گل کفت:"من نمی خواهم گل باشم یک فکری به حال من بکن !!".به او گفتند :(ولی تو دیگر آفریده شده ای برای گل نبودن دیگر دیر است !) گل گفت:"خب من اگر نخواهم گل باشم باید چه کار کنم ؟؟!"گفتند : هیچ راهی وجود ندارد ، تنها کاری که میتوانی بکنی این است که از گل بودنت لذت ببری و اجازه بدهی دیگران هم از گل بودن تو لذت ببرند(!)
گل گفت :"دیگران از وجودم لذت ببرند ، در حالی که من خودم حالم بهم میخورد از این که گلم ؟"
گفتند:«اما هیچ کس این را نمی فهمد هر کسی که تو را می بیند یک گل زیبای خوشبوی خوشبخت می بیند که دارد آفتاب می گیرد و زندگی کوتاه صورتی اش را با لبخند می گذراند !».. ما به تو می گوییم گل بودن خودت را باور کن و یک گل را به تمامی زندگی کن !
آدمها هم همینطورند ممکن است خوشحال نباشند که به دنیا آمده اند .ممکن است آرزو کنند که ای کاش گل شمعدانی آفریده میشدند یا که ای کاش کوه بودند ،برای همیشه یک کوه بودند،آن قدر بلند و عجیب و سر به آسمان کشیده باشند که همه از دیدنشان متحیر شوند .کوهی بلند که هیچوقت به گریه نیفتد.هیچ وقت مضطرب نشود.هیچ وقت نترسد هیچ وقت نشکند هیچ وقت مظلوم نباشد و فقط وقتی از هم بپاشد که قیامت شده باشد.
اما من میخواهم برایتان داستانی کوهی را تعریف کنم که دلش میخواست آدم آفریده شود.(حالا کی به شما گفت برین تخمه بیارین وسط قصه
)گلی که دوست داشت گل نباشد ، درست روی قله کوهی زندگی میکرد که دلش میخواست کوه نباشد (گرفتی ننه جون
)گل داشت آن حرفها را با سنگریزه های توی خاکش میزد .کوه هم ساکت بود و گوش میداد.سنگریزه ها از گل پرسیدند :«اگر گل نبودی دوست داشتی چی باشی ؟!» گل گفت :دوست داشتم هر چه بودم قلب داشتم که گاهی صدای ضربان قلبم را می شنیدم (!)
همان موقع دو دوست به قله کوه رسیدند ،سرحال و خندان .
ـ رسیدیم ! قبل از این که خورشید به وسط آسمان رسده باشد !
ـ درست گفتی میخواهم اگر دنیا به حرف من گوش میکند بگویم هی ! برای همیشه مواظب دوستم باش من اورا دوست میدارم !(فکر اضافه ممنوع یا دو تا دختر بودن یا دو تا پسر
اصلا مامان بزرگشون همراهشون بوده
) این را گفت و گل صورتی را از قله چید و به دوستش داد .دوستش گل را بو کرد .نفس عمیقی کشید احساس کرد چقدر زندگی کردن را دوست دارد و کمی بعد ٬آن دو از آنجا رفتند.
سنگریزه ها گفتند :آخی ..روحش هم خبر نداشت که همین امروز ممکن است چیده شود ..هیچ فکرش را نمی کرد که تا بخواهد فکر کند که گل بودن را دوست دارد یا ندارد ، همین را هم از دست بدهد کاش به جای فکر کردن به این که گل بودن را دوست دارد یا نه ،به تمامی گل بودنش را زندگی کرده بود تا حالا از چیده شدنش راضی باشد !»..
کسی که تمام آن روز ساکت بود و فکر میکرد کوه بود ،کوه بلند،تا آن روز همیشه فکر میکرد غم بزرگی دارد که نمی داند چیست . گل به غم او نامی بخشیده بود و رفته بود .غم کوه این بود که دلش نمیخواست کوه باشد همه آنچه که نمی فهمید چیست جلوی چشمانش رنگ گرفت . یک مرتبه فهمید چرا با حسرت به آدمهایی نگاه می کند که همدیگر را خیلی دوست دارند ..آدمهایی که همراه هم برای فتح کردن او به قله می آیند . فهمید چرا وقتی گل کوچک صورتی چیده شد و دستی آن را به دست دیگر داد ، احساس کرد گوشه های سنگهای تیزش شروع کرده به خارش ، فهمید که در تمامی این سالها آرزو میکرده که ای کاش انسان آفریده میشد.
انسان کوچک شکننده به چشم کوه ، خوشبخت ترین آفریده خداوند می آید.چون انسان می تواند حرکت کند .جاری بودن ، آرزوی قدیمی کوه بلند است .انسان میتواند بخندد بلندبلند در حالی که از چشمهایش اشک بیاید،بزرگترین آرزوی کوههای پیر است .انسان میتواند بارها و بارها در خودش بشکند و دوباره ساخته شود،خودش را در خودش بسازد ،انسان میتواند نو شود ، میتواند عاشق شود و از همه مهمتر میتواند تماشاچی نباشد.کوهها فقط تماشاچی اند،آنها ، به تماشای آدمیانی نشسته اند که بر تن و روحشان سفر میکنند ، هر چه هستند انسان ها مشغول اجرا کردند نه تماشا کردن ،و همین حال زندگی بودن ، بزرگترین آرزوی همه کوههای دنیاست.
پ.ن.۱. خسته نباشید که خوندین 
پ.ن.۲. از بس تایپ کردم از ذهنم پرید هر وقت یادم اومد اضافش میکنم 
پ.ن.۳. خاله جونم دلم برات به اندازه سوراخ جوراب مورچه تنگ شدهههههه کجایییییییییی عزیزززززز دلم