به نام خدایی که ارحمن راحمین است
تنها خود او هم تنها ترین است
پرنده ای دلشکسته در قفسی تنها نشسته
اشک می ریزد و نغمه ای می روید ز دل شکسته
برای نوای سوز دل چه دست ها می زنند
به رسم رفاقت تنهایی به او هدیه می دهند
دم از مهربانی می زنند و پر پرواز میشکنند
به جای عشق و مهربانی آتش بر دل تنها میزنند
دیگر ندارد طاقت این بی کسی را
فریاد میزند چرا دوست ندارید مرا؟
چشمانش میبندد و پر می کشد به سوی آسمان
در آرزوی آن است که گیرد روزی دلش سامان
آنقدر پر زد در قفس بی کسیش
تا غرق شد در خون بی هم نفسیش
در هوای تاریک تنهایی بالش چه ساده شکست
اما از میان همگان کودکی در برش نشست
کودک اما با چشم های زیبایش
مروارید ها هدیه کرد برایش
آتش دل پرنده زبانه کشید
ز دشت گل سرخ لاله ها میچید
سر داد نوایی ز سر دلتنگی
آخر ندیده بود مهربان در زندگی
مادر ،کودک تا بدید رنگش پرید
همچون دیوار ها گشت سپید
کودک زیبایش دور کرد ز قفس
باز پرنده بیچاره گشت بی هم نفس
او را کشتند و بیمارش خواندند
بر روی خاک چه آسان خواباندند
حال پرنده پر کشید به آسمان با دلش
دیگر کسی نمی توانست بخواند سنگدلش
همچون کودکان سر به دامان خدا
باز او بود که کرد پرنده را صدا
با دلی گرفته لب گشود به درد و دل
خدایا بنده ات را چه شده که گشت سنگدل؟
افسوس می خوردند برایم
که چرا دیگر نمی سرایم
دوست داشتند مرا به خاطر آوازم
ولی هیچ یک نمی دانستند نیازم
مرا حاجت آب و دان نیست
عشق می خوام ور نه دلم شادمان نیست
دوباره دل تنگی آمد به سراغم. تنها یک حرف دارم
ای کاش به اسم مهربانی و رفاقت دل نشکنیم
نگیم دوستت داریم و از پشت خنجر زنیم
دلی که شکست دیگر شکسته است خوب می دانی همچون مرغی پربسته است
بابا دل شکستن هنر نیست....
دیگران رو به خاطر خودشون دوستشون داشته باشیم نه به خاطر کاری برای ما انجام میدن این رسم رفاقت نیست
حرف آخرم:
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند