دل نوشته 68
هم میگذره افتاب برا ما هم طلوع میکنه . عجیب بود یکسال بود پست نگذاشته بودم . اون قدر غرق در کار درس که
یادم رفته بود اینجا تنها جایی هست که حرفامو راحت میتونم بنویسم . ولی بازم شکر
اینچا هم میگم .ممنون از دوستی که تولدم رو بهم تبریک گفتی
بله دیگه پیر شدیم رفت
بدترینش 21 سالگی بعد از رفتن عشقم و بعداش 24 25 که سربازی بودم . امیدوارم 26 برام خوب باشه و بتونم به اهدافم برسم .
زیاد نوشتم امشب . راستی کریسمس مبارک 
از اینکه بعد نه ماه اومدم اینجا ناراحتم ولی خب خدمت سربازی بودم و مرخصیام کم بود . الان که دارم مینویسم سه روزه ازاد شدم. بعد از 19 ماه 10 روز یه حس ازادی خوبی دارم. باید بگم یه کسایی بودن که فراموش نکرده بودن منو .ادم حیفش میاد اینا دوستای مجازی باشن کاش واقعی بودن .
خب سعی میکنم تو دل نوشته های بعدیم بیشتر از روزمره گیام بنویسم فقط یادت باشه اینجا دل نوشته های منه چیزایی که تو دله. 
الان که دارم مینویسم یه هفته از مرخصیم تموم شده و یه هفته دیگه فقط دارم. دوباره بعد از 4 ماه اومدم .
اومدم ولی کسی منتظر نبود تنهاتر از همیشه.فامیلا رفیقا همه...
اونجا بهمون میگن: گرگ باش تا محتاج دست نوازش نباشی..........
فردا بلیط دارم به سمت بندرعباس خدا میدونه دوباره کی مرخصی بدن.
راستی من بچه اردکان یزد هستم.چند تا از دوستان پرسیده بودن اینم جوابش
من برگشتم بعد از 4 ماه . 4 ماه دوری از خانواده خونه دوستای مجازیم
از همه اونایی که نظر گذاشتن ممنونم
سخته ولی تحمل میکنم ....
تا مرخصی بعدی که خدا میدونه کی میدن بای 
روز ترخیص از مرکز اموزش سیرجان. روزی که همه تو این دوماه ارزوش میکردن . انصافا حقم داشتن کم اذیت نکردن تو این مدت.همه سختیها رو به جون میخریدن و میگفتن دوماه که بیشتر نیس تموم میشه. 4:30 صب طبق معمول بیداری و صبحونه نماز.بعدش همگی پتو هامون جمع کردیم وسایل تو کمد گذاشتیم تو ساک و به ترتیب جلو ساختمان چیندیم. بعدام گفتن نظافت کل ساختمان مثل هر روز ولی امروز با اب تاید!
(از دیشب استرس عجیبی داشتم فقط میخواستم صب بشه برگه های تقسیم بدنمون .شانس بد ام شب اخر ساعت 11 تا 2 نگهبان بودم!)
ساعت 9 شد همه دو ساعت نشسته منتظر امریه ها یا همون برگه تقسیم . پارتی دار ها که خوشحال از چشاشون میشد فهمید هیچ استرسی ندارن .اونایی که هم متاهل بودن تا حدودی اروم بودن چون اول ازشون پرسیده بودن کجا میخواین تقسیم بشین و 90 % همون جا میرفتن. یه دفعه یکی داد زد ماشین فرمانده داره میاد همه بلند شدیم به خط شدیم تا بیاد . دیگه صدای قلبم داشتم میفمیدم دسام می لرزید .پیاده شد با یه عالمه برگه دستش . گفت هرکی رو اسمش خوندم بیاد و بگیره. اسما رو میخوند. بندر انزلی تهران نوشهر خرمشهر چابهار بندر جاسک سیرجان بوشهر و ناوگان بندرعباس .اینا هرکی میرفت لباس مرتب پیراهن شلوار با کفش مجلسی و خیلی شیک مثل کارکنان اونجا صب 6 تا 2 ظهر هم بیشتر کارشون ندارن و فقط هفته یکبار نگهبانی دارن. میمونه تیپ تکاوری منجیل در گرگان و تیپ تفنگداران دریایی در بندر عباس. این دو شهر دوباره 2 تا 3 ماه اموزشی نظامی سخت و تکمیلی باید می دیدن و بعدش هم لباس برزنتی سربازی با پوتین تا اخر سربازی و ساعت کاری متغیر مثلا 6 صب تا 6 عصر یا 12 ساعت اماده باش 12 ساعت استراحت. خلاصه همه قبل از ترخیص کابوس نیرو دریایی رو تیپ می شناختنن.
استرس عجیبی داشتم . با خودم میگفتم من که اینقدر بد نیستم خدا بخواد منو جاسک یا چابهار بندازه و اینکه چهل شب مادرم نذر کرده نماز زیارت عاشورا و چقدر هم نذر پولی.با خودم میگفتم یا میفتم شمال یا ناوگان بندر. (تهران بهترین جا بود و فقظ اقا زاده ها و پارتی دارا اونجا میرفتن)
اسمم رو خوند وقتی برگه ام رو دیدم نزدیک بود غش کنم اصلا به هیچی جز این مهر تیپ تفنگدران دریایی بندرعباس فکر نمیکردم .اونجا بود که از ته دلم سوخت کمی بغضم گرفته بود ولی اصلا نمیخواستم بروز بدم. رفیق همشهری هایم اومدن پیشم گفتن علی کجا زبونم بند اومده بود برگه بهشون دادم و رفتم همون کنارا نشستم. بچه ها رو می دیدم که از خوشحالی دارن بال در میارن. اخه تیپ خیلی کم نیرو درس خونده میگیره .
ظهر شد ناهار دادن و به صف شدیم برا رفتن وای اون قدر فکرم اشوب بود بچه ها ازم خدافظی میکردن حواسم نبود. تو مسیر جاده هم هیچی حرف نمیزدم بچه ها هم میدونستن حالم خرابه منو تو حال خودم گذاشته بودن. خونه که رسیدم تا تو اومدم مامان بابام اومدن گفتن کجا منم برگه گذاشتم اونجا و گفتم اینم جواب این همه دعا نذر نیاز .....
دعا کنید تعطیلی های ماه بعد (14 15 16) بهم مرخصی بدن.
با التماس 3 روز مرخصی گرفتم.
فقط دل خوشیم اینه هر روز حداقل 45 دقیقه تو صف تلفن بشینم 3 دقیقه با مادرم حرف بزنم.
مادرم اینجا گریه من اونجا بغض.........
فردا اعزامم به سریازی.نیروی دریایی ارتش کرمان
حس عجیبی دارم . دلتنگی داره منو میکشه .انگار فردا صب قراره اعدامم کنن با همه دوست رفیقام خدافظی کردم
ای خدا کمکم کن ...
من بدون مجید خراطها شب خوابم نمیبره. چه جوری دو سال.....
هیچکس تبریک نگفت بجز همراه اول و بنیاد کودک که سیستم خودکاره.
حتی تو فیسبوک که نشون میده روزای تولد دوستان.
امروز اوج تنهایی خودم رو حس کردم :-(
اینا که نباشی ازادی راحتی. هیچ وقت ارزو ازدواج نمیکنی .دنیای عجیبیه. من نمیخوام این جور باشم ولی خانوادم اروم اروم منو دارن این سمت میکشن. 2 سال سربازی من تموم میشه با تمام تنهایی هاش ولی علی دیگه اون علی نیست . دیگه دل مرده شده ناامید شده. میشه علی 25 ساله بدون هیچ هدف و امید.دیگه نمیخواد ازدواج کنه .موقعی که باید یه نفر رو داشته باشه نداشته...
هم سربازیم تو شهر خودمونم هم سختهای سربازی تنهایش کمتر میشه. این زندگی بی هدف رو نمیخوام 2 سال بی کسی رو نمیخوام...
از سختی اش نمیترسم. از تنهایش از ثانیه به ثانیه گذشتن های دو سال...
امشب واسه اولین بار نخواستم ببینمش نه که نخوام نه,نخواستم منو ببینه. وقتی داشتم پیاده میرفتم بی هوا پلاک ماشینشون از پشت دیدم که کنار خیابون پارک شده بود. چیزی رو دیدم که خیلی دلم گرفت اشک تو چشام جم شد. شوهرش نبود تو ماشین . خودش بود و یه نی نی کوچولو خوشگل... .باور نمیشد مهدیه بچه. شالمو رو صورتم انداختم اروم رد شدم بدون اینکه سرمو برگردونم یا بزارم ببینه منو. شاید کاری خوبی کردم نزاشتم منو ببینه اخه داشت با اون میخندید. صدای تاپ تاپ قبلم می شنیدم. هر دفعه میگم دیگه برام اهمیت نداره ولی حتی ماشینشون که میبینم دلم میلرزه.ذهنم فلش بک خورد به اون روزا. اون روزا که میگفت من بچه دوس دارم میخوام سال اول حامله بشم.ولی من بچه دوس نداشتم لجش رو در میاوردم میفتم 3 سال بعد ازدواج .کلی کل کل میکردیم هیچ وقت ام به نتیجه نمیرسیدیم.تصویر امشب هیچ وقت از ذهنم نمیره. من به یه فوق دیپلمی که 4 سال عمرش رو هدر داد حالاام روزمزد کار میکنه که خرج دوسال خدمت ام رو در بیارم . چون میدونم به اصطلاح پدرم امیدی نیس.
و اون یه فوق دیپلمی ازدواج کرده با یه شوهر خوب یه نی نی خوشگل یه ماشین و فعلا خونه اجاره ی که با کار شوهرش همین روزا خونه میتونن بخرن
حالا که این امکانات دارم و تو خونه هستم حال روزم اینه وای بر روزای خدمت که خودم ام و خودم . یکی گفت غربت تنهایی خدمت با یه تفنگ اماده به شلیک تو رو دیوونه میکنه.
همه میگن دعا کن نماز بخون اروم میشی. ولی نمیشم فقط از ته دل گاهی با بغض میگم خدا اگه خدای زودتر تمومش کن...
یعنی اونم یادش بوده بهت بگه .کادو بخره.
دوسال پیش همچین شبی مر بریت بود . ثانیه به ثانیه اش یادمه اون شب به من چی گذشت . فکرش ازارم میده . فقط کاش میتونستم بدونم اون شب که خونتون اومدن اون شب که قرار شد عقد تون پس فرداش باشه. اون شب که دیدیش باهاش حرف زدی همه چی رسمی خوب عالی پیش رفت .وقتی رفتی رو تختت وقتی خوابیدی به چی فکر میکردی.به من تونستی فکر نکنی! 2 سال شبا تو رختخواب با هم خواب میرفتیم با اسمس هم اروم میشدیم اگه کل روز کار داشتیم دلمون خوش بود اخر شب اس میدیم. اون شب چه جوری چشاتو بستی چه جوری چشاتو رو حسم رو حست رو عشقم رو عشقی که میگفتی بستی . چه جوری بی خداحافظی دلت اومد . چه جوری سیم کارتت رو واسه همیشه خاموش کردی یا شایدم همون شب شکستی .هم سیم کارت رو هم دل منو.
الان 2 سال شد از اون شب ولی بازم دارم دل نوشته مینویسم .نمیخوام دیگه هیچ دختری تو زندگیم بیاد تا موقش نه که همشون بد هستن یا اینکه یک طرفه بی منطق باشم نه برعکس پسرا بدترن.فقط نمیخوام احساسم رو مفت بفروشم. سالها بعد موقعی که کاملا پخته شدم موقعی که از روی احساس قضاوت نکنم حرف نزنم کاری نکنم میدم به اهلش . خدا کنه فقط اون بفهمه درک کنه .
2 سال شد .تو این 2سال نه درس درستی خوندم نه سربازیم رفتم. تو اون مغازه حلوایی صب تا شب کار میکنم . کار کار کار. وقتی اونجام کمتر بهت فکر میکنم این خودش عالیه. شاید اگه سربازی رفته بودم یا معاف بودم ازدواج میکردم اخه نظر چندتا مشاور این بود که تا حدودی ازدواج علاج دردته .
امشب چه دله پری دارم همش میخوام بنویسم ...
ولی خاطرهات تازه تازه اس با تمام جزییات !!!
ولی یه روز میشه بی تفاوت از کنارت رد میشم حتی اگه اون روز موهام سفید شده باشه...
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی !
روی تو را کاشکی میدیدم ....
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد ؟
افسوس...
کاشکی میدیدم
من به خود میگویم :
چه کسی باور کرد ...
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟!
گنجیشک کوچــــــــولــو از پشت شیــــــشه گفت :
من همیشـــــه باهات میمونــــــــم..
و گنجیشک تووی اتاق فقـــــط نگاش کـــــــرد
گنجیشک کوچـــــــولو گفت من واقـــــعا عاشقــــــــتم..
امـــا گنجیشک تووی اتاق بـــــاز هـــــم نگاش
کــــــرد
امـــــروز دیــدم گنجیشک کوچـــــــــولو پشت
شیــــــشه ی اتاقـــــــم یخ زده
اون هیچ وقت نفــــــهمید..
گنجیشک تووی اتاقـــــــــم..
چــــــــــوبی بـــــــود!
حکایت بضی از ماهاست
خودمونــــــــــو نابـــــــــود می کنیم..
واســـــــــه آدمای چوبی
کسایی که نــه میـــبیننمون..
نـه صدامونو میـــــــشنون............
نبوده ، نیست ، نخواهد بود !
عزیزتر از تو کسی برای من . . .
هـی غریبـــه !
قیافت خیلـی آشنـاست
من و تو قبلا جـآیـی همدیگرو ندیدیــ م ؟
آهـان... یـادم اومــد
یه روزایـی یه خاطره هـایـی بـا هم داشتیم
یـادمـه اون موقع دم از عشق میزدی
هــه ... انقدر مـات نگـ ـام نکن!
عشقت حسودیش میشــه
دســتات ارزونـی خودت
راستــی قبل رفتنت : دیگــه هیچ حسـی بهت ندارم
دیگــه وقتـی دیدمت دلم نلرزید
خواستم بدونـی.............