کلاس های شاهنامه

کلاس شاهنامه

 

 

دوستانی که تمایل به ثبت نام دارند می توانند از طریق وبلاگ هم پیغام خصوصی بگذارند

 

کلاس شاهنامه2

 

 

 

 

قافیه چیست؟

همه ي ما بارها جمله ي معروف نيما مبني بر زنگ كلام بودن قافيه را شنيده ايم اما كمتر به فكر معناي اجرايي آن بوده ايم. بر خلاف تصور عموم شاعران و اهل فن و همچنين با توجه به برآيند سخنان و رهنمودهاي نيما يوشيج در آثار كليه ي شاعران موفق پس از نيما به اين نتيجه خواهيم رسيد كه در شعر نو و غزل نو قافيه نمي تواند در هرجا كه دلش ميخواهد ظاهر شود! اين طرز تفكر اشتباه در آثار شاعراني كه تنها ظاهر سخنان نيما را درك كرده اند به چشم ميخورد. ظاهر سخن نيما اين است كه قافيه برخلاف شعر كلاسيك نبايد در محل مشخص ظاهر شود بلكه محل قافيه جاييست كه شاعر خواهان آن باشد. اما همانطور كه گفته شد با دقت بيشتر در روش نيماي بزرگ در مي يابيم همانطور كه مطلب اصلي فرم در شعر است در قافيه نيز فرم بحث اصلي است. منظور از فرم در اينجا رعايت همخواني ظاهر يك واحد زباني (كلمه جمله مصراع بيت سطر بند شعر) با باطن آن كه معنا باشد است. زنگ كلام نيز به همين معني است. به بياني ساده تر قافيه محلي ست كه اتفاق شعر در آنجا رخ ميدهد. يعني شعر بر مبناي قافيه ساخته مي شود. اين جمله نبايد تداعي كننده ي روشي باشد كه شاعران قديمي ( چه در بعد زمان چه در بعد تفكر) قافيه ها را به صف مي كردند و شعر مي ساختند. منظور اصلي اتفاق افتادن شعر در قافيه است. به مثال هاي كلاسيك و نو توجه كنيد:

١- گفتمش سير ببينم مگر از دل برود
وان چنان پاي گرفته ست كه مشكل برود(سعدي)

اتفاق مصرع اول : بيرون كردن معشوق از دل( اتفاق براي دل مي افتد) قافيه دل اتفاق مصرع دوم در مشكل رفتن معشوق به خاطر ريشه داشتن در دل مي افتد: قافيه: مشكل

٢- چه سر نوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود(حسين منزوي)

اتفاق بيت در مورد پريدن كرمي است كه براي خود در تمام عمرش قفس مي بافد: قافيه پريدن

٣- لب از گفتن چنان بستم كه گويي
دهان بر چهره زخمي بود و به شد( طالب آملي)

اتفاق بيت در مورد خوب شدن زخمي به نام دهان بر چهره است: قافيه به(خوب)

٤- سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است(اخوان ثالث)

پاسخ ندادن سلام به اين خاطر كه سرها در گريبان فرو رفته: قافيه در گريبان

٥- قاصد روزان ابري
داروگ
كي مي رسد باران( نيما يوشيج)

در خفقاني كه در قسمت هاي قبلي است اتفاقي كه شاعر آن را از داروگ طلب مي كند باران است : قافيه باران

شايد اين موضوع هميشه منطقي به نظر برسد اما به مثال هاي ناموفق زير توجه كنيد:

١- كردم خطر و از سر كوي تو گذشتم
بسيار كند عاشق از اين گونه خطرها(خاقاني)

اتفاق بيت در بسياري خطرهايي ست كه عاشق مي كند : فرم قافيه : بسيار- قافيه: خطر

٢-تو آفتاب و ابري كز فر و سعي تو
گل ها و لاله ها دمد از خار و از گيا(مسعود سعد سلمان)

اتفاق بيت در دميدن گل و لاله از فر و سعي مخاطب شاعر كه به آفتاب و ابر تشبيه شده : فرم قافيه: دميدن - قافيه : خار و گيا

٣- ز نيكو سخن به چه اندر جهان (شاهنامه)

اتفاق بيت سخن نيكوست كه چيزي از آن در جهان بهتر نيست : فرم قافيه نيكو سخن-قافيه: جهان

٤-کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی(فريدون مشيري)

فرم قافيه : بيهوده و شاد و آزاد-قافيه: نمي خوردي مي بردي

همانطوركه ديده شد قافيه بر عكس آنچه از ظاهر سخن نيما برداشت مي شد محل مشخصي دارد و آن محل اتفاق مصرع بيت سطر يا بند است. در نظم كه فرم در آن رعايت نمي شود يا در بخش هاي كمي رعايت مي شود اين موضوع به وضوح قابل مشاهده است. موضوع قابل تامل اين است كه نتيجه ي مثبت تفكر نيما بيشتر در غزل معاصر موفق شد تا شعر نيمايي. سپس تر هم با ظهور شعر سپيد و آزاد و ... مسائل بيشتري مد نظر قرار گرفت و فرم قافيه تغييري اساسي كرد به طوري كه ظاهر قافيه عملا حذف گرديد. بنابر مطالب فوق كه نياز به دقت بيشتري در آن است قافيه در شعر و مخصوصا غزل معاصر از مهمترين موضوعاتي ست كه يك شاعر بايد به آن توجه ويژه داشته باشد. و نكته ي پاياني آنكه مسائل مطرح شده ايده آل شعري ماست كه نيما بيشتر بر آنها دقت داشت اما شايد در همه ي آثار شاعران بزرگ و مطرح قابل اجرا نبوده يا نباشد و اين دليل ايراد بر آنها نيست.

دست ها می سایم تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
 که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند.

 

با احترام

حسين جنت مكان

لذت ادبيات

چرا نمي توان از ادبيات لذت برد؟

همه ي ما رساله ي معروف روسو در خصوص دشمني ادبيات و علم با بشر و پاسخ ولتر به آن را مي دانيم و اگر هم ندانيم باز هم از موضوع اين مقاله كه رابطه ي دانش با ادبيات است خارج نخواهيم شد.

در نوجواني در يكي از موزه هاي معروف قدم ميزدم و آثار آن را تماشا مي كردم بي آنكه آنها را بشناسم و يا از ارزش مادي و معنوي و ماجراي آنها آگاهي داشته باشم. بعدها وقتي با ماجرا و ارزش چند اثري كه در آنجا ديده بودم آشنا شدم احساس كردم اگر در آن زمان اين مسائل را مي دانستم لذت بيشتر و وافري از تماشايشان مي بردم و آنگونه بي تفاوت از كنارشان نمي گذشتم.

حال همين مثال را مي توان در خصوص هر شخص به تمامي هستي پيرامونش بسط داد. در اينجا ما در خصوص ادبيات سخن خواهيم گفت. بارها شده است كه شعر يا متن يا سطري را خوانده ايم و بي آنكه بدانيم به چه معنا و منظوريست از آن گذشته ايم، بنابراين درصدي از لذت ما از آن متن كاسته شده است. به هر روي به خاطر چند وجهي بودن ادبيات لذت بردن نيز در آن چند وجهي است.

عدم آگاهي از داستان ها و تلميحات و ماجراهاي درون و بيرون متن، عدم آگاهي از تكنيك هاي فني و ادبي، عدم آگاهي از معاني كلمات و لغات، عدم آگاهي از معناي مورد نظر مولف، عدم آگاهي از هدف متن و بسياري موارد ديگر، همه و همه نشان دهنده ي آن است كه آگاهي و دانش لازمه ي اصلي لذت بردن از ادبيات و يا به طور كلي جهان پيرامون ماست. به مثال هاي زير توجه كنيد:

 ١. ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان دانی که سکندر به چه محنت طلبیده ست(سعدي): آگاهي از داستان خضر و آب حيات و اسكندر

 ٢.كف الخضيب داشت فلك ورنه گفتمي در سوگ مهر جامه فرو زد مگر به نيل (مسعود سعد سلمان): آگاهي از معناي لغات، علم نجوم، رسوم سنتي و ...

٣.تا تو را از دور ديدم رفت عقل و هوش من مي شود نزديك منزل كاروان از هم جدا(صائب): آگاهي از تكنيك هاي شعري و رسوم سفر

٤.حضوري گر همي خواهي از او غافل مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها(حافظ): آگاهي از زبان عربي

٥.رستم و سهراب ، پدري پسر خود را در يك تراژدي بسيار زيبا به قتل مي رساند اما دليلي براي رفتن رستم به سمنگان، ازدواج نامعمول، تولد فرزند و مرگ او نيست، اما با پي بردن به راز اسطوره اي آن، همه چيز سر و سامان ميگيرد: آگاهي از اسطوره ها

٦.هست شب يك شب دم كرده و خاك رنگ رخ باخته است ...الي آخر(نيما يوشيج): آگاهي از منظور مولف از توصيف و فضاسازي

مي بينيم كه بدون وجود دانش و آگاهي از موارد مذكور، لذت بردن از خوانش ادبيات محدود شده و يا به كلي از بين مي رود. بنابراين به بياني ساده به اين نتيجه مي رسيم كه ادبيات خود مجموعه اي از دانش ها و آگاهي هاست كه تنها دانستن و درك آنها منجر به لذت خواهد شد. تا به اينجاي مطلب ما با يك موضوع بديهي سر و كار داشتيم اما در اينجا نكته ي قابل تامل تري در خصوص رابطه ي آگاهي و دانش و لذت در ادبيات مطرح مي شود. حال به موارد زير توجه كنيد:

 ١. آگاهي از اينكه متن مولف از خودش نيست و يا تقليد،گرته برداري و در بعضي موارد سرقت ادبي صورت گرفته است: نمونه بارز اين موارد در شعر شاعراني چون حافظ،شهريار و .... به چشم مي خورد، به طور مثال: از گفته هاي اردشير است كه: من و شما بسان يك پيكريم، چون آسايش و آزار به يكي از اندامها برسد به اندامهاي ديگر و به سراسر پيكر همان خواهد رسيد(تاريخ ثعالبي قرن ٤) كه شعر معروف سعدي از آن گرته برداري شده است و به نام او ثبت شده است.

 ٢.آگاهي از اينكه منابع و مراجع مولف از لحاظ صحت تاريخي، علمي، عقلي و ... مورد اختلاف است و آنچه مولف نوشته است يا درست نيست و يا با منابع ديگر متفاوت است. به عنوان مثال افسانه هاي معروف در ادبيات شفاهي و كتبي كه در هر يك از منابع متفاوت بيان شده است يا داستان ها و ... كه امروزه با بررسي هاي دقيق به عدم حقيقت آنها پي برده اند كه از نمونه هاي آن مي توان به آثار نظامي فردوسي عطار و ... اشاره كرد.

 ٣. آگاهي از اينكه حقيقتي را كه مولف بيان داشته و ما مثلا سالها با آن انس داشته ايم به كل و يا در برخي موارد ساخته و پرداخته ذهن مولف بوده است. به عنوان مثالي خارج از شعر اين موضوع بنا به گزارش هاي بسيار در رمان هاي تاريخي ترجمه شده ي ذبيح الله منصوري چون خواجه تاجدار،سينوهه،خداوند الموت،ابن سينا و ... به وضوح قابل مشاهده است به حدي كه در خواجه تاجدار نويسنده ي اثر نيز ساخته ي ذهن مترجم است و او خود اين كتاب را تاليف نموده است.

 ٤.بسياري موارد ديگر از اين دست

همانطور كه مي بينيد گاهي با داشتن آگاهي و دانش در خصوص مواردي خاص، تصوري كه ما از اثر قبلا در ذهن خود داشته ايم و از آن لذت مي برديم به كل تغيير مي كند يا حتي از بين مي رود. مي توان گفت آگاهي و دانش در اينجا به ضرر لذت بردن است.

حتي وقتي به صورت حرفه اي و با دانش و آگاهي به موردي خاص بنگريم بيشتر از آنكه از اثر لذت ببريم به فكر فن و تكنيك و ذهنيت آگاه خودمان هستيم تا لذت بردن، چنانچه مثلا يك نوازنده ساز از آنچه اجرا مي كند كمتر از مخاطبانش لذت مي برد يا به كل لذتي در كار نيست و او در فكر فن و دانش اجراست.

حال بر سر اين دو راهه ي پر پيچ و خم انتخاب اينكه با آگاهي سراغ اثري برويم بهتر است يا بدون آن؟ خود چالشي است در خور تامل و تفكر براي يك مخاطب حرفه اي ادبيات.

اكنون با پيوستن اين مسائل به مشكلات ديگري كه براي مخاطب عام و غير حرفه اي ادبيات وجود دارد متوجه خواهيم شد براي برقراري رابطه اي خوشايند و دوستانه ميان مخاطب كتاب نخوان!! و ادبيات بي كتاب امروز راه دشواري پيش روست و به هوشمندي و تلاشي وافر نياز است.

 

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

 

 

با احترام

حسين جنت مكان 

نقد 40 درجه

 

جلسات نقد و رونمایی  مجموعه شعر 40 درجه

چهل درجه

 جلسه رونمایی و نقدمجموعه 40 درجه در فرهنگسرای هنگام

4شنبه 28 خرداد 94 ساعت 18

با حضور شاعران و دوستان عزیز

منتقدین: سید کریم قنبری - مجید سعدآبادی - بهروز آورزمان

حضور شما باعث افتخار من است...

 

 

 

جلسه نقد مجموعه 40 درجه در انجمن غزل (منزل بانو غزل تاجبخش)

یکشنبه 28 تیر 94 ساعت 17

با حضور شاعران و دوستان عزیز

منتقدین: سینا بهمنش - بهمن زدوار

حضور شما باعث افتخار من است...

 

 

عیناک - نزار قبانی

 

عیناک

 

 

عيناكِ كنهري أحـزانِ

نهري موسيقى.. حملاني

لوراءِ، وراءِ الأزمـانِ

نهرَي موسيقى قد ضاعا

سيّدتي.. ثمَّ أضاعـاني

الدمعُ الأسودُ فوقهما

يتساقطُ أنغامَ بيـانِ

عيناكِ وتبغي وكحولي

والقدحُ العاشرُ أعماني

وأنا في المقعدِ محتـرقٌ

نيراني تأكـلُ نيـراني

أأقول أحبّكِ يا قمري؟

آهٍ لـو كانَ بإمكـاني

فأنا لا أملكُ في الدنيـا

إلا عينيـكِ وأحـزاني

سفني في المرفأ باكيـةٌ

تتمزّقُ فوقَ الخلجـانِ

ومصيري الأصفرُ حطّمني

حطّـمَ في صدري إيماني

هل أرحلُ عنكِ وقصّتنا

أحلى من عودةِ نيسانِ؟

أحلى من زهرةِ غاردينيا

في عُتمةِ شعـرٍ إسبـاني

أأقـولُ أحبكِ يا قمـري؟

آهٍ لـو كـان بإمكـاني

فأنـا إنسـانٌ مفقـودٌ

لا أعرفُ في الأرضِ مكاني

ضيّعـني دربي.. ضيّعَـني

إسمي.. ضيَّعَـني عنـواني

تاريخـي! ما ليَ تاريـخٌ

إنـي نسيـانُ النسيـانِ

إنـي مرسـاةٌ لا ترسـو

جـرحٌ بملامـحِ إنسـانِ

ماذا أعطيـكِ؟ أجيبيـني

قلقـي؟ إلحادي؟ غثيـاني

ماذا أعطيـكِ سـوى قدرٍ

يرقـصُ في كفِّ الشيطانِ

أنا ألـفُ أحبّكِ.. فابتعدي

عنّي.. عن نـاري ودُخاني

فأنا لا أمـلكُ في الدنيـا

إلا عينيـكِ... وأحـزاني

 

 

شعر: نزار قبانی

ترجمه: حسین جنت‌مکان

 

 

چشمانت

 

چشمانت چون رود غم‌هاست

دو رود آهنگین که مرا با خود می‌برند

به فراسوی زمان ها

دو رود آهنگین و گم گشته

بانوی من!

که مرا نیز گم کرده اند!

و فراتر از آن دو

اشک سیاهی ست

که آهنگ کلامم را جاری ساخته...

 

چشمانت

توتون و شراب من!

و آن جام دهم که مرا کور می‌کند

بر این صندلی می سوزم

در آتشی که آتشم را می بلعد

ای ماه من!

آیا بگویم که دوستت دارم؟؟

آه! کاش می شد!

من در دنیا چیزی ندارم

جز چشمانت ... و غم هایم

 

کشتی‌هایم در بندرها گریانند

و بر خلیج‌ها در هم می‌شکنند

چونان تقدیر پاییزی‌ام که مرا در هم می کوبد

و ایمانم را در سینه‌ام

 

از تو بگذرم؟؟

حالا که قصه‌ی ما شیرین‌تر از بازگشت اردیبهشت است

شیرین تر از گلی سپید

بر سیاهی گیسوان دختر اسپانیایی

 ای ماه من!

آیا بگویم که دوستت دارم؟؟

آه! کاش می شد!

 

انسانی گمگشته‌ام

بی آنکه بدانم کجای این جهانم

راهم مرا گم کرد

نامم مرا گم کرد

نشانم مرا گم کرد

تاریخم ...

تاریخ؟

من تاریخی ندارم!

فراموش‌ترینِ فراموشانم

لنگری هستم نینداخته!

زخمی به شکل انسان!

چه تقدیمت کنم؟... پاسخ بده!

تشویشم؟ کفرم؟ آشفتگی‌ام؟

چه تقدیمت کنم؟

جز تقدیری که در دست شیطان به رقص آمده

 

هزاران بار دوستت دارم

اما از من دور باش

از آتش و دودم!

من در دنیا چیزی ندارم

جز چشمانت ... و غم هایم...

 

 


 

پی نوشت:

1-ترجمه از زبان اصلی (عربی) صورت گرفته است.

2-متن حاضر بخشی از شعر اصلی می باشد. (قسمتی از شعر به خاطر فایل صوتی حذف شده است)

3-فایل صوتی را از اینجا بشنوید.

 http://www.4shared.com/mp3/-zwhf0da/__-_.html?cau2=403tNull&ua=WINDOWS

4- ترجمه های دیگر را نپسندیدم.

 

40درجه

کتاب جدید من در نمایشگاه کتاب امسال (94) 

چهل درجه

 

 مجموعه اشعار آزاد(سپید)

انتشارات آسا

 

از دوستانی که کتاب را تهیه می کنند و مرا با انتقادات و راهنمایی های بی دریغشان مورد لطف قرار می دهند بی نهایت سپاسگزارم...

 

پاییز در بهشت

 

 

 

جلسه رونمایی و نقد مجموعه غزل پاییز در بهشت


از نگاه دکتر مهرداد نصرتی و آقای خادم و کوروس احمدی

و حضور شما شاعران و دوستان عزیزم برگزار خواهد شد 

فرهنگسرای سرو (ولیعصر بالاتر از پارک ساعی کوچه دوم) چهارشنبه 17 مهر - ساعت 17.30

به امید دیدار

 

و یک غزل از پاییز در بهشت

 

ای معنی شور و نشاط از چشم هایت

مفهوم می گیرد حیات از چشم هایت

از رنگ چشمانت قلم ها بس که گفتند

گویا که می ریزد دوات از چشم هایت

پر می کنند انگار خود را بحر تا بحر

مستفعلات و فاعلات از چشم هایت

در تو نظر دارند عارف های دنیا

آموخته عین القضات از چشم هایت

گمراهمان کرده ست چشمان تو اما

رد می شود راه نجات از چشم هایت

حسین جنت مکان

 

 

خواجه تاجدار

 

 مصاحبه من با روزنامه خورشید  و چهار رباعی از من در روزنامه فرهیختگان را در لینک های زیر بخوانید:

4 رباعی از حسین جنت مکان در روزنامه فرهیختگان

 مصاحبه حسین جنت مکان با روزنامه خورشید 9/6/92

 

 

((مردم نادرست و مکار از مطالعه متنفرند و مردم ساده در ستایش و تمجید آن مبالغه می کنند و تنها مردم عاقل در عمل از آن استفاده می برند ـ فرانسیس بیکن))

 

این یک متن در مورد انتخابات ریاست جمهوری نیست!

 

مسئله حکومت و سیاست یکی از مهم ترین موضوعاتی ست که با آن درگیر هستیم. از گذشته های دور که سقراط به خاطر مخالفت با دموکراسی جام شوکران را نوشید و این دنیا را ترک کرد تا به امروز که ما برای برپایی دموکراسی مبارزه می کنیم و این دنیا را ترک می کنیم. با نگاهی به گذشته می فهمیم  تکرار شدن تاریخ یک واقعیت مسلم است و گاهی این اتفاقات عینا تکرار می شوند و این نشان دهنده این است که هیچ ملتی از تاریخ خود و دنیا اطلاع درست و کافی ندارد. اما آنچه در ذهن تاریخ و ما به عنوان نقطه عطف و برجسته همیشه نمایان تراست حاکمین و حکومت آن هاست و مردم در طول تاریخ به فراموشی سپرده می شوند و تنها نام حکومت ها و در راس آن حاکم باقی خواهد ماند. گرچه نام ها از دید هر کس و یا هر جبهه به نیکی یا بدی یاد می شود.

شاید با شنیدن نام آقامحمدخان قاجار تصور یک پادشاه عیاش و خونخوار که خواجه است و تنها بلد است مردم کرمان را کور کند به ذهنمان خطور کند اما همانطور که گفتم و گذشته به ما می آموزد پشت این نام سرنوشت و تاریخ یک کشور و حتی دنیا پنهان شده است. و من به بهانه خواندن کتاب خواجه ی تاجدار نوشته محقق و مورخ فرانسوی ژان گور و ترجمه شیوا و زیبای ذبیح الله منصوری که یکی از بهترین کتاب های تاریخی ست که خوانده ام تشویق شدم مطلبی درباره این شخصیت شگفت و بزرگ تاریخ جهان بنویسم.

آقامحمدخان در سحرگاه دوازدهم ربیع الثانی سال 1155 هجری قمری در دوره حکومت نادرشاه افشار در ترکمن صحرا (واقع در گلستان امروزی) همزمان با عبور ستاره دنباله دار هالی که هر 76 سال طلوع می کند به دنیا آمد. مردم آن دوره عقیده داشتند که ستاره هالی باعث بدبختی و شومی است و در همان شب به خاطر بارش شدید، رودخانه طغیان کرد و مردم طایفه اشاقه باش قاجار (پایین نشین) نحسی این ستاره را در این اتفاق خلاصه کردند.

پدر او محمدحسن خان اشاقه باش که رییس طایفه بود یکی از شخصیت های بزرگ تاریخی ست که مسبب اصلی تشکیل سلسله قاجاریه می باشد. او در ابتدا فقط رییس طایفه بود و زندگی ساده ای در حد گذران امور طایفه داشت اما به خاطر مشکلاتی که به بهانه ی مالیات بود و در اصل به خاطر همسر خودش و مادر آقامحمدخان بود تبدیل به یک مرد جنگی و پادشاه منطقه شمال ایران گردید و توسط ارتش کریم خان زند کشته شد. اگرچه فرانسوی ها را مخترع جنگ های پارتیزانی ( جنگ و گریز) میدانند اما محمدحسن خان اولین شخصی ست که جنگ های پارتیزانی را در راس کار خود قرار داد.

مادرش جیران نام داشت که به خاطر طغیان رودخانه در آن شب مجبور شد به استرآباد (گرگان) برود. حاکم استرآباد به نام سبزعلی بیک پس از دیدن جیران با اینکه او همسر محمدحسن خان بود در صدد بر آمد که او را به چنگ آورد. اما به خاطر شجاعت جیران موفق به تصاحبش نشد. به همین خاطر کینه جیران در دلش ماند و به بهانه ی مالیات قصد داشت محمدحسن خان را نابود کند که آنها محل همیشگی طایفه خود را رها کردند و به سوی ترکمن ها گریختند و در آنجا زندگی کردند. کودکی آقامحمدخان در آنجا می گذرد و با اینکه رسم طایفه قاجار بر این بود که پسرها را پدران تربیت کنند آقامحمدخان توسط مادرش تربیت شد.

شاید بتوان گفت مادر آقامحمدخان یکی از بزرگترین زنان تاریخ ایران و حتی جهان است. فارستر جهانگرد و محقق انگلیسی درباره او می گوید: ((آقامحمدخان تمام صفات خوبش را از مادرش فراگرفت. او از زنان برجسته جهان است و در تاریخ اوروپا نظیر آن زن وجود ندارد و اگرچه برخی زن ها در بعضی موارد برجستگی داشتند اما واجد صفات دیگر نبودند اما جیران زنی دانشمند و دلیر و مقتصد و مدیر و با استقامت بود و اگر جیران نبود نه محمدحسن خان به قدرت می رسید نه آقامحمدخان پادشاه می شد.)) او اولین زنی ست که حکومت کرد و در مدتی که محمدحسن خان مشغول جنگ بود حاکم استرآباد بود. جیران به آقامحمدخان آموخته بود که لازمه بزرگی و حکومت، قدرت و اقتصاد و دانش است و نادرشاه به خاطر نداشتن دانش نابود شد. بخش بسیار بزرگ از تاریخی که از زمان تولد آقامحمدخان به بعد شکل می گیرد به خاطر کینه ی حاکم استرآباد به جیران است و شاید این موضوع که تاریخ همیشه به خاطر یک زن تغییر می کند و همیشه پای یک زن در میان است در اینجا به بهترین شکل جلوه می کند. جیران به خاطر بیماری دیابت چند سال بعد از کشته شدن همسرش می میرد.

آقامحمدخان در سن 13سالگی وارد میدان جنگ می شود و در کنار پدرش به قدرت می رسد. او در همان زمان انسان بسیار صرفه جو و اهل مطالعه ای بود. او هر شب کتاب می خواند و در شبی هم که کشته شد کتاب خواند. بعد از کشته شدن پدرش به دست ارتش کریم خان زند دستگیر و به تهران منتقل می شود. وقتی سر بریده محمدحسن خان را نزد کریمخان می برند کریم خان سر را بو می کشد و می گوید چه بوی مطبوعی!!! سبزعلی بیک که سر را آورده بود به خاطر بوی تعفن سر متعجب شد اما کریم خان گفت چون سر بریده دشمن است من از آن لذت می برم! 

کریم خان به دلیل خواجه بودن آقامحمدخان از کشتن یا کور کردن او صرف نظر می کند و دلش به حال او می سوزد و به او اجازه می دهد در تهران تحت الحفظ زندگی کند. در مورد خواجه شدن او سه داستان وجود دارد که معتبر تر از همه خواجه شدن آقامحمدخان توسط فرمانده لشگر کریم خان زند که پدرش را کشت می باشد که علت آن ارتباط عاشقانه ی مخفیانه آقامحمدخان با دختر او بوده است. او در تهران به تحصیل و مطالعات فلسفی می پردازد و در زمینه ی دانش و فلسفه به درجات بالا می رسد در حدی که در آن زمان در دربار هیچ کس به اندازه ی او دانشمند نبود. در هیچ دوره ی تاریخی یک فرد خواجه به هیچ مقام یا درجه ی خاصی نمی رسیده است( البته خوانندگان به تفاوت معنای خواجه که در اینجا مد نظر است با خواجه به معنای وزیر و بزرگ آگاه اند) و مردم هیچ ارزشی برای حرف آنها قائل نمی شدند تا چه رسد به اینکه از دستورات او پیروی کنند و تنها مقامی که برای یک فرد خواجه ممکن بود به دست بیاید ریاست حرمسراها بوده است. صدای آقامحمدخان به خاطر خواجگی نازک و زنانه بود و چهره ی درهم و پیری داشت و شاید او تنها پادشاهی ست که هرگز با صدای بلند فریاد نزده است. آقامحمدخان با اینکه خواجه بود هیچ گاه تسلیم نشد و شاید بتوان گفت او با اراده ترین و با استقامت ترین و دانشمندترین پادشاه ایران است.برای نمونه تمامی افرادی که خواجه می شوند به دلیل محرومیت از لذات جنسی این کمبود را با لذت خورد و خوراک جبران می کنند و در نتیجه چاق می شوند.اما آقامحمدخان دویست سال پیش غذای خود را وزن می کرد و از رژیم خاصی پیروی می کرد و در پایان عمر هم گیاهخوار بود و به همین علت خواب سبک و روحیه شادابی داشت و تا روز مرگش که 58 سال عمر داشت اندامی متناسب داشت. هرچند وزن کردن غذا سبب شده بود مردم او را خسیس و خودخواه بخوانند و فکر می کردند که او یک فرد ابله و عقده دار است که تنها در فکر قتل و غارت است. در صورتی که آقامحمدخان فردی دانشمند بود و در تمام موارد خسارت مردم را به آن ها می پرداخت و به تمام اطرافیانش پاداش میداد و در مورد مجازات تا حد امکان چشم پوشی می کرد و جز در مواردی که به آن اشاره می کنم مجازات غیر منطقی نداشته است. او با پرداخت دویست هزار تومان در آن دوره بلخ را از افغان ها باز پس گرفت تا جنگ و خونریزی به راه نیفتد و نمونه هایی که نشان دهد آقامحمدخان مقتصد و دانشمند بوده فراوان است. در همین دوره هم ما به خاطر دور بودن از مسایل سیاسی و شخصی حاکمین و سیاستمردان فقط تصورهایی از آن ها داریم و شایعات زیادی در مورد آنها می گوییم. تنها کسانی که نسبت به آقامحمدخان وفادار بودند و هرگز به او خیانت نکردند و در مورد توانایی های او شک نداشتند خانبابا جهانبانی ( فتحعلی شاه آینده) برادرزاده ی آقامحمدخان و یکی از افسرانش بودند که این امر به خاطر نزدیکی زیاد آن دو به خواجه قاجار است. شایعات بسیار زیادی در مورد آقامحمدخان وجود دارد که از جمله ی آنها روابط نامشروع و قبیح او با زنان دربار و حرمسرای خودش بوده است. در صورتی که آقامحمدخان فرد بسیار متدینی بوده است و به زنان علاقه ای نداشته است. او هرگز نمازش قضا نمی شده مگر در میدان جنگ. به دستور او سه تن از طلاکاران و طراحان معتبر آن زمان ضریحی برای قبر امام علی (ع) ساختند و پس از تایید آقامحمدخان به نجف برده شد. چند سال بعد هم که گنبد بارگاه امام حسین (ع) به دلیل زلزله تخریب شد آقامحمدخان گنبد طلای آنجا را دوباره ساخت. و اینها نشان دهنده ی تدین و و به اصطلاح دست و دلبازی آقامحمدخان است. هیچ کس گریه ی آقامحمدخان را جز در مراسم عزاداری عاشورا ندیده است و او بعد از کور کردن مردم کرمان نیز هرگز لبخند هم نزد. در مدت حکومت او ادیان دیگر هم آزادی های بیشتری داشتند و به راحتی در میان مردم زندگی می کردند که در دوره های قبل با ادیان دیگر مخصوصا زرتشتی ها رفتار ناخوشایندی صورت گرفته بود. او به جامعه روحانی به شدت احترام می گذاشت و حرف آنها برای او سند بود و همواره مستمری آنها را می پرداخت. حتی اگر این دیانت از روی ریاکاری و تظاهر هم بوده باشد آقامحمدخان در کار خود موفق بوده. ارسطو در رساله سیاست خود می گوید: ((یک دیکتاتور مخصوصا باید خود را در پرستش خدایان جدی نشان دهد زیرا اگر مردم ببینند که حاکم به خدایان احترام می گذارد و به اصطلاح مومن و متدین است در تحمل بیدادگری های او کمتر رنج می برند و کمتر بر ضد او توطئه می کنند زیرا معتقد خواهند شد خدایان پشت و پناه این حاکم اند.))

با این تفاسیر آقامحمدخان می تواند بهترین پادشاه تاریخ ایران باشد اما آنچه که موجب شده او در اذهان عمومی جایگاه خوبی نداشته باشد چهار عمل از طرف اوست که شاید عقده روحی و شرایطی که آقامحمدخان درآن بوده باعث آن شده است. البته این عقده به خاطر این است که آقامحمدخان حق واقعی و جایگاه واقعی خود را به خاطر کینه ها و عداوت دیگران از دست داد و در حالی که می توانست فرد سالمی از لحاظ جسمی باشد و به راحتی حکومت کند کریم خان زند این حقوق را به راحتی از او گرفت در صورتی که سلطنت حق طایفه قاجار بود. و به نظر من اگر حق بزرگی از کسی گرفته شود می تواند عقده ای را ایجاد کند که سبب تغییر تاریخ شود. به هر حال آن 4 ماجرا اینگونه است:

اولی قتل عام و کور کردن مردم کرمان است که وقتی لطفعلی پادشاه زند به کرمان فرار می کند و آقامحمدخان آنجا را محاصره می کند مردم کرمان به گمان اینکه آقامحمدخان در فصل سرما دست از محاصره بر میدارد به بالای حصار می آمدند و به او ناسزا می گفتند. که در این مورد می توان گفت آقامحمدخان دلیل موجه داشته است.

دومی شکنجه و قتل لطفعلیخان زند بود که به خاطر شجاعت بیش از حد لطفعلیخان کینه و حسادت او در دل آقامحمدخان جاگرفته بود و او را کور کرد و به قتل رساند.

سومی قتل عام مردم تفلیس پایتخت گرجستان بود که در آن دوره جزو خاک ایران به شمار میامد و آقامحمدخان پس از لشکرکشی به آنجا برای سرکوب حاکم مخالف دستور قتل و غارت عمومی صادر کرد بدون اینکه دلیل موجهی مثل کرمان داشته باشد. در صورتی که مردم تفلیس نه مقاومت کردند و نه ناسزا گفتند و همگی تسلیم بودند. این کشتار یکی از بهانه های حمله ی روس ها به ایران شد.

چهارمی هم قتل فجیع مرد روغن فروشی بود که (در زمانی که آقامحمدخان در تهران با سختی زندگی می کرد و تحت نظر بود) به آقامحمدخان روغن سوخته می فروخت و با او رفتار بدی داشت و با اینکه آقامحمدخان پول کامل روغن را میداد روغن سوخته و نامرغوب می گرفت. پس از به قدرت رسیدن آقامحمدخان دستور داد او را در دیگ روغن مغازه ی خودش سرخ کنند و بسوزانند.

در مورد تمام مجازات های دیگر هر پادشاه دیگری که جای آقامحمدخان بود نیز همان کار را می کرد و حتی آقامحمدخان در بعضی موارد هم گذشت داشت و در دوره ای که پاسخ خیانت کور کردن و قتل بود او برادرش را که قصد کشتن آقامحمدخان و پادشاهی داشت را بخشید. البته مشخص است که لازمه ی یک حکومت دیکتاتوری ترس از حاکم می باشد.

آقامحمدخان یک فرد جنگی بود و در طول مدت پادشاهی خود فرصت امور آبادانی یا مسائل دیگر در کشورداری را نداشت شاید هم برایش مهم نبوده اما او توانست حکومت در ایران را یک پارچه کند و تمام کشور را مطیع خود سازد و این کار یکی از مهم ترین ویژگی های حکومت اوست زیرا در حکومت های دیگر هر بخش از ایران توسط پادشاه همان منطقه اداره میشده. شاید آقامحمدخان در مورد نصیحت مادرش درباره ی دانش در حکومت دچار اشتباه شده بود و دانش را در فلسفه و ادبیات و دانش هایی از این دست خلاصه می کرد. هرچند آقامحمدخان در پایان عمر خود متوجه شده بود که مردم در جنگ ها نقشی ندارند و این حاکمین و سیاستمداران هستند که جنگ ها را به راه می اندازند و در آن دچار سود و ضرر می شوند و مردم هیچ دخالتی درآن ندارند اما اجل به او مهلت نداد تا به زندگی خود ادامه دهد و او در شب شنبه بیست و یکم ماه ذیحجه سال 1211 ( و در بعضی تواریخ 1212) ه.ق در شهر شوشه( شوشی ـ شیشه) در شمال رود ارس در منطقه قفقازیه توسط نوکرانش کشته شد و محمد که با ستاره ای دنباله دار به دنیا آمد بدون دنباله دنیا را ترک می کند. شاید اگر آقامحمدخان زنده می ماند روی دیگر و بهتری از او می دیدیم.

در مورد کشته شدن آقامحمدخان هم شایعه فراوان است و شایعه خربزه یا زردآلو را همه شنیده اند اما آیا عقل قبول می کند پادشاهی به خاطر خربزه یا زردآلو بمیرد؟ داستان حقیقی مرگ آقامحمدخان را به خواننده ها واگذار می کنم تا همه چیز را هم تعریف نکرده باشم که البته نکردم. اما مرگ آقامحمدخان هم به خاطر عدالتخواهی و اراده و قدرت خود بود. او را طبق وصیت خودش در نجف و بارگاه امام علی(ع) دفن می کنند و بر سنگ قبرش از طرف آقامحمدخان به امام علی(ع) این شعر حافظ نوشته شده است: ( البته من اطلاع ندارم سنگ قبر آقامحمدخان هنوز در نجف موجود است یا خیر)

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد
وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

 

پس از آقامحمدخان برادرزاده اش یعنی خانبابا جهانبانی که بعدها خود را فتحعلیشاه نامید به حکومت رسید و چون دست پرورده ی آقامحمدخان بود در اوایل حکومتش مثل او قدرتمند و با اراده بود اما رفته رفته با شرابخواری ها و عشق بازی های بیش از حد و توجه به زن و معشوق حکومتش رو به زوال رفت و در عهدنامه های گلستان و ترکمانچای قسمتی از خاک ایران را به روس ها داد.

به نظر من آقامحمدخان می تواند خاکستری ترین فرد تاریخ باشد و او شخصیتی داشت که همزمان در اوج خوبی و بدی بود.کارور در کتاب ((مطالعاتی در عدالت اجتماعی)) می گوید: ((ارزش ها هیچ وقت مطلق نیستند بلکه نسبی هستند. بعضی از خصال در طبیعت بشر نادر و کمیاب هستند از این رو برای آن ارزش فوق العاده ای قائل می شویم و آن را ترغیب و تربیت می کنیم اما اگر همان صفت به حد وفور در همه کس یافت شود آن را عیب می شماریم و سعی می کنیم که از خود دور کنیم.))

همانطور که در ابتدای این مطلب اشاره کردم مردم در تاریخ فراموش می شوند و در این کتاب هم فراوان است جاهایی که مردم به خاطر قحطی و محاصره و بیماری و جنگ و فداکاری و خیانت و عبور از بیابان ها و غارت و ... در قم و اصفهان و کرمان و تفلیس و مازندران و گرگان و مشهد و تهران و کرج و شیراز و قزوین و ... می میرند و یا کارهای بزرگی انجام می دهند که نامشان در تاریخ گم شده است.

مردم هیچ گاه نه به تاریخ مسلط بوده اند و نه توان این کار را داشته اند. پس هیچ گاه نامی از آن ها برده نخواهد شد!

 

حالا دوست دارید آقامحمدخان رییس جمهور شما باشد؟

 

 

 

پاییز در بهشت

 

...منتشر شد...

پاییز در بهشت - حسین جنت مکان

 

پاییز در بهشت

مجموعه غزل

حسین جنت مکان

انتشارات فصل پنجم

 

با تبریک سال نو و آرزوی بهترین ها برای همه .... از تمام کسانی که این کتاب را تهیه خواهند کرد بسیار ممنون و سپاسگزارم. امیدوارم مورد قبول بیفتد...

 

یک غزل از همین کتاب:

 

 

تو می کشانی هر پلنگی را به دنبالت

ماهی و جذاب است در هرحال احوالت

 

در برکه ها تا با تو می رقصند ماهی ها

پولک به پولک می درخشد برق خلخالت

 

حتی منجم ها برایت خواب می بینند

چون طالع عشق است و افتاده ست در فالت

 

درگیر شو با حاشیه درگیر شو با متن

شوری ندارد شعر من بی جار و جنجالت

 

پلکی بزن! دستی بچرخان! پا بکوب! ای زن

باید غزل گفت این چنین بر وزن افعالت

 

ای چشم تو بیت المقدس! سرزمین شعر!

این روزها افتاده ام در فکر اشغالت

 

پرواز کن! پرواز کن! پرواز کن! هرچند

زخمی شده بال من و زخمی شده بالت

 

 

 

رباعی

 

۱. عالم از آزادی به وجود می آید، در آزادی می آساید و در آزادی منحل می گردد.

آپانیشادها / تدوین شده در هزاره اول پیش از میلاد مسیح در هند

 

۲.کشور های جهان سوم که به علت استعمار و نزدیکی راه ها و نفوذ وسایل ارتباط جمعی و ترجمه ها غربزده شده اند و هنرهای سنتی و بومی خود را به دست فراموشی سپرده اند، باید به یاد بیاورند که راه هنر شامل گذشته و حال و آینده می شود. اشکالی نمی بینم که از دیگران بیاموزیم اما گذشته خود را انکار نکنیم و نسبت به آن بیگانه نباشیم و دورنمای آینده را نه با فریفتگی نسبت به غرب و از خود بیگانگی، بلکه با آزادی و اعتقاد به شرافت و حیثیت انسانی طرحریزی کنیم.

سیمین دانشور

 

۳. ... باقی شرح حال من این می شود:

در تهران می گذرانم، زیادی می نویسم، کم انتشار می دهم و این وضع مرا از دور تنبل جلوه می دهد.

نیما

 

 

چند رباعی از مجموعه برفک و چند رباعی جدید دیگر ...

 

جانی تو و جانمان عوض خواهد شد

چون با تو جهانمان عوض خواهد شد

با لحن خودت اگر که دستور دهی

دستور زبانمان عوض خواهد شد

 *

 در میدان نبرد کم می خوابند

با دلهره و عذاب و غم می خوابند

اما همه مهره های شطرنج آخر

در جعبه ی خود کنار هم می خوابند...

 *

افسوس به این همه اگر سجده کنیم

از حرص خدا به هر بشر سجده کنیم

ای کاش کمی شبیه شیطان باشیم

تا حداقل به یک نفر سجده کنیم

 *

از جاده چه مانده غیر باریک شدن

از نور چه مانده غیر تاریک شدن

وقتی که همه پشت به مقصد برویم

"ماندن" یعنی به اصل نزدیک شدن

 *

انگار شب سترگ خوابش برده

با زوزه ی تلخ گرگ خوابش برده

لالایی مرگ قصه ی زیبایی ست

حتی مادربزرگ خوابش برده

 *

من به همه ی کون و مکان شک دارم

دیگر به زمین و به زمان شک دارم

خیام اگر به آخرت شک می کرد

من خود حتی به این جهان شک دارم

 

برفک

 

حرف دل من چقدر کوتاه شده
حرف دل من چقدر کوتاه شده
دارم به تو از رباعی ام می گویم
حرف دل من چقدر کوتاه شده
حسین جنت مکان
 

 

مجموعه رباعی برفک 

 

مجموعه رباعی برفک - حسین جنت مکان


جلسه رونمایی و نقد مجموعه رباعی برفک

فرهنگسرای سرو (ولیعصر بالاتر از پارک ساعی کوچه دوم) چهارشنبه ۱۰ خرداد - ساعت ۱۷

با حضور بیژن ارژن و شهرام مقدسی و پروانه بهزادی آزاد

و  شاعران و دوستان عزیزم برگزار شد. از همه سپاسگزارم

 

 

 

نقد و بحثی پیرامون  رباعی

کتاب بدایع الافکار رباعی را اینگونه شرح می‌دهد: «از مخترعات بحر هزج است و رباعی از آن جهت گفتند که بحر هزج در اشعار عرب مربع الاجزاء آمده. پس هر یک بیت از این وزن به مثابه دو بیت مربع باشد و مجموع چهار بیت بود از هزج مربع الاجزاء... اگر مصراع سوم نیز مقفی باشد، آن را رباعی مصرع گویند و اگر مصرع سوم بی قافیه باشد، آن را خصی خوانند.»

مه را ز فلک به طرف بام آوردن
وز روم کلیسیا به شام آوردن
در وقت سحر نماز شام آوردن
بتوان نتوان تو را به دام آوردن
سعدی

به هرحال رباعی که در فارسی به آن ترانه هم می گفتند (و البته می‌گویند) به معنی چهارتایی یا چهارگانی یکی از قالبهای شعر است. این قالب، یک قالب شعر ایرانی است، که در زبانهای دیگر از جمله عربی و ترکی و اردو نیز مورد استفاده قرار گرفته است. رباعی و دوبیتی تنها قالب هایی هستند که وزن مخصوص به خود را دارند. وقتی صحبت از وزن رباعی می شود اکثرا وزن آن را هم وزن ِعبارت لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله می دانند. اما در مورد وزن رباعی باید گفت که با توجه به تمام اختیارات و انشعاباتی که از اوزان اصلی رباعی به دست می آید حدود 24 وزن وجود دارد که البته همگی بر پایه ی  یک یا دو وزن اصلی هستند. عروض‌دانان قدیم، وزن رباعی را در دو شجره اخرب و اخرم قرار داده‌اند. دکتر شمیسا، برای رباعی یک وزن برشمرده و معتقد است از آن یازده وزن فرعی به دست می‌آید.

در مورد منشأ رباعی، در کتابهای تاریخی دو روایت متفاوت درج شده است. روایت اول،رودکی را واضع این نوع شعر (به صورت امروزی) می‌داند و می گوید که وزن آن را از ترانه‌ای که کودکان به هنگام بازی می‌خواندند اقتباس کرده است. در روایت دوم،یعقوب لیث قهرمان اصلی ماجراست و شعرای دربار او این وزن را اختراع کرده‌اند.

رباعی متشکل از دو بیت (چهارمصراع) است. رعایت قافیه در مصراعهای نخست، دوم و چهارم الزامی و در مصراع سوم اختیاری است. شعرای اولیه، به گفتن رباعیات چهار قافیه‌ای گرایش داشتند، اما به تدریج و از اوایل قرن ششم هجری، شکل سه مصراعی قافیه در رباعی رایج شد. رباعی سرایان گذشته ( و البته برخی از امروزی ها ) به قافیه به عنوان یکی از ابزارهای شعری دقت چندانی نداشتند و صرفا به منظور رعایت قافیه از آن استفاده می کردند. بازی های زبانی در رباعی کمتر به کار گرفته می شده هر چند مولانا و ابوسعید ابوالخیر و ... به خاطر سبکی که شخصا داشته اند از این بازی ها سود جسته اند. تصویر یکی از مهمترین ویژگی های رباعی به شمار می آمده و اکثرا رباعی ها با تصاویر عینی همراه بوده اند. در آثار گذشتگان اکثر رباعی ها حول سه موضوع اصلی عاشقانه صوفیانه و فلسفی می چرخید.

شاعران از گذشته تا به امروز به این قالب علاقه ای خاص نشان دادند هرچند در دوره هایی مهجور ماند اما این قالب همچنان به حیات فیزیکی و معنوی خود ادامه می دهد چراکه به علت کوتاهی و غافلگیری مخاطب در حجم زبانی و زمانی کم، با شرایط هر دوره ای مطابقت دارد. خیام، ابوسعید ابوالخیر، عطار مولوی بیدل اوحد الدین کرمانی باباافضل کاشی و ... از شاعرانی هستند که به این قالب توجه بیشتر داشته و البته در آن صاحب سبک و سخن هستند. در دوران معاصر نیز نیما یوشیج به رباعی بسیار علاقه نشان داد هرچند در آن دوره شاعران استقبال کمی از وی کردند. و امروزه هم کمتر کسی نیما را با رباعی هایش می شناسد. بعدها شاعرانی چون سیاوش کسرایی و منصور اوجی و دیگر شاعران در این قالب کار کردند. امروزه نیز شاعرانی از جمله ایرج زبردست، بیژن ارژن، جلیل صفربیگی، علیرضا دهرویه و از جوان ترها میلاد عرفان پور، عباس صادقی زرینی،مریم حقیقت و ... توجه ویژه ای به این قالب دارند.

توضیحات پراکنده ای در مورد این قالب وجود دارد که البته همگی محترم و قابل تامل هستند اما جامع و مانع نبوده و هیچ مبنای محکمی ندارند و اکثرا بر اساس تجربه و آنچه وجود دارد است. به عنوان مثال رباعی را شعر برگشتی می خوانند چرا که از انتها آن را می سرایند و یا برای آن ضربه ای در پایان قائل می شوند و در پی آن رباعی را به والیبال تشبیه کرده که سه مصرع اول توپ را برای ضربه زدن مصرع چهارم آماده می کنند. این ضربه باید به صورت زبانی یا تصویری یا اندیشه ای نمود داشته باشد. اما با یک مطالعه ی حتی اجمالی در آثار رباعی سرایان گذشته می توان نتیجه گرفت که رباعی محل ابراز اندیشه بوده است. چنانکه غزل ( جدا از تمامی پسوندهایش اجتماعی مدرن روایی یا ...) محل ابراز تغزل و معاشقه ( با هر نوع معشوق یا علاقه ای ) بوده یا قصیده محل ابراز مدح و قصدی که شاعر داشته. بنابراین ضربه صرفا در مصرع چهارم اتفاق نمی افتد. بلکه در کل اندیشه ی شاعر پخش می شود. و غافلگیری مخاطب از طرز فکر شاعر است نه از مصرع چهارم. البته اندیشه به هر حال همراه با زبان و تصویر است ولی ابراز اندیشه لزوما به بازی های زبانی و تصویری محتاج نیست. نکته ی دوم و مهمی که از این قضیه نشات می گیرد آن است که رباعی دو بیت است . و این اندیشه باید در همین دو بیت مطرح شود. اگر بتوان رباعی را ادامه داد و بیت دیگری به آن افزود یعنی غافلگیری و ضربه ای که مد نظر است اجرا نشده و مخاطب هنوز منتظر ادامه ی تفکر است. که این امر تمام رباعی هایی که صرفا بر وزن رباعی گفته شده اند و حتی ضربه ی مصرع چهارم را هم دارا هستند ولی از این اصل پیروی نمی کنند را از قالب رباعی خارج می کند. کما اینکه اگر قرار بود یک بیت یا یک مصرع از رباعی تمام حرف را بزند با وجود تک بیت گویی ها (و در کل قالب تک بیتی) دیگر نیازی به وجود رباعی نبود. نکته دیگر در این رابطه بحث طنز در رباعی ست. از آنجا که بحث اندیشه مطرح است می توان به موضوعات نگاهی طنز آمیز داشت اما نه نگاهی سبک و مسخره! اندیشه جایگاهی والاتر و عمیق تر نسبت به هرچیزی دارد. اما نکته ی اصلی این است که سطح اندیشه باید در خور شعور مخاطب و شاعر و ذات هنر باشد.

خیام به عنوان یکی از رباعی سرایان موفق در تاریخ ادبیات ، می تواند یکی از قابل اعتنا ترین افراد برای تمیز دادن ویژگی های رباعی باشد. البته در این میان نباید فراموش شود که هنر در طول زمان تغییر شکل و محتوا می دهد. اما به طور کلی برخی ویژگی ها ثابت هستند. او در آثارش به هیچ وجه از بازی های زبانی و تصویری سود نمی جوید و به دلیل پختگی فکری و ایدئولوژی تصاویر و بازی های زبانی در اثرش بسیار کمرنگ می شود.

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

هرچند گاهی تصاویر هم در رباعی هایش خودنمایی می کنند اما همچنان همپای اندیشه حرکت می کنند:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست

البته خیام بیشتر حول یک یا دو محور اصلی رباعی سروده و همین امر باعث می شود که نتوانیم خیام را به عنوان کامل ترین رباعی سرای تاریخ ادبیات معرفی کنیم. که البته به نظر من لزومی به این وصف ها نیست.

همان طور که گفته آمد به جز خیام شاعران دیگر هم به رباعی پرداخته اند اما به دلیل حجم بالای آثارشان که سبب کمرنگ شدن اثر شاهکار می شود و توجه و تمرکز اصلی شان بر روی قالب دیگر که در آن زمینه شهرت یافته اند نتوانسته اند آنگونه که باید و شاید در این قالب خود نمایی کنند. هر چند همگی جایگاه خود را دارا هستند. مثلا مولانا کمتر به خاطر رباعی هایش شهرت دارد. گرچه از او نزدیک به 2000 رباعی به جا مانده. البته به دلیل سبک شخصی مولانا و شرایط خاصی که در سرودن اشعارش داشته بیشتر این رباعی ها صرفا در وزن رباعی هستند.

زان روز که چشم من به رویت نگریست؛
یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست؛
زهرم بادا که بی تو می گیرم جام
مرگم بادا که بی تو می باید زیست

این من نه منم، آن که منم گویی کیست؟
گویا نه منم، در دهنم گویی کیست؟
من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کس که من اش پیرهن ام گویی کیست؟

ابوسعید ابوالخیر نیز به خاطر شرایط عارفانه صوفیانه ای که در آن قرار داشته بیشتر به این موضوعات پرداخته و گاهی آثار شاهکاری خلق کرده که لا به لای آن همه رباعی که بیشتر فقط در وزن رباعی هستند گم شده اند.

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

البته ابوالخیر از بازی های زبانی استفاده کرده است.

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

نیما نیز رباعیات فراوانی از خود به جا گذاشته او در مورد رباعی می گوید: "اگر رباعیات نبودند من شاید در مهلکه ای ورود می کردم ، شاید زندگی بر من بسیار ناشایست و تلخ می شد در رباعیات به طور مجمل بیان احوال خود کرده ام .... رباعیات یک رازنگهدار عجیب برای من شده است. خودم نمی خواهم فکر کنم چرا ؟ آیا چندین هزار رباعی باشد؟"

هرچند رباعی های نیما بیشتر تحت تاثیر خیام هستند ولی همچنان اندیشه گرایی شخصی نیما در آثارش مشهود است. با این حال بر خلاف اشعار نوی نیما او در رباعی شاخه های مختلف را  تجربه می کند.

بنشین به غم خود نفسی بر لب جوی
می  خور به  تمنای بتی  غالیه  موی
باهم نفسی چند و به وقتی همه سعد 
باریک مشو، فکر مکن، بحث مجوی

شاعران دیگر همچون حافظ و منزوی و ... نیز به صورت غیر متمرکز رباعی سروده اند. منزوی حدود 50 رباعی از خود به جا گذاشته که برخی از آن ها پیوسته هستند و به صورت چهارپاره در آمده اند.

دستی که به دست من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست
زنجیر فراوان فراوان اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

اما در مورد رباعی هایی که امروز از شاعران می خوانیم داستان به طور کلی متفاوت است. قطعا وقتی قالب یک شعر تغییر می کند فرم آن نیز تغییر می کند. آبی که در لیوان باشد با آبی که در استخر است استفاده ی دیگری دارد. اما متاسفانه شاعران تفاوتی بین غزل و مثنوی و چهارپاره و رباعی قائل نمی شوند و در تمام قالب ها با سبک و سیاق خود به یک نحو عمل می کنند. رباعی های جلیل صفر بیگی به کل با رباعی های بیژن ارژن تفاوت دارد و اگر مخاطبی به رباعی های صفربیگی عادت کند دیگر رباعی ارژن را رباعی نمی داند. اگر رباعی های آقای ایکس شبیه به آقای فلان باشد در رباعی موفق است ولی اگر شبیه آن دیگری باشد موفق نمی شود. اینکه بتوانیم ذائقه مخاطب را به یک سو بکشانیم همیشه دلیل بر قدرت شاعری نیست و گاهی از بی علمی مخاطب و ناآگاهی شاعر سرچشمه می گیرد. کما اینکه مثلا مخاطب سینما به فیلم هایی همچون اخراجی های 4 عادت می کند و طنز برایش معنای دیگری پیدا می کند. با این رویه برخی از مخاطبین امروز رباعی منتظر هستند وقتی رباعی تمام شد بخندند. حتی شاعرانی که تجربه و آثار کمتری دارند به خاطر نوع آثار و برخورد رباعی سرایان موفق گاه به بیراهه رفته و بدون تجربه کردن از نتیجه ای که دیگران گرفته اند بهره می برند.

به هر حال همانطور که نام بردم امروز هم شاعران موفقی در زمینه ی رباعی داریم:

هر سمت صدای عابرانی خسته است
این راه به راه دیگری پیوسته است!!؟؟
این راه نمی رسد به مقصد هرگز
این راه  تمام  راه ها  را بسته است
ایرج زبردست

آدم ها زنده های کنسرو شده
با گریه و خنده های کنسرو شده
میز عصرانه، آسمانی دلگیر
آواز پرنده های کنسرو شده
بیژن ارژن

از اول قصه آنچه گفتم نشده
محصول غرور من به جز غم نشده
من سجده به آدم بکنم؟ حرفی نیست!
آدم اما هنوز آدم نشده!
علیرضا دهرویه

امروز به فردا نرسد می میرد
خوابی که به رویا نرسد می میرد
از شوق رسیدن است جاری شدنم
رودی که به دریا نرسد می میرد
جلیل صفربیگی

متن بالا صرفا یک متن بود برای مروری بر قالب رباعی و جنبه ی تاریخی آن. و اتفاقا مشکل اصلی همین متن بالاست. چرا که در آن تعریف جامع تری از رباعی ارائه نشده. کما اینکه ما هنوز هم که هنوز است نتوانسته ( و البته نخواسته ایم) تعریف درست، دقیق، طبقه بندی شده، منظم و قابل اعتنایی از شعر و دیگر قالب های آن (مخصوصا قالب های کلاسیک که در طی این هزار سال سینه به سینه و کتاب به کتاب به آینده منتقل می شود ولی هنوز در اکثر جلسات شعر و نقدها و رسانه ها بر سر اینکه چرا این شعر هست و آن نیست و شعر چیست جنجال به پا می شود) ارائه دهیم. مثلا آیا رباعی و غزل تنها در وزن و تعداد بیت ها با هم تفاوت دارند؟ یا چرا امروزه قصیده و یا حتی مثنوی قالب زنده ای در شعر معاصر نیست ؟ چرا همه چیز در هنرهای دیگر از جمله نقاشی موسیقی تئاتر و دیگر هنرها تعریف پذیر و قابل تمیز هستند اما در شعر از این خبرها نیست؟ این ها و سوالاتی از این دست پرسش هایی هستند که هرگز با اینگونه تعاریف و توضیحات و تاریخچه ها به پاسخ آن نمی رسیم.

قطعا همه ی اهل فن و مخصوصا خود شاعران از این توضیحات واضحاتی که برشمردم آگاه هستند. اما قضیه آنجایی خنده دار می شود که هیچ کس آستینی بالا نمی زند و خنده دار تر آنجا که اهل فن و مخصوصا شاعران خود باعث همین مکافات هستند و گاهی آثارشان باعث تغییر اساسی در این تعاریف می شود که داستان سنگی ست که دیوانه ای درچاه بیندازد. ( البته بحث اصلی من در مورد رباعی و حواشی مربوط به آن است ولی در مورد تمام قالب ها و به صورت کلی شعر نیز قابل تعمیم است. ) همین تغییرات که لازم نیست آنقدر هم بزرگ و اساسی باشد سبب تغییر ذائقه ی مخاطب شده و اگر در مسیر درست هدایت نشود به آنجا می رسیم که امروز در کتب مدرسه به جای اشعار سعدی باید جوجه جوجه طلایی بخوانیم و در کتب دانشگاه شعر معاصر تا نیما و شاملو و اخوان باشد. و یا به جای اینکه شاعر امروز به فکر شعور مخاطبش باشد شعر بنویسد تا مخاطبش چیزی برای پیامک دادن داشته باشد.

این حرف ها حاصل حسرتی است که با خواندن، شنیدن و دیدن رباعی های خنده دار ( و نه طنز ) در تلفن همراه، کتب چاپ شده و رسانه ها و جلسات با خود دارم. گرچه شاعری مسولیتی سنگین می طلبد که من خود نیز با این همه که گفته آمد زیر بارش نمی توانم رفت. و قطعا زمان که مخاطب اصلی تمام هنرهاست افرادی چون خیام و نیما و منزوی و ... را انتخاب می کند.

 

حسین جنت مکان
فروردین ۱۳۹۱

 

فرقی ندارد اسم تو ...

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...

نقد-نوشته ای از علی سلیمانی بر کتاب تبعید در آیینه بخوانید در اینجا

همچنین نقدی که سرکار خانم شیما احمدی بر کتاب تبعید در آیینه نوشته اند را در وبلاگ شخصی ایشان بخوانید : شیما شاهسواران احمدی

بی نهایت سپاسگزار این دو عزیزم.

 و غزل:

 

اینی که می بینم بگو رویاست یا لیلاست؟!

غرقِ که دارم می شوم دریاست یا لیلاست؟!

 

آیا منم؟ نه نیستم!... نه! هستم ... اما نه...

عکسِ در آیینه منِ تنهاست یا لیلاست؟!

 

دور و برم خالی ست از هرچه به غیر از تو

لیلاست یا لیلاست یا لیلاست یا لیلاست...

 

آغوش وا کن سر به دامان تو بگذارد

مجنون چه می فهمد که این صحراست یا لیلاست!

 

نامت ردیف تازه ای در شعر خواهد بود

ذکری که بر لب های شاعرهاست : "یا لیلا"ست

 

 

 

شاعری لذت خوبی ست ...

 

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست

پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست

 

انفرادی شده سلول به سلول تنم

خود من در خود من در خود من زندانی ست

 

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟

هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

 

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند

که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست

 

شعر آنی ست که دور لب تو می گردد

شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

 

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست

دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست !

 

 

حسین جنت مکان

تبعيد در آيينه

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت...

تبعيد در آيينه

مجموعه غزل حسين جنت مكان

شامل ۴۰ غزل(كه ۳ يا ۴ تا از آنها را در وبلاگ خوانديد)

انتشارات هزاره ققنوس

می توانید کتاب را از طرق زیر تهیه نمایید

فروشگاه هزاره ققنوس : تهران-ابتدای مفتح جنوبی- نبش کوچه نور

کتابفروشی کانون شاعران ایران: تهران - انقلاب - روبروی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده

کتابفروشی معین: شاهرود - خ ۲۲ بهمن

کتابفروشی سروش : شاهرود - میدان امام

و خودم

 غزلی از من  بخوانید در ادب فارسی ( مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری)

 غزلی از من بخوانید در آرشیو روزنامه رسالت

غزلی از من بخوانید در آرشیو روزنامه جام جم

 

و يك غزل

 

این جاده نیل است و باید موسایی از نو بسازم

اعجازی از جنس اشکم ، دریایی از نو بسازم

 

دنیای من هفت سنگ است می ریزمش کودکانه

تنها به امید اینکه دنیایی از نو بسازم

 

غم شکلی از شعر دنیاست دنیا رسیده به تکرار

پس شاعری می کنم تا غم هایی از نو بسازم

 

انگشت هایم ترک خورد، هر یک بیابانی از درد

باید برای جنونم لیلایی از نو بسازم

 

من قصه ای ساده هستم ای کاش می شد که یک روز

افسانه ای تازه باشم، نیمایی از نو بسازم

 

مجنون خیابان ها

 

 

آن کس که آفریده نگاهت خمار بود

در خلق و آفرینش دل بی قرار بود

 

لب را که می سرشت خجالت کشیده بود

سرخی صورتش همه جا آشکار بود

 

ابرو که می کشید مدادش شکسته بود

گیسو که می برید هوا تار تار بود

 

گرمای هر دو دست تو را جاودانه ساخت

آرامشی که تا به ابد ماندگار بود

 

روزی که در میان تنت روح می دمید

آبی تر آسمان و زمین بی غبار بود

 

تا کهکشان به یمن وجود تو چرخ خورد

بازار ماه و مشتری ات برقرار بود

 

یادم نمی رود که بهار از تو آمده

وقتی که آمدی تو به دنیا بهار بود