چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:35 توسط یه عاشق :) | 

سلام رفیق دریایی من 🌊

اول از همه خوش اومدی به وب من :)

امیدوارم خوشت بیاد از کلبه زندگیم ❤️

 

حالا که اومدی همین اول راه بیا و بگو آرزوی دلت چیه 🙂

دوست داری به کجا برسی :)

و آیا رسیدی ⁉️⁉️

 

یه چیز دیگه هم به من بگو 😍

چه کاری برات می تونم بکنم که یه لبخند زیبا روی صورت نازت شکل بگیره :))))

خیلی خوشحال میشم اگر جواب بدی 😘

هر وقتم دلت حرف زدن خواست گوشای من بهترین ویژگیشون شنیدنه 🙃

اگر هم دوست داشتی لینک کن تا لینک کنم ...

tag :

برای من

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ ساعت 21:9 توسط یه عاشق :) | 

سردرگمم

و همینطور بهم ریخته

درسای دانشگاه عقب افتاده

و من بیخیال ترینم

پس کو هدف و آرزویی که دنبالش بودم

کجاست کلبه آسمان ؟!

کارای خونه تو هم شده

از این هفته روضه های دهه فاطمیه شروع میشه

و من فقط میگم خدایا شکرت

که رسید زمانی که بدون هیچ حرفی گریه کنم

وقتی که هیچ کس نپرسه چرا

خوشحالم چون یک سفر دو سه روزه مشهد با رفقا تو راه دارم

دقیق روز یلدا تا دو روز بعدش

واقعا چه بده منی که فاصله با امام رضا اینقدر کمه

ولی خیلی کم سر میزنم بهش

دل گرفته ترینم ولی سخنی نمیگم از حالم

اشکام برای خلوتی شده که تازگیا خیلی پیش میاد

دور شدم از همه

هرکس که فکر کنید و فکر کنم

از خانواده ها

از دوستام

حتی از آفتاب

و حتی از یار

رفتم تو پیله خودم

یه پیله تنهایی که فقط خودمم و خودم

فوق زیاد عصبی و بد خلق شدم

و سر کوچک ترین چیزا اعصابم داغون میشه

و این باعث میشه با حرفام اعصاب بقیه رو هم خورد کنم

باورم نمیشه این آدم دریاست

این مدت زیاد دل هارو ناراحت کردم

و شاید حتی شکستم

میلم به حرف نمیره

و برای اندکی فریاد فقط می نویسم

که بعید هم نیست اینجارو هم ناگهانی به سکوت همیشگی ببرم

اگر یه روز اومدین و دیدین وبلاگ حذف شده

بدونین دریا نه حرف خواست نه نوشتن

فقط دلش خونه تنهاییش رو می خواست

میلی به فکر کردن برای آیندم ندارم

چون در حال حاضر مطلق خلوت شده

ظاهرم رو مدت زیادی حفظ کردم

ولی الان در حال فرو ریختنه

و من دریای تنها تو خلوت خودم دارم آشکار میشم

آشکار که چشم های همه داره نگران میشه

که مطمئنا این همه همون افرادی هستن که

دریای سال ۹۷ تا ۹۹ رو دیدن

خسته شدم از شنیدن حرف آدما

از همهمه هاشون

حرفای بی سر و تهی که بیرون میان به قصد سیاه کردن ذهن بقیه

آره

ذهنم سیاهه از سوالای بی سر و تهی که هر روز ازم می پرسن

عروسیتون کی شد

یار نرفت آموزشی

بابا چقدر عقدتون طولانی شد نمی خوای بری

جهیزیت آمادست

نکنه یار نمی تونه الان عروسی بگیره

و....

وقتی حرفاشون رو می شنوم فقط می خندم

اون ها به فکر چی هستن و من به فکر چی

شاید اگر می‌دونستن

من گاهی آینده ای برای خودم نمی بینم

دهن هاشون رو می بستن و حرفای بی فکری نمی‌زدند

از بعد زایمان مامان تمام وجودم شده افکار و اتفاقات منفی

نه که خوب نباشه چرا هست ولی چشمای من کور شدم برای اونا

دلم برای عضو جدید خیلی تنگ شده

اما جرئت اینم ندارم که برم عکس هاش رو ببینم

چون تضمین نمی کنم که بدتر از این نمیشم

حالا که حال بقیه بهتر شده انگاری تمام وجود من به صدا دراومده

دینگ دینگ دینگ دینگ

یخ بستم و هیچ گرمایی ذوبم نمی کنه

اما واقعا دلم تنگه

و منشا تمام این حال دلتنگیه

فقط تمام امیدم برای خوب شدن حالم

به زیارت آقاست :)

tag :

قر و قاطی ^_^

چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 11:26 توسط یه عاشق :) | 

سلام

امیدوارم حال دلتون خوب باشه

دوست دارم از این مدت بگم ؟

آخری نوشتم تا قبل اومدنم مربوط به رفتن مامان و بابا به سفر بوده 🙂

چه قدر گذشته

و چقدر زود گذشت:)

نمیدونم از کجا بگم

پس از هر جا که به ذهنم راه پیدا کرد یه چیزی میگم 🙃

و در حال حاضر ذهنم فقط یک موضوع رو پررنگ نشون میده ...

عضو جدید خانواده :)

گفته بودم یه عضو جدید داره میاد

گفته بودم دکترا گفتن حالش بده

نمیدونم گفتم یا نه اما تمام وجودمون انتطار عضو جدید رو با حال خوب می کشید

اما بگم خدا نخواست بگم چی نمیدونم

و اون روز شد یکی از دردناک ترین روزای زندگیم 🙂

روزی که فراموش نمیشه

هیچ وقت

حداقل برای من

دوست دارم اون روز رو کامل کامل بگم

۱۶ آبان بود مامان یه سری دردا داشت اما ماما گفته بود درد زایمان نیست

نباید هم می بود خب هنوز تازه مامان می خواست وارد ماه ۹ بشه

هنوز قرار بود هفته بعد ما بریم واسه کارای بیمارستان که تازه زود می خواست دنیا بیاد ۲ آذر بود

ولی همه چیز بهم ریخت

ماما گفت درد زایمان نیست و مامان تا صبح درد داشت

صبح با توجه به علائمش که زنگ زد ماما گفت خودتو برسون بیمارستان درد زایمان

اما اصلا قرار نبود ما اینجا بریم واسه دنیا آوردنش

اصلا با توجه به شرایطش اینجا امکاناتش رو نداشتن و هزار چیز دیگه

اما خب اجبار بود اجبار

یار که رفته بود ماشین رو ببره تعمیرگاه چون قرار بود فرداش بریم تهران زنگش زدم زود برگشت

وسایل بچه رو هم رو جمع کردم

خودم ساکش رو چیدم :)

مامان رو بردیم بیمارستان

ولی بیمارستان گفت نمی تونه مامان بره جاده و اونطور جون خودش رو به خطر می ندازه

پس باید همینجا زایمان می کرد

هیچکس نبود

تنهای تنها بودم

بابا و یار رو اجازه ورود نمیدادن

و اون حجم از فشار واقعا برام سنگین بود

با دکترش حرف زدم شرایطش رو گفتم و سپردمشون دست دکتر

تمام وجودم استرس و لرز بود

خیلی حال بدی داشتم

مامان رو بردن اتاق عمل

گریه می کرد

اونم استرس داشت

یادم نمیره بهش گفتم چرا گریه برید سالم میاین بیرون انشالله

بابا و یار همش زنگ میزدن و می پرسیدن چی سد

خاله و مامان جون تو راه بودن

از شدت استرس برای اینکه آروم تر بشم

همش با آفتاب چت می کردم و سعی داشت آرومم کنه

قلبم با شدت می کوبید

از بس ذکر گفتم و آروم گریه کردم که خدا میدونه

خانواده ها میومدن و فسقلی هاشون رو با خوشحالی میدیدن

منم با تمام وجود دعا می کردم تا یک ساعته دیگه خانواده ما هم همین باشه :)

ولی خدا نخواست ❤️‍🩹

با استرس جلو در اتاق عمل میرفتم و میومدم

دور اول با استرس برستادنم آزمایشگاه

تمام جو استرس میداد

از زمانی که گفته بودن گذشته بود و هنوز بیرون نیاورده بودنشون

پرستاری که اومد ازم پرسید هنوز نیاوردنش

و من باز شدم کوه استرس

با دعوای نگهبان نشستم

که یکی از پرستاران که از آشناهای یکی از خانواده ها بود داشت باهاشون حرف می‌زد و می گفت بچه رو دیر تر میارن چون یک بچه بدحال تو اتاق عمل دارن :)

و چقدر این حس رو داشتم اون عضو جدید خانواده ماست 😭

بعد چند دقیقه دوباره گفتن همراه بیمار....

رفتم با تخت بچه اومد اما خالی با یک پتو داخلش

گفت می بینی که بچه نیست

ترسیدم مردم و زنده شدم

اون رفت و من شروع کردم تند تند زنگ اتاق عمل رو به زدن

که جلوتر که رفته بود صدام کرد پرستاره و گفت همراه ... بیا

زودی رفتم تو راه رویی که بود پتو رو باز کرد

و من ...

باز من ...

فقط یک سوال پرسیدم

نفس میکشه

و یک جوابم شنیدم اصلا معلوم نیست🙃

کاش می مردم

کاش

بردش و من تازه به خودم اومدم

فقط گریه

زنگ زدم به بابام گفتم

گفتم دیدمش دیدمش ولی بد دیدمش

گریه می کردم

بابا فقط یه چیز گفت

گفت تو که میدونستی شرایطش رو الان باید قوی باشی

به خاطر مامانت😭

به پرستاره گفته بودم بابام بیاد گفته بود نه بزار ببینیم چی میشه

بعد چند دقیقه صدام زدن

گفتن پدر بچه بیاد برای گواهی کفن و دفن 🙃

بابا اومد

خاله و مامان جون هم اومدن

نتونستم خودمو نگه دارم جلو مامان جون و دونفره زدیم زیر گریه

بابا اصرار کرد و بچه رو آوردنش

قبلش یه بابایی اومده بود بچش رو ببینه

بدتر زدم زیر گریه خاله فقط می گفت آروم باش

اما مگه میشد قلبم پر از درد بود

من خیلی چیزارو قبلش دیده بودم و شنیده بودم

فقط من ...

بچه رو آوردن بابا دیدش و بردنش

بعد چند دقیقه یک پلاستیک آوردن

از اون پلاستیک مشکی ها

داخلش بچه رو پیچیده بودن

گواهی دفن هم بالاش بود

پرستار که صدا زد رفتم جلو فکر کردم چیز دیگست اومدم بگیرم گفت نه سنگینه بزار پدرت بگیره

اونوقت فهمیدم عضو جدید خانوادست

اون صحنه اون روز بابا مظلوم ترین بود

دلم کباب شد که اونطور بچه به بغل رفت برای دفن

تا دم در باهاش رفتم

یارم مثل من اشتباه کرد و فکر کرد وسایله اما بعدش فهمید بچست

یار اول خبر نداشت بچه مرده

وقتی رفتم وسایل رو بدم فهمید و شکه نگاهم کرد

همه فکر می کردیم زنده می مونه و به گفته دکترا بعدا شاید بمیره

بابا رفت اما مامان رو تازه آوردن

گریه می کرد و می لرزید شدید

اثر داروها شدید بود به شدت می لرزید

همش گریه و نمیدونستیم چی بگیم

از ته دل از خدا می خوام از این روزا برای کسی نیاره

سخت بود همه تو اتاق بچه داشتن اما ما نه

عضو جدید خانواده نیومده رفته بود

مامان فرداش مرخص شد

و ۱۷ آبان هم گذشت

بعد اون روز

به خاطر فشارهای اون روز شدید مریض شدم

اما گذشت

گذشت اما با درد 🙂

فکر کنم فعلا کافی باشه

tag :

حرف

،

دلی

چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 10:0 توسط یه عاشق :) | 

سلام :)

خوبین خوشین

بلاخره اومدم

بعد از گذروندن یه سری اتفاق ها و ...

نمیدونم کسی هم دیگه می خونه وبلاگمو یا نه

ولی خب دلم خواست اینجارو

ولی خب میدونم زود بر می گرده به حالت قبلش

دلتنگتم بودم رفقا 😍

tag :

اومدنم

پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 18:26 توسط یه عاشق :) | 

مامان و بابا رفتن و برگشتن

مدتی رو من و یار به تنهایی اما کمی دور از هم گذروندیم

مریضی یار خوب شد

اما یکی از عزیزام حالش بد شد

و امیدوارم هر چی زودتر بهتر بشه ❤️‍🩹

صحنه های نابی رو تو این چند روز دیدم

از یه عشق تازه شکوفا شده

هر چند از دیدگاه بقیه حماقت بوده تا عشق

خستگی روحی دارم که دیگه الان همه فقط یه چیز میگن

دریا روانشناس =)

و خب چه سخته ...

اما بازم اگر کسی روانشناس خوبی می شناسه لطفا معرفی کنه

چون نمی خوام ضربه قبلی رو بخورم

و اینکه کسی می خوام که فقط نخواد دلداری بده واقعا بهم راهکار بده

چون ریشه زیادی تو عمق وجودم ایجاد کرده که با حرف ساده از بین نمیره

امیدوارم فقط بتونم حرف بزنم

دنبال کار گشتم این چند روز و تقریبا یافتم

و از این بابت خیلی خوشحالم 😍

ولی عصبانیت هایی درونم هست بابت یک سری برخورد ها و رفتارها که دارم سعی می کنم خنثی کنم خودمو

بدی اینه الان افتادیم تو توده مشکل

خانواده بابا از یه طرف مشکلات

خانواده مامان از طرف دیگه

فقط خدایا به خیر بگذره

ولی واقعا بچه طلاق بودن سخته ها

امیدوارم بتونه تحمل کنه

باید برای آموزش رانندگی و مربیگری هم ثبت نام کنم

نمیدونم چرا برای این دو مورد تنبلی می کنم

ای وای از انتخاب رشته

ای وای از اصرار های همگان برای کنکور دادن

باباااااا نمی خواااااام

و چقدر از اون دوتا بحثی که سر موضوع مضخرف کنکور با خانواده یار پیش اومد دلگیرم

ولی باید بریزمشون دور

ولی به قول خانم میم همه تصمیم گیری ها باید بعد از روانشناس باشه

ای وای امان از ترمیم نمره

با یارم که خنثی می باشم

ولی کمی دلگیرم از بعضی رفتارها

و امان از این حس کمی غرور درونم

فکر کنم تموم کنم بس باشه 😅

tag :

قر و قاطی ^_^

سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 18:20 توسط یه عاشق :) | 

حال یکی از عزیزای زندگیم خوب نیست

دیدنش تو این حال کلی حس بد بهم میده

کاش می تونستم باعث آرامشش باشم

چقدر به مظلومیتش پی بردم و نشد کاری بکنم

چقدر زود حس خوشی که برای حال خوبش داشتم پر کشید

اما میدونم درست میشه

شاید دیرتر اما بلاخره درست میشه

لحظه هایی که از ترس بغلم می کرد

خدایا فقط زودتر خوب بشه

رفقای گل ممنون میشم با دلای قشنگتون یه دعایی هم برای عزیز من بکنید :)

tag :

دل نآروم

،

خدایا شفا

چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 11:40 توسط یه عاشق :) | 

خب این چند روز فقط میتونم بگم گذشت

حرفا و بحثایی که بود 

و اینکه بیشتر دور بحث کنکور سال سوم و ... می گذشت

و من فقط دلم می خواست تنها باشم 

حرف ها شنیدم از روی منظور های مختلف

ولی آخرش هم خودم و یار

در حال تصمیم گیری بزرگی هستم که همت و اراده می طلبه

جوابا هم اومد و من از قبل میدونستم چی میشه

و همونم شد 

درباره تصمیماتم سر فرصت میام و میگم

امیدوارم دوست های عزیز کنکوری که وب هاشونو سر میزدم هم نتیجه دلخواهشون رو گرفته باشن 🥰

هر کس دوست داشت هم بیاد بگه :)

tag :

کنکور

،

حرف و حرف

یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 10:23 توسط یه عاشق :) | 

از تقریبا ۴ روز به محرم با زینب و گاهی بچه ها شروع کردیم و طبقه پایین مسجد رو که به شدت کثیف شده بود و پسرا خیلی خراب کاری کرده بودن رو تمیز کردیم 

و به شدت زیاد خسته شدیم 

اما برای آقا بود و فرق داشت ❤️‍🩹

این وسط یار به شدت مریض شد 🥺

و بسی زیاد به من سخت گذشت 

چون تب می کرد و باید از شب تا صبح بالا سرش بیدار می بودم 

و به شدت ازش عصبی بودم چون دکتر نمی رفت و فقط یا غر می‌زد یا عیب می گرفت و...

تا اینکه یه شب حالم بد بود و خب اعصاب بسی زیاد خرابی داشتم و به خاطر یه سری حرفای یار مجبور به کار همیشگیم شدم :)

و دقیقا از همونجا یار که حس می کرد من به خاطر اینکه امسال قرار نیست برم آمل حالم بده گفت پاشو تو برو پیش مامان اینا از اونجا هم برو باهاشون آمل 

گفت ببین من مریضم نمی بودم نمیومدم چون دوست ندارم ولی تو برو 

روز آخر همش می گفت تو بمونی چون دلت تنگ میشه بد اخلاق میشی و چمدونم پاشو برو شاید من تا آخر محرم بد اخلاق باشم بهت بد بگذره شایدم خوش بگذره و....

ولی خب من گفتم نه به چند دلیل و موندم

یارم نامردی نمی کنه و اذیت هاش بیشتر از خوبی هاشه 🤨

صبح جمعه عقد عمه بود و من باورم نمیشه 🥺

ولی خیلی اعصابم بهم ریخت به خاطر بی فکری یه سری ادم و مظلومیت عمه 😤

یارم گفته بود من حالم بده نمیام

و بعد عقد زنگ زد که وقتی اومدم تو حیاط که چادرت رو بدم به کسی که فرستادی در حال بسته شده و موندم تو حیاط 

و من نیز بی کلید بودم 🙄

و این خودش شد انبوهی از بحث و غر یار 

خلاصه بعد رفتن به خونه هم باز ناهار خونه خانواده یار بودیم 

و من بی حال و حوصله از حجم بار روانی که بالام بود😮‍💨

عصرش دیگه زدم بیرون از خونشون رفتم خونه خودمون با آفتاب 

اما بدتر شدم بهتر نشدم 🙂

بعدش بلافاصله رفتم مسجد نماز و مراسم سیاه پوش کردن 

که خب باعث شد یه خورده حواسم پرت بشه

بعدش با یار چون فاطمه باهامون بود رفتیم یه دور کوچیک زدیم و برگشتیم

شب فاطمه موند خونه باباجان تا صبح بریم خرید جایزه واسه بچه های مسجد

شب موقع خواب من شروع کردم که با یار حرف بزنم اما یار بسی زیبا گوشیمو برداشت و شروع کرد بازی کردن و انگار نه انگار من چی می گفتم 🙄

و صبح طلبکارم بود که چرا فلان جور پیام دادی و نمدونم تو به بازی من با گوشیتم کار داری یا به خاطر مریضی و اینکه حواست بهم بوده منت میزاری و اینا در حالی که اصلا اینجور نبود 

و خب دل که حالیش نیست میشکنه و ناراحت میشه ❤️‍🩹

اما باز خوب برخورد کردم و ریختم تو خودم چون قول داده بودم :)

دیروزم همینطور یه تایم طولانی که میشد کمی باهم باشیم رو رفت سر گوشیم و خب دیگه نشد 🙃

شبم خیلی زود و راحت گرفت خوابید 

اما خب صبح فقط یه برگه نوشته بود دوستت دارم و هدیه اول صبح ❤️‍🔥

خوشم اومد و خوشحالم اینقدر حواسش بود 🙃

و خب الانم تو سردرگمی و فکرم

یعنی خیلی وقته هستم و الان خیلی خیلی بیشتر 

حالا برای کنکور چه کنم

جوابا داره میاد 

و من ...

فقط میدونم حالم اصلا خوب نیست 

به هزار و یک دلیل 

دعا کنین برام ❤️‍🩹

 

 

 

tag :

جوابا

،

یار عجیب

پنجشنبه ششم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 18:44 توسط یه عاشق :) | 

نمیدونم یار چش شده

ولی خب همه حالت هاش نشان از ناراحتی و عصبانیته

دیشب کمی به خاطر حال خراب من بد گذشت

یار میگه تو میگی من اذیت می کنم اما خودتم اذیت می کنی

اینو تا حدی قبول دارم ولی این حالت ها دو طرفست

دیشب گفت فکر کن به رفتن به آمل 

امروزم گیر داده بود برو یه جورایی 

می گفت اینجا باشی شاید من تا آخر محرم بد اخلاق باشم و بهت خوش نگذره شایدم نه خوب باشم

ولی من گفتم نمیرم و پیشت هستم 

بلاخره که چی

اما کربلا رو اگه نیای میرم 

و خب باز گفت نه شاید اجازت ندم و هزار و یک حرف 

و آخرشم از یه چیز بیخود ناراحت شد و عصبی 

ولی اینبار تصمیم گرفتم سکوت کنم

هیچی بهش نمی گم

اگر قبلا کمی غر و حرف بوده دیگه نمیرنم

تا ببینم می خواد چه کنه

کمی باید بیخیال شد 

ولی واقعا حرفاش ناراحتم میکنه

ولی چه کنم دیگه 

گاهی باید برای بهتر شدن ساخت :) 

tag :

عجیب الغریب

،

یار بد عنق

پنجشنبه ششم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 10:36 توسط یه عاشق :) | 

چند روزه درگیرم

یعنی خودم خودم رو درگیر کردم تا کمتر فکر کنم

تازگیا از اون بی خیالی در اومدم و شدم مثل قبل

و حتی بدتر 

دوباره گذشته برام جون گرفته 

دوباره هزار و یک فکر 

دوباره ...

و فقط اینو میدونم 

داره میشه ۸ سال 

دریا به نظرت کافی نیست

۸ سال از بهترین وقتای عمرت رفت باز ادامه میدی

دریا انگاری یادت رفته ها 

باز باید تو صورت و وجودتت فریادشون بزنم تا یادت بیاد

یادت بیاد تو یه لحظه و یه اشتباه ورق برگشت 

اشتباه نبود ولی تو اشتباهش کردی

یادت بیاد کابوسای شبانه 

یادت بیاد آدمایی که یکی یکی یا ولت می کردن یا به قصد استفاده جلو میومدن 

یادته مشکلاتت با مامان و بابا 

یادته افسردگیت 

دریااااا یادته حرف مامان

یادته دعواهای بی سابقت 

یادته اشکایی که ریخته شده 

یادته شب بیداریات

دریا مامان یادته

نارو خوردنا یادته

حمله های قلبیت چی

دریا سرکوفتایی که خوردی یادته 

ترحمای گاه و بی گاه چی

اصلا دریا رازای دلت یادته

اصلا گذشته رو ول کن

مشکلات الانت چی حواست هست

حواست هست تو این زندگی رو نمی خواستی 

اصلا دریا فقط بگو تا کییییییی 

کی قراره تمومش کنی 

کی می خواد گذشته خاک بشه

دریا کی می خوای بشی خودت 

دریا

یار خسته شده 

حواست هست ؟؟؟

دریا خودت خوب میدونی اگه همینجور پیش بری چی میشه هاا

آینده رو داری فدا می کنی حواست هست

فکر کردن تا کجا

حال بد تا کجا

دریا 

یار این آدمو نمی خواد هااا

نه تنها یار بقیه هم نمی خوان 

و الان واقعا وقت تغییره دریا

میدونم بدت میاد اما

دریا قسمت میدم به هر چی که برات مهمه

هر چی که برات عزیزه 

به خدا

به همون رفقایی که خودت میدونی

به یار 

به همه و همه

دریا به خاطر خودت

به خاطر هدفایی که داری

دریا تو رو به تک تک بچه های کلبه آسمان قسمت میدم

درست شو

بشو همونی که باید باشی

همون کسی که از وجودش ذوق و خوشی میریزه

کسی که به خودش تکیه زده 

استقلال داره 

کسی که حس خوبی به همه میده 

و همه اونو به حال خوب میشناسن

دریا 

اصلا همه اینا به کنار 

تو مگه کلبه آسمان وجودت نیست 

پس بشو کسی که تک تک بچه ها می خوان

بزار کنار همه چیزو 

دوباره شروع کن

منکر سختی هاش نمیشم اما تو می تونی 

باید بتونی دریا

به نظرم واقعا بسه

خب 

بسه

تمومش کن

چون اگر ادامه بدی 

خودم باهات میام به جنگ دریا

چون این بار مثل همیشه نیست

من خودمم خسته شدم دیگه 

شاید اینجوری همه چیز فرق کرد 

به حق همین شبایی که داره میرسه 

به حق همون آقا که براش دل میدی

بگذر از همه آدمایی که این مدت خون به دلت کردن 

از کوچیک تا بزرگش 

دریا خودتم خوب میدونی که اگه ببخشی همه چیز درست میشه

مگه خودت همیشه نمیگی بخشش

از همه گذشتی 

اما مهم هاشونو جا گذاشتی دریا

بازم میگم فقط تمومش کن 

چون دیگه اوضاع خیلی خراب داره میشه 

و خودت تمام نشونه ها رو داری می بینی 

نزار کار از کار بگذره 

همین الانم همه چی رو درست کنی باز جلویی

پس یه کاری کن 

من واقعا خستم 

و دلم یه زندگی به قدر همین ۸ سال می خواد 

پس بکوب و دوباره بساز از نو نو :)

tag :

فقط حرف

،

شاید کمی بیرون ریختن

🌊 دریای من 🌊 حرفای یه عاشق دریایی 🌊
می نویسم برای یار تا بماند یادگار :)
این وب زده شد به تاریخ ۱۴۰۱/۳/۱۸

B L O G F A . C O M