از بد این روزگار

مینگارم به رهی دنده عقب

سبقتی خوب و روان

ره به ره آزادی

ره به ره لحظه خوب

.

.

شادی از عمق وجودم دم کرد

سرم از شهر کبودم تب کرد

،

شد مخم انگار منگ

به حصارش زد چنگ

از بد این روزگار

به دلم زد تک زنگ

یه نگاه خسته

دل ندارم

که سپارم

ساده به احساس تنهایی خویش

گریه ام ،

یه نگاه خسته به دنیای اطرافم و باز

درد در دست

درون دشت فقر

شاهد حاصل اوقات نگاه و 

فکرم

ساکت و آرام در برخورد با دوران نیست

سخن آخر

ای دریق از گفتن �ین واژه ها

سالها نشسته در منظر ما

ماندنی چیست

تا همیشه رفتن

هست ها ، بودن ها

می رفتن

پست قبلی رو نمیشه به حساب شعر گذاشت

66 عدد شعرایی بود که تو این وبلاگ در یه سال نوشتم و قصد دارم دیگه شعری بهش اضافه نکنم و مثل یه سریال که یه زمون به قسمت آخر میرسه اعلام میکنم که وبلاگ درویش جوان به قسمت آخرش رسیده

شعرهایی که تو این مدت نوشتم ارزش اینو داره که مخاطبین اونا رو برای زنده موندن یاد درویش جوان مرور کنن و بخونن و مطمئنم که ارزشش رو هم داره چون شعرای ضعیفی نبودند و همه شون از دل کسی بیرون اومده بود که درد را به معنی واقعی میشناخت و در پی پاسخ برای درمان واقعی درد شعر می سرود

حرف آخر اینکه این وبلاگ با 66 شعر پابرجا میمونه


به علت نسبتاً نامعلومی موقتاً تعطیطی وبلاگ به تاخیر افتاد!

مهم

قاطعیت در نگاه

قاطعیت در صدا

قاطعیت در مرام

قاطعیت 

در انتخاب و قاطعیت

در حرکت و

قاطعیت در رفتن به مسیری که خودم انتخاب کرده ام

مهم نیست که قاطعیتم دلخواه کسی نباشد

مهم تاثیر قاطعیت من بر دیگران است

مهم آرامش به دست آمده از قاطعیت من است

مهم دلخواه من است

وبلاگ درویش جوان 1 ساله شد

مثل اون افرادی که حرفاشون رو با عمل نشون میدن منم اینجا تموم حرفامو تو شعرام زدم

وقتی حرف از عمل میاد یاد جامعه عقب مونده خودمون میوفتم که اکثر افرادش تو اون حرفاشون بیشتر از اعمالشونه و تا بی نهایت هم حرفاشون بیشتر از اعمالشونه ، بیخیال

در این یک سال اندیشه ام برای نوشتن زیاد بود به طوری که اگر وبلاگی بنام درویش جوان نداشتم انگیزه ای برای تبدیل شدن خرده افکارم به شعر از بین میرفت

مشغله و گرفتاری هام هرگز باعث نشد که در طول زندگی ام از نوشتن غافل بشم حتی مواقعی که وقت اضافه برای نوشتن خیلی کم بود

با این حال در مجموع یک سال گذشته بالای 50 شعر سرودم که بجز چندتا همه اونها رو در وبلاگم هم نوشتم و البته حدود 10 الی 15 تا از شعرهای قدیمی ام هم در وبلاگ اوردم تا مجموع اشعاری که در وبلاگ نوشتم به عدد 66 برسه

بی اغراق تمام شعرهایی که نوشتم را بی نهایت دوست دارم اما شعرهای دستان غروب ، طعنه به تلخی ، اینها که هنر نیست ، حس برتر ، راستشو بگو ، بنا و به غروب امید نیست از جمله شعرهایی بود که به شخصه علاقه زیادی به اونها داشتم که هربار با خوندنشون به خودم بابت سرودنشون افتخار میکنم!

تقدیر

رنگ انسانیتت را بی صدا

زنده زنده می خورد این دنیا

               زیر بار غم دل وامانده ای

               همه خوشحالند که تو جا مانده ای

نیست فرصتی برای درک تو

همه حاظرند برای ترک تو

              حال باید با سفر همراه شد

               بی گناه ، بازیچه ای گمراه شد

گیج از بینش و ساز زندگی

صد بار مردن و باز سازندگی

،

،

نه نگو اینجا کسی الاف توست

عاشقی در قله های قاف توست

                   پس بگیر در دست تقدیر خودت

                    تازه کن رویا به تعبیر خودت . . .

در طول شب

دم به دم

در طول شب

رهگذر رد می شود از کوچه تنهایی

یک قرن است

کوچه در سیاحت خیال شب افتاده

،

کس نمی داند چرا رهگذر از چشم خودش افتاده . . .

تن

به وسعت دلتنگی ام

زرد و نحیف شدم همی

چه می شود اگر دلت

به من نگاه کند دمی

.

.

.

خدا به سر شاهدِ ، تن

وزنه ای بر دوشم شده

بیا ببین که زندگی

بی تو فراموشم شده

دستان غروب

تو مثل آبی می روی

از راه خشکیده جوب

چه احمغانه می رسد

دلم به دستان غروب

.

.

.

پوسیدگی ها می رود

هر جا روی از بودنت

بر پیکرم چندی ترک

پیدا شد از نبودنت

برای هیچ ، بنام هیچ

هیچم پی هیچی که به هیچش هیچ نیست

بر هیچ قسم

به جز تو هیچ چیز هیچ نیست

.

.

.

من با تو که هیچ

با خودم هم هیچم

دلواپس هیچ

به خودم می پیچم

آه

ای دختر بد ذات

غیرتم برای تن دادن به احساس تو ساخته نشده

آه

آه

ایرانی

چقدر ویرانی . . .

اینها که هنر نیست



دوست در ماتمكده از غم پوسيدن كه هنر نيست

نقش صد خاطره از رويا ديدن كه هنر نيست

رد نكن دستي كه باز است و تو رو مي طلبد

لب معشوق را در خيال بوسيدن كه هنر نيست




از لطف تقدير به جايي رسيدن كه هنر نيست

از درد هاي جامعه چشم پوشيدن كه هنر نيست

در اين دنياي فاني كه پر است از زرق و برق

فقط گليم خويش از آب كشيدن كه هنر نيست




از كلاغ خبري تازه شنيدن كه هنر نيست

به دنبال پروانه سفر كردن كه هنر نيست

چاره اي براي قفس نشستگان بجويئد

براي پرنده از جا پريدن كه هنر نيست

بنا

ببوسم دست بنایی که بی مزد

خرابات دلم را زیر و رو کرد

به هر جایی که سالم بود نقشی

درآورد و خودش را جای او کرد

نه درکی داشت و نه وجدان و رحمی

به وقتی که کلنگش را فرو کرد

به فرض خود بمالید ماله اش را

ولیکن او خرابی را رفو کرد

به تدبیر دلش در قصر ویران

خودش را دائم الوقت جست و جو کرد

سرانجام در عبور از تپه خاک

فرار را در بزنگاه آرزو کرد

 

 


فلات




به طرب سفارشم کن

به هوای گرم احساس

قبله ام را جا به جا کن

سمت اون دلی که تنهاس

.

.

به فلات گریخت قلبم

چه وزین و عارفانه

خواستی بگو دوباره

قصه های عاشقانه . . .

دل با عقل آشتی نمی کند



ای معشوق ، ای معشوق ، ای دیوانه

ای در خانه و دلت

بیرون از خانه


ای معشوق ، ای معشوق ، ای ویرانه

ای بیرون رفته و

در کاشانه

.

.

.

آنقدر دیوانه است دل

که با عقل

همیشه قهر است 

،

ای معشوق

نگرانی به دلت راه نده

چون هرگز ،

دل با عقل آشتی نمی کند 

چنان که عقل

به سوی دل و

دل هم

به سوی عقل

راهی

پیدا نمیکند


ای معشوق

دیگر زندگی

اینگونه با تو وفا نمی کند

دیگر دستی

تو را از مرگ

به دست خودت

در امان نمی کند


ای معشوق

دیگر نیست آن کس که به زندگی

امیدواری ات دهد

بی چشم داشت ، یاری ات دهد

،

بی فکر به جواب

سلامت دهد

به قلبش

پناهت دهد


ای معشوق ، ای معشوق ، ای یادگار روزهای خوش آشنایی

ای معشوق ، ای معشوق ، ای دائم در فکر گریز و  رهایی

ای معشوق ، ای معشوق ، ای آذرخش پنهان در برق نگاهت

ای معشوق ، ای معشوق ، ای دریچه ی گشوده ی غم به قوایت

به آسمانی که از دور دست ترین رویاهای دو دوست پیداست قسم

به جز طراوت اندیشه ات در روزهای دوست داشتنی ات چیزی

تمنا نمی کند قلبم و

بس


چشمات همه دنیاست

تو خودت عشقی
چرا
دنبال عشق میگردی
تو خودت نوری
چرا
دنبال نور می گردی

،

تو خودت یاسی
چرا
درگیر احساسی

.

.

همه آرامش دنیا
توی دستای تو پیداست
نمیدونم چی بگم من
وقتی چشمات همه دنیاست

اینجا ایران است




در دیارم

شقایق ها دلگیرند

پهلوان ها خسته  اند و

آدمک ها بی خیال!

در خیابان

دل ها اندازه یک حادثه لرزان است

خانه عاشق ها

غمگین است

من اما

دوست ندارم که بگویم اینجا

ایران است

اینجا

ایران است ...

مرگ مرد


تو خیابون

توی شب
راه و بی راه
دم صبح
پس پرده ، ته درد
همه وقت و همه جا
مرگ مرد می بینم
مرگ مرد
می بینم
،
روز مرد است و من از مردی خود آزادم
توی زندون دلم
 از همه غم آبادم
.
.
ای راوی
سال بعد
روز زن را به منم تبریک گو

پایان شدم



در سایه ی احساس تو

 

الاف و سرگردان شدم

 

رفتی

 

ندانستی مرا

 

قبل از شروع ، پایان شدم


.

.


دیگر نمی پیچد دلم

 

نسخه برای چشم تو

 

زانکه ندارد هیبتی

 

ابراز این "خط واره ها"

هزاران حیف



واقعیت را به چالش میکشی و

به سرابچه خیالت

 دل میبندی

،

از فراغ اندیشه ات

فرار می کنی و

از فراغ عشقت مینویسی

،

با این اوصاف

احتمالاً دوست داری بی تفاوت باشم

چشم هایم را ببندم و

حتی

 بی صداتر از نقش های قالی

به نظاره ات نِشینم

.

.

حیف

صد حیف

هزاران حیف که تو میدانی و

معتقد نیستی،

در این پهنه گیتی 

هر کسی نان دلش را میخورد

گره ای از گره های تار و پود فرش



آنگاه که همه حیران و گرفتارند

چه کسی به رنج عمر پیرزن با شوی خود می نگرد

،

جز درویش

هیچ کس

به زندگی در معکوس خوی خود فکر نکرد

لااقل محدودند آن دسته از افرادی

که بدون چشم داشت یا تشویق

سهم دردی صد برابر روی دوش ناگذیر را درک کردند و به تحسین

قامت خود را به انگیزه لبخند و ادای احترام

گره ای از گره های تار و پود فرش کردند

سر گردانی



در آسمان چشم تو

ابری سراسر گریه ام

برگرد

تا پایان شود

دوران سر گردانی ام

غم تو



من به اندازه تو از غم تو می نالم
و به اندازه صبرت به خدا می بالم
سند دل را بنام اشک یارانم زن
تا نخندی تو برایم من پریشان حالم

سلطان

حرف
حرف یک روز و چند روز نیست
چون غم
غم یک سال و چند سال نیست
،
کیست
آنکه غم را می فهمد
و کیست
آنکه سلطان غم است

.

.

.

.

.

.

.


فقط مادر

ماورا

 

حراج را نفهمد

گوش کر حج احمد

صدا بزن خدا را

حتی اگه به زحمت

 .

.

در ماورای بودن

هنگام حظ نمودن

ببین چگونه باید

لب به سخن گشودن . . .

نتفه

ما همه در بند دردیم و دوائیم

خود نمی دانیم از این دنیا چه خواهیم

هر کجا سهم خرد از ما ربایند

پای دل را پاپتی آنجا کشانیم

 

ما همینیم که جز این از ما نیاید

 آنکه گردن میزند مارا نپاید

نتفه در آشوب فردا را چه حاصل

مادرانی خستگی ها را نزاید

هوا را بوس کن

بیا و تو هم خودت را برایم لوس کن

بجای زمین برخیزو هوا را بوس کن

مگر جز این است که شاید رسوا بشوی

 زود دل مرا بگیرو با دلت دوس کن

به غروب "امید" نیست



هم به یاد کودکی

کفتری پر میدهم

هم به حال و روز خود

نغمه ای سر میدهم

 

آنکه پروازش مرا

فکر برگشتن نبود

این کبوتر در غروب

روی بوم خونه بود

 

زود رفتی نازنین

قلب تو جلدم نبود

به غروب "امید" نیست

وقت پروازت نبود . . .

آن سو تر




با واژگان نخ نما

گرم ستیزم و

خبر

از تو ندارم که چطور

پیکار کردی با هوس

 

اینگونه تعبیری به خود

هرگز نمی بیند جهان

که من برای زندگی

چشمم شود از تو نهان!

 

از ما فراتر می روی

هفت آسمان آن سو تر

خلاف تر از صخره و

از یاسمن خوش رو تر

 

شک کردن از تن نازی ات

 فقدان درکِ ذهن ماست

الحق که تحسین دارد این

 دردانه ی بی کم و کاست

تنهایی من



امشبم

شب مثِ شبهای دیگس

دل من خسته و

شهر هم

پی شب های دیگس

مثِ درد و مثِ تلخی که همیشه پی شب های دیگس


شب و شهر و دل من

غصه میارن واسه من

شب به شب بزرگ میشه

وسعت تنهایی من