مواظب کلمات باش، حتی آن ها که معجزه می کنند*

حالم بده. اونقدر بده که فکر می کنم اصلا هیچ وقت خوب بوده ام؟ خوب بودن و سرخوشی رویایی دور به نظر میرسد. امروز دلم نمی خواست بیام سر کار به زور خودم رو کشوندم بیرون. قلبم یخه.مثل دست هام، مثل نفسم. حالم بده و انگار هیچوقت خوب نمی شوم. شمایی که اینا به نظرتون نک و ناله می آد وفتی حالتون بده چی تو زندگیتون هست وقت هایی که نفس تنگ و سینه سنگین می شه بهش دست می اندازید؟؟ ها ؟ یکی به منم یاد می ده چطور حالمو بهتر کنم!!

چهار، پنج روزی نیستم می روم سفر. دعا کنید زمین شور وخشک دریاچه ارومیه یا باغ های پاییزی سرد، دلم را کمی فقط کمی گرم کند.

* آن سکستون

لاک پشت ها

لاک پشت های بچه ها اعتصاب غذا کرده اند. چند روز است هیچی نمی خورند. جایشان را عوض کرده ام و آوردمشان توی اتاق خودم. هرچه حرف می زنم نوازش می کنم قربان و صدقه می روم فایده نداردهمه غذا ها می ماند تا مثل لجن بشود. صبح های زود وقتی سپیده می زند با خش خش پاهایشان از خواب بلند می شوم. می روند روی هم  و همدیگر را به سمت بالا هل می دهند. آزادی می خواهند. فکر می کنند اینطرف دیوارهای سفید خبری است. شاید هم برای آنها باشد. می خواهم رهایشان کنم. ببرم پارک پردیسان و توی حوض باغ وحش رهایشان کنم. شاید چند روزی بیشتر دوام نیاورند ولی چند روز آزاد بودن بهتر از یک عمر اسیری باشد. انتخاب با خودشان است به خودشان هم وعده داده ام. اگر تا امشب غذا نخورند آزادشان می کنم.

 تمام روز یک زندگی ساختم و حالا خورشید پایین می آید تا خرابش کند*

دو روز گذشته حالم کمی ، فقط کمی بهتر بود. این ها نشانه های خوبی است یعنی اگر خانه باشم حالم بهتر می شود. خوشحالم، هنوز خانه جای امنی است.

چهارشنبه شب دوستم را دیدم. بچه ها خانه را تراکاندند. مهم نبود به همه مان خوش گذشت ، خیلی خوش گذشت. خانه را تمییز کردم. تمیز تمیز. همه چیز مهیای یک استقبال گرم است. برای ناهار امروز فسنجان و برای شام کتلت آماده کردم. عجب همسری!! کیست که قدر بداند؟

پارک سرد بود دلم آشفته بود، بچه ها هم اشک از چشم هایشان می آمد. آنجا هوا سنگین بود. فرار کردیم.

این دو روز شعرهای "آن سکستون" می خواندم، خواندن که چه عرض کنم می بلعیدم. اگر نخواندید بخوانیدش.

در دو روز گذشته فقط دو لیوان چای خوردم. باید از یک جا شروع کرد. همین عادت های کوچک است که گاهی دردسرهای بزرگ می سازد.

سرمای هوا توی دست هایم و سینه ام جا گرفته دلم پتو و چای داغ می خواهد. پتو که نیست چای هم که ابدا ، در ترکیم...

*از شعرهای "آن سکستون"

بی عنوان

اینجا که نشسته ام نفسم تنگ می شود گاهی. احساس می کنم که اگر چند ثانیه بیشتر بمانم خفه می شوم. از در طبقه که بیرون می روی اوضاع بهتر می شود . هوای بیرون که به صورتم می خورد نفسم بالا می آید. خنکای پاییز را در ریه هایم فرو می دهم. کمی که راه می روم حالم بهتر می شود. همه چیز را پشت سرم می گذارم و نگاهم را به سبزی درخت های انبوه پیاده رو می دوزم ودلم می خواهد ابرها خساست نکنند بیشتر به هم بچسبند و کل آسمان شهرم سیاه شود. درست مثل دل من. شاید ببارند و سیاهی را ببرند . دل خوشم به بارانی که شاید بیاید. هوا که سردتر شود حالم بهتر می شود، می دانم که می گویم...

بچه ها تلخی هایم را می فهمند و بهانه می گیرند. امشب قرار است گلمریم بیاید. فردا هم خانه ام را می روبم غبارش را می شویم. شنبه هم که آرش آمده، این ها همه یعنی یکشنبه حالم را بپرسید حتما بهتر شده ام.

بدون عنوان

بچه تر که بودم اسمم را زیاد تکرار می کردم. چشمهایم را می بستم ، پگاه پگاه پگاه...، شاد می شدم و فکر می کردم که صبح زود و اولین نشانه های روز یعنی روشنی یعنی تازگی یعنی خبر رفتن تاریکی.

این روزها هم اسمم را زیاد تکرار می کنم.چشمهایم را می بندم، پگاه پگاه پگاه...، دلم می گیرد، اشک هایم سرازیر می شود و فکر می کنم روز، چه تکرار احمقانه ای.

باز افسرده شده ام. خوب می شوم، حتما تقصیر هورمونها ست... باور نکنید.

نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی، تو فرو رفتی*

باز هم پاییز اومده . پاییز لعنتی دوست داشتنی من. باز دل من آشوب شده. باد سرد که صبح ها توی گردنم می پیچه نفسم بند می آد. بوی آشفتگی می آد... با صدای بلند آهنگ گوش می دم. تند رانندگی می کنم حالم بهتر می شه؟ نه اصلا. بدتر می شه. آهنگ رو خفه می کنم. اینجا چی کار می کنم، پشت این میز لعنتی !!! الان باید برم تپه های عباس آباد با مهرناز. گریه کنم و بی اینکه حرف بزنم اون بفهمه من چی می گم. دلم تنگه . چرا دلم مثل سنم بزرگ نشده؟ روز به روز کوچیکتر شد. تو اون یه ذره جا یه عالمه چیز جا دادم. دارم خفه می شم. حالم اصلا خوب نیست. دلم شده اندازه دل یه گنجیشک. همش گریه دارم. حوصله هیچکس رو ندارم. آرش هم که نیست. طبق معمول فرسنگ ها دور. دلم تنگه. احساس بی کسی دارم. دلم برای مامانم تنگ شده. هر وقت بهشون زنگ می زنم که کمی آروم شم، فقط گریه می کنن کاش دل من مثل دل اونها بود. چه می دونم کاش بهتر شم. بهتر می شم، می دونم ولی پوستم کنده می شه تا بهتر شم، دست تنها با دو تا بچه که همش باید تو روشون خندید و خوشحال بود. خرابم خراب.

* : "نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخواست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی"

فروغ فرخزاد

انتخابات

من بر عکس خیلی ها معتقدم که باید رای داد. من کشورم را دوست دارم من خودم بچه هایم و مردمم را دوست دارم.بچه بزرگ من 8 سال دیگر 14 ساله خواهد بود بچه گی و حتی نوجوانیش تمام شده و این برایم مهم است که در چه شرایطی این روزها را بگذراند. از وضعیت اقتصادی و سیاسی فعلی کشورم ناراضی هستم و دلم می سوزد. با کسانی که می گویند مگر فرقی هم دارد که کی رییس جمهور شود هم موافق نیستم یعنی شما فرقی بین غرضی و جلیلی و روحانی و قالیباف نمی بینید. یعنی خاتمی و احمدی نژاد فرقی نداشتند. من مثل خیلی ها دوست ندارم و اعتقاد هم ندارم که شرایط مملکتم با آشوب و انقلابی دیگر تغییر کند من از جنگ و آشوب و منتظر نجات دهنده بودن می ترسم، من هنوز هم تنها راه نجات کشورم را دموکراسی وتغییر فرهنگ آدمها می دانم من هنوز هم از رای دادن نا امید نشده ام حتی اگر رای من گم شود هم دوست دارم شرکت کنم و این سیستم رای دادن را به رسمیت بشمرم و این را می دانم که تنها اگر دخیل باشم حق اعتراض و نقد خواهم داشت. مگر همین قانون حضور نمایندگان کاندیداها نتیجه اعتراض های آن روز ما نبود؟ همین که این چند سال نقادانه کارهای احمدی نژاد را دنبال می کردم و برای انتخابی که شد دلم سوخت و اعتراض کردم نتیجه همان رای چهار سال پیشم بود. من هم مثل خیلی ها بعد از اینکه نتیجه 4 سال پیش معلوم شد افسرده شدم گریه کردم ناامید شدم ولی مگر همین خاصیت دموکراسی و داشتن حق انتخاب نیست؟ فکر های ما باید عوض شود این فکر را که رای نمی دهم چون از پیش نتیجه معلوم است نمی پسندم و دلم نمی خواهد اینقدر نا امید باشم. من با دوستانی که از همین حالا که واقعا نحوه تقسیم آرا معلوم نیست ولی نتیجه را معلوم و فردای انتخابات را زمان شورش و اعتراض می دانند موافق نیستم. من رای می دهم چون 8 سال واقعا برای من مهم است و هنوز کورسوی امیدی برای این تغییر چه سیاسی چه فرهنگی در دلم باقی مانده. 
و مطمئنا به کسی رای خواهم داد که اصلاحات از او حمایت کند.

من و آسا

 مریض شدم، سرفه و گلو درد و از همین مریضی های الکی. آسا هم همش خودشو به مریضی می زنه سرفه الکی می کنه ، هرجا من دراز می شم می آد کنارم و می گه خانم های خونه مریض شدن. یعنی یه چیزیه ها. تو مریضی هم حتی با من رقابت می کنه.

دیروز حالم خوش نبود نرفتم سر کار. مثلا موندم با این دوتا وروجک ها استراحت، اتاقشون رو حسابی به هم زدن. اولتیماتوم دادم اگه جمع نکنین از کارتن خبری نیست. دختره چنان کولی بازی برداشت بیا و ببین شروع کرد به گریه و زاری که من خسته می شم ،من نمی تونم ،من دستم درد می گیره و قلپ قلپ اشک و آه! منم که هم خنده ام گرفته بود هم ناراحت شده بودم ،می گم خوب من کمکت می کنم حالا چرا گریه می کنی؟ مگه دیگه بس می کرد فهمیده بود من ناراحتم از اینکه گریه کرده، شروع کرد که: دیدی چی کار کردی ؟ دختر خوشگلت رو ناراحت کردی؟! چشمهای خوشگل دختر کوچولوت اشکی شد؟!منو به گریه انداختی و... ول کن هم نبود. خلاصه با کولی بازی از زیرش در رفت و طفلک دارا همه جا رو جمع کرد. خوب از پس من بر می آد این دختره هیچ کم نمی آره!!!!

پ ن : این مطلب دو روز پیش نوشته شده!!!

سال نو مبارک

پیشاپیش سالی سرشار از سلامتی، شادی و موفقیت برای همه آرزو دارم.

سال نو مبارک

گزارشی روزمره

کجام: همین دور و برها. چی کار می کنم: زندگی. چرا نمی نویسم: همین جوری ، حوصله ام نکشیده . نمی دونستم چی بنویسم. گاهی خوب بودم که هیچی. اون وقت ها هم که بد بوده  که همش می شده غر. چیز زیادی از دست ندادین جز چند برگ از یه زندگی معمولی...

بابای بچه ها نیس. رفته سفر. سفر کاری. یه جای دور دور. زندگی کما فی السابق. همش می دوم. ماراتن سر کار و خونه. بچه ها هم مثل خودم بی حوصله ان یا شاید من اینجوری می بینمشون. آسا فقط گریه می کنه. هرجا می خوایم بریم گریه می کنه ، از هر جا می خوایم بیایم گریه می کنه، می خواد بخوابه گریه می کنه، می خواد پاشه گریه می کنه نمی دونم باش چیکار کنم. منم که کلا خود درگیر، فکر می کنم لابد تقصیر منه. والا باش زیاد حرف می زنم، بغلش می کنم بد خلقی هاشو تحمل می کنم همدردی می کنم هر کاری که فکر می کنم شاید جواب بده انجام می دم ولی فایده نداره. گاهی تو حرفاش منو هدف می گیره. می گه تو منو دوس نداری ، دارا رو بیشتر دوس داری، تو زشتی یا مامان بد. نمی دونم ولی بهش حق نمی دم چون واقعا ایجوری نیس. بیشتر از همیشه هواشو دارم. قبلا هم هیچ فرقی برام نداشتن. خو دارا بدخلقی نمی کنه ولی به اونم گاهی سخت می گیرم. نمی دونم والا. ولی لابد حق داره بچه ام یه چی می دونه لابد. شاید رفتیم مشاور. از مهد کودک هم هیچ خوشش نمی آد. تازگی ها کشف کردم هیچی نمی بره مهدکودک(اسباب بازی، کتاب یا...) چون می ترسه دوستاش ازش بگیرن. نمی دونم والا تو کار خودم و خودش موندم حسابی.

مهد کودک حسابی شهریه ها رو گرون کرده. همه چی گرون شده ولی از رو نمی رم. هیچی تهش برام نمی مونه ولی باز می آم سر کار آخه خودمو می شناسم می دونم که فقط یه ذره واسه پول کار می کنم. بقیه اش دلایل دیگه ای داره.

بچه ها رو تو این بل بشو نوشتم کلاس موسیقی اینم شده قوزبالاقوز یه فیلمی هم سر این کلاس با آسا داریم.

مهد بچه ها کلاس فرانسه داره. دارا گیر داده منو بذار. فکر می کنم فعلا زوده. همین انگلیسی رو هم برسونه به جایی بسه.فعلا هر روز یه جوری دارم می پیچو نمش. یه همچین روشی دارم من با بچه ها...

دیگه خبری نیست. همچنان کارمندم. می آم سر کار و می رم. یه سفرکاری هم تنهایی رفتم دوبی. وقتی برگشتم آسا بدتر شده بود. البته موضوع مال دو سه ماه پیشه. به این آخرا ربطش ندین ،در ضمن همش دو روز بود.

در کل حال و حوصله ندارم و زندگی بسی تکراری است و گاهی بسیار درمانده می شوم.