چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 11:26 توسط یه عاشق :)
|
سلام
امیدوارم حال دلتون خوب باشه
دوست دارم از این مدت بگم ؟
آخری نوشتم تا قبل اومدنم مربوط به رفتن مامان و بابا به سفر بوده 🙂
چه قدر گذشته
و چقدر زود گذشت:)
نمیدونم از کجا بگم
پس از هر جا که به ذهنم راه پیدا کرد یه چیزی میگم 🙃
و در حال حاضر ذهنم فقط یک موضوع رو پررنگ نشون میده ...
عضو جدید خانواده :)
گفته بودم یه عضو جدید داره میاد
گفته بودم دکترا گفتن حالش بده
نمیدونم گفتم یا نه اما تمام وجودمون انتطار عضو جدید رو با حال خوب می کشید
اما بگم خدا نخواست بگم چی نمیدونم
و اون روز شد یکی از دردناک ترین روزای زندگیم 🙂
روزی که فراموش نمیشه
هیچ وقت
حداقل برای من
دوست دارم اون روز رو کامل کامل بگم
۱۶ آبان بود مامان یه سری دردا داشت اما ماما گفته بود درد زایمان نیست
نباید هم می بود خب هنوز تازه مامان می خواست وارد ماه ۹ بشه
هنوز قرار بود هفته بعد ما بریم واسه کارای بیمارستان که تازه زود می خواست دنیا بیاد ۲ آذر بود
ولی همه چیز بهم ریخت
ماما گفت درد زایمان نیست و مامان تا صبح درد داشت
صبح با توجه به علائمش که زنگ زد ماما گفت خودتو برسون بیمارستان درد زایمان
اما اصلا قرار نبود ما اینجا بریم واسه دنیا آوردنش
اصلا با توجه به شرایطش اینجا امکاناتش رو نداشتن و هزار چیز دیگه
اما خب اجبار بود اجبار
یار که رفته بود ماشین رو ببره تعمیرگاه چون قرار بود فرداش بریم تهران زنگش زدم زود برگشت
وسایل بچه رو هم رو جمع کردم
خودم ساکش رو چیدم :)
مامان رو بردیم بیمارستان
ولی بیمارستان گفت نمی تونه مامان بره جاده و اونطور جون خودش رو به خطر می ندازه
پس باید همینجا زایمان می کرد
هیچکس نبود
تنهای تنها بودم
بابا و یار رو اجازه ورود نمیدادن
و اون حجم از فشار واقعا برام سنگین بود
با دکترش حرف زدم شرایطش رو گفتم و سپردمشون دست دکتر
تمام وجودم استرس و لرز بود
خیلی حال بدی داشتم
مامان رو بردن اتاق عمل
گریه می کرد
اونم استرس داشت
یادم نمیره بهش گفتم چرا گریه برید سالم میاین بیرون انشالله
بابا و یار همش زنگ میزدن و می پرسیدن چی سد
خاله و مامان جون تو راه بودن
از شدت استرس برای اینکه آروم تر بشم
همش با آفتاب چت می کردم و سعی داشت آرومم کنه
قلبم با شدت می کوبید
از بس ذکر گفتم و آروم گریه کردم که خدا میدونه
خانواده ها میومدن و فسقلی هاشون رو با خوشحالی میدیدن
منم با تمام وجود دعا می کردم تا یک ساعته دیگه خانواده ما هم همین باشه :)
ولی خدا نخواست ❤️🩹
با استرس جلو در اتاق عمل میرفتم و میومدم
دور اول با استرس برستادنم آزمایشگاه
تمام جو استرس میداد
از زمانی که گفته بودن گذشته بود و هنوز بیرون نیاورده بودنشون
پرستاری که اومد ازم پرسید هنوز نیاوردنش
و من باز شدم کوه استرس
با دعوای نگهبان نشستم
که یکی از پرستاران که از آشناهای یکی از خانواده ها بود داشت باهاشون حرف میزد و می گفت بچه رو دیر تر میارن چون یک بچه بدحال تو اتاق عمل دارن :)
و چقدر این حس رو داشتم اون عضو جدید خانواده ماست 😭
بعد چند دقیقه دوباره گفتن همراه بیمار....
رفتم با تخت بچه اومد اما خالی با یک پتو داخلش
گفت می بینی که بچه نیست
ترسیدم مردم و زنده شدم
اون رفت و من شروع کردم تند تند زنگ اتاق عمل رو به زدن
که جلوتر که رفته بود صدام کرد پرستاره و گفت همراه ... بیا
زودی رفتم تو راه رویی که بود پتو رو باز کرد
و من ...
باز من ...
فقط یک سوال پرسیدم
نفس میکشه
و یک جوابم شنیدم اصلا معلوم نیست🙃
کاش می مردم
کاش
بردش و من تازه به خودم اومدم
فقط گریه
زنگ زدم به بابام گفتم
گفتم دیدمش دیدمش ولی بد دیدمش
گریه می کردم
بابا فقط یه چیز گفت
گفت تو که میدونستی شرایطش رو الان باید قوی باشی
به خاطر مامانت😭
به پرستاره گفته بودم بابام بیاد گفته بود نه بزار ببینیم چی میشه
بعد چند دقیقه صدام زدن
گفتن پدر بچه بیاد برای گواهی کفن و دفن 🙃
بابا اومد
خاله و مامان جون هم اومدن
نتونستم خودمو نگه دارم جلو مامان جون و دونفره زدیم زیر گریه
بابا اصرار کرد و بچه رو آوردنش
قبلش یه بابایی اومده بود بچش رو ببینه
بدتر زدم زیر گریه خاله فقط می گفت آروم باش
اما مگه میشد قلبم پر از درد بود
من خیلی چیزارو قبلش دیده بودم و شنیده بودم
فقط من ...
بچه رو آوردن بابا دیدش و بردنش
بعد چند دقیقه یک پلاستیک آوردن
از اون پلاستیک مشکی ها
داخلش بچه رو پیچیده بودن
گواهی دفن هم بالاش بود
پرستار که صدا زد رفتم جلو فکر کردم چیز دیگست اومدم بگیرم گفت نه سنگینه بزار پدرت بگیره
اونوقت فهمیدم عضو جدید خانوادست
اون صحنه اون روز بابا مظلوم ترین بود
دلم کباب شد که اونطور بچه به بغل رفت برای دفن
تا دم در باهاش رفتم
یارم مثل من اشتباه کرد و فکر کرد وسایله اما بعدش فهمید بچست
یار اول خبر نداشت بچه مرده
وقتی رفتم وسایل رو بدم فهمید و شکه نگاهم کرد
همه فکر می کردیم زنده می مونه و به گفته دکترا بعدا شاید بمیره
بابا رفت اما مامان رو تازه آوردن
گریه می کرد و می لرزید شدید
اثر داروها شدید بود به شدت می لرزید
همش گریه و نمیدونستیم چی بگیم
از ته دل از خدا می خوام از این روزا برای کسی نیاره
سخت بود همه تو اتاق بچه داشتن اما ما نه
عضو جدید خانواده نیومده رفته بود
مامان فرداش مرخص شد
و ۱۷ آبان هم گذشت
بعد اون روز
به خاطر فشارهای اون روز شدید مریض شدم
اما گذشت
گذشت اما با درد 🙂
فکر کنم فعلا کافی باشه