بهانه ی لمس گرمی دستانشان هنوز هم بیست و هفتم هر ماه
...!نه فرقی نمیکند!آنجا هوای خرداد و تیر و مرداد هم سرد است...
هنوز همان حسِ سرد تا مغز استخوان های احساس را میسوزاند...!
حالا دیگر خط به خط همه چیز را حفظ شده ایم...!
از پرسِش تکراری هرماهِ نگهبان فراموشکار گرفته تا بدرقه ی گرم و سفارش های قبل از رفتنِ مریم خانوم...!
حالا دیگر میدانیم قاسم آقا کجای محوطه در قلمرو اش ایستاده و قبل ازینکه با لحن مخصوص و با نمکش
بگوید:"سیگار داری؟؟نداری؟؟"مثتفا زودتر گفته !!
حیف که دلم نمیآید ولی کاش میتوانستم همه ی سیگارهای دنیا را برایش بگیرم تا ازآن پس با همان لحن
نمکینش بگوید:"سیگار دارم!نمیخوام!"
حالا دیگر میدانیم جای همیشگی فاطمه خانوم و خاتونِ در آرزوی ازدواج را...که هنوز مرد رویایی اش که دکتر
است با بی ام وِ قرار است روزی بیاید و خاتون خانوم را با خود ببرد...!
فاطمه هم همیشه همراه و پذیرای رویاهای قشنگ خاتون...!
حالا دیگر هرماه چشمبراه لبخند دایی شکرالله ییم و حرفهای مبهم و راز آلوده ش...!
مریم خانوم 75 اما 27 ساله هنوز هم پرنسس آنجاست و به خیالِ خود زیبا تر ازو نیست...!
هنوز هم هربار لوازم آرایش سفارش میدهد و اینبار رژ گونه!خودش میگوید میخواهد آنقدر قرمز کند تا همه بگوید
وااای!!چقدر مریم امروز زیباتر شده...!
مریم خانوم هنوز هم از پسرش میترسد...!
گل بانو و مریم هنوز هم با هم سازش ندارند...حالا دیگر قهرها و گریه های شیرین و بچگانه گلبانو هم عادت
شده...!
و اما احوال دگرگون قمر و ترس نزدیک شدنش ...یکماه مهربان و دعا گو و یکماه...!!!
حالا دیگر میدانیم در جواب"خوبی عشرت خانوم؟"میگوید شما را ک میبینم خوبِ خوبم...!
هنوز هم عشرت خانوم مهربان سر نمازها و موقع افطاری روزه های مستحبی اش برای من و هاجر و به تازگی
مثتفا دعا میکند...!
هنوز هم عشرت خانوم میگوید بعد از خدا همه ی خوشحالی اش دیدار هرماه ماست...!
و آرزویش دیدن بچه هایمان...!
عشرت خانوم هنوز هم به موهایش حنا میزند...!
رضوان خانوم هنوز مدعی است مالِک همه ی آسایشگاه است و همه ی آدمها بی اجازه وارد ملکش شده اند...!
حالا دیگر میدانیم باید قبل از ورود به اتاق اجازه بگیریم...!
حالا دیگر میدانم من عروسِ بی بی سکین شیرین و دوست داشتنی هستم و هاجر بچه ام و مثتفا علی آقاست
خواهرم نوه ام و گاهی من نوه ی خواهرم... گاهی مثتفا فرزندم... گاهی هووی زن علی آقا و گاهی نوه ی
علی آقا...و گاهی هتا خودش!
حالا دیگر میدانم که باید بدانم ممکن است برای بی بی سکین همه کس باشم...!
هنوز هم صغری با نگاهش سیگار میخواهد و همایون دنبال ِ ماشین میگردد برود یزد!حالا دیگر آدرس خانه ی
قدیمی همایون را از آدرس خانه ی خودمان دقیق تر میدانم...!
اما حیف که آنجا نه خانه، خانه ایست و نه صاحب خانه ای...!
حالا دیگر میدانم ک همایون خانوم وقتی دانش آموز بوده ادبیاتش خیلی خوب بوده اما در حسابش کمی میلنگیده
اما نمره ی خودش را می آورده...!
هنوز هم همایون خانوم با شعرهای قشنگش با لحن گیرایش به استقبالمان می آید...!
ای دوست خوش آمدی و صفا آوردی
سَد مهر و محبت و وفا آوردی...
سد رحمت کردگار بر اصل تو باد
یک بار دگر سری به ما آوردی...
هنوز هم پای چشمان صغری خانوم همیشه تر است و هنوز هم خودش را لای پتو میپیچد...!و میگوید او هیچکاری
نکرده!! بی تقصیر است...!
هنوز هم پری خانوم کالیفرنیایی جای همیشگی اش روی صندلی گوشه ی چپ سالن مجله به دست نشسته و
ورق میزند...!ورق میزند...!
آنقدر دست روزگارش ورق زده که حالا دیگر او نیز تنها دلخوشی اش نشستن و ورق زدن است...
...!
هنوز هم...!
هنوز هـــم...!
...!
خوشحالم...خوشحالم که بیست و هفتم هرماه را بهانه کرده ایم...!
خوشحالم که گاهی بهانه را به دست دیگران هم میدهیم...!
بعدا نوشت:ها!تو را مِگم:))
بعدا نوشت2:بنده خدا خاویر چطووو! مـرد...!:(
بعدا نوشت3:هفت کیلو اضافه کردن وزن در طی سه ماه هنر میخواهد و بس!!:D
بعدانوشت4:خوشبخت بشی حمیرای عزیز...