مواظب کلمات باش، حتی آن ها که معجزه می کنند*
چهار، پنج روزی نیستم می روم سفر. دعا کنید زمین شور وخشک دریاچه ارومیه یا باغ های پاییزی سرد، دلم را کمی فقط کمی گرم کند.
* آن سکستون
چهار، پنج روزی نیستم می روم سفر. دعا کنید زمین شور وخشک دریاچه ارومیه یا باغ های پاییزی سرد، دلم را کمی فقط کمی گرم کند.
* آن سکستون
چهارشنبه شب دوستم را دیدم. بچه ها خانه را تراکاندند. مهم نبود به همه مان خوش گذشت ، خیلی خوش گذشت. خانه را تمییز کردم. تمیز تمیز. همه چیز مهیای یک استقبال گرم است. برای ناهار امروز فسنجان و برای شام کتلت آماده کردم. عجب همسری!! کیست که قدر بداند؟
پارک سرد بود دلم آشفته بود، بچه ها هم اشک از چشم هایشان می آمد. آنجا هوا سنگین بود. فرار کردیم.
این دو روز شعرهای "آن سکستون" می خواندم، خواندن که چه عرض کنم می بلعیدم. اگر نخواندید بخوانیدش.
در دو روز گذشته فقط دو لیوان چای خوردم. باید از یک جا شروع کرد. همین عادت های کوچک است که گاهی دردسرهای بزرگ می سازد.
سرمای هوا توی دست هایم و سینه ام جا گرفته دلم پتو و چای داغ می خواهد. پتو که نیست چای هم که ابدا ، در ترکیم...
*از شعرهای "آن سکستون"
اینجا که نشسته ام نفسم تنگ می شود گاهی. احساس می کنم که اگر چند ثانیه بیشتر بمانم خفه می شوم. از در طبقه که بیرون می روی اوضاع بهتر می شود . هوای بیرون که به صورتم می خورد نفسم بالا می آید. خنکای پاییز را در ریه هایم فرو می دهم. کمی که راه می روم حالم بهتر می شود. همه چیز را پشت سرم می گذارم و نگاهم را به سبزی درخت های انبوه پیاده رو می دوزم ودلم می خواهد ابرها خساست نکنند بیشتر به هم بچسبند و کل آسمان شهرم سیاه شود. درست مثل دل من. شاید ببارند و سیاهی را ببرند . دل خوشم به بارانی که شاید بیاید. هوا که سردتر شود حالم بهتر می شود، می دانم که می گویم...
بچه ها تلخی هایم را می فهمند و بهانه می گیرند. امشب قرار است گلمریم بیاید. فردا هم خانه ام را می روبم غبارش را می شویم. شنبه هم که آرش آمده، این ها همه یعنی یکشنبه حالم را بپرسید حتما بهتر شده ام.
بچه تر که بودم اسمم را زیاد تکرار می کردم. چشمهایم را می بستم ، پگاه پگاه پگاه...، شاد می شدم و فکر می کردم که صبح زود و اولین نشانه های روز یعنی روشنی یعنی تازگی یعنی خبر رفتن تاریکی.
این روزها هم اسمم را زیاد تکرار می کنم.چشمهایم را می بندم، پگاه پگاه پگاه...، دلم می گیرد، اشک هایم سرازیر می شود و فکر می کنم روز، چه تکرار احمقانه ای.
باز افسرده شده ام. خوب می شوم، حتما تقصیر هورمونها ست... باور نکنید.
* : "نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخواست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی"فروغ فرخزاد
دیروز حالم خوش نبود نرفتم سر کار. مثلا موندم با این دوتا وروجک ها استراحت، اتاقشون رو حسابی به هم زدن. اولتیماتوم دادم اگه جمع نکنین از کارتن خبری نیست. دختره چنان کولی بازی برداشت بیا و ببین شروع کرد به گریه و زاری که من خسته می شم ،من نمی تونم ،من دستم درد می گیره و قلپ قلپ اشک و آه! منم که هم خنده ام گرفته بود هم ناراحت شده بودم ،می گم خوب من کمکت می کنم حالا چرا گریه می کنی؟ مگه دیگه بس می کرد فهمیده بود من ناراحتم از اینکه گریه کرده، شروع کرد که: دیدی چی کار کردی ؟ دختر خوشگلت رو ناراحت کردی؟! چشمهای خوشگل دختر کوچولوت اشکی شد؟!منو به گریه انداختی و... ول کن هم نبود. خلاصه با کولی بازی از زیرش در رفت و طفلک دارا همه جا رو جمع کرد. خوب از پس من بر می آد این دختره هیچ کم نمی آره!!!!
پ ن : این مطلب دو روز پیش نوشته شده!!!
پیشاپیش سالی سرشار از سلامتی، شادی و موفقیت برای همه آرزو دارم.
سال نو مبارک
بابای بچه ها نیس. رفته سفر. سفر کاری. یه جای دور دور. زندگی کما فی السابق. همش می دوم. ماراتن سر کار و خونه. بچه ها هم مثل خودم بی حوصله ان یا شاید من اینجوری می بینمشون. آسا فقط گریه می کنه. هرجا می خوایم بریم گریه می کنه ، از هر جا می خوایم بیایم گریه می کنه، می خواد بخوابه گریه می کنه، می خواد پاشه گریه می کنه نمی دونم باش چیکار کنم. منم که کلا خود درگیر، فکر می کنم لابد تقصیر منه. والا باش زیاد حرف می زنم، بغلش می کنم بد خلقی هاشو تحمل می کنم همدردی می کنم هر کاری که فکر می کنم شاید جواب بده انجام می دم ولی فایده نداره. گاهی تو حرفاش منو هدف می گیره. می گه تو منو دوس نداری ، دارا رو بیشتر دوس داری، تو زشتی یا مامان بد. نمی دونم ولی بهش حق نمی دم چون واقعا ایجوری نیس. بیشتر از همیشه هواشو دارم. قبلا هم هیچ فرقی برام نداشتن. خو دارا بدخلقی نمی کنه ولی به اونم گاهی سخت می گیرم. نمی دونم والا. ولی لابد حق داره بچه ام یه چی می دونه لابد. شاید رفتیم مشاور. از مهد کودک هم هیچ خوشش نمی آد. تازگی ها کشف کردم هیچی نمی بره مهدکودک(اسباب بازی، کتاب یا...) چون می ترسه دوستاش ازش بگیرن. نمی دونم والا تو کار خودم و خودش موندم حسابی.
مهد کودک حسابی شهریه ها رو گرون کرده. همه چی گرون شده ولی از رو نمی رم. هیچی تهش برام نمی مونه ولی باز می آم سر کار آخه خودمو می شناسم می دونم که فقط یه ذره واسه پول کار می کنم. بقیه اش دلایل دیگه ای داره.
بچه ها رو تو این بل بشو نوشتم کلاس موسیقی اینم شده قوزبالاقوز یه فیلمی هم سر این کلاس با آسا داریم.
مهد بچه ها کلاس فرانسه داره. دارا گیر داده منو بذار. فکر می کنم فعلا زوده. همین انگلیسی رو هم برسونه به جایی بسه.فعلا هر روز یه جوری دارم می پیچو نمش. یه همچین روشی دارم من با بچه ها...
دیگه خبری نیست. همچنان کارمندم. می آم سر کار و می رم. یه سفرکاری هم تنهایی رفتم دوبی. وقتی برگشتم آسا بدتر شده بود. البته موضوع مال دو سه ماه پیشه. به این آخرا ربطش ندین ،در ضمن همش دو روز بود.
در کل حال و حوصله ندارم و زندگی بسی تکراری است و گاهی بسیار درمانده می شوم.