خداحافظ ننو


دختر نازم امروز شاید تو هم میدانستی باید خداحافظی کنی از یار همراه یک ساله ات...از دور میدویدی به آغوشش میکشیدی و غلت میزدی در بسترِ صمیمانه اش که حالا دیگر برایت تنگ است...
یادش بخیر چه تاب ها خوردی و چه خواب ها رفتی و چه ذوق ها کردی ...یادش بخیر چه تاب ها دادیم و چه لالایی ها خواندیم و چه خواب ها که نرفتی...
ننوی زیبا! دوستِ یک ساله ی صبا در تمام پیچ و تاب های هر روز و شبانه...تو دیگر تمام تاب هایت را برای صبا خورده ای!
و چقدر خوب است که تو هیچوقت بی تاب نمی شوی...

تولدت مبارک

 

خیلی وقت بود میخواستم بنویسم...شاید همه ی این یکسال را...منتظر یک اتفاق بودم اتفاق قشنگی مثل اولین سالروزِ اتفاقِ قشنگِ آمدنت...

بارها قلمم پر شد از احساس و تشنه نگاهش داشتم تا امروز اما حالا نمیدانم میشود تمامش را یکباره از سر قلم خالی کرد یا نه!نمیدانم از پس اینهمه ننوشتن بر می آیم یا نه...

تو کنارم آرمیده ای و غرق در خوابِ دلچسب ظهرگاهی...به چهره ات نگاه میکنم و بیاد می آورم...ساعت ۲۲ و چند دقیقه ی ۲۴ آبان ۹۴...

چند روزی بود آمدنت به تاخیر افتاده بود و هر دقیقه از نیامدنت پر تر می شد از دلهره و بی تابی و...روی تخت نشسته بودم و برای اولین بار در این دوران سوره ی مریم میخواندم...نمیدانم چندمین آیه بود میدانم خیلی به پایانش نمانده بود که دردی متفاوت تر از همه ی دردهای این دوران به سراغم آمد...

درد!واژه ای که تا آخر نوشته ام همپای قلمم میدود...

دردی خفیف ..عجیب و گنگ...چند بار تکرار شد میدانستم اما نمیخواستم باور کنم این همان درد موعود است..وقتی به پدرت گفتم.مضطرب و مشتاق ساعت به دست کنار تخت آمد فاصله ی دردها را ثانیه به ثانیه میشمرد...درست همانی بود که باید میبود...

می دانستم اما نمیخواستم که بدانم...

نمیخواستم باور کنم که میدانم...

بعد از دوش آب گرم در حین پوشیدن لباس بودم که حصار آبی دورت را سوراخ کردی و دیگر علنی کردی که خاکی شدنت خیلی نزدیک است..

به پدرت گفتم آماده شو که زمانش رسیده است...

این نه تعریف است و نه اغراق اما آرامشی عجیب یکباره از یک نیرویی عجیب تر حاکم شده بود بر همه ی منِ پر اضطراب و دست پاچگی و اضطرابی شگفت و خنده دار حاکم بر پدرت.

تمام راه خانه تا بیمارستان را چنان تاخت که اگر خودش بود سریع تر میدوید و من اما آرام بودم...

دردها کم کم و ماهرانه رو به فزایندگی بود

کارهای بیمارستان سریع انجام شد در تصورم قبل تر خداحافظی ای بس رمانتیک و اشک آلود و مغمومی داشتم اما اصلا آرامش و شوقی که در من حکم میراند اجازه ی چنین چیزهایی نمیداد فقط دلم میخواست بروم و با تو برگردم...از کسی که همراهی ام میکرد تا بلوک زایمان فقط این جمله را پرسیدم:اونجا خیلی سر و صداس؟خیلی خشک و عادی جواب داد دو نفر هستند اما امشب زائو نیستند.

خیالم که راحت بود اما شنیدن این جمله راحت ترم کرد حالا بماند که من خودم بعدا شده بودم سوهان روح همین دو نفری که قرار بود تازه فردا آنهم شاید!زایمان کنند...

لباسهایم را در آوردم و جلد شدم در لباسی که نه ماااه با ترس و اشک خودمم را در آن میدیدم اما چه خوشحال بودم اینبار و رنگ آبی اش چه دلنشین بود...

معاینه شدم !خیلی آرام و خوشحال ..معاینه ای که اول بار با شدنش به خیال خودم حسِ مرگ داشت... 

کارهای مقدماتی با همین دردهای خفیفِ کم کم فزاینده انجام شد...حالا دیگر سه ساعت از اولین درد گذشته بود و فزایِش دردها سریع تر ...از اینجا به بعد میشد کم کم معنی درد را فهمید میشد کم کم باور کرد که رد کردن پلِ نهایی مادر شدن آنقدر ها هم ساده نیست...ازینجا به بعد آدم روحش رفته رفته خوشحال تر میشود اما جسمش جسم است دیگر ..فریاد میکشد گریه میکند و به خود میپیچد...

دقیقه ها از کنار هم رد میشدند و اینبار به معنی واقعی میشد دانست معنی ِ زمان را...و ماهیت ساعت را...

شعار نیست حقیقت محض است قدرتی که از بالاها می آید و زن بودنت را به رخت میکشد کم حرفی نیست میان این همه هجوم که دیگر از تو چیزی جز یک* درد *باقی نمانده از خدا میخواهی سریع تر زیاد تر کند این درد را تا به مقصود نزدیک تر شوی...قدرتی که فقط یک مادر در حین درد درکش میکند حتا یک دقیقه بعد از زایمان هم نمیتواند باور کند این او همان زن است...همان زنی که تکه تکه جانش را به چشم میبیند و باز هم منتظر است...منتظرِ درد جانکاهِ شیرین...

و اما یک مرد!این جا تازه میفهمد انتظار چقدر سخت است دوست داشتن چقدر سخت است و از همه اش پدر بودن چقدر سخت تر است...

نمیدانم دقیق ساعت چند صبح بود اما میدانم خیلی درد بود ...فریاد بود...انتظار بود...ماماها میگفتندش چهار درد...چهار دردی که بااارها شنیده بودم و تجربه نکرده بر خودم لرزیده بودم...باور نمیکردم حالا در میان عمیق ترین جای آنم.چه دعا ها و آرزوهای خوبی که در این حین روحم میخواند و میخواست و مطمئن از اجابتش بی وقفه مرور میکرد...

باز هم.نمیدانم.چقدر میان این جای عمیق بودم و جسمم چه حالی داشت و کدام گوشه از اتاقِ سهمگینِ درد بود که شنیدم میگویند موهایش پیدا شد سعیت را بیشتر کن ...تجربه دار ها میدانند شنیدن این جمله چقدر گواراست و چه جانِ عجیبی میبخشد و چه نیرویی می آفریند..تعبیر مناسبی نیست اما اگر ساده بگویم انگار ته مانده ی جانت مثل ته مانده ی پمادی که میفشاری اش یکباره بیرون میزند و تمامت میکند... 

بی نفس...بی جان و کشان کشان حالا اتاق ِ موعودِ زایمان...

از اینجا به بعد انگار همه اش خواب بود یک خوابِ درد آلودِ شیرین ..اینجا دیگر باورش برای خودم هم سخت بود اینجا دیگر تمام منی که درد بود ،یکباره از درد خالی شد و صدای معجزه وارت که نوید زمینی شدنت را میداد مرا دوباره متولد کرد...تو به دنیا آمده بودی و من باااز هم نمیدانم آن لحظه از شوق چه حالی داشتم فقط میدانم این بار هیچ دردی نداشتم...اصلا انگار رنج تمام این نه ماه را هییچوقت نداشتم...

یک ماهی بده...


یک ماهی بده...
این جمله مخصوص دم دمهای غروب پاییز است...
مخصوص درخت نارنج...
مخصوص کاظم...
مخصوص لواشک...
خیلی از دمِ غروب های پاییزی بی اختیار یادش می افتم..
من و نعیمه...درخت نارنج ...ماهی...کوچه ی پر خاطره ی خانه ی مادربزرگ...
آنروز دم دمهای غروب من و نعیمه کاسه ی پر از آب و برگهای خشک درخت نارنج غوطه ور روی آب ...صدای روان و رسای کودکانه که میپیچید زیر طاق کاه گلی کوچه و خنده های ریز ریز از سر شوق...
آهای ...ماهی میفروشیم دونه ای صد تومن بزرگاش دیویست تومن...ماهی میفروشیم ...ماهی...ماهی...
و یک دفعه کاظم پسرک چهار ساله که دوان دوان آمد ...خوشحال...مشتاق...
با یک سکه ی ده تومانی که یکبار از دستش افتاد و برداشت و داد دستم و با لحنی که هنووووز دم دمهای غروب های پاییزی در گوشم طنین انداز است..."یک ماهی بده"

با قاشقی ک توی کاسه بود یک ماهی برداشتم...ماهی ای که ماهی  نبود و ماهی ای بود از جنس برگ پاییزی درخت نارنج ...کاظم خوشحال من و نعیمه خوشحال تر...
ده تومانی که شد یک لواشک بزرگ زردآلو ...نصف من نصف نعیمه...

هیچ چیز مثل یک پاییز نمیتواند...


نه بهار با همه ی فصل بودنش...شعر بودنش و حرف بودنش و نه هیچ چیز دیگر ...!
نه!!
هیچ چیز نمیتواند مثل یک روز و یک ساعت و یک دقیقه از پاییز حالت را عوض کند و بودن زیبایش را فی الفور ب رخت بکشد
بهتر است دعای یا مقلب القلوب را برای پاییز خواند که حال میشود احسن الحال...
هیچ چیز مثل یک پاییز نمیتواند ...

. . .


بعضی وقت ها آدم ها با ننوشتن شاعر تر می شوند...
مثلا وقتی که مادر می شوند...
مادر بودن را نمیشود دید و نوشت و خواند مادر را باید شد...
مادر شدن قلم است... شعر است ...نثر است...
همین که نمیتوانی در دستش گیری یعنی قلم...
همین که نمی رسی بنویسی خودش شعر است و همین که خیلی حرف برای گفتن داری میشود نثر...

خواب دریا دیده بود...

امروز آخرین باز مانده از ماهی های قرمز نوروز روی آب افتاده بود...

زودتر از تولد یک سالگی اش...انگار فهمیده بود سنگ های ساحلی توی

کاسه ی سفالی کلک اند...

ماهی قرمز دیشب حتمن خواب دریا دیده بود...

حالا دیگر خواندت برایم ذوق بیشتری دارد شوق بیشتری...دریچه!

شوق خواندن خط به خط بزرگ شدن...

ذوق دیدن دغدغه های رنگارنگ انتهای نو جوانی ...و چند سال جوانی...

بزرگ شدن بها دارد و پربهاترینش کوچک شدن...!چشم پوشیدن ...ساده انگاشتن...

خیلی وقت است ساده میگذرم...از رنگهایی که میتوان دید...از چیزهایی

که میشود بود...ازاحساسی که می شود گفت...از صدایی که میشود شنید...

از فریادی که می شود کشید...از شعرهایی که  میشودخواند

 از حرفهایی که میشود نوشت...

کاشکی باز کنم...این روزها پر است از دریچه...!


 

پ.ن:چقدر خوبه که هستی...:)

پ.ن2:باید اعتراف کنم احساس غریبی کردم با دریچه دو سال پیش.اینا نتیجه ی بزرگ شدنه؟

پ.ن3:خدایا مثل همیشه این بار هم هوامونو داشته باش...

پ.ن4:از چند شب قبل از امتحانای ترم 3 یه زندگی جدیدو دارم تجربه میکنم..

شبها بیدار و روزها خواب...تجربه ی خوبی نیست..

پ.ن5:دوره ی ارشد با همه خوبی هایی! که داشت اینو هم با خودش داشت:

چندین برابر قدر روزای خوب کارشناسی رو دونستن و روز به روز

دلتنگ ترروزای فوق العاده خوبش شدن...

 پ.ن6:آرامش...:)

بی بی

نه سال گذشت و هرسال

بیستم آذر هر سال...بوی قرمه سبزی نیم پز می دهد...!

بوی پاییزی ک آنروزش تلخ بود...!

بیستم آذر هر سال بوی بی بی می دهد...!

خدایت بیامرزد...

. . .

چرا؟!

پاییز

پاییز که می شود انگار همه چیز خوب می شود...


 

پ.ن:تابستان، بهای گران پاییز است...

انتخاب..ب!

نتیجه ی یه بحث طولانی و تلخ بین من رفقای هشتاد و هشت...

رشته مون هرچی رو نداشت برامون یه عرق گنده گذاشت ک عجین شده با وجودمون...

منکه دارم باهاش زندگی میکنم و کیییف میکنم...

شبتون خوش دوستان...


 

پ.ن:پی نوشت پایین نقطه آغاز بحث بالا...

پ.ن2:بعد از یه جدال طولانی مدت بین رفتن و نرفتن امشب مصطفا تصمیم قطعیشو

گرفت...شب قبل از روز ثبت نام،از "دکترا" خوندن انصراف داد...

پ.ن3:چه موضوع مسخره ای بود...!کاش هیچوقت وقتمونو برای نوشتن انشاءش صرف

نمیکردیم...علم بهتر است یا ؟؟همون یا!!!

پ.ن4:نه خوشحالم ...نه ناراحت...

 

درد..د!

درد گاهی میشود بزرگترین و از خود گذر ترین داده ی خدا...

وقتی از پایت می اندازد و خنکای نسیم تندرستی را به رخت میکشد...

...

دلم برای دندان درد آلود و پوسیده ی دیشبم تنگ شده...

امشب از جای خالی و درد نبودنش لثه ام یکریز خون گریه میکند...


پ.ن:آخ...خ!

پ.ن2:دیدار رفقای قدیمی...نکو دیداری بود...هتا با مسخره ترین تم ممکن.

پ.ن3:قانون پایستگی نامورنامه:از بین نمیرود بلکه نامور تر از همیشه از سایتی به سایت دیگر

منتقل میشود...د!!

پ.ن4:چقدر خوبه...:)

 

شاید این روزها همه اش خلاصه شود در گروهی که میگویند مجازی. ..

 بگویم نمیشوند، شعار است که فانوس ها خاموش می شوند...

اما دمش گرم باد که سوی فانوس راستین "دوستی"حالا مدیون اوست...

تو بخند...

من ک عاجزم...عرضه ای ندارم به جز گریختن از فهم دردهای تو...

تو بخند...خنده ات سنگین، شرمگین میکند مرا...

تو بخند...خنده ات اشک میکند روان یخ زده را...

تو بخند...بخدا خنده ات نشانه می رود به سمت خدا ...

 


 

پ.ن:متن بالا برای اکرم دوست معلولمه...تو آسایشگاه

پ.ن2:حالا ک خودت گفتی اینجارو میخونی بذار همینجا بگم...خیلی احوالتو میپرسن...هاجر!!

پ.ن3:چقدر سخته با موبایل آپ کردن...

پ.ن4:چقدر خوشحال شدم وقتی الاهه ازم خواست راهنماییش کنم ک با کارت هدیه ی برنده شدن تو مسابقه نقاشیش، برا خونه سالمندان چی بخره...

برای سعیده ای ک خیلی ماه است...

 

برای سعیده...

نوشتن را دوست می دارم اما :نوشتن بهار می خواهد...

 می نوشتم...خوانده می شدم...آسان...

اما نوک قلمم لنگ میزند حالا...

میتراشم ...همه اش ذره ذره میشکند تا بالا....

جنس  قلم همان و لیک این روح نوشته هاست که نیست...

اما...

 دریچه باز است...زمستان رفتنی و بهار نزدیک است: )


پ.ن:دریچه خوبم...سلام...م!

پ.ن2:دقیق شب امتحان مسایل عمومی ایرانشناسی1

پ.ن3:رفتن یا نرفتن؟؟

پ.ن4:چقددددر دلم برا پ.ن نوشتن تنگ شده بود...

 

قـــــلم را به بند کشیده اند هجوم حرفهای ننوشته...


پ.ن:شاید هیچوقت تو طول زندگیم به اندازه ی این روزا درگیر نبودم( البته بیخیالی و بی استرسی همیشگیم خیلی

بهم کمک میکنه )

هنوز تو باورم نمیگنجه...من کمتر از دو هفته ی دیگه...! رسما شریک یه زندگی ام ...!

همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس...

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم...!

...

- الو؟سلام...کجایی؟؟!!گفتی 5 نشده خونه ای!!

- داشتم میومدم یه تصادف بد تو راه شده بوده و راه بندون!مجبور شدم مسیرو عوض کنم...!!

الانم یادم اومده باید میرفتم تعمیرگاه...یه ساعتی دیر تر میام...!

- اه...چرا؟؟!!

- خب چکار کنم...!!

- خیلو خب ...مراقب خودت باش (قبل ازینکه اون بگه) خدافظ...!

...

از پله ها دویدم بالا پریدم تو رخت خواب سرمو بردم زیر پتو چند دیقه ای غلت زدم بعد خودمو مشغول کردم 

به مرحله ی سی گِیم موبایلم...!

چرا اینجوری حرف زد؟؟!!واقعن که!!خب اگه میخواست بره تعمیرگاه باید یادش میبود...!!

میدونه من منتظرشم...!چرا هی جلو عقب میکنه...!!

بغض کردم...!قورتش دادم...مرحله ی سی رو رد کردم...!سی و یک به مراتب سخت تر بود..!

یه خورده زمان برد تا اونم با حرص رد کردم...!!

مرحله ی سی و دو هنوز یکـ چهارمشم پیش نرفته بودم...!

صدای ماشینش اومد گوشی رو پرت کردم اونور و رفتم زیر پتو...!ناشیانه خودمو زدم به خواب زنگ در و زد...

طبق معمول که اون میاد و من بالا هستم یه احوال پرسی مختصر با پایینی ها کرد و اومد بالا...!

با همون لحن همیشگی یه سلام بلند کرد...نتونستم زیر جلو لبخندمو بگیرم...هنوز زیر پتو بودم...

سرمو آوردم بیرون...!

یه جعبه شیرینی بود و یه دسته گلِ خوشگل...!!

ماهگرد ازدواجمون مبارک...!

ببخشید که مجبور شدم بهونه بیارم واسه دیر اومدن...!!

....

مهربانیت مستدام...!:)

یه پست مشترک...

یه پست مشترک ... یه روز مشترک ... یه دوستیِ همیشه ...

16 آذر 91 .... از کجا شروع کنیم ؟! ...

همه ی شروع ها قشنگه حتی اگه بعد از یه پایان مدید باشه ! 16 آذر 91 بود .... موهبت و آفاق آخرین قدمهای دوستانه شان .. به گمان باطلشان .... ! که دوستی ، دوری نمی شناسد ....

 5 آذر 92 .... و باز ما و قدمهایمان ... ما و خوابگاه ... ما و راه ... آفاق را میبینم ... اینبار در خوابگاهی دیگر ... در شهری دیگر ... در فضایی دیگر ... نه میبدی و نه الهیاتی ... نه کلاسی و نه هم کلاسی ... تنها خودم و خودش ... بغض داشت اما زیبا ...

امروز چقدر عوض شده بود ! خوابگاه ، راه ، نگاه، همراه ، حتی کلکل های ناگاه ! بعد از سالی ... قراری ...ما همان ها بودیم و همانها نبودیم ....! شاید سالی بعد همان ها هم نبودیم ... که کاش همیشه همان بودیم !

ما و دغدغه های جدید ... ما و روزهای جدید ... ما و... مای جدید !!!

دانشگاه شهید بهشتی-5آذر 92


پ.ن1: بعد از مدتها، دیده م منور شد به دیدارت خواهر شوهر عزیزم ... اولین دیدار نکوئی بود ...

پ.ن2: تمامِ هتا حتی شده ها، به عقیده ی موهبت بود!

پ.ن3:چاق خودتی موهبت!!!

پ.ن4:اعظمِ بیچاره!!:)))))

برای هاجر...

یه فصلهایی از زندگی اونقدر عجیب و رنگارنگه که غرقت میکنه تو عمق اعجابِش و قدرت فکر کردن بهشو نمیده...

که دلِت میخواد برای رهایی از غرق شدن به خودت تلقین کنی اصلنم عجیب نیست!!یه اتفاق ساده س...!

...

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود...

گاهی نمیشود...نمیشود که نمیشود...

گاهی هـــــــزار دوره دعا بی اجابت است...

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود...

...

هاجر عزیزم...دوستِ همیشه همراهم...!پیوند قشنگِت مبارک...:)

امیدوارم تا همیــــــشه یار مهربون هم باشید...

پسوورد زندگیتون دستِ خدا...که براتون رقم بزنه هرچیــــــــز اعجاب انگیزِ زیبایی را...

ماشالله 21...


mm


پ.ن:برگزیدن این عکس یک دلیل عمـــــــــده دارد...:)

باز این نقطه ی آغازی امسال من است... 

همه ی روح زمین...روح زمان مال من است...


پ.ن1:امشب متفاوت تر از همه ی شبهای تولدم :)  آقا ما خعلی مخلصیما...:)

پ.ن2:خواستم یه چیز بنویسم با خودم گفتم حیف پست شیرین تولده ...چشم پوشیدم...

 بعدا نوشت:کاش حقیقت نداشته باشه...یه دنیا غمگینم...

کولــــــه پشتی...

از میان همه ی کیف های دنیا!

کوله پشتی ام را همیشه دوست می دارم...!

کوله پشتی ام باشد !من باشم و یک راه!تا نا کجا قدم زدن را دوست می دارم...!

کوله پشتی ام که باشد کودکی ام را پشت میکنم، لالایی میخوانم...!

کوله پشتی ام که باشد فرقی نمیکند خالی اش هم  پـُر از خاطره است...!

کوله پشتی ام که باشد هوای من همیشه پاییز است ...!

کوله پشتی ام را همیشه دوست میدارم...!


پ.ن1:همیشه یه حس خاصی به کوله پشتی هام دارم!شاید با خوندن این پست فقط خودم حسش کنم!

پ.ن2:من از زبان تخصصی بدم میاد!تازه...!!زبان تخصصیمو ترم دو دوره کارشناسی نیفتاده بودم !

دلم خواسته بود با نودیها بگیرم!

پ.ن3:تولد مطهره خانم (خواهر شوهر گرامی)خیلی مبارکه...!یعنی اونقدر زیاد که مبارکیش برسه تا اون قاره

دستش!(دستِ ما که بهش نرسید :دی!)

پ.ن4:سرماخوردگی جانانه ای بود!دمش گرم باد...!که از پایمان انداخت...و دممان گرم تر باد که بلند شدیم!

پ.ن5:دریچه را بیشتر از همیشه دوست دارم!نه به آن دلیل که دریچه است به این دلیل که دریــــچه است...

بعدن نوشت1:الهـــــــــــام؟؟!!لبخند بی بهانه کو؟؟!! ها؟؟

بعدن نوشت2:دقیقن فردای روزی که من از کوله پشتیم نوشتم!

استاد مستقیمی تو محوطه دانشگاه : حالا دیگه این کوله رو بنداز اونور!!دیگه خانوم شدی!دانشجوی ارشد!

من:‌ :|...

بعدن نوشت3:تا درون نيمکت جا ميشديم!   ماپراز تصميم کبری ميشديم!   کاش هرگز زنگ تفريحی نبود!

جمع بودن بودو تفريقی نبود!  کاش ميشد باز کوچک ميشديم!    لااقل یک روز کودک می شدیم!


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...

نمی دانم آستانه ی لیاقتم را...

اما میدانم بزرگواری ات را که میطلبد هر لیاقت بی آستانه را...

نمیدانم اینبار چه میخواهم...

اما میدانم این بار اگرهم نخواهم  تو برایم میخواهی شاید آنچه را امروز نه می خواهم نه میدانم...!


پ.ن: با یه کم تاخیر آپ شد...!

پ.ن2:دلم برای همکلاسای هشتاد و هشت تنگ شده...!کلاس بی حضور اونا سرده خیلی سرد!

پ.ن3:زمان عجیب ترین پدیده ی روی زمینه!

پ.ن4:یاد شب کنکور ارشد بخیـــــــــــر!

پ.ن5:عشـــــــق :)


بهانه ی لمس گرمی دستانشان هنوز هم بیست و هفتم هر ماه ...!

نه فرقی نمیکند!آنجا هوای خرداد و تیر و مرداد هم سرد است...

هنوز همان حسِ سرد تا مغز استخوان های احساس را میسوزاند...!

حالا دیگر خط به خط همه چیز را حفظ شده ایم...!

از پرسِش تکراری هرماهِ نگهبان فراموشکار گرفته تا بدرقه ی گرم و سفارش های قبل از رفتنِ مریم خانوم...!

حالا دیگر میدانیم قاسم آقا کجای محوطه در قلمرو اش ایستاده و قبل ازینکه با لحن مخصوص و با نمکش

بگوید:"سیگار داری؟؟نداری؟؟"مثتفا زودتر گفته !!

حیف که دلم نمیآید ولی کاش میتوانستم همه ی سیگارهای دنیا را برایش بگیرم تا ازآن پس با همان لحن

نمکینش بگوید:"سیگار دارم!نمیخوام!"

حالا دیگر میدانیم جای همیشگی فاطمه خانوم و خاتونِ در آرزوی ازدواج را...که هنوز مرد رویایی اش که دکتر

است با بی ام وِ قرار است روزی بیاید و خاتون خانوم را با خود ببرد...!

فاطمه هم همیشه همراه و پذیرای رویاهای قشنگ خاتون...!

حالا دیگر هرماه چشمبراه لبخند دایی شکرالله ییم و حرفهای مبهم و راز آلوده ش...!

مریم خانوم 75 اما 27 ساله هنوز هم پرنسس آنجاست و به خیالِ خود  زیبا تر ازو نیست...!

هنوز هم هربار لوازم آرایش سفارش میدهد و اینبار رژ گونه!خودش میگوید میخواهد آنقدر قرمز کند تا همه بگوید

وااای!!چقدر مریم امروز زیباتر شده...!

مریم خانوم هنوز هم از پسرش میترسد...!

گل بانو و مریم هنوز هم با هم سازش ندارند...حالا دیگر قهرها و گریه های شیرین و بچگانه گلبانو هم عادت

شده...!

و اما احوال دگرگون قمر و ترس نزدیک شدنش ...یکماه مهربان و دعا گو و یکماه...!!!

حالا  دیگر میدانیم در جواب"خوبی عشرت خانوم؟"میگوید شما را ک میبینم خوبِ خوبم...!

هنوز هم عشرت خانوم مهربان سر نمازها و موقع افطاری روزه های مستحبی اش برای من و هاجر و به تازگی

مثتفا دعا میکند...!

هنوز هم عشرت خانوم میگوید بعد از خدا همه ی خوشحالی اش دیدار هرماه ماست...!

و آرزویش دیدن بچه هایمان...!

عشرت خانوم هنوز هم به موهایش حنا میزند...!

رضوان خانوم هنوز مدعی است مالِک همه ی آسایشگاه است و همه ی آدمها بی اجازه وارد ملکش شده اند...!

حالا دیگر میدانیم باید قبل از ورود به اتاق اجازه بگیریم...!

حالا دیگر میدانم من عروسِ بی بی سکین شیرین و دوست داشتنی هستم و هاجر بچه ام و مثتفا علی آقاست

 خواهرم نوه ام و گاهی من نوه ی خواهرم... گاهی مثتفا فرزندم... گاهی هووی زن علی آقا و گاهی نوه ی

علی آقا...و گاهی هتا خودش!

حالا دیگر میدانم که باید بدانم ممکن است برای بی بی سکین همه کس باشم...!

هنوز هم صغری با نگاهش سیگار میخواهد و همایون دنبال ِ ماشین میگردد برود یزد!حالا دیگر آدرس خانه ی

قدیمی همایون را از آدرس خانه ی خودمان دقیق تر میدانم...!

اما حیف که آنجا نه خانه، خانه ایست و نه صاحب خانه ای...!

حالا دیگر میدانم ک همایون خانوم وقتی دانش آموز بوده ادبیاتش خیلی خوب بوده اما در حسابش کمی میلنگیده

اما نمره ی خودش را می آورده...!

هنوز هم همایون خانوم با شعرهای قشنگش با لحن گیرایش به استقبالمان می آید...!

ای دوست خوش آمدی و صفا آوردی

سَد مهر و محبت و وفا آوردی...

سد رحمت کردگار بر اصل تو باد

یک بار دگر سری به ما آوردی...

هنوز هم پای چشمان صغری خانوم همیشه تر است و هنوز هم خودش را لای پتو میپیچد...!و میگوید او هیچکاری

نکرده!! بی تقصیر است...!

هنوز هم پری خانوم کالیفرنیایی جای همیشگی اش روی صندلی گوشه ی چپ سالن مجله به دست نشسته و

ورق میزند...!ورق میزند...!

آنقدر دست روزگارش ورق زده که حالا دیگر او نیز تنها دلخوشی اش نشستن و ورق زدن  است...

...!

هنوز هم...!

هنوز هـــم...!

...!

خوشحالم...خوشحالم که بیست و هفتم هرماه را بهانه کرده ایم...!

خوشحالم که گاهی بهانه را به دست دیگران هم میدهیم...!


بعدا نوشت:ها!تو را مِگم:))

بعدا نوشت2:بنده خدا خاویر چطووو! مـرد...!:(

بعدا نوشت3:هفت کیلو اضافه کردن وزن در طی سه ماه هنر میخواهد و بس!!:D

بعدانوشت4:خوشبخت بشی حمیرای عزیز...


هوای از تو نوشتنم هر شب مرا میهمان واژه ها میکند ... میزبانِ قلم ...

اما نوشتنت نه واژه میطلبد نه قلم ...!

کاش دیگر باورم میشد ...

بعضی ها را سخت میشود اما بعضی ها را نمی شود نوشت...


 پ.ن1:قدی ک به خدمت مردم علم شود بهتر ز قامتی که به مهراب خم شود!!(مهراب درسته نه محراب!)

پ.ن2:عید فطر به خودی خود مبارک هست!اومدنش خودش تبریکه :D

پ.ن3:هشتم مرداد نود و دو بود...

پ.ن4:تنبل شدم!!زیـــــــاد..!

پ.ن5:مرجان!

برای تو...

نا نوشته ها که تلنبار میشوند سنگینی شان قلم را کمر میشکند...

برای تو مینویسم...برای تو که ناخوانده میدانی اش...

می نویسم...با قلمی که از پا افتاده رو سیاه لنگ میزند بر تن سفید صفحه ی صبور...

نمی دانم این روزها به نوبت کجا رسیده که آسمانش چنین تپیده...

برای تو مینویسم...اگرچه بی رنگ!

برای تو که از ازل قلم رنگ باخته و قاصر از نگارش تو و احساس عاجز از نمایش توست...

می نویسم تا بخواهم تا نخواهی هر آنچه میخواهم و تو نمیخواهی...

می نویسم تا بخواهم خواسته ات را ارزانی دهی بر آنچه نخواستی و خواستم...

بنشانی ام آنجا که نباید ایستاد و برخیزانی ام آنجا که نباید نشست...

صدایم کنی آنجا که نباید خفت و بخسبانی آنجا که نباید بیدار...

خدای خوبم...! پرم از آرزو مینویسم تا بخواهم تا نخواهی فریفته ی چشمک آرزوهایی باشم

که آرزو بودنش زیباست بر آمدنش هیهات...

نمیدانم آنچه می گویندش توفیق بندگی چیست ولی!

مینویسم تا بخواهم اندکی باشم از آن بنده که تو میخواهی...

می نویسم تا هر از گاهی بخوانم...شاید بهانه ای باشد و باز بخواهم...


پ.ن1:رمضــــــــ ـ ــــان

پ.ن2:از پارسال تا امسال!!چقدر رنگ!!

پ.ن3:نوشته های دریچه یه بُعد از منه!!نمیشه تعمیمش داد به همه ی آفاق!!

پ.ن4:الهی خوشبخت بشن:)


خیال ...

شب می شود...

تمامِ من بغض می شود...چکیده میشود...

هوای ابریِ دلم بارور هزار و یک ?علامت سوال؟...

چرا؟؟چگونه؟؟کِی؟؟کـُجا؟؟

به خاک می شود تنِ سترگ و خسته ی خیال ...


پ.ن1:حیاط خلوت حرفهای مگو...!!منو ببخش!!میدونم این روزا کمرنگم...

پ.ن2:هاجر داره روزای عجیب تری رو میگذرونه...!!عمق اون اعجابو میفهمم!!

پ.ن3:موهبت قدم جانپریشت مبارک...

پ.ن4:قلم تو دستم شده عین یه تکه چوب ... یه تکه سنگ!!نه میدونه کجا بِدوه نه میتونه !!نگرانشم!!

پ.ن5:روازی پر جوش و جنبیه...!!

پ.ن6:تغییـــــــــــــــر!!

بعدا نوشت:فاطمه؟؟ هربار دیدن وبلاگت بارونیم میکنه...آخه چرا؟؟

بعدا نوشت2:خوابِ بدی بود خیلی بد...!! :((

...

بوی نوازش می دهد آغوش خاطرات ِ آبی و سبـز...

نه قلم را یاری میخواهد و نه یاری را اندیشه...

تنها نسیمی کافیست...


پ.ن1:زندگی...

پ.ن2:من...!

پ.ن3: سفـــــــــــــَر...

پ.ن4:دریچه...!!قلم!!...!!

پ.ن! : من یاد خوش دوست به دنیا ندهم....

. . .

نخواستنی نیست ...

عمیق می شود گاهی جای پای عبور فصل های بی مثال زندگی بر تنِ بی قرار دل ...

دلم کمی موج میخواهد...

کمی سایش ...



پ.ن:دریچه...

. . .


همه ی عضلاتِ اندیشه ام درد میکند ...

باز هم نمیدانم حالم را ...!

چشم در چشمِ یک تقدیر ...

به زانو در آوردن یک تردید ...

حسی که می جوشد و یک تشدیدّ ...

و آرامِشی پیش از توفانِ یک تغییــــــــــــــر ...


پ.ن: پُر باشی از دریچــــــــه:)

موهبت نوشت:

خبر !
 به اطلاع دریچه ای های عزیز میرساند، آفاق را بردند !!!
به بیانی دیگر صاحب این وبلاگ نیز به جرگه ی متعالی پربرکت متأهل ها پیوست!
 و از آنجا که وی به علت حیای نهفته ی درونی و نیز قلت وقت، معذور است از ارائه این خبر، اینجانب رسالت لو دادن دوست ملکوتیم را به عهده میگیرم! هرچه باشد ایشان زین پس چند سرو گردن از ما، کمالاتشان فزون تر است و فرایض الهی شان مقبول تر!! ضمناً در صورت درخواست، قابلیت لو دادن اطلاعات مضاعف در این زمینه نیز از طرف بنده وجود دارد!  امید که خوشبخت گردد رفیق دیرینه مان...

 بعدا نوشت: کامنت موهبتِ گلوگیر،صرفا به درخواست و اصرار نامبرده عمومی شد...!چکارِش کنم رفیقمه!!

به قولِ خودش همطرازِ جان..ن!:)

بعدا نوشت2:هاجرِ عزیزم؟نگارنده ی گمشده بخت و نق نقو با جهازِ کامِل بنام جزوه زارع

با کفشای تق تقی در حالِ منجمی؟؟رفیق؟؟ آفــــــــآق..آفاق میمونه!همیشه !!

راستی به فکرِ یه کار خاص باش!...برای همین روزا!!ماست و خیارو کجا بخوریم این دفه ؟هوم؟؟

بعدا نوشت3:بعدا نوشتِ 2رو فقط من و هاجر میفهمیم!..!!چه بغضی کردم هاجر...!

بعدا نوشت4:دیروز 27 !قرارمون مستدام...!:)پر بود از خاطره پــــــــــــــــــــــُر!

بهــــــــــــــانه...

چه زیباست بهـانه ی بـهــــار... برای شکفتن دلی که دیریست بهانه ی دلش تنگیست!

اما برای دلی که دیگر دلش را  بهانه ای نیست،

بـهــــار هم در عادت تنگی ِ تکراری ِ همیشگیست...

بهانه ام آرزوست ...!



پ.ن1:دوستای خوب دریچه...بهارتون پر بهانه...کاش بدونید چقدر دوستون دارم...فاطمه...رویا...!الهام...عطیه...

پ.ن2:بهار همه ی دوستای خوبم مبارک...آرزوی صمیمی قلبم آرزوهای زیباتونه...

پ.ن3:نود و یک عزیز؟ دل و دماغمو کجا بردی؟؟تا زیاد دور نشدی برگرد پسش بده نود و دو!

پ.ن4:راستش نه!خوب نیستم..حال و هوام شده مثل مرداد!!

پ.ن5:فروردینم همان اسفندیست که انتظار بهار را نمیکشید...!...چرا؟؟