشم...
دلم یه مســـــــافرت میخواد...ولی چون آجیم امتحان داره نمیتونیم بریم فعلا...!!!
راستی یه چیزی میخواستم واستون تعرف کنم.....عید رفته بودیم نیشابور و یه آفتاب وحشتناکی بود...آجیم تصمیم گرفت که عینک آفتابی بخره(چون خودش عینکیه،عینک آفتابی زیاد نمیزنه)...داشتیم دور میزدیم که دیدیم یه جا عینکای خوبی داره و رفتیم که بخریم...یه عینک انتخاب کردیم و پولشو حساب کردیم و اومدیم بیرون...وقتی اومدیم بیرون آجیم عینکشو زد و همون موقع یه رعــــــــــدوبرق و بـــــــــــــــــارون و تگـــــــــرگی اومد که نگو...از زمین و آسمون بارون میبارید...جالبه قبلش داشتیم توی آفتاب میسوختیم...بهش گفتم توروخدا عینکتو دربیار تا سیـــل نیومده...!!!کلی خندیدیم![]()
یه بار دیگه هم رفته بودیم مسافرت...ساعت ۲نصفه شب بود...آجیم میخواست بگه من برم صورتمو بشورم و مسواک بزنم....گفت:من برم صورتمو بزنم مسواکمو بشورم.....!!!!!!!!![]()
یه بار دیگه هم رفته بودیم مشهد...شب که رسیدیم داشتیم دنبال هتل میگشتیم که دوتا آقا اومدن جلوی ماشنمون و داشتن درمورد هتلشون توضیح میدادن و قیمتو اینارو میگفتن که یهــــــــــــــــــــــــــو یکیشون گفت:مَمَد موتــــــــــورم نیست...موتورمو بردن(البته با لهجه مشهدی)...این آقا تا ۵دقیقه دور خودش چرخید و هی میزد تو سرشو اینور اونورو نیگا میکرد که یهـــــــــــو دوستش گفت خاک تو سرت بیا موتورت اینجاست...احمق موتورش جلوی چشش بوده ندیده...بعدشم کلی با دوستش خندیدن...ماهم که داشتیم میمردیم از خنده...خیلی حرکاتش باحال بود...!![]()
دیگه اینکه یه بار خونه فامیلمون بودیم...یکی از فامیلامون داشت از همه فیلم میگرفت...بعد برادرخانومش اومد یکی زد به دستش گفت:دستتو خط بدم..........!!!![]()
چند سال پیش خونه پدربزرگم آتیش گرفته بود(فقط یکی از اتاقاش)...پدربزرگم اینا خونه نبودن...بعد از اینکه چند ساعت گذشته بود به همه زنگیدن و همه رفتن اونجا...من یه عمو دارم خدای سوتیه...فک کن تو اون وضعیتم ما سوتی میگیریم...!!!خلاصه عموم میره اونجا و خونه رو میبینه و میخواسته بگه زنگ بزنین آتش نشانی بیاد...بیچاره هُل میشه میگه زنگ بزنین آب پاش بیاد......!!!!!(البته من این صحنه حضور نداشتم ولی پسرعموها و پسرعمه های گرامی لطف کردن و تصویری توضیح دادن)![]()
![]()
دیگه اینکه گزینه ۲ هم ثبت نام کردم...کلاس ریاضی و عربی...۱۵تیر شروع میشه...نمیدونم چرا ولی دوست دارم زودتر کلاسام شروع شه برم کلاس...دوست ندارم تابستون خسته کننده و تکراری باشه...دوست دارم زودتر شروع کنم واسه کنکور درس بخونم...!!!![]()
فردا میخوام برم بیرون...ولی نمیدونم با کی...شاید با ماجده برم(همونی که ۱۱ساله با هم دوستیم)...!!!![]()
دیگه نمیدونم چی بنویسم...
دوستون دارم
+ خوبه قصد نداشتم چیزی بنویسم،وگرنه . . .![]()
+ خودمونیماااااا...چقدر چرتو پرت نوشتم![]()
+ دلم یه ذره گرفته![]()
این روزها دلم بهانه میگیرد...
برای دلم گاهی مادر میشوم
دست نوازش بر سرش میکشم،میگویم"غصه نخور،میگذرد ..."
برای دلم گاهی پدر میشوم
خشمگین میگویم:"بس کن دیگر بزرگ شدی ..."
گاهی هم دوستی میشوم مهربان
دستش را میگیرم،میبرمش به باغ رویا ...
...
دلم از دست من خسته است ...!
...
+ اینو هویجوری نوشتم...قشنگه...!!! ![]()

سلام...![]()
۱ عدد فرزانه ناراحت داره تایپ میکنه...
الان میدونین کجا بودم...؟؟؟مدرسه...!!!
صبح از خواب بیدار شدم ، از مدرسه زنگیدن و معاونمون گفت همین الان بیا کارنامتو بگیر
گفت مهنازم الان اینجاست...منم سریع زنگیدم به مهناز گفتم کارنممو برو بگیر ببین من فلسفه منطق قبول شدم یا نه....!!!!!! آخه فقط همونو شک داشتم که قبول میشم یا نه...مهناز گفت یازده و نیم شدی(قبول)
منم بدو بدو آماده شدم رفتم مدرسه...نمره هام چندتاش خوب بود ولی چندتاش افتضـــــــــــــــاح...حالا چه شکلی کارنممو به بابام نشون بدم
چیزی بهم نمیگه ولی خوب انتظار داشت نمره هام خوب بشه...من قبلا معدلم از ۱۹ کمتر نمیشد...اما حالا...!!!!!
اونایی که نهایی داشتن می فهمن من الان چی میگم...نمیدونین فلسفه منطق چقدر سخت بود که.....!!!!!! همه میگفتن ما می اُفتیم....محدثه رفته بود واسه المپیاد کشوری فلسفه منطق،میگفت سوالای المپیاد از اینا راحت تر بودمارال میگفت دوست خالش دبیر فلسفه منطقه،رفته مرکز تصحیح و یه دسته ۵۰ تایی برگه صحیح کرده...میگفت از ۵۰ نفر فقط ۱نفر ۱۰ شده و بقیه همه ۲ - ۳ شدن...انقد سخت بود....خداروشکر که قبول شدم...!!!
واسه ریاضی و آرایه های ادبی و زبان فارسی اعتراض نوشتم...خداکنه بررسی کنن و همون نمره ای که فک میکردم بشه...![]()
گفتن سیزدهم بریم معدلمونو بگیریم...
ناراحتـــــــــــــــــــــــــم...نمی خــــــــــــــــــــــــــــوام این نمره هارو...!!!![]()
حالا دیگه تنها فرصتی که دارم کنکوره...باید تابستون واسه کنکور حسابی بخونم تا بتونم اینارو جبران کنم...
+ میخوام لینک تکونی کنم ...![]()
+ تابستونی نوشت:بلاخره فصل بهار با همه ی قشنگی هاش و همه ی سختی ها و امتحاناش تموم شد و تابستون شروع شد...تابستون رو بهتون تبریک میگم(فصل عشق و حال)![]()
الان از آزمون اومدم...بدترین عذاب اینه که روز جمعه ساعت ۷ صبح پاشی(شب قبلشم ساعت ۳ بخوابی)
بعدشم بری آزمون بدی(تا ساعت ۱۱)...حالا خودتون دیگه حال منو تصور کنین...
هیشکی نیومده بود آزمون...خیلی خلوت بود...انسانی فقط ۷ نفر بودیم...وسط آزمون رفتیم پایین آب بخوریم،کُل سالنو به هم ریختیم...![]()
حالا اینا رو بیخیــــــــــــــــــــــــــــــــال...داشتیم برمیگشتیم خونه...توی یه پارکینگ یه ماشین عروس بود که واقعا از دیدنش تعجب کردیم...خیلی جالب بود...
![]()
من واقعا توضیحی برای این عکس ندارم...خودتون ببینین دیگه...

اینم یه عکس از نمای پشت...✿کلیکـ...✿
جالبه نه؟؟؟؟؟؟؟

+ دلم خـــــــــــــــیلی دریــــــــا میخواد...!!!دلم یه بــــــــــارون شَدید کنار دریا میخواد...
دلم یه مسافرت شمال میخواد...البته ما خودمون شمالیم ولی دوست دارم ۱هفته برم خزر آباد و حال کنم...بعدشم برم اردبیل...وااااااااااااای که چه حالی میده......!!!![]()
امیدوارم بتونیم هفته بعد بریم...!![]()



نظرات پست قبل لطفا...پست قبلم حتما حتما بخونین(جدیده)

ســـــــــــــــــــــــلامـ ...![]()
حالتون چطوره....؟؟؟من که خیلی خوبـــــــــــم...تـــــــــــوپ تــــــــــوپم!
اول از همه روز پدر و ولادت حضرت علی(ع) رو به همه ی باباهای دنیا و بابای خوب خودم
پدرم،نام تو تکیه گاه من است... 
بلاخره امتحانای لعنتی تموم شد و از نهایی به سلامتی نجات پیدا کردیم...من همینجا به خودم و به همه ی همکلاسی هام و دوستای مجازیم که دانش آموزن واقعــــــــــــــا خسته نباشید میگم...مخصوصا به بچه خرخونا(من که جزوشون نیستم)!..و از خدا میخوام به دانشجوها صبر بده که امتحاناشون تازه شروع شده(از جمله خواهر خودم)![]()
واااااااااای اگه فقط چند روز دیگه این امتحانا ادامه داشت من میمردم از بی خوابی...شبا ساعت ۱ میومدم بخوابم ولی خوابم نمیبرد...ساعت ۲-۳ میخوابیدم و ساعت ۴ دوباره بیدار میشدم(فک کن)...مثلا همین دیشب فقط ۱ ساعت خوابیدم...صبح بیدار شدم دیدم مهناز sms داده(یه موضوع خنده دار بود که فقط منو مهناز باهاش حال میکنیم و میخندیم)...منو مهناز هر روز صبح وقتی بیدار میشدیم به هم اس میدادیم و من میگفتم هنوز تموم نکردم و چند درس موندم مهنازم مثل من بود همیشه صبح تموم میکرد...این ۳تا امتحان آخر من دیگه داشتم میمردمـــــــــــــــا...شبا نمیخوندم همه میموند واسه ۴صبح...مثلا همین امتحان اخر،دیروز که تعطیل بودیم من از ۱۶ درس فقط ۵ درس خوندم و بقیشو صبح با بدبختی خوندم...![]()
از این مسائل نتیجه میگیریم من امتحانامو زیاد خوب ندادم و به عبارتی میشه گفت گـــــند زدم![]()
شاعر در این مورد میگه:
ز ِ خر خوانان عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا خوش کن به تجدیدی که آن هم عالمی دارد![]()
چه خوش گفت شاعر شیرین سخن........!!! البته من که تجدید توی کارم نیست...اینو برای دوستانی عرض کردم که قراره تجدید بیارن و شهریور مهمون مدرسه باشن...![]()
توی یکی از آپام نوشته بودم نهایی آسونه و اونقدرام که میگفتن سخت نیست...ولی الان که امتحانام تموم شده تجدید نظر میکنم...نهایی واقعــــــــــــــــــــــــــــــا خیلی سخته...
دلم واسه اونایی که قرار سال دیگه نهایی بدن میسوزه...هرکی گفت آسونه باور نکنین دروغ میگه...
برای امتحان قبلیمون یه دختره نیومده بود(کناری فهیمه)...صندلیش خالی بود...امروز فهیمه ازش پرسید چرا نیومده بودی.......؟؟؟؟؟؟ با خیال راحت گفت خواب بودم...!!!!!!!!!!!!!! منو مهسان و فهیمه این شکلی بودیم

![]()
موقع امتحانا بدترین چیزی که هر روز تکرار میشد:
۱ـ ساعت ۱ شب وقتی هنوز میبینی که یه عالمه از درسات مونده و کتابو تموم نکردی
۲ـ ساعت ۴ صبح وقتی که صدای کَذایی alarm گوشیت در میادو باید بیدار شی(اون لحظه دوست داشتم گوشیمو پرت کنم)/(2310).gif)
۳ـ ساعت ده دقیقه به ۸ وقتی که توی مدرسه داری درس میخونی و ۱ دقیقه هم برات ارزش داره،یهــــــــــــــــو زنگو میزنن و صدای اون خانومی که خیلی شانس آورد خفش نکردم در میاد که میگه خانوما کارتاتونو نصب کنید بفرمایید داخل حوزه...
توی موارد ۱ و ۲ دوست داشتم خودمو خفه کنم
توی مورد ۳ دوست داشتم اون خانومه رو خفه کنم...
خب از بحث امتحانا که بگذریم میرسیم به خاطرات شیرینمون توی این مدت...
این روزا موقع برگشتن از امتحان،۸نفری میومدیم خونه(من،مهناز،فهیمه،مینا،رقیه،مارال،مهسان، محدثه)...مردم ازاری میکردیم...از کنار ساختمونا که رد میشدیم زنگ همشونو میزدیم و فرار میکردیم...امروز یه خانومه هی میگفت بلــــــــــــه...کیـــــــــــــــــه...ما هم فرار کردیم...
به خاطر این کار الان وجدانم درد میکنه.......!!!![]()
+ امروزم با همین جمعیت داشتیم میومدیم که محدثه تشنش بود و رفت واسه یه آب معدنی خرید با ۲تا لیوان...من میخواستم آب بخورم که مینا لیوانو به طرز وحشیانه ای ازم گرفت و وقتی داشت میخورد با دستم زدم زیر لیوان، آب پرید توی گلوش...وقتی من میخواستم آب بخورم مینا زد پشت سرم(خیلی وحشتناک)هرچی آب توی دهنم بود ریخت بیرون و همه ی آبی که توی لیوان بود ریخت توی صورتم...کلی خندیدیم...![]()
+ چندروز پیشم داشتیم توی حیاط مدرسه درس میخوندیم...مینا اومد پیشم گفت بیا بریم یه چیزی بهت نشون بدم...منم رفتم...یهـــــــــــــــــــــو دیدم یه ملخ پرید...دیوونه میخواست ملخ بهم نشون بده...منم ترســــــــــــــــــــــو...جــــــــــیغ زدم...
مینا هم داشت میخندید...
خبیث تر از این مینا هیچ جا ندیدم بخدا...دومی نداره![]()
یه عکسی که من خیلی وقت پیش آماده کرده بودم بذارم اما فرصت نشد و امروز میخوام بذارم بخندیم...
این عکسی که پایین میبینین مربوط به ۱ ماه پیشه که رقیه داشت میرفت خونه که از جلوی یه مغازه رد میشه...یهـــــــو یکی میزنه پشتش میگه خانوم خانوم...رقیه با تعجب برمیگرده میگه بله......!!!!! پسره میگه خانوم اینو بگیر و سریع غیب میشه...

روی این برگه با خطی وحشتناک نوشته شده:
(شمارشو نوشته)
بعدش خط خطی کرده(بیچاره نمیدونسته چه اسمی واسه خودش انتخاب کنه)...کنار خط خطی نوشته وحید
جمله بعد نوشته با من تماس بگیرَد(منظورش همون بگیرید بوده)...با این جمله بندی زیبا تن ادبیات فارسی به لرزه در اومد...![]()
و جمله بعد نوشته:خواستار آرزوهایت وحید(آخره احساساته هـــــــــــــــا)![]()
توضیحات این عکس...این آقا وحید ترسیده برگه کم بیاد واسه نوشتن شماره،به خاطر همین روی برگه ی دفتر شماره رو نوشته...حالا خودتون بزرگیه دفتر رو تصور کنین...!
توصیه هایی به آقا وحید و پسران ــــــ که به دخترا شماره میدن...
۱ـ اولا شما شکر میخوری به دختر مردم شماره میدی(بی شعور مگه خودت خواهر مادر نداری)![]()
۲ـ این کار خیلی خَز شده داداش
۳ـ اگه یه وقتی خواستی شکر بخوری روی برگه دفتر ننویس.روی کارت بنویس که اینجوری آبروت نره![]()
خب دیگه من میرم بچه ها...ولی زود میام و دوباره آپ میکنم![]()
اگه تونستم برای آپم حتما میام خبرتون میکنم
منتظر نظراتون هستم![]()
+ میخواستم خبرتون کنم اما سرعت خیلی پایینه نظرات باز نمیشه...sorry 
+ عکس بالای آپ هم روی تخته کلاسمونه که من نوشتم...![]()
+ قالب جدیدمو خیلی دوسش دارم...تقریبا همون چیزیه که میخواستم![]()

سلـــــــــــــــام به همگی...
دوباره اومدم ولی زود میرم...!!!![]()
اگه به تقويم نگاه كنين ميبينين امشب لیلة الرغائب یا همون شب ارزو هاست!![]()
آرزوهای زیادی دارم که برای من خیلی بزرگن اما مطمئنم برای خدا خیلی کوچیکه و برآورده کردنشون برای اون آسونه...خدایـــــــــــــــا میدونم من اون بنده ای که تو میخواستی نبودم و فقط موقع سختیهام به یادت افتادم...اما باور کن کسیو جز تو ندارم که بهش بناه ببرم و باهاش دردودل کنم...بس امشب همه ی امیدم به تو ِ...ازت میخوام حداقل یکی از آرزوهامو برآورده کنی...همونی که فقط خودمو خودت میدونیم،میدونی که خیلی واسم ارزش داره...بس منتظر جوابت هستم خداجونم...
عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــقتم خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا
امشب هرچقدر خدا را صدا کنی خسته نمیشوی
پس صدایش کن ، او منتظر توست
منتظر شنیدن آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت
استغفار هایت ، ندبه هایت
ابراز عشق و ایمان و اظهار بندگی توست
امیدوارم همه به آرزوهای قشنگتون برسین...امشب منو هم فراموش نکنین!
+یه سوال:آرزوی شما چه رنگیه...؟؟؟؟؟؟؟آرزوی من صورتی...(منتظر جوابتون هستم)![]()
+ امروز یه ذره جوگیر شدم...![]()
فعلا بای...
![]()
![]()
![]()
بعدا نوشت:
+ قالبمو عوض کردم ولی دیدم خوشمل نیست دوباره همینو گذاشتم...

سلاااااااام...
من دوباره اومدم تو نت(قرار بود تا آخر امتحانا نیام)...!!!![]()
۴تا از امتحانامونو دادیــــــــــــــــم...تا اینجا که بد نبود...امتحان نهایی هم انقدر که میگفتن سخت نبود...!!!به نظر من خیلی آسونه...ولی به قول رقیه بین اون همه سوال آسون ۲تا سوال چیزدار میدن که توش میمونی...!!!![]()
امروزم امتحان ریاضی داشتیم...خیـــــــــــــــلی تـــــــــــــــــــــــــــوپ بود(دمِ طراح سوال گرم)
آهــــــــا اومده بودم تولد مهناز جون رو تبریک بگم...۶ خرداد تولدشه...

![]()
مهنــــ ـــاز جونـــــ ـــم
تولـــــ ـــدت مبـــــــــــ ــــــــــارک![]()
ایشالا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله شی و همیشه همینطوری با هم صمیمی بمونیم(مثل الان)
هر وقت ِ سال ، هر ثانیه ، هر لحظه و با هر تپش قلبــم پیوسته
دوستتــ دارم 
نه یه روز ِ سال ، نه فقط بهار .. همه لحظه ها حتی وقتی تلخ میشوم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز مادر
رو هم به همـــــــه ی مامانا از جمله مامان جون خودم تبریک میگم...![]()
مادر فردی نیست که به او تکیه کنیم...بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد...!

ســـــــــــــــــــــــــلام به همه ی دوستای گلم...
حالتون چطوره...؟!
خیلی نامردین...یه مدت نبودم نیومدین وبلاگم...البته بهتون حق میدم چون من وبلاگ شماها که نمیام بماند،حتی وقت ندارم به وبلاگ خودم سر بزنم و آپش کنم...![]()
دلم لک زده برای اینکه بیام و با فرصت وبلاگ همتونو بخونم و نظر بدم...اما...![]()
خب بریم سراغ آپ
.
.
.
اول چندتا ماجرا واستون تعریف میکنم بعد چندتا سوتی...
این ماجرا چند ماه پیش اتفاق افتاده بود اما من یادم رفت تعریف کنم...یه روز زنگ عربی منو مارال و مهناز میز آخر نشستیم و مارال از دبیر اجازه میگیره که بره بیرون آب بخوره...به من گفت فرزان آب میخوری واست بیارم؟گفتم آره میخوام...خلاصه مارال رفت بیرون و دیدم داره از پنجره صدام میکنه(پشت سرمون پنجره ست)...گفت بیا آبو بگیر(توی لیوانه شیر ریخته بود واسم)...وقتی اومد تو کلاس من نصف آبو خورده بودم و نصفش مونده بود...بهم گفت جرأت داری این آبو بریزی روی مینا.......؟؟؟منم گفتم مارال با من شوخی نکن میریزماااااا...گفت جرأت نداری...خلاصه داشتیم بحث میکردیم که منو جو گرفت لیوانو برداشتم یه ذره دیگه خوردم(میخواستم کمتر بشه چون دلم واسه مینا سوخت)بقیه شو ریختم پشت مینا.......!!!!مینا برگشت هیچی نگفت ولی هرکی قیافشو میدید میترسید.خیلی عصبی شده بود...گفت زنگ تفریح میدونم چیکارت کنم....منو مارال که پکیده بودیم از خنده...!!!(به این نکته توجه کنین که دبیرمون داشت درس میداد و مینا هم درس گوش میداد که ما اینکارو کردیم)...جاتون خالی زنگ خورد،مینا چند نفر جمع کرد اومدن منو بردن توی حیاط جلوی آب خوری چند نفری منو نگه داشتن که روم آب بریزن.منم با ر ِلکسی وایستادم تا اقده هاشو خالی کنه...یه جا فهیمه منو نگه داشت و خودش رفت پشتم قایم شد که روش آب نریزه،ینا هم یه عالمه آب توی مشتش بود میخواست بریزه روی من،منم جاخالی دادم همه ریخت روی فهیمه...قیافه فهیمه دیدنی شده بود...!!!!![]()
شما اگه یه آدمی مثله فرناز توی کلاستون داشتین چیکارش میکردین.....؟؟؟![]()
![]()
این کشته مارو با این کاراش به خدا...چند وقت پیش سر کلاس نشسته بودیم و همه ساکت بودیم...یهـــــــــــو صدای ویبره گوشی اومد(فک کن)...یه نگاه به هم دیگه کردیم و کسی حرفی نزد...بعد مهسان به فرناز گفت گوشیه تو نیست...؟؟؟؟گفت نــــــــــــــــــــــــه من گوشیم رو سایلنته...بعد توی کیفشو نگاه کرد گفت آره گوشیه منه(آخه یکی نیست بگه دختر خوب تو که گوشی میاری مدرسه حداقل بذار روی سایلنت)![]()
رقیه داشت از توی سالن رد میشد...مستخدممون(مدیریه واسه خودش)محکم رقیه رو هُل میده میگه:
تو چطوری؟بزنم پرت شی بخوری تو دیوار..........؟؟؟!!!!!!!!!!!!![]()
مهسان به دبیر جغرافیامون میگه:چقدر لاغر شدین...قلمی شدیناااا...دبیرمونم با یه حالت خیـــــــــــــــــــــــلی خنده دار گفت:خانوم صالحی یه جور میگه قلمی فک میکنه من خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارم...........!!!(خیارو همینطوری کشدار بخونین)![]()
یه روز توی سالن مشغول شیطونی کردن بودیم که یهــــــــــــــــــو یه صدایی اومد و همه ساکت شدن...حدس میزنین صدای چی بود؟؟؟؟ صدای پاره شدن شلوار مهناز...هنوزم ندوخته شلوارشو.......!!!!![]()
...سوتی ها...
دبیر زبان فارسیمون با ضرب المثل مشکل داره...میگه:انقدر درس خوندم که زبونم مو درآورد...!!!
زبان فاریس(زبان فارسی)![]()
فاطمه:کشور خراسان........!!
فهیمه:ز ِیل و آتزفسان(سیل و آتشفشان)
سماء:آگهی پزشکی(گواهی پزشکی)![]()
دبیر تاریخ:میگه من دانش آموز داشتم که با چشم گِردون اومده پیش من(چشم گریون).............خلیج فاسر(فارس)![]()
فرناز:میگه من مثله نی استخون بودم(پوست استخون و نی قلیون)
مارال:نیروی کاهار(کار)![]()
الناز:اقیانوس ارووووووم(آرام)
دبیر زبان:بهش میگیم ناهار چی درست کردین؟میگه چلو ماهی با پلو![]()
رقیه:یاسِت(یواش و ساکتو باهم قاطی کرد)![]()
راستی از هفته بعد(یکشنبه)امتحانامون شروع میشه...دیگه نمیام نت تا ۲۵ خرداد...
دلم خیلــــــــــــــــــــــی براتون تنگ میشه![]()
تابستون میام باهم دیگه نتو بترکونیم...![]()
موفق باشین...برام دعا کنین امتحانامو خوب بدم...!![]()
تا بعد از امتحانا بای
بعدا نوشت:
برای دوست خوبم باران جون.......باران جونم ممنون که به یادمی و همیشه بهم سر میزنی...منم تورو فراموش نکردم عزیزم...آی دیم باز نمی شه نمیتونم واست oof بذارم...![]()
امیدوارم از دستم ناراحت نباشی