فدائیان عدالت دیگر فقط یک شعبه ندارد/ آقای فرماندار، من اگرجای شما بودم بر دستان این مرد بوسه می زدم

میدان تکلیف فقط در قم، تهران و مشهد نیست!

در این دوره و زمانه که اکثر آدمها سر در پوستین خود کرده و جز به خود و منافع خود نمی اندیشند، انسانهایی پاک و دلباخته ای هم پیدا می شوند که نه تنها در مورد اتفاقات پیرامونی خود را مسئول میدانند بلکه فرسنگ ها آنطرف تر هم ، هرکجا ندای کمک خواهی و استغاثه مظلومی را بشنوند سر از پا نشناخته و با تمام وجود به یاری او می شتابند.

انسان هایی که جز به ادای تکلیف خود به چیز دیگر نمی اندیشند و این تکلیف را نه فقط در شهر و محل سکونت خود، بلکه در دورترین روستاها هم هرکجا که احساس کنند باری بر زمین مانده، تمام قد بر می خیزند و در این راه منتظر کمک دولتمردان و مسئولین مربوطه نمی مانند و خود سریعاً اقدام می کنند.

انسان هایی قرص و محکم همچون پولاد که هیچ چیز آنان را از میدان به در نکرده و در این راه هرگونه ناملایمات و سرزنش دوست و دشمن را به جان می خرند، اما هرگز از هدف و آرمان خود که یکی از حسنیین است عدول نخواهند کرد: من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا (احزاب-23).

انسان های مومن جهادی، که گرچه تعدادشان کم است اما مثل اکثر مومنین که دینداری شان عافیت طلبانه و فقط در کنار زن و فرزند و در راحتی و آسایش است، آنان "دین همه دین است" را  باور داشته و به همین خاطر، میدان جهاد و محل مجاهدت خود را به جای قم،تهران و مشهد در روستاهای محروم جنوب کرمان، هرمزگان و سیستان برگزیده و به جهادی عظیم در جبهه فقر وغنا روی آورده اند.

آنان کسانی اند که به بهانه رساله علمیه خود هرگز از رساله عملیه خود غافل نشده و هیچ چیز از جمله زن، فرزند، تحصیل و... آنان را از حضور در میدان های جانفشانی و تکلیف، هر کجا که می خواهد باشد حتی در دور افتاده ترین روستاها باز نمی دارد.

آنان دینداری شان را از سیدالشهدا آموخته اند و به همین خاطر همه ی ارض ها برایشان کربلا و همه روزها برایشان عاشوراست.

بخشی از اقدامات صورت گرفته توسط فدائیان عدالت

برادر مجاهد و روحانی جناب حجت الاسلام محمدرضا فراهانی نمونه ای از این آدمهاست؛ طلبه ای اهل همدان که امروز می بایست مثل خیلی از طلبه های دیگر در قم بماند و به ضَرَبَ ضربوا مشغول باشد و ان شاءالله تا کسب درجه اجتهاد و بعد هم که مجتهد شد تا آخر عمر در آنجا بماند و تمامِ عرض و طول اسلام و مسلمین را فقط در قم و چند شهر دیگر ببیند.

اما ایشان در قم نماند و چند سالی است که در پی تحقق رساله عملیه خود و در پی کسب درجه اجتهاد از دست کپرنشینان و زاغه نشینان و ولی نعمتان خود، به محروم ترین نقطه کشور یعنی جنوب کرمان هجرت نموده و منشأ خدمات بسیاری برای این مردم مستضعف و محروم بوده است. تأسیس گروه جهادی فدائیان عدالت و از دل آن فدائیان ولایت همراه با ساخت دهها مسجد،حسینیه ومهدیه در مناطق روستایی کپرنشین عنبرآباد(بخش مردهک) و مرتفع نمودن بسیاری از مشکلات و نیازهای اولیه ی اهالی این روستاها،  ازجمله مسائل بهداشتی، تحصیلی و... در کنار کار تبلیغی و فرهنگی گسترده در این روستاها، تنها بخشی از اقدامات صورت گرفته توسط این روحانی مجاهد و گروهش در این سالهاست. 

اما این روزها شاهد هجمات ناجوانمردانه و اقدامات تخریبی بی سابقه ای توسط یکی از مسئولین شهرستان های جنوبی استان کرمان برعلیه این روحانی متعهد بودیم که بیش از این سکوت را روا ندانسته و بر خود تکلیف دیدم که چند نکته ای را عرض کنم.

قصه پرغصه ی مسئولینی که بجای یار، بار افراد وگروه های جهادی می شوند!

این را هم بگویم که قصد من از این نوشتار، جانبداری و دفاع از شخص آقای فراهانی و گروه ایشان نیست که ان الله یدافع عن الذین آمنوا...  بلکه آنچه که مرا به نوشتن این چند سطر واداشت بیان قصه ی پرغصه مسئولینی است که در برابر همه آنانی که بر حسب وظیفه و تکلیف  از جای جای این کشور قیام کرده و در راستای رفع مظلومیت و محرومیت زدایی از این مناطق به اینجا سفر می کنند، آنان در مقابلشان قد علم کرده و به جای همکاری با آنان، فقط سنگتراشی برای شان نموده و به جای آنکه یار ایشان باشند بار آنان شده اند.

هنوز ماجرای بنیاد علمی صدر و شخص آقای محمود هاشمی در جنوب کرمان که می رفت توسط این مسئولین تا مرز تعطیلی پیش برود از یادمان نرفته که اینبار فدائیان عدالت و جناب حجت الاسلام فراهانی ناجوانمردانه مورد آماج و حملات تند و خلاف واقع و کذب یکی از فرمانداران شهرستان های جنوبی کرمان قرار می گیرد که بسی جای تعجب و شگفتی داشت.

تعریف دقیقی از سیاه نمایی در جنوب کرمان !

جناب فرمانداری که شما یک انتقاد کوچک علیه خودتان را برنتافتید و آن را سیاه نمایی نظام و زیر سوال بردن خدمات انقلاب تأویل و تفسیر کردید خوب است بدانید که معمار این انقلاب در آخرین وصیت خود فرمود: به همه در کوشش برای رفاه طبقات محروم وصیت می کنم که خیر دنیا و آخرت شما در رسیدگی به حال محرومین جامعه است.

و رهبر این انقلاب که فرمودند: فلسفه ی وجودی ما و همه مسئولین در نظام جمهوری اسلامی، برقراری عدالت است که این محقق نمی شود مگر با حمایت از محرومین و اعاده حقوق از دست رفته آنان.

آقای فرماندار، کاری که آقای فراهانی در این منطقه انجام داد نه تنها زیر سوال بردن خدمات نظام نبود، بلکه اعتبار بخشیدن به انقلاب و شرف دادن به لباس روحانیت بود.

آقای فرماندار، اگر ناراحتی شما از سیاه نمایی نظام و خدمات انقلاب بود، خوب بود که خودتان هم در این سالها آستینی بالا می زدید و در حد وسع و نه بیشتر، کاری انجام می دادید که الان وضع مردم مان در روستاهای عنبرآباد بخش مردهک این نبود.

بگذار من هم تعریف دقیقی از سباه نمایی در جنوب خدمت شما عرض کنم:

سیاه نمایی این است که قریب 34 سال بعد از انقلاب هنوز در جنوب کرمان مردمی باشند که از ساده ترین امکانات زندگی هم  بی بهره باشند و در یک کپر زندگی کنند!

سیاه نمایی این است که بگویند دختر بچه ای سه ساله در جنوب کرمان(قلعه گنج) به خاطر نبود امکانات بهداشتی فقط با نیش یک عقرب کوچک از پای در آمد، چرا که پادزهر نبود که به او تزریق شود!

سیاه نمایی این است که با گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب ، هنوز هم در جنوب کرمان دانش آموزانی باشند که در مدارس کپری درس بخوانند و از کمترین امکانات آموزشی برخوردار نباشند.

سیاه نمایی این است که فرزندان جنوب، فاطمه ها و حسین ها، بخاطر نبود امکانات درمانی مناسب در منطقه، هر سال یکی یکی چشم هایشان را از دست بدهند و از نعمت بینایی برای همیشه محروم شوند.

سیاه نمایی این است که بشنوی دخترک نوجوان 16 ساله ای در یکی از شهرستان های جنوب کرمان(رودبارجنوب) با یک باران کوچک، خانه کپری شان بر سرشان آوار شود و او همانجا تا صبح زیر آوار بماند و جان دهد، بی آنکه کسی خبردار شود!

سیاه نمایی این است که 10 خانه کپری در عنبرآباد همین تابستان امسال در آتش بسوزند و تمام دارایی شان به فنا برود!

سیاه نمایی این است که در شهرستانی با بیش از 220 متر طول و عرض جغرافیایی و بیش از 80 هزار جمعیت، یک بیمارستان هم وجود نداشته باشد، البته چند سال پیش در دولت نهم افتتاح شده اما هنوز به بهره برداری نرسیده است!

فرزندان جنوب تا همیشه قدردان خدمات دولت نهم و دهم خواهند بود

آقای فرماندار، هیچ وجدان با انصافی نمی تواند منکر خدمات دولت نهم و دهم در جنوب کرمان باشد که من خودم اعتقادم این است که به اندازه تمام آن 25 سال در این 8 سال در این منطقه کار و فعالیت صورت گرفت و ما فرزندان جنوب تا همیشه قدردان خدمات بسیار صورت گرفته در این منطقه به ویژه در دولت نهم در دوره استانداری آقای دهمرده هستیم، اما همانطور که خودتان می دانید شدت فقر و محرومیت در این مناطق آنچنان زیاد است که هر چقدر هم کار صورت بگیرد باز در مقابل اقدامات انجام نشده و کارهای برزمین مانده اندک به نظر می رسد. پس می طلبد که ما فقط به روال دولتی و اداری پیشرفت کار در این مناطق دل خوش نکرده و زمینه را برای حضور گروه های جهادی و دلگرمی آنان برای کار در منطقه فراهم می کردیم نه اینکه خود بخواهیم شمشیر را از رو بسته و بدترین حملات و تهمات را متوجه آنان کنیم!

چند جمله هم خطاب به آقای فرماندار

آقای فرماندار، آن روزهایی که شما و همه ی مسئولین جنوب در اتاق های خنک تان پشت میز سر می کردید و یا در همایش ها و جلسات بی شمار خود پرسه می زدید، من خودم با چشمان خودم می دیدم که ایشان(جناب فراهانی) با پسر بچه کوچکش از شهر دیگر می آمد و یک هفته و بیشتر در روستاهای دور عنبرآباد و در دل کپرها می ماندو عرق می ریخت و کار می کرد.

آقای فرماندار، چه بسیار شب هایی که من و شما در زیر اسپیلت و کولرگازی و در جمع خانواده و زن و فرزند در خواب ناز بودیم وآقای فراهانی و گروه ایشان در کپرهای جنوب شب تا صبح را با گرمای هوا و نیش پشه ها سر می کردند و خواب نرفتند.

آقای فرماندار، شما در خانه کپری روستائیان هیچ گاه وارد نشدید که مبادا گرد و غبار کپرهایشان بر لباس تان بنشیند و یا اتوی کت و شلوارتان به هم ریزد ، اما آقای فراهانی در کپرهای جنوب عبایش را زیراندازش و عمامه اش را رواندازش کرده بود، چیزی که ما فقط از بهشتی ها و باهنرها در تاریخ انقلاب مان خوانده بودیم.

آقای فرماندار، شما حق داشتید که ایشان را مجهول الهویه خطاب کنید و به او تهمت و افترا ببندید چراکه اگر حضور ایشان و گروه های جهادی دیگر در منطقه نبود که کم کاری شما و دیگر مسئولین در این منطقه به این زودی ها بر کسی عیان نمی شد.

آقای فرماندار، آقای محمدرضا فراهانی مجهول الهویه نیست، مردم همه ی روستاهای جنوب و عنبرآباد او را می شناسند: از نرگسان، ترشاب، عبدالله آباد، خضرآباد، مهتابی زیارت، دوساری و... همه و همه او و گروهش را می شناسند، اما شما و خیلی دیگر از مسئولین را نمی شناسند!

آقای فرماندار، آن زمانی که نخبه دانشجوی ما در جنوب، کارشناسی ارشد فلان دانشگاه قبول شده بود اما هزینه تحصیلش را نداشت، شما و دیگر مسئولین جنوب نبودید اما آقای فراهانی بود.

آقای فرماندار، آن زمانی که دختر بچه ای در جنوب یک جشمش را از دست داده بود و نزدیک بود آن یکی چشمش را هم از دست بدهد، فقط بخاطر امکانات محدود خانواده اش که نتوانسته بودند از پس هزینه های درمانش برآیند، آن زمان شما نبودید اما آقای فراهانی بود.

آقای فرماندار، آقای محمدرضا فراهانی مجهول الهویه نیست، بچه های ما در جنوب او را نواب زمانه نام نهاده اند که الحق و الانصاف هم در جنوب کرمان نواب اوست، نه من که در شناسنامه اسمم نواب است.

آقای فرماندار، محض اطلاع تان بگویم محمدرضا فراهانی همان کسی است که دو سال پیش وصیت کرده بود که اگر من مُردم، بعد از مرگم، مرا در دورترین روستاهای عنبرآباد دفن کنید، چرا که خواسته بود نه فقط حیاتش، بلکه مرگش هم برای این منطقه منشأ اثر باشد.

آقای فرماندار، من اگر جای شما بودم بخدا قسم بر دستان این مرد بوسه می زدم، چرا که کاری که شما و همکاران سابق تان می بایست در طول این سالیان انجام بدهید و انجام ندادید، ایشان الان دارد به جای شما قضای آن را بجا می آورد!

آقای فرماندار، کسی که تمام وجودش را وقف محرومیت جنوب کرده است، سزاوار نبود که این طور ازش قدردانی شود!

فدائیان عدالت دیگر فقط یک شعبه ندارد

آقای فرماندار، درد دل بسیار هست اما چون سخنم به درازا کشید فعلاً به همین قدر بسنده می کنم، لکن بدانید که ما فرزندان جنوب دیگر نخواهیم گذاشت که شما مسئولین با چوب خودکامگی خود، همه ی آن دلسوزان و دردمندانی را که از همدان و اصفهان و... ترک خانه و کاشانه خود گفته و در این منطقه محروم و دورافتاده کشور مشغول خدمت رسانی حقیقی و خالصانه به مردم آن شده اند مورد آماج و حملات ناجوانمردانه خود قرار دهید و یا آنقدر چوب لای چرخ شان کنید که از ادامه فعالیت منصرف شوند.

این را هم بدانید که از این پس، فدائیان نه فقط یک شعبه در کل کشور، بلکه دهها و صدها شعبه در دل هر کدام از ما فرزندان جنوب خواهد داشت.

سخن پایانی

سخن پایانی ام هم جمله ای است از حضرت امام(ره) خطاب به آن دسته اکثریت از روحانیتی که  تمام گستره اسلام را فقط در قم  و تعداد اندکی از شهرهای بزرگ محدود می بینند:

"آن چیزی که روحانیون هرگز نباید از آن عدول کنند، حمایت از محرومین و پابرهنه هاست، چرا که هر کس از آن عدول کند ، از عدالت اجتماعی اسلام عدول کرده است."

فاطمه رفت اما حکایت تلخ مرگ فاطمه ها در جنوب کرمان همچنان باقیست...

۱-فاطمه نوابی کودک ۳ ساله ای که چند روز پیش در منطقه جنوب کرمان (بخش چاه دادخدا قلعه گنج) به دلیل عقرب گزیدگی و عدم تزریق به موقع پادزهر، دچار مرگ مغزی شده بود وچند روزی را به همین حالت و با کمک تنفس مصنوعی بر روی تخت  بیمارستان های کهنوج و سپس کرمان سپری نموده بود بالاخره بعد ازگذشت یک هفته با  قطع نظر پزشکان معالج مبنی برادامه مداوای وی، در ظهر روز یک شنبه ۱۷/۶/۱۳۹۲ جان به جان آفرین تسلیم گفت و پیکرش بعد از انتقال به روستای چاه دادخدا زادگاه وی، شبانه به خاک سپرده شد.

۲-بهمن ۱۳۸۹ منطقه جنوب کرمان شاهد پرپر شدن فاطمه دیگری درروستای حسین آباد از توابع بخش زهکلوت شهرستان رودبارجنوب بود. فاطمه بامری دخترک نوجوان ۱۶ ساله ای بود که دراثر بارندگی شدید خانه کپری شان بر سرشان آوار شد و فاطمه بود در زیر آوار و پدر علیل و ناتوانش. و آن شب فاطمه هر چه داد زد کسی به فریادش نرسید. فاطمه تا صبح زیر آوار کپر ماند و همانجا جان داد، به همین سادگی. این در حالی بود که ۱۰ متر آنطرف تر،خانه نیمه ساخته کمیته امدادی شان با گذشت بیش از سه – چهار سال همچنان نیمه کاره رها شده بود…

۳- «زیرون» آبادی است با حدود ۳۰-۴۰ خانوار در دره ای پرت و محصور در میان کوه های بلند درحوزه “نمداد” در فاصله ۱۲۰ کیلومتری بخش زهکلوت  شهرستان رودبار با جاده ای خاکی وصعب العبور. در طول یک دهه گذشته فقط درهمین یک روستای کوچک، دو دختر بچه و یک پسر بچه با سنین کمتر از ۱۶ سال،همگی به دلیل نیش کژدم(عقرب) آرام و ساکت جان داده اند و خانواده های خود را داغدار نموده اند بدون اینکه صدای آنان به گوش کسی برسد! پیرمردی است درهمین روستا به نام فقیرمحمد که حالا هم کور است و هم فلج.فقیرمحمد در خانه محقرانه خود دو دخترجوان بالای ۱۸ سال دارد که مدت هاست دیگر نمی توانند از خانه بیرون بیایند، هردو فلج اند یکی به خاطر نیش عقرب و دومی هم سقف خانه چوبی شان آتش گرفت و سوخت.

۴- «کُناردَنگ» آبادی دیگریست درحوزه نمداد با جمعیت نسبتاٌ بیشتری از روستای قبلی.برای اهالی این روستا هم آشناترین موجود عقرب است، مهمان ناخوانده وهمیشگی خانه هایشان.  گزاف نیست اگر بگویم مردم واهالی این روستا بیش از حتی زیست شناسان اطلاعات کاملی از این حشره موذی دارند و گونه های مختلف آن را می شناسند و برای هر کدام هم یک اسم گذاشته اند: کژدم، الماس، عقرب سیاه جرار و…

کناردنگ را دوره ای ولایت حشرات کشنده و بچه های فلج، کم بینا، ناشنوا، عقب مانده و دچار سوء تغذیه نام نهادند. کم نیستند فاطمه ها، مرضیه ها و حسین هایی که دراین روستا به جرم بی جرمی وبا نیش عقرب ها امروز به جای بازی های کودکانه ناخواسته در گوشه ی خانه هایشان فلج و مفلوک افتاده اند و توان بلندشدن را ندارند. زندگی برای این بچه ها فقط انتظار است ، انتظار لحظه ی رهایی؛ لحظه ای که برای همیشه از این درد و رنج ناخواسته خود رهایی یابند.

سهراب از اهالی این روستا می گفت: چند سال پیش درهمین روستا و در خانه کناری مان جوان ۱۸ ساله ای بود که رخت عروسی اش را هم خریده بود. اما نیش کژدم اجازه نداد که هرگز این رخت را بپوشد. می گفت: صدای جیغ  ها و التماس هایش تا صبح دل سنگ را آب می کرد اما وسیله نقلیه ای نبود که او را به دکتر برسانیم و پیش چشم همه  پرپر زد و مرد…

 آنچه بیان شد فقط گوشه ای از محرومیت ها و مظلومیت های مردمان این منطقه بود که دراین سالها نتوانسته بود از دید رسانه ها پنهان بماند و گرنه موارد بسیاری هست که رسانه ها هم ازآن خبردار نشدند و به قول مهندس احمدی رئیس شبکه بهداشت قلعه گنج داستان مسائل بهداشتی و درمانی این مناطق خیلی غم انگیزتر از این حرف هاست.

 در این ماجرای اخیر مربوط به فاطمه نوابی بعد از اینکه قضیه رسانه ای شد مسئولین همه وهمه فقط دنبال این بودند که به نحوی تقصیر را گردن دیگری و چه بسا حتی خانواده آن بچه بیندازند اما هیچ کس نیامد بگوید که چرا شهرستانی با بیش از ۸۰ هزار نفر جمعیت نباید یک مرکز درست و درمان پزشکی داشته باشد که فاطمه را مجبور نباشند به کهنوج انتقال بدهند که در راه به مرگ مغزی دچارشود و دیگر برنگردد. جالب است بدانید بیمارستان ۳۲ تختخوابی قلعه گنج از مصوبات دور اول سفرهای استانی رئیس جمهور در دولت نهم بوده که الان تا امروز۹۵ درصد پیشرفت فیزیکی داشته است و تقریباٌ آماده بهره برداری اما با کدام تجهیزات پزشکی و با کدام پزشک متخصص!

جالب است بدانید در کل منطقه ای با این وسعت یک پزشک متخصص هم وجود ندارد و حتی برای زنان هم یک پزشک زنان و زایمان ندارد، و براستی درد اینجاست. به قول آقای چمنی معاون مرکز بهداشت قلعه گنج درد اینجاست که یک جوان را که مثلاً تصادف کرده از رمشک با فاصله حدود ۱۳۰ کیلومتر تا اینجا می آورند و ما امکانات که نداریم باید شاهد پرپرشدن این جوان در جلوی چشمان خودمان باشیم و کاری هم از دستمان بر نمی آید.و راجع به همین مورد اخیر هم می گفت اگر ما امکانات تشخیصی داشتیم مجبور نبودیم او را به کهنوج انتقال دهیم که وسط راه به مرگ مغزی دچار شود و بمیرد. او می گفت دیگر چه کاری از دست مان بر می آید وقتی که تابحال ده ها گزارش برای مسئولین بالای خودمان از کمبود امکانات، نیروی متخصص، پزشک، ماما و … فرستاده ایم اما تابحال اقدامی اساسی صورت نگرفته است.

  فاطمه رفت اما داستان تلخ مرگ فاطمه ها در این منطقه هم چنان باقی ست. و انگار مرگ فرزندان این مرز و بوم دیگر برای مسئولین یک چیز دم دستی و یک رویداد پیش پا افتاده و خیلی عادی شده است! اینجاست که آدم دردش می گیرد و اما چاره چیست؟ آیا جز فریاد زدن راه دیگری هم هست!

نگارنده به هیچ وجه قصد سیاه نمایی خدمات صورت گرفته در این مناطق توسط  دولت های مختلف را ندارم و گرنه خدمات صورت گرفته دراین مناطق به ویژه در دولت های نهم و دهم برهیچ کس پوشیده نیست ولی سوال اساسی اینجاست که علی رغم خدمات بسیار انجام گرفته،چرا ۳۵ سال بعد از گذشت انقلاب هنوز هم این مشکلات اساسی در منطقه پابرجا است و ریشه کن نشده است؟

جزاین است که بخشی از این مسئله بر می گردد به عمق محرومیت این منطقه که باید بیشتر به آن توجه شود هم در تخصیص اعتبارات و هم نیروی انسانی ولااقل تخصیص عادلانه امکانات که حداقل می تواند صورت گیرد. کافی است مقایسه ای داشته باشید بین شمال و جنوب استان کرمان آنوقت خواهید دید که چقدر فاصله است و تازه یک ستاد راهبردی هم که در دولت اول آقای احمدی نژاد برای محرومیت جنوب شکل می گیرد اول آن را به کل استان تعمیم می دهند و بعد هم یکسره برداشته می شود.

البته بخشی از این مسئله هم برمی گردد به اهمال کاری و تعلل و بی عرضگی مسئولین این شهرستان ها در پیگیری مجدانه مطالبات مردم شان از نماینده گرفته تا ائمه جمعه وهم چنین همه کسانی که به نحوی دارای تریبون اند. به راستی آیا ما از جان انسان چیزی عزیزتر و گرانمایه تر هم در این دنیا داریم. آیا جان انسان به اندازه یک کیلو موز هم برای آن نماینده ما ارزش ندارد که در مجلس از گرانی موز نطق می کند اما از مرگ فرزندان این منطقه خم به ابرو نمی آورد! آقایان نمایندگان جیرفت و کهنوج بیایند بگویند تابحال چند مورد نطق در مجلس درباره مشکلات بهداشتی و درمانی این منطقه داشته اند.

و اما رسانه ها هم به نوبه خود مقصرند. اگر آنان هم در موارد قبلی آنچنان که در این مورد اخیر ورود کردند در آن موارد هم ورود می کردند امروز به مراتب وضعمان از این بهتر بود. اگر مسئولین خواب بروند می شود آنان را بیدار کرد اما وای به روزی که چشم بیدار جامعه یعنی رسانه خواب برود.

برای شادی روح فاطمه نوابی وهمه فاطمه هایی که دیگر در جمع ما نیستند بخوانید الفاتحه مع صلوات.

اتفاقي نو و نويدبخش در اردوهاي جهادي  

سفري داشتيم به منطقه رودبار جنوب تا با گروه هاي جهادي منطقه كه شامل دانشجوها و بعضاَ طلاب بودند از نزديك ديداري داشته باشيم و در روند فعاليت ها و احياناَ موانع فعاليت شان قرار بگيريم. مقصد اولمان روستاي عباس آباد ملارضا در حومه شهر رودبار با جمعيت حدود 300 خانوار و در فاصله 15 كيلومتري مركز شهر رودبار بود. حدود 50 نفر خانم هاي گروه و 10 نفر هم آقايان بودند. منتها تفاوت عمده اي كه اين گروه با ديگر گروه هاي جهادي ساكن در منطقه داشتند اين بود كه تمام اعضاي اين گروه از خانم و آقا گرفته بدون استثناء بومي منطقه بودند و اين بار خود آستين همت شان را بالا زده بودند كه منطقه شان را آباد و گرد وغبار محروميت و مظلوميت فرهنگي را از آن بزدايند. البته بماند كه گله هاي فراواني هم از مسئولين محلي منطقه داشتند كه قرار بوده با ما همكاري كنند و حتي مصوبه شوراي اداري هم در اين باره داشته اند اما الان همگي شانه خالي كرده و از عمل به تعهدات خود سر باز زدند.

مي گفتند قرار بوده ميني بوسي را براي حمل و جابجايي خانم ها در اختيارمان بگذارند اما روز آخر هنگام تحويل به ما گفتند ميني بوس خرابه و براي تعمير بايد به يزد برده شود! در همين هنگام كه در حال صحبت بوديم خانم هاي گروه هم از راه رسيدند و نيمي از جمعيت شان بالاي وانتي كه روبروي ما پارك بود سوار شدند. ديدن اين منظره وقتي كه وانت راه افتاد و خانم هاي بالاي آن وانت كه جايشان تنگ بود و بر روي پاي هم سوار شده بودند بسي حسرت و تاسف فراوان براي اين مسئولين بي درد بر دل آدمي باقي مي گذاشت و از طرفي آدم در ته دل خود يك احساس ذوقي هم مي كند به خاطر اين همه فداكاري و خدمت بي ريا و به جان خريدن هر گونه خطر از طرف اين بچه ها كه امروز دارند بار روي دوش مسئولين را كه در طول ساليان متمادي بكل رها كرده بودند بر مي دارند و هيچ منتي هم ندارند و فقط حق اهالي آنجا را از مسئولين مطالبه كرده بودند و بس. به راستي اگر خداي ناكرده وسط راه براي يكي از اين خانم ها كه بالاي اين ماشين بدون هيچ گونه محفظه و نگه دارنده اي سوار شده اند اتفاقي مي افتاد آن وقت كي جوابگو بود؟ و اينكه چگونه مسئولين اين منطقه راضي مي شوند كه ناموس مردم كه بي ادعا و بي منت و فقط براي رضاي خدا و خدمت صادقانه به اينجا آمده اند اينگونه بالاي يك وانت بدون داشتن هر گونه امنيتي سوار شوند بسي جاي شگفتي ست! آيا به راستي اگر ناموس خودشان هم بود آيا راضي مي شدند كه اينگونه بالاي يك ماشين سوار شوند؟

البته ناگفته نماند كه هم بچه هاي جهادي و هم اهالي بومي منطقه از بين تمام مسئولين و نهادها و اداره جات آنجا ‏فقط از سپاه پاسداران راضي بودند كه مي گفتند فرمانده سپاه منطقه به ما همكاري دارد و هر چند وقت يكبار مشكلات ما را از نزديك پيگير مي شود.

از عباس آباد كه خارج شديم مقصد بعدي مان روستاهاي حوزه نمداد در 140 كيلومتري مركز شهر رودبار بودند‎‎‎‎ همان جايي كه همزمان با پايان دولت اصلاحات و اوايل دولت نهم در رسانه ها و نشريات محلي و كشوري به خاطر غيرعادي بودن فقر و محروميت مناطقش به آن لقب آفريقاي ايران داده بودند!

نماز را كه در رودبار خوانديم به سمت زهكلوت راه افتاديم. حدود يك ساعت بعد زهكلوت بوديم از اينجا به بعد ديگر با ماشين خودمان كه سواري بود نمي توانستيم برويم. از زهكلوت به بعد را مي بايست با يك وانت يا مزدا مي رفتيم چونكه از اينجا به بعد جاده خاكي و صعب العبور بود و با هماهنگي سپاه منطقه و حوزه بسيج آنجا اين مشكل حل شد. در نماز خانه همانجا يعني حوزه بسيج زهكلوت به طور اتفاقي با گروه ديگري از بچه هاي جهادي كه همگي طلبه بودند و براي كار فرهنگي و عمدتاَ تبليغ به آنجا آمده بودند آشنا شديم. وقتي كه سر صحبت از مشكلات منطقه را باز كردند صحيفه اي از مشكلات و محروميت هاي منطقه از مشكل آب آشاميدني گرفته تا بهداشت ومدرسه و راه و... گشودند كه تمام شدني نبود و تعدادي هم عكس از منطقه و محروميت هايش گرفته و به همراه داشتند.

وقتي كه ازشان سوال كردم كه آيا شما نياز سنجي هم از مخاطب تان كرديد كه ببينيد نيازهاي عمده مردم منطقه چيه كه با توجه به اين نيازها و در راستاي رفع آنها كار فرهنگي كنيد جوابي كه شنيدم مرا به تعجب وا داشت. گفتند كه ما بچه ي همين جاييم و از اعضاي گروه مان جز چند نفر كه از ايرانشهر (حوزه محل تحصيل) همراه خود آورده ايم همه بومي همين منطقه ايم.

برايم جالب بود كه اين گروه طلبه ها اكثريت قريب به اتفاق شان و هم آن گروه دانشجوها مطلقاَ بومي منطقه اند و اين اتفاق نادري بود كه در اين چند ساله براي اولين بار در منطقه مي افتاد؛ اگر تا چند سال پيش بچه هاي شهرستاني مي آمدند و در منطقه كار جهادي مي كردند و در مقابل بومي هاي منطقه فقط نظاره گر بودند و يا از دور دستي بر آتش داشتند امروز همين بچه ها خودشان عَلَم جهادي را به دست گرفته اند و بدون واسطه خودشان كار را انجام مي دهند و به آباداني و توسعه ي منطقه شان بيش از هر كس ديگر مي انديشند. فقط اي كاش مسئولين منطقه هم كمي به خود مي آمدند و موانع كارشان را برطرف مي كردند و حداقل امكاناتي را برايشان فراهم مي كردند آنوقت مي ديديم كه گرد و غبار محروميت و فقر چندين و چند ساله اين منطقه براي هميشه ي تاريخ رخت بر مي بست. تازه ها بچه ها مي ناليدند كه همان اندازه اي هم كه با گروه هاي جهادي شهرستاني همكاري دارند با ما ندارند. بايد گفت اگر قرار هم هست كسي حمايت شود اولويت با اين بچه هاي بومي است چرا كه بچه هاي شهرستاني اگر فقط يك بار به اينجا مي آيند  و كاري انجام مي دهند اين يك بار مي رود تا يك يا چند سال ديگركه دوباره بيايند و شايد هم اصلاَ ديگر نيايند ولي اين منطقه است و اين بومي هايش و اينهايند كه كار را بايد به سرانجام برسانند و همين هايند كه فردا مي خواهند در اين منطقه مسئول و مدير شوند پس بر مسئولين است كه با اين بچه ها بيشتر همكاري كنند و عملاَ به آنها ميدان دهند تا شاهد آينده اي بدون فراموشي اين صاحبان حقيقي انقلاب و اين ولي نعمت تان به فرايش امام راحل باشيم. به اميد آن روز كه چندان هم دور نيست ان شاء ا...

گزارش سفر به روستاي كُناردَنگ در حوزه نمداد و هم چنين روستاهاي ديگر را بعد خواهيد ديد...

 

 

مرگ فاطمه 16 ساله  بدلیل اهمال کاری مسئولین محلی

چند روز گذشته برای تهیه خبر از مناطق جنوبی به زهکلوت رودبار سفری کردیم، مثل همیشه فقری که حاصل سالها اهمال کاری مدیران گذشته بود به چشم میامد ، مردم نجیبی که سالهای متمادی از چشمان کور مسئولین وقت دور بودند و در تنهائی خود بدرد خود پیچیدند و اما هیچوقت از نظام اسلامی خود نبریدند، و در همه صحنه ها در کنار نظامشان ایستاده اند و خواهند ایستاد ، «مردمی معتقد و از بن دندان معتقد به ولایت»

در جمعه گذشته در همین سه چهار روستائی که رفتیم صحنه های متعددی به چشم آمد که با آنها حداقل می شود 12 مستند ساخت... تا صدای در گلو مانده آنها را به گوش خیلی ها رساند.

در یکی از این اتفاقات با مسئله ای روبرو شدیم که قلب هر انسان دردمندی را به تنگ می آورد. اما حادثه چه بود؟

در حدود 15 روز قبل، فاطمه 16 ساله به همراه خانواده مظلوم و محرومش در داخل کپری که حاصل نداری پدر بود در خواب ناز صحبگاهی آرمیده بودند. آن شب بدلیل بارندگی زیاد ، آن کپر که سقف آن بجای حصیر به دلیل نداری با گِل پوشانیده شده بود(!!) ساعت 4 صبح برسرشان آوار می شود و اعضاء خانواده فاطمه تعدادی در زیر آوار می مانند و تعدادی نجات می بایند اما در این بین فاطمه جوان 16 ساله که کلاس سوم ابتدائی بود (فاطمه بدلیل مشکلات خانوادگی سالهای زیادی از مدرسه رفتن محروم بود) در زیر آوار کپر ماند وماند وماند، پدر فاطمه یک پا بیشتر نداشت نتوانست کاری برای فاطمه اش کند و فاطمه بین سقف کپر و زمین جانش را داد آنهم بدلیل اهمال کاری و تعلل مسئولین!!

اما می پرسید چرا اهمال کاری مسئولین؟؟ اگر به آنجا سری بزنید و در کنار کپر فاطمه خانه نیمه ساخته کمیته امداد را ببینید که سه سال است همچنان نیمه کاره است، قطعاً خواهی گفت که اگر مسئولین در ساخت این واحد سرعت عمل به خرج میدادند آیا امروز فاطمه بخاط بارندگی زیر آوار کپر می ماند؟ و این سوال را با خود تکرار خواهی کرد که جان چند فاطمه دیگر در خطر است؟ و قرار است چند فاطمه جان دهند تا آقایان به فکر وضع مردم محروم این ولی نعمتان انقلاب بیفتند.

و البته این را هم اضافه کنیم بعد از این حادثه مسئولین محلی به خانواده فاطمه سرکشی نمودند و برای التیام دردهای پدر و مادر زجرکشیده اش مقداری کنسرو مواد اولیه و چادر هلال احمری به آنها داده بودند!! نمیدانیم بخندیم یا بگرییم؟!!

منبع: سايت بازخواني

هویت انقلابی مان را از یاد نبریم.

تقدیم به مبارزین مخلص و بی ادعای انقلاب اسلامی در شهر جیرفت

32 سال قبل در چنین روزهایی بود که آسمان مشرق زمین فروغی دوباره به خود دید و تاریکی و ظلمت این سرزمین جای خود را به نور و روشنایی داد. اما تا این نصر و پیروزی به دست آمد چه زجرها که بر عده ای مردمان پاک و جانباخته و مجاهد و پابرهنه نرفت و چه خون دل ها که نخوردند.

روزگاري هنگامي كه شهر در خواب ناز بود، مردمانی بودند که در این شهر در زندان های ساواک زير ضربات شلاق و تازيانه، نام خدا را بر زبان مي‌آوردند و وقتي بقيه دنبال عافيت بودند، آنها در اينجا عذاب مي‌كشيدند. در آن روز که هیچ امیدی به پیروزی نداشتند سخت ترین شکنجه ها را تحمل می کردند اما جز صدای حق در ناله هایشان چیزی نمی گفتند. تلخی های عذاب و شکنجه را به جان می خریدند اما لحظه ای از ارزشها، آرمانها و اهداف متعالی و عدالتخواهی خود دست بر نمی داشتند...

ادامه نوشته

عدالت رسانه ای و صداوسیمای کرمان

آنروزی که انقلاب پیروز شد بنا بر این بود که صداوسیما بشود صدای انقلاب اسلامی، و از این طریق دانشگاهی شود برای همه علاقمندان به اسلام ناب و هم مرکزی شود برای تجمیع نیروهای فرهنگی انقلاب و هم فریاد رسای قشر محروم و مستضعف که سالیان و بهتر بگوئیم قرن های مدید در خفقان ظلم و جور زیاده خواهی اقلیت اشرافی و بالانشین به کنج غربت و مظلومیت برده شده بودند. اما متأسفانه نه تنها بدرستی این نقش را ایفا نکرد که حتی ولی نعمتان این انقلاب که همان پابرهنگان و محرومین هستند را هم به بوته فراموشی نهاد...

ادامه نوشته

جای خالی نقش مردم در رسانه های محلی؟!

چندیست که نشریات محلی جنوب را از زوایا و ابعاد مختلف مورد بررسی و کنکاش قرار داده ایم و مطالبشان را با دقت دنبال می کنیم، آنچه در درجه ی اول خلأ و جای خالی اش در این نشریات به چشم می خورد نقش و جایگاه مردم است.
بی شک آنچه که در درجه اول، این نشریات را با استقبال مردمی مواجه می سازد دیده شدن خود مردم در این نشریات و بیان دغدغه ها و مسائل آنان است. اما آنچه که ما دیده ایم در این چند ساله و ضریبی که به مردم در این رسانه ها داده شده است معمولاً در حد یک ستون پیامکی، آنهم در صفحات 2 و 3 نشریه بوده است.

در حالی که بیش از نیمی از جمعیت ما روستایی می باشد سهم مردم روستا در این نشریات تقریباً صفر می باشد. فقط یکی از این نشریات بود که ستونی را تحت عنوان ((صدای مردم روستا)) به خود اختصاص داده بود که آنهم مدت مدیدی است دیگر دیده نمی شود. یادم می آید که چند سال قبل یکی از این نشریات گزارشی را از فقر روستا های حوزه ی نمداد رودبار جنوب در قالب یک سفرنامه تحت عنوان «سفر به آفریقای ایران» آورده بود که همین کافی بود سیل عظیمی از دانشجویان سراسر کشور در قالب اردوهای جهادی و حتی گروه های مستند ساز به این منطقه گسیل شوند که آخرینش مستند «پایان فراموشی» اثر مهدی خالقی بود.

به نظر می آید این نشریات بیش از آن که رسانه ی واقعی مردم باشند بلندگوی حزب و یا گروهی خاص هستند و مطالب آنان را حتی غلط دیکته می کنند و یا پاسخگوی مسئولین اند و خبرنامه ادارات آنان. وگرنه نقل قول فلان شخص از سران فتنه با نگاه حمایتی و اینکه فرماندار فلان شهر شمالی استان این هفته چه گفته است و نقل قول ایشان در نشریه ای که مخاطب آن جای دیگریست چه جایگاهی دارد.

به هر حال می طلبد که این نشریات بار دیگر به جایگاه اصلی خویش که مردم باشند باز گردند و بلندگویی باشند برای آنان که رسانه ای ندارند. سخن خویش را با این فرمایش مقام معظم رهبری به پایان می برم که فرمود : « ما برای اجرای عدالت آمده ایم؛ قشر محروم مردم بلندگو و تریبون ندارد».

جهادی و جنوب کرمان

 پیرامون اردوهای جهادی در جنوب کرمان:

۱- جنوب کرمان منطقه ای است با ویژگی های خاص که در ادامه به آن اشاره خواهد شد. آنچه در نگاه اول به چشم می آید فقر غیر طبیعی است که بر این منطقه حاکم است، اما در کنار آن استعداهای طبیعی و کشاورزی فوق العاده و کم نظیر و بعضاً بی نظیر این منطقه! این که چطور این دو با هم جمع می شوند سوال ما هم می باشد؟ رجوع به سند برنامه های توسعه و تحقیقات انجام گرفته در این زمینه بر عدم وجود امکانات حمل و نقل جاده ای، وجود دلالان و نبود مناطق ویژه اقتصادی جدید دلالت می کند. اما آیا تمام مسأله این است؟

۲-وقتی به بازدید از این مناطق می پردازیم آنچه بیشتر از همه توجه انسان را به خود جلب می کند نبود تلاشی برای بهتر زندگی کردن در میان خود اهالی منطقه است. در اولین پرسش از مشکلات مردم منطقه، همه به صورت واحد یک جواب به پرسشگر می دهند: وضع نامناسبی داریم، کسی به ما کمک نمی کند، کسی محصولات مان را نمی خرد و ... . چیزی که مشاهده می شود این است که تمام ساکنین منتظر کمک دیگری هستند و خود تلاشی برای بهتر زندگی کردن نمی کنند. وقتی که به آنها گفته می شود که چرا خود تلاشی برای زندگی خودتان نمی کنید، فقط یک جواب دریافت می کنید و آن اینکه: ما توان نداریم! به عبارتی، بزرگترین مشکل منطقه، عدم مشارکت مردم، نبود روحیه تلاش و خودباوری می باشد و این چیزی است که در اردوی جهادی باید نگاه ها به سمت آن برود.

۳- در نگاه بعد، یک سری از تفکرات نادرست همچون خرافه پرستی و نیز تعصبات قومی و نژادی در میان اهالی منطقه به چشم می خورد. بحث های اعتقادی، احکام، نماز و روزه خیلی ضعیف و آسیب پذیر است. بعضاً مشاهده شده است در بعضی از این مناطق، اصلاً واژه ای به نام قبله تا به حال نشنیده اند! در مناطقی هم مسأله ای به نام محرم و نامحرم مطرح نبوده است! شاید گفتنش درست نباشد ولی باید گفت در بسیاری از این مناطق، خانم ها از مسائل زناشویی و شرعی خود بی خبرند و یا شناخت و آگاهی سطحی دارند. در بعضی از این روستاها، چیزی به نام سرویس بهداشتی یا حمام اصلاً وجود خارجی ندارد و یا بعضاً یک حمام و سرویس بهداشتی چوبی در وسط روستا برای تمام اهالی آن! به جرأت می توان گفت اعتیاد در بین خانواده ها، تقریباً حرف اول را می زند. بنابراین آنچه لازم است به آن توجه ویژه ای شود این است که در این مناطق بیش از آنکه نیاز به کارهای عمرانی وجود داشته باشد، نیاز به کار فرهنگی و تغییر یک سری از افکار نادرست در میان اهالی به چشم می خورد.

۴- آنچه در اردوی جهادی در درجه ی اول اولویت باید باشد کار فرهنگی است. کار عمرانی هم اگر صورت می گیرد در قالب کار فرهنگی انجام شود. اصلاً اردوهای جهادی باید بیایند در این منطقه و دید مردم منطقه را از نظر فرهنگی بالا ببرند. اگر دید مردم باز شد قطعاً در بحث اقتصادی هم پیشرفت می کنند. ایجاد خودباوری در افراد و اینکه نیازی نیست مثل شهرنشینان زندگی کنند خود کار فرهنگی موثر و همه جانبه می طلبد. ایجاد روحیه تلاش هم فقط با تقویت بحث عقیده ای مردم میسر خواهد بود. بنابراین وجود مبلغی که بتواند با اهالی روستا ارتباط بگیرد الزامی می باشد، و اصلاً بدون حضور روحانی و مبلغ، به ویژه مبلغ خانم، تاثیرگذاری فرهنگی چندانی اتفاق نمی افتد.

۵- بیش از آنکه با نام اردوی جهادی موافق باشم با سفر جهادی موافقم. این سفر چندروزه که در محیطی آرام روستایی و به دور از الایش های خاص زندگی شهری برگزار می شود، فرصتی است بس مناسب برای نفرات جهادی که شامل دانشجویان و احیاناً طلاب می شود. دانشجو و طلبه جهادی علاوه بر وقتی که برای اهالی منطقه می گذارد که این خود بزرگترین عبادت است، وقتی هم برای خود و در ارتباط با دیگر نفرات جهادی اختصاص دهد. تمرین برای جهاد اکبر همان چیزی است که در این سفر جهادی می تواند نمود عینی و واقعی داشته باشد. و چه خوب است که نفرات جهادی در این فرصت چندروزه حداقل ظاهری روستایی به خود گیرند و همچنانکه یک روستایی در آنجا زندگی می کند، آنان نیز زندگی کنند.   

این درد را به که باید گفت؟

۱- از مسجد که بیرون آمدم تابلویی بزرگ در جلوی مسجد توجهم را به خود جلب کرد: "زیباکده سوسانو" . تبسمی کردم و رد شدم. روز بعد که به مسجد می آمدم مسیر خانه تا مسجد که کمتر از ۵۰۰ متر بود تمام تابلوهای درب منازل و مغازه ها را شمردم؛ چیزی حدود ۷ الی ۸ تابلو. از این تعداد جز یکی دو تا که خیاطی بودند همه نام " زیباکده" یا "آرایشگاه زنانه" به یدک می کشیدند: "سیندیا"، "سوسانو"، "جنیفر"، و ... . یادم رفت بگویم آن روز مسجد ما امام جماعت هم نداشت.

۲-یک روز که تو شهرمان نمایشگاه کتاب برپا شده بود از آن دیدن کردم. دنبال کتابی با محتوای اسلام ناب می گشتم. هر چه گشتم بی فایده بود چرا که هیچ کتابی را یافت نکردم که مولف یا حداقل محتوایش بوی اسلام ناب دهد. اما تا دلت بخواد کتاب آرایشی، پیرایشی و زیبایی: "اصول اساسی آرایش و پیرایش" ، " مراقبت و زیبایی ونوس" ، "زیبایی صورت" ، " زیبایی پوست" و ... .

۳-ماه پیش دنبال کتابی از شهید بزرگوار مطهری می گشتم با عنوان "تعلیم و تربیت در  اسلام". چندتا از کتاب فروشی هایی که بودند سر زدم. اما هر کجا که رفتم دست از پا درازتر بازگشتم. تنها جایی که احتمال می دادم یافت شود، تنها نمایشگی دائمی کتاب شهر بود. با نامی که داشت حدس زدم خودش باشه و گفتم اینجا دیگر حتمأ یافت می شود. اما هر چه چرخیدم نه تنها کتابی از شهید مطهری بلکه از هیچ اندیشمند اسلامی به چشمم نخورد. دم درب که خواستم خارج بشم به خانمی که آنجا نشسته بود گفتم چرا این کتاب ها را نمی آورید؟ در کمال ناباوری گفت این کتاب ها که شما می گوئید به درد جیرفتی ها نمی خورد!

۴-یک روز گفتم بیایم لوازم آرایشی هایی که  در سطح شهر هستند بشمارم ببینم چند تا هستند؟ (آخه ما بیکاریم دیگه!). هر چه می شمردم تمام نمی شد. به عدد ۵۰ که رسید دیگه بی خیال شدم. کتاب فروشی ها را هم که قبلاً همه شمرده بودم: چیزی حدود ده عدد که هف هشت تاش فقط کتاب های درسی را می فروختند. اینها همان کتاب فروشی هایی بودند که نتوانسته بودم کتاب ۳۰ سال پیش شهید مطهری را در آنها یافت کنم! یادم رفت بگویم شیطان دم درب یکی از این لوازم آرایشی ها آمد به سراغم و گفتم برم ببینم این داخل چه خبره! خبر خاصی نبود جز سلامتی و اینکه رژلب سه هفته پیش ساخت فرانسه هم آنجا یافت می شد!

۵-دیروز از خیابان یکطرفه می گذشتم. تبلیغاتی که تمام دیوارهای آن  را پر کرده بود: " سالن آرایش و زیبایی...". از آنجا رفتم کلاس. از کلاس که بر می گشتم رفتم مسجدی که وسط راهم بود نماز بخونم. وارد مسجد که شدم نگاهم به برد ورودی مسجد افتاد. آنجا هم تبلیغ آرایشی ـ بهداشتی بود! نفهمیدم چه خوندم. راه افتادم به سمت خانه. با خودم گفتم ایندفعه تا خانه قدمی بزنم شاید کمی خالی شوم. وسط راهم به خانه پارکی است که به نام "شهید دلیری" مزیّن می باشد. اینجا همه نوع کنسرت موسیقی بود.  این کنسرت ها علاوه بر اینکه در فضای باز بود، جنبه دیگری هم داشت و آن اینکه برای هر سلیقه ای موسیقی خاص داشت! برای جوان تر ها رپ، برای پیرمردها و بچه ها صدای موسیقی زن! فقط اینجا خانم های خانه دار از قلم افتاده بودند.

دیشب تا صبح به این فکر می کردم که این درد را به که باید گفت؛ درد مظلومیت فرهنگی در این شهر! دردی که رهبر فرزانه انقلاب پنج سال پیش نسخه ای مداوا کننده برای آن پیچیدند: "فعالیت های فرهنگی موثر، نوین و همه جانبه". الان چیزی حدود ۱۷۷۰ روز از آن زمان می گذرد اما آن نسخه هنوز روی زمین مانده است! این دردها را بر روی کاغذ آوردم تا شاید قلب ناآرامم کمی تسکین پیدا کند. البته اگر بار دیگر حکم تکفیرمان صادر نشود و سرنوشتی بدتر از خوارج نهروان و ابن ملجم مرادی ها در انتظارمان نباشد! راستی یادم رفت بگویم الان چند ماه است که می گذرد و هنوز مسجد ما امام جماعت ندارد!

سیدجمال؛ منادی بیداری اسلامی و وحدت جهان اسلام

یک شب که برای اولین بار سریال "سالهای مشروطه" را می دیدم جمله ای را از زبان یک بزرگ مبارز  شنیدم که می گفت: "جهادگر فقط با خون تجدید وضو می کند."

با این که سریال نتوانسته بود شخصیت واقعی ایشان را حتی در گوشه ای از مبارزاتش، یعنی ایران، به تصویر بکشد؛ اما حداقل انگیزه ای را در ما برای آشنایی و شناخت بیشتر این بیدارگر اسلامی ایجاد کرد. سيدجمال الدين اسدآبادي را باید منادي بيداري مسلمانان و وحدت جهان اسلام دانست. او در طول مبارزات خود که فصلی طولانی و بخشی عظیم از تلاش‌های بیدارگران مسلمان را در بر می‌گیرد سعی کرده است زبان همه مذاهب اسلامی و ملل مسلمین باشد و لذا برای او مهم نبود که او را اهل اسدآباد همدان بدانند یا اهل افغانستان و برای او مهم نبود که شیعه بخوانندش یا سنی.

او پیرامون دلایل از هم گسیختگی مسلمین چنین می‌گوید: «ملت اسلام همچون جسمی عظیم و نیرومند و تندرست بود؛ تا اینکه عوارضی چند که اجزاء به هم پیوسته و سالم ‌آنرا ضعیف کرد، بر آن وارد آمد و بسوی از هم گسیختگی سوقش داد. سرانجام هنگام آنکه هر جزئی از این کل جدا گردد و پیکره جسم از هم متلاشی شود فرا رسید. پیدایی این از هم گسیختگی و ضعف را بایستی در مناسبات ملت اسلامی هنگام جدا شدن مقام علمی از دستگاه خلافت دانست. یعنی همان زمان که خلفا به اسم خلافت قانع شدند بی‌آنکه شرافت علمی و دانش پژوهی در دین و اجتهاد در آنرا بدان گونه که خلفای راشد روا می‌داشتند جایز شمرند.»

 گوشه ای از بیدارگری ها و مبارزات انقلابی

حال که سخن از سیدجمال‌الدین به میان آمد لازم است که به ذکر گوشه‌ای از زندگی و خدمات این مصلح صادق و مبارز آگاه و بیدارگر مؤمن بپردازیم. برخی محل تولد او را ایران و برخی افغانستان می‌دانند؛ اما از آنجا که سید به وحدت اسلامی می‌اندیشید این اختلاف شهرت برایش بی‌اهمیت بود. وی پس از تحصیل علوم و معارف اسلامی در مدارس علوم دینی رهسپار نجف شد و در آن دیار به علم‌آموزی مشغول شد. اما چون آشفتگی امور مسلمین را دید، با توجه به روحیه ظلم ستیزیش خود را در جو حوزه‌های علمیه که دچار نوعی بی‌تحرکی و خمود شده بود، محصور نکرد و به سیاست و اجتماع قدم گزارد. او خود در این باره می‌گوید: «مغز و اندیشه خود را به تشخیص درد اصلی شرق و جست‌وجوی درمان آن اختصاص دادم و دریافتم که کشنده‌ترین درد شرق، درد اختلاف است. پس در راه وحدت عقیده و بیدار کردن مردم نسبت به خطر غریبی که ایشان را فرا گرفته است دست به عمل زدم.»

او ابتدا عازم هندوستان شد تا با بیدار کردن مسلمین هند زمینه را برای بسیج آنان بر علیه استعمار انگلیس فراهم کند و آنان را به مبارزه وا دارد؛اما به‌دلیل سلطه همه‌جانبه انگلیسی‌ها بر هند مجبور به ترک آن دیار و عزیمت به قلمرو خلافت عثمانی شد. گرچه او هند را ترک کرد ولی رهبر مبارز هندیان و مایه بیداری روحیه مبارزه در میان مسلمین هند شد و به همین دلیل .....

ادامه نوشته