رتبم!!

همین
واقعا خوشحالم که برگشتم!!!![]()
امسال سال عجیبی بود واقعا!!
هم خیلی آدما رو شناختم
هم خودمو بهتر شناختم
هم کلی قوی تر شدم
هم از خیلی دوستان جدا شدم یا فاصله گرفتم و به خیلی های دیگه نزدیک شدم!![]()
هم دیدم چقدر بودن یه آدم شوخ در شرایط سخت کمک حاله وقتی همه دارن غر میزنن![]()
هم فهمیدم من چقــــــــــــدر خانوادمو دوست دارم![]()
و هم افتخار کردم بین 3تا پسر بزرگ شدم...حالا دلیلش بماند!!!!![]()
از یه دوستم که اسمش کیمیاست واقعا ممنونم چون فقط اون بود که تحمل امسال رو برام راحت تر کرد!!!![]()
![]()
_امسال یه اتفاقه جالبه دیگه هم افتاد هم اول پیش داشگاهی بارون اومد کلی هم آخرین روزش!
خدایا واقعا ازت ممنونم با اینکه کم واقعا بنده ی مزخرفیم اما تو کاری کردی که هر لحظه معجزه هاتو میدیدم!![]()
_امیدوارم بتونم خیلی چیزهارو فراموش کنم!
_روز آخر روز جالبی بود با بچه ها راجب شناختمون از همدیگه تو این چندسال حرفیدیم،جالبه نظر دیگرانو راجبه خودت بدونی!![]()
_از دوستانی هم که مدت غیبتم به یادم بودند ممنون!![]()
_واسه ی نتیجه کنکورم دعا کنید فکر کنم بد دادم!![]()
_تابستون،تفریح،بیکاری سلااااااااااااااااااام!
ن بهم گفت وقتی اون حرفو زد خیلی ناراحت شدم که با تو اینجوری حرفید منم در جواب گفتم ولی من اصلا ناراحت نشدم!
اعتراف میکنم چرت گفتم!
قلبم شکست!
به همین سادگی!
و من در جواب نگاه پر از سوال معلمم فقط سرمو انداختم پایینو چشام پر حرارتی شد که بهش میگن اشک!
جز خدا هیچ کس ندیدش!
اومدم خونه با یه دوستم چتیدم!
داشتم آروم میشدم که رفتم یه مطلبی رو خوندم که باز آتیش گرفتم!
این دفعه آتیش شرمندگی بود!
شرمندتم دوست عزیزم،شرمنده!
وقتی من اسممو میذارم دوست و حال بدتو نمیفهمم باید دهنمو گل بگیرم!
به خدا شرمندم!
منو می بخشی؟

من چرا هر روز ناشناخته تر از دیروزم؟
من چرا نمیتونم حرف واقعی دلمو به کسی بزنم؟
من چرا انقدر سوال دارم؟
من چرا انقدر تنهام؟!
من چرا عاشورا ی امسال انقدر حالم بد بود؟
من؟!

خب من این روز های در یه حالت عجیب و خطرناکی از خنثایی پیش میرم!
یعنی اگه یه اتفاق های الان بیوفته که یه روز خیلی برام بزرگ بود الان هیچی!
نمیدونم شاید یه سپر جدیده که واسه خودم درست کردم که هیچی برام مهم نباشه!
آخه هفته ی پیش و هفته ی پیشش یه اتفاقی افتاد برام که بی سابقه بود واسم!
سر صحبت درباره ی چیزایی که یادآوریشونو برای روحم ممنوع کرده بودم قلبم یه واکنش بد نشون داد!
2 هفته ی متمادی به قدری درد گرفته بود که نفس کشدن برام زجر شده بود واقعا!
و پرش پلک 2تا چشام!
خلاصه بدنم با این اتفاقا گفت که دیگه تحمل یه سری حرفای مسخره و تکراری رو نداره!
بعد به صورت خودکار این سپر کشیده شد روی وجودم!
فعلا که دارم باهاش حال میکنم باشد که بماند!
_ خدا خودت میدونی صبرم دیگه داره لبریز میشه!
خودت یه کاری کن فعلا فعلا ها تموم نشه!
میدونی که بعدش چی میشه!؟
من ازون دسته آدمام که خدا نکنه دهنشون باز بشه وگرنه یه چیزایی میگن که دیگه کسی قدرت جمع کردنشو نداره!(حرفایی به اندازه چند سال سکوت!)
_تو مغز کسی از شما میگنجه که همه چی سبز و قشنگ باشه و فکر کنی آخ جون دیگه امسال همه با هم رفیقن! و این حالت باشه تا روزی که مشاورت کارنامه ات توی یه امتحان جامع رو واسه کلاس بخونه و دوباره حسادت ها اوج بگیره و بعضی ها بد شن؟؟!
_ دیگه چیزی نیس که بگم! و معذرت میخوام که نوشته هام انقدر منفی ان!
فعلا این جا جایی برای تخلیه ی درونمه!
راستی خیلی از عکسای آپ های قبلیم فرت شدن حال دوباره گذاشتنشونم نیس!
به بزرگی خودتون ببخشید!


و با نمره ی عالی فوق لیسانسشو تموم کرد!

حالا یه خبر درباره ی اون یکی زن برادر(لادن) شنیدم که اگه درست باشه به اونم تبریک حسابی میگم!

دیـــــــــــــگه؟!!
_اها فیلم ق/ل/ا/د/ه/ه/ا/ی/ط/ل/ا رو دیدم دوسش داشتم چون واقعا بی طرف بود
و احترام س/ب/ز ها رو نگه داشته بود و نشون داد خیلی جاهای اداری الان به فساد کشیده شدن!
_یعنی نمیدونم این خانوم شریعتی چی فکر کرده با خودش که این همه تکلیف داده!
_با اینکه نسبت آرامش و شادیه من با در مدرسه بودن نسبت معکوس داره اما دلم واسه دوستام تنگیده!
_یه حسمو به 2 نفر s دادم برام واکنش متفاوتشون جالب بود!
_خدا نوشت:خدا جون یه تصمیم گنده و سخت گرفتم کمکم کن زیر حرفم نزنم!

از این حسا که خودتو نمیشناسی،
از اینا که هی دنبال خودتی که خودتو پیدا کنی،
از اینا که هر روز عجیب تر از دیروزی،
از اینا که هیشکی دیگه نمیشناستت،
آره دقیقا از همینا!
_ امروز بعد یه امتحان خسته کننده با بچه ها رفتیم سندباد و سینما فرهنگ کلاه قرمزی!
من یه جای کلاه قرمزی گریم میگیره! احساسش واسم آشناس! این حسش به خوبی هاش داره اعتراف میکنه در حالی که بهش تهمت دزدی زدن،این حسش که میگه اصلا دیگه خوبی نمیکنم بچه پیدا کردم ولش میکنم و بعد خودم میرم یه گوشه واسش گریه میکنم!
_ این حس تلخ رو تجربه کردین که دوستتون بشه دوست دشمنتون؟!
چند وفت پیش که این2 حدیث امام علی رو خوندم آبی بود رو آتیش دلم!
دیدم پس عادیه اگه آدم از این قضیه ناراحت باشه!!
1)دوستان تو بر سه نوعند و دشمنان تو نيز بر سه نوع هستند: پس دوستان تو عبارتند از: دوستِ تو، دوستِ دوستِ تو، دشمن دشمن تو، و دشمنان تو عبارتند از: دشمن تو، دشمن دوستِ تو و دوستِ دشمن تو.((امام علي (ع)))
2)هرگز دشمن دوستت را براي خودت دوست اتخاذ مكن كه به خصومت با دوستت منجر شود.((امام علي (ع)))
_ بعدا نوشت:دل نفهم، بفهم همه ارزش دوست داشتن ندارن حالا هرچقدرم که بیان بگن نه تو اشتباه فکر میکنی نه ما اونجوری که فکر میکنی نیستیم!
هرچی هم که بخوای یه حس هایی رو برگردونی خودشون دوباره سرکوب میشن برمی گردن! چون طرفت اون آدمی نیس که تو قبلا دوسش داشتی! دل نفهمم بس کن!باشه؟؟!


واسه ی آرامش روحش اگه خواستین یه فاتحه بفرستین!
روحت شاد مامان بزرگ مهربونم!
دلم خیلی واست تنگ میشه!
از طرف من به بابابزرگم هم سلام برسون!


_واقعا به این نتیجه رسیدم آدم باید گاهی از نفرت یکی به خودش بباله!
یعنی هر وقت میبینمشو نگاه متنفرشو میبینم به خودم افتخار میکنم که هنوز درستم!
هنوز غلط نشدم!
_درس میخونم و درس میخونم و درس میخونم!
_رفتم پیش مشاورمون از یه فکرم باهاش صحبت کردم،(خیلی جدی!) میگه شما میری 2تا کشک از مادرتون میگیری هر وقت این فکر ها اومد تو ذهنت میسابیشون!منم اول نفهمیدم چی میگه گفتم چشم حتما!!بعد چشام گرد شد، گفتم جان!!!
دوتامون مردیم از خنده!!
میگه من تو چشمات میبینم که رتبه بیاری انقدر به خودت گیر الکی نده!! کیه که گوش بده!!!
_الان شاید با خیلی ها باشمو بگمو بخندم اما فقط و فقط یکیه که از تنهایی درم میاره، حتی دیدنش بهم آرامش میده!خدایا شکرت به خاطر بودنش!واقعا!
_5 تا 9 میرم مشهد بعد 5سال دارم بال درمیارم!
اگه اذیتتون کردم حلالم کنید!
_خدایا به یه دوستم کمک کن منم جاش بودم همین کارو میکردم از دست خودم!
من خیلی وقت دوست خوبی واسه کسی نیستم!خیلی وقته واسه دوستام دوست نبودم!
سر معرفت خودشونه که هنوزم باهام دوستن!
اما باور کن اونام جای من بودن دوست بودن و دوستی کردن رو فراموش میکردن!
بعدا نوشت:سفر مشهد به علت حال وخیم مامان بزرگم بهم خورد!
مامان بزرگم یه دور رفت و برگشت!
براش خیلی دعا کنید!


یعنی تیکه تیکش گریمو درآورد!
تصور میکردم اگه منم تو همچین کشوری بودم،
اگه تعریفی از آزادی نداشتم،
اگه پدرو مادرم یا بچم تو دست خودم جون میدادن،
اگه تنها سلاحم واسه مقابله با دشمن فقط سنگ بود و غصه و ایمان،
اگه هرروز مردن یکی از دوستامو تماشا میکردم،
اگه تنها کشوری که ادعای مسلمون بودنو دوست فلسطین بودن رو داره تنها کمکش یه راهپیمایی تو کل سال بود،
اگه و اگه و اگه...
بازم میتونستم زنده بمونم یا نه؟
آخ سرم،داره میترکه!
نمیدونم تازه این حال منه که زیاد دلم پاک نیست!
همش داشتم فکر میکردم امامم با اون قلب پاکش،با اون علم عظیمش و... چطوری طاقت میاره این همه اشک رو؟!
چطوری با این همه گناه ما هنوز رهامون نکرده،
چطوری نا امید نشده از اینکه تو این همه مدعی مسلمونا هنوز 313 نفرم منتظرش نیستن!
از تصور حجم غمش میخوام بمیرم!
یه جا خوندم امام زمان تو جمکران به عنوان یه فرد معمولی از یه روحانی طلب آب کرد و اون روحانی وقتی آب رو داد و شدت تشنگی اون آدم رو دید گفت حالا که داری سیراب میشی واسه ظهور آقا هم دعا کن!که امام زمان گفت:اگه شیعیان ما به اندازه ی آب خوردن منتظر ما بودن ما تا الان ظهور کرده بودیم!
بله ما هممون همینقدر بی معرفتیم! همه میگیم کاش زود تر بیاد اما هرکدوم چقدر تو زندگی روزانه احساسش میکنیم؟
چقدر مثل تشنه ها ی لب ترک خورده در حسرت نوشیدن دیدارشیم؟
چقدر میتونیم از خودمون مطمئن باشیم ما هم خاری نبودیم تو چشماشو غمی نبودیم رو غمهاش؟
منکه هیچی،هیچیه هیچی!
بیچاره امام تنهام!

خدایا هرروز میله های این زندانت داره واسم تنگتر و تنگتر میشه!

