سلام دوستای گلم من این پست رو قبلا گذاشتم ولی دوباره میذارم....
آخه بیخیال آخه ندارم که
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلک کور است.دلم شوریده در شور است...
صدای خنده و آواز می آید.زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد.نمی دانم چرا تنگ است و می لرزد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم...
دودستم رابه روی یکدیگربا حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
صدای همهمه با ورودشیخ عاقد می شود خاموش...صدای شیخ می آید:
عروس خانم وکیلم من؟
جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گویدومردم یکصدا باهم مبارک باد می گویند
خدای من صدای اوست!!!
صدای آشنا از اوست!!!
دلم در سینه می افتدبرای مدتی ساکت برای مدتی خاموش
صدای نعره ام در کوچه می پیچد
خدای من مبارک نیست.مبارک نیست...
بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم
بگوئیدم دروغ است آنچه فهمیدم
نگار من عروس جشن امشب نیست
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میردو
داماد شادوخندان از نگارم بوسه می گیرد
فلک کور است زمین و آسمان کور است
خدای من!خدای مهربان من...
چه کس گویداین سان.ساکت وآرام بنشینی؟
اگر مردم نمیدانند توکه نادیده می دانی...
همین دختر که امشب بله می گوید...
عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی حجله می پوید
قسم می خورد عروس ماست!
عروس هجله گاه ماست!
کجا رفت عهد وپیمانش؟
کجا رفت آن قسم هایش؟
یعنی عهد وپیمان هیچ؟
وفا و عشق و ایمان هیچ؟
قسم ها.اشکها.سوگندها.حتی خدا هم هیچ؟
عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟
چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟
وگرنه کی خدا این صحنه را بیند وخاموش بنشیند...
آهای مردم!!!
شما هرگز نمی دانید...
عروسی را به سوی هجله می رانید
که تادیروز نگارم بود.همین دیشب کنارم بود...
جهانم بود.تمام کشت وکارم بود
در آغوشش قرارم بود بهارم بود...
نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند؟
مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟
پس چرا امشب این آسمان نمی بارد؟
پس چه می خواهد؟
دلم رنجور و ویران است...
نگارم شاد و خندان است...
در دیوارش امشب چراغان است...
درون هجله گاهش بوسه باران است
خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم
من امشب از خودم از عشق از این دنیا که
هیچ اعتباری نیست بیزارم
من امشب سخت بیمارم!!!
رفیقان باده باز آرید مرا تنهای تنها با غم واندوه بگذارید...