سفرنامه ابراهيم اكبري ديزگاه

سلام سفرنامه مرنجاب اينجانب را در اينجا بخوانيد

 

 

http://dizgah.blogfa.com/

 

فراخوان نخستین جشنواره‌ی سراسری داستان اشراق

 

 

 

 

فراخوان نخستین جشنواره‌ی سراسری داستان اشراق

این کشور به قصه نویسی احتیاج دارد. مگر جامعه ای می تواند بدون قصه نویسی باشد؟

(مقام معظم رهبری)

مرکز فرهنگی هنری دفتر تبلیغات اسلامی حوزه‌ی علمیه‌ی قم، نخستین جشنواره‌ی سراسری داستان اشراق را برگزار می‌کند.

بخش‌های جشنواره:

1. داستان کوتاه؛

2. رمان؛

3. رمان نوجوان؛

4. بخش اختصاصی «پنجاهمین سالگرد نهضت امام خمینی (ره)».

 

 

آیین‌نامه و مقررات شرکت در جشنواره:

1. همه‌ی بخش‌های جشنواره ویژه‌ی طلاب حوزه‌های علمیه می‌باشد، تنها در بخش اختصاصی «پنجاهمین سالگرد نهضت امام خمینی (ره)»، شرکت برای عموم نویسندگان(طلبه و غیرطلبه) آزاد است.

2. محدودیتی در موضوع یا تعداد آثار ارسالی به بخش‌های مختلف جشنواره وجود ندارد.

3. شرکت‌کنندگان می‌توانند آثار خود را از طریق پست الکترونیک(ایمیل)، پست یا مراجعه‌ی مستقیم به دبیرخانه ارائه کنند.

4. آثار ارسالی در کاغذ A4 و ترجیحاً تایپ شده باشد و CD حاوی فایلWord  آثار ضمیمه گردد.

5. حتماً در ابتدای آثار ارسالی بنویسید که علاقه‌مندید داستان‌تان را در کدام بخش جشنواره شرکت دهید.

6. در ابتدای تمامی آثار ارسالی، ابتدا عنوان داستان و سال کتابت یا انتشار آن، سپس نام و نام‌خانوادگی، تاریخ تولد، شهر و مرکز حوزه‌ی علمیه، کد ملی، شماره‌ی پرونده‌ی تحصیلی، میزان تحصیلات، آدرس کامل، شماره‌ی تماس ثابت و شماره‌ی همراه خود را بنویسید.

7. برای شرکت در جشنواره اگر کتاب یا اثر چاپ شده‌ای دارید، حتماً دو نسخه از آن را به دست ما برسانید و در ابتدای آن برگه‌ای با مشخصات فوق الصاق کنید.

8. آخرین مهلت ارسال آثار 1/11/1392 می‌باشد.

9. دبیرخانه پس از پایان جشنواره در صورت تمایل نویسنده، اقدام به بررسی آثار منتشر نشده جهت چاپ خواهد کرد.

 

جوایز:

بخش داستان کوتاه ویژه‌ی طلاب: نفر اول 15 میلیون ریال، نفر دوم 10 میلیون ریال، نفر سوم       5 میلیون ریال.

بخش رمان ویژه‌ی طلاب: نفر اول 30 میلیون ریال، نفر دوم 25 میلیون ریال، نفر سوم 20 میلیون ریال.

بخش رمان نوجوان ویژه‌ی طلاب: نفر اول 20 میلیون ریال، نفر دوم 15 میلیون ریال، نفر سوم 10 میلیون ریال.

بخش اختصاصی ویژه‌ی عموم«پنجاهمین سالگرد نهضت امام خمینی (ره)»: نفر اول 30 میلیون ریال، نفر دوم 25 میلیون ریال، نفر سوم 20 میلیون ریال.

 

نشانی:

قم، خیابان شهدا، کوچه‌ی شماره­ی 21، فرعی اول سمت چپ، پلاک 50

مرکز فرهنگی هنری دفتر تبلیغات اسلامی حوزه‌ی علمیه‌ی قم

تلفن: 371160 ـ 025 داخلی 5142


http://dastaneshragh.ir


پست الکترونیک:


/,Dastan.eshragh@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ترک به همین راحتی


گفته بود تا قیامت با تو هستم و بود. ناگهان پای شخص ثالثی پیدا شد که قدر پول دار بود و قدری هم نمی دانم شاید چلمن تر!



بی فایده است



با این که سر صبح بود خسته بودم. بدجوری هم. سریع رفتم در صف ایستادم  یکی خریدم و  تندی رفتم سمت ماشین که بروم بخوابم. دیدم مردم جمع شده اند. صدای یک نفر می آمد چیزی می گفت. نزدیک شدم. صدایش بلند شد. نعره زد: بی فایده است! همه چیز بی فایده است!

ممنون


گفت: ممنون!

گفت: خیلی ممنون می خواهم پیاده روی کنم!

دوباره گفت: ممنونم، خواهش می کنم!

آخرش کیف ش را کوبید به در ماشین و گفت: پدر سگ ولم می کنی؟






روز رضا مبارک





هر آهی

آهو می شود

زیر گنبد طلا







آسیابان من



دوری ات آسیابی است

هم موهایم را سفید می کند

هم استخوان هایم را خرد


آرد نمی خواهم

قرصی نان بدهید در راه خدا





مهر شکسته



نمازش که تمام شد. سرش را به سجده گذاشت و نیم ساعتی دعا کرد. سرش را که برداشت سراغ تسبیح را گرفت. چند دوری ذکر گفت. بلند شد و دست هایش را به آسمان گرفت: خدایا زودتر همین امروز همین الان!

دست هایش را پایین آورد و دور و بر خود را نگاه کرد، چیزی ندید. خوب نگاه کرد. حتی رفت پرده را کنار زد و بیرون نگاه کرد، چیزی ندید. گفت: خدایا همین الان! چند دقیقه ای زل زد به درِ حیاط. پرده را انداخت و برگشت. لگدی به مهر زد و تسبیح را پرتاب کرد: همین الان می خواستم! دیگر نمی خواهم!

صدای زنگ آمد. او فقط به صدا گوش داد و به تکه های مهر شکسته نگاه کرد!




دعا



گفت: مردم برایم دعا کنید!

کردند.

ناگهان به زمین افتاد و مرد






به مامانت سلام برسان!






 دختر گفت: ترکم می کنی؟

پسر سیگارش را انداخت و با نوکِ پا له کرد. سرفه کرد: نمی سازد، این سیگار به سینه ام می سازد!

دختر گفت: نکش می دانی  که ضرر دارد!

دوباره سرفه ای کرد: سرد شده است!

شال گردنش را باز کرد و دوباره بست.

دختر گفت: چرا آن بافتنی قرمز را تنت نکردی؟

پسر دست هایش را فرو کرد تویِ جیب و تسبیح را بیرون آورد: ساعت چند است؟

دختر فورا به ساعت نگاه و گفت: می خواهی بروی؟

تسیبح را چرخاند و لبخند زد: خیلی سرد شده است!

دوباره سیگاری در آورد و گذاشت بین لب هایش.

دختر گفت: جوابم را ندادی!

سیگار را آتش زد و پک محکمی زد: گران شده است! دود را از بینی بیرون داد.

دختر گفت: الان چند ماه است بخاطر تو با مامان قهرم!

پک دیگر به سیگار زد. قرچ قرچ برگ های زیر پایش را در آورد.

دختر بور شد به پسر و با صدای بلند گفت: بگو چه کار کنم؟ ترکم می کنی!

دوباره سیگار نیم کش را انداخت و به آرامی له کرد. بعد شال گردنش را درست کرد و سرفه کرد و گفت: به مامانت سلام برسان!

تسیبح را چند بار چرخاند و دختر به سیگارها و برگ های له شده نگاه کرد و آه کشید!