كافي است انار دلت ترك بخورد…
ادم خوبي بود. در اولين برخورد مي تونستي بفهمي چه روح پاكي داره. خيلي باهاش اشنا نبودم فقط تو نماز خونه همديگه رو ديده بوديم با هم سلام عليك داشتيم. يه عصر در اتاقمون رو زد خيلي بي آلايش گفت:«بچه ها شما چايي داريد؟ من هم اتاقي هام نيستن. تنهايي دل و دماغ چايي درست كردن ندارم». از سادگيش خوشم اومد به اتاق دعوتش كردم و شروع به صحبت كرديم. بيشتر در مورد مسائل عقيدتي صحبت كردم و ديدم چقدر در عمل موفقه. بحث به بدحجابي رايج در جامعه كشيده شده. دوستمون مي گفت براش خيلي سخته در مورد حجاب تذكر بده مي ترسيد دعوا بشه و نتيجه عكس بده. البته خودم هم واهمه زيادي داشتم و تو اين مورد خيلي با احتياط عمل مي كردم. معمولا با مواردي كه حجابشون واقعا ناجور بود صحبت مي كردم اون هم با هزار ترس و لرز و سلام و صلوات.
گذشت ... معمولا همديگه رو تو برنامه هاي مذهبي خوابگاه ميديديم و پيوند دوستيمون محكم تر ميشد. دهه محرم امسال كاملا اتفاقي تو برنامه عزاداري بيت رهبري ديدمش. بعد از خوش و بش كردن يه دسته كاغذ بروشور مانند از كيفش درآورد گفت: «اين ها رو يكي از فاميلهامون با هزينه شخصي آمده كرده تا به خانوم هاي بد حجاب بديم، چون تذكر لساني كار سختيه». يكيش رو مطالعه كردم. جالب بود در قالب داستان مطلب رو مي رسوند. باز هم واهمه داشت بهم گفت تا حالا دو سه تاش رو به خانم هاي بدحجاب داده و بعدش فرار كرده تا با واكنش اونها مواجه نشه. يكسري رو هم من گرفتم تا پخش كنم (بماند كه كلي استرس داشتم و توي دلم مثل سير و سركه مي جوشيد) كلي خوشحال شد. با بچه هاي مذهبی هم كه در ميان گذاشتم اونها هم استقبال كردن.
يه روز با هم قرار گذاشتيم پنجشنبه بريم گلزار شهدا. تو تاكسي بهم گفت:«دوستم به اين دختر بغل دستي ات نگاه كن. بهش اون كاغذ رو بدم؟» من هم اشاره كردم نظرم مثبته. اول با روي گشاده باهاش سلام و عليك كرد و بهش دست داد. بعد هم اون كاغذ رو به طرفش گرفت و گفت:«بفرماييد هديه است». اون خانوم خيلي خوشحال شد و بعد هم با كلي تشكر شروع كرد به دقت خوندن. خيلي برام جالب بود حين خواندن ناخودآگاه موهاش رو مي كرد تو... موقع پياده شدن هم كلي بهمون احترام گذاشت. كلي دوستمون رو تشويق كردم. قوت قلب گرفته بود شروع كرد... توي مسير هر جا موقعيتي رو پيدا ميكرد ميرفت جلو بعد از سلام و عليك و خوش رويي اون كاغذ رو هديه مي كرد. همه شون با دقت مطالعه مي كردن. كم كم منم روم باز شد... من هم شروع كردم. نرسيده به مقصد اون همه كاغذ تموم شد بدون هيچ برخوردي تندي. تصميم گرفتيم به جاي گلزار شهدا بريم سر مزار رجبعلي خياط در شهر ري. بعد از زيارت موقع برگشتن يه دختر خانوم بد حجاب ديديم. دوستمون گفت:«برم متذكر لساني بدم. نظرت چيه؟» (كاغذها تموم شده بود) منم با كلي استرس گفتم برو. دوستمون هم اين كار رو كرد. دختره و مادرش پذيرفتن و كلي هم تشكر كردن و رفتن (البته مادرش چادري بود).
بيرون قبرستان ابن بابويه يه وانت انار رو به قيمت خيلي ارزون ميفروخت ما هم وسوسه شديم و دو تا كيسه انار خريديم. كيسه ها دست من بود. داشتيم ميرفتيم كه يهو گفت:« يه انار بده...» با تعجب يه انار بهش دادم. رفت جلو و گفت: «بفرماييد نذري حضرت زهرا (س) است» دختر بدجاب كلي تشكر كرد. دوستمون: «شما كه اينقدر خوب و ماه هستيد چقدر خوبه حجابتون رو هم بيشتر رعايت كنيد تا حضرت زهرا (س) بيشتر ازتون راضي باشه». اون خانم هم گفت چشم و كلي تشكر كرد... بله ما هم تصميم گرفتيم تمام انارها رو همين جوري پخش كنيم... چه حس خوبي بود. همه شون ميگفتن چشم و كلي هم تشكر ميكردن. يه مورد هم ديدم يه دختر و پسر با حالت ناجوري كنار هم تو پارك نشستن. دوستمون روش نشد بره نهي از منكر كنه منو فرستاد جلو. حسابي دست و پام داشت مي لرزيد اصلا روم نمي شد بهشون نزديك بشم . خلاصه با كلي خجالت رفتم جلو تا منو ديدن مودبتر نشستن. بعد از سلام و عليك انار رو به دختر خانوم دادم و گفتم:«يه عرضي دارم ميشه تشريف بياريد» بنده خدا دوهزاريش افتاد كلي خجالت كشيد. وقتي بهش گفتم كار درستي نميكنه و ممكنه يه جوون مجرد اونها رو ببينه و... (سعي كردم كلمات محترمانه و دقيق به كار ببرم) كلي عذرخواهي كرد و گفت حق با شماست ما كار اشتباهي كرديم. من هم تشكر كردم و اومدم. هر چي انار و شكلات توي كيف هامون بود به همين ترتيب پخش شد. تو مسير بركشت داخل مترو ديگه هيچ انار و شكلاتي نداشتيم. كاغذها هم تمام شده بود. دوستمون مي خواست به خانوم كناريش تذكر بده اما چطوري بايد ارتباط ميگرفتيم! اول سر صحبت رو باهاش باز كرد بعد هم جاش رو بهش داد تا بشينه باهاش كه صميمي شد با همون روش قبلي شروع كرد. خانومه گفت:« بله چشم » كلي قربون صدقه دوستم رفت و روسريش رو همون موقع آورد جلو. مردم مات و مبهوت دوستمو و اون خانم رو نگاه مي كردن. موقع پياده شده هم كلي به ما ابراز محبت كرد...
نزديك خوابگاه بوديم... احساس خوبي داشتيم. حس مي كرديم روحمون سبكتر از هميشه است انگار ميتونه پرواز كنه... با هم قرار گذاشتيم هر پنجشنبه بعد از ظهر به يكي از مكان هاي تفريحي بريم و چيزي مثل همون انار يا شكلات بخريم و اين كار رو انجام بديم. بعد هم كه با بچه هاي خوابگاه صحبت كرديم قرار شد يه گروه براي اين كار تشكيل بديم و يك روز مشخص در گروهاي دو الي سه نفره بچه ها به جاهاي مختلف برن و اين روند رو انجام بدهند.
ليلي زير درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت
خون انار روي دست ليلي چكيد
ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد
مجنون به ليلي اش رسيد
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود
كافي است انار دلت ترك بخورد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ ساعت 13:34 توسط پیکری کوجنق
|