نزدیک ظهربود . پادشاه بزرگ ! ازخواب سنگین و پرغفلتش بیدارشد . مثل همه بیدارشدنهایش ، تلخ و عصبانی ، ترش رو و بی حوصله. وقتی همسر زیبایش را کنارخود ندید، او را به فریاد خواند. نبودنش را بهانه ای کرد تا لغات ناپسند را چاشنی اخلاق زشتش کند و نثار همسرش نماید. همسرش خیلی سریع خودش را به او رسانید و با لبخندی نمکین دلیل نعره هایش را جویا شد آخرین داستان های ارسالی
نزدیک ظهربود . پادشاه بزرگ ! ازخواب سنگین و پرغفلتش بیدارشد . مثل همه بیدارشدنهایش ، تلخ و عصبانی ، ترش رو و بی حوصله. وقتی همسر زیبایش را کنارخود ندید، او را به فریاد خواند. نبودنش را بهانه ای کرد تا لغات ناپسند را چاشنی اخلاق زشتش کند و نثار همسرش نماید. همسرش خیلی سریع خودش را به او رسانید و با لبخندی نمکین دلیل نعره هایش را جویا شد
روز تصادف: بچه ها در پارک مشغول بازی بودند. یکی از بچه ها با سرعت دیوانه واری از پارک بیرون پرید. راننده ای در حالی که حواسش به گوشی موبایلش بود متوجه خروج ناگهانی پسر بچه از پارک نشد و در کمتر از ثانیه ای تصادفی شدید اتفاق افتاد و پسربچه به وسط خیابان پرت شد. راننده که از شدت ترس زبانش بند آمده و حسابی شوکه شده بود برای لحظه ای نمیدانست چه بکند
فریبرز در را برای دوستش باز کرد و هر دو وارد کلهپزی شدند . دوستش سلام کرد و جواب شنید . فریبرز : سلام آقا سید . صبح زیبای شما بخیر آقا سید : بَه آقا فریبرز، سلام به روی ماهِت، به چشمونِ سیاهِت، به خوی بی خیالِت. ایشون دوستتونن ؟ بله دوست عزیزم آقا سیاوش خان . : خُب بفرمائید ، اوامر ؟ سفارششونو دادن و منتظر موندن
دوربین عکاسی اش را برداشت واز خانه بیرون زد تا عکسی بگیرد وبه بهانه عکاسی چرخی هم بزند. اولین عکسش را از درختی برداشت که در وسط کوچه ای تک وتنها ایستاده بود. به زودی در آن کوچه درخت را قطع میکردند و آسفالت داغی هم بر روی خاک میریختند تا کوچکترین اثری از آن درخت بر جا نماند. خودخواهی آدمها مثل همیشه حالش را خراب میکرد
سعی می کرد از کنار دیوار حرکت کند تا نور خورشید هرچه بیشتر بر صورتش بتابد و کمی بیشتر او را گرم کند اما نور کم فروغ خورشید پاییزی چیزی از سوز صبحگاهی کم نمی کرد. همین جور که دسته کیفش را محکم در دستش گرفته بود، تلاش کرد سریع تر حرکت کند تا دیر به مدرسه نرسد. در حالی که از کنار مغازه
فصل اول علی ، خوشحال و خندان وارد خانه شد، با کارنامه ای درخشان در دستش، معدل دیپلمش 20 شده بود . دلش پر از شادی بود و روحش پر از رضایت. پس از سلامی گرم به پدر و مادرش، بسویشان دوید و هردو را بوسید و تا میتوانست تشکر کرد، بخاطر زحماتشان و یاری همیشگیشان . خنده های همراه با اشک شادی پدر و مادر، بهترین هدیه آنها بود به علی
رها **عزیزِ تنهای من، آرام باش و به یاد آور که چه شبهایی با چشمِ خیس خوابیدی؛ حتی احساس میکردی در آن لحظه، سقفِ آسمان فرو میریزد و نیشِ ستاره تا عمقِ قلبِ شکستهات فرو میرود. اما باز هم صبح شد؛ دوباره جوابِ لبخندِ خورشید را دادی، آبِ گوارا نوشیدی، شیرینیِ دنیا را چشیدی
اول: از ماشین پیاده شد و به سمت در خانه رفت. در نیمه باز بود. یاالله گفت و وارد حیاط شد. محمد داشت کبابها را باد میزد و دودش همه حیاط را برداشته بود. گرمای خورشید بهاری و بوی کباب سرحالش آورد. زن عمو زیر درخت انگور، روی لبه باغچه نشسته بود و سرش را به عصایش تکیه داده بود و چرت میزد. آرام
دلش گرفته بود. توی راهروی بیمارستان قدم میزد و به حرفهای دکتر فکر میکرد. سه ماه پیش گفته بودن شاید دیگه نتونه راه بره. حالا ولی داشت قدم برمیداشت، هرچند با درد و ناراحتی روز اول که توی تخت افتاده بود، فقط زل زده بود به سقف. فکر میکرد تموم شده. اما مامانش هر روز میاومد، مینشست کنارش، دستش رو میگرفت و میگفت این روزا هم میگذره
ـ پارسا، من عاشقتم. صدای لیلا مثل موجی که به صخره میکوبد، سکوت اتاق را شکست. به چشمهایش نگاه کردم. اضطرابی در نگاهش بود که با تمام خاطراتی که از او داشتم، جور درنمیآمد. ما با هم بزرگ شده بودیم. سالها کنار هم بودیم؛ آنقدر نزدیک که حضورش برایم چیزی شبیه خانه بود؛ آشنا، امن و بیدغدغه
چرخ زمانه چرخید و چون سن و سال، ده و یازده سررسید، نوبت به شیطنت و بازیگوشی رسید و چموشی، ایضا، دعوا و بلوای بیمحابا. در چنین گاه، ناگاه، موسیقی جانانهی وزنِ شعری رزمانه، در نهان کودکیام ضبط و ثبت شد. فعولن فعولن فعولن فعل. علی محمّد خان دزفولی، ملقّب به میرخواند، روزهای جمعه،
( یک ماجرای واقعی ) آن روز جبر داشتیم با یک معلم جدی ، از خود متشکر و سخت گیر . دلِ خوشی از این درس نداشتم چون اصلا به کله ام فرو نمیرفت . معلم برگه های امتحان نوبت دوم را بین دانش آموزان تقسیم میکرد - آن سالها سه نوبت امتحان داشتیم - اگر به رشته انسانی میرفتم شاید مسیر زندگی ام عوض
با خودم داشتم به صورتِ رِنگی بر وزنِ آهنگِ عروسی میخوندم : چیییکار بکنم ؟ ... تا اون از من راضی بشه ؟ نَفْس ام بقیه شو اومد : بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا من و نَفْس ام یه عمریه که با هم کل کل داریم وکلی پوزهمدیگه رُو به خاک مالیدیم. ولی اون بیشتر. البته یواشکی بگم ، گرچه
در دامنه ی کوهستانِ سرسختِ سرپشت، روستای شرابی چون نگینی سبز در میان دریایی از سنگهای خشن میدرخشید. خانه های سنگ وگِلی با سقفهای چوبِ سپیدار، به سختی در برابر بادهای سردی که از دلِ کوه می وزید، مقاومت میکردند. گردوهای سر به آسمان کشیده، رودخانه ای کم جان که تنها در فصلِ باران زمزمه
آنجا که ازما دور هم نیست . درآن نقطه تاریک ، آری آن زن و مرد را میگویم وآن بچه که ازدردگرسنگی میگرید . در آن دخمه ی تاریک که بدنهایشان به زحمت در آن ، جا شده، درهم لولیده اند. نزدیک که شَوی، صدای ناله مانندِ ضعیفی از آنان به گوش میرسد. می دانی ؟ روزهاست که جز قرص نان و آب جوشی که با شکر شیرینش کرده اند ، نخورده اند
رفیق با وجدان در دامنهی کوهها، پرندگان رنگارنگ روی زمین راه میرفتند. رفیق از میان آنها عبور کرد و به یک تکدرخت بزرگ رسید؛ درختی با میوههای رنگارنگ. او از هر کدام از آن میوهها را از درخت جدا میکرد، اما میوهها هیچ طعمی نداشتند. او زیر پایش را نگاه کرد؛ جسمی زرد رنگ، به زیبایی خورشید بود
درد ودل ! چند ماهی بود که درختان شبها با هم درد ودل می کردند.کاج پیر که به سختی حرف می زد رو به دوستانش کرد و گفت : باید صبر کرد ؛ این سختیها به زودی تمام می شوند.سرو جوان وسط حرفهایش دوید و گفت : شما که چندین سال است همین ساز را می زنید ؛ صبر ! صبر !... ای بابا ! نمی بینید تبر با بچههایمان چه می کند
مهمان ناخوانده یواشکی و بیصدا، آمد. بیآنکه کسی منتظرش باشد. نفسزنان خودش را به اتاق "زهرا" رساند. دخترک، عروسکش را بغل کرده بود و غرق در خواب نازی بود. بدون معطلی، او را در کولهی سیاهش گذاشت و رفت. بیرون ساختمان، مردم فریاد زدند: «موشک! موشک زدن نامردا! چند تا دختر بچه
گندالی لاکپشت گندهی مهربان وقتی داشتیم به روستای پدربزرگم میرفتیم، وسط جاده چیزی توجه ما را جلب کرد. پدرم سرعت ماشین را کم کرد و وقت نزدیک آن چیز شدیم، کاملا توقف کرد. آن چیز وسط جاده، یک لاکپشت بود. یک لاکپشت زخمی. لاکپشت، لاکش شکست شده بود و خون سرخش گردنش را قرمز کرده بود
چقدر لباس آبی به نرگس می آمد بگذریم که خودش هنوز به این نتیجه نرسیده بود تو محله ی پایین شهر زندگی میکرد و خیلی محجوب . نرگس دعوت بود به مهمانی شرکت همون شرکتی که سالها اونجا کار کرده بود . نرگس:سلام آقای حجت ممنونم که من رو قابل دونستید و دعوتم کردید چیزی که هست اینه که من خجالت
دوستش گفت : حالا با خودت چندچندی ؟ جواب شنید : فکر میکنم چهل ، شصت دوستش گفت : یعنی چی چهل شصت ؟ جواب شنید : مگه گناهامو نمیگی ؟ چهل جسمم ، شصت روحم دوستش گفت : توو روحت ، کِی حالا غزلو میخونی یه دنیا از دستت راحت بشن ؟ جواب شنید : حالا خوبه که من ، هرچند سالِ نوری یه بار ، یه معرفت ازخودم
دعا ی من کلاس سوم را تمام کرده بودم. تقریباً سه سال از آن زمانی گذشته بود که زنی خوشاخلاق، هندوانهای صادراتی را زیر بغلم گذاشت و گفت: «تو دیگر بزرگ شدهای و مدرسهای هستی.» دایی پیری (دایی مادرم) مریض بود. شکمش باد کرده بود و میگفتند شکمش آب آورده است. آن زمان هیچکس نمیدانست
در آن روز مهآلود، مرد پستچی، زنگ خانهمان را زد و نامهای بینام و نشان آورد. در آستانهی در، نامه را گشودم. روی کاغذی به رنگ آبی فیروزهای، با خط خوش، تنها یک عبارت نقش بسته بود: «بهار میآید.. بهار میآید.» با شگفتی، چشم را به سوی پستچی بازگرداندم، اما او در میانهی در نبود
- «ثروتِ آچاری» تمام دارایی من در دنیا، چند عدد مداد، شش تا ماژیک و یک خودکار آبیِ بیک بود. اما دارایی دختر داییام بسیار باارزشتر بود؛ او تنها یک خودکار داشت، اما آن خودکار با تمام خودکارهای بچههای کلاس فرق میکرد. سیاه بود، در پوششی پلاستیکی به رنگ سبز و قسمت انتهایش شبیه به یک آچار کوچک بود
اواخر سال ۱۳۷۹ بود. جوانی پر شور در حوالی ۱۶ سالگی بودم. علاقه به مطالعه زیاد داشتم و هر فرصتی می یافتم کتاب بخوانم یا روزنامه نگاه کنم یا مجله ای ورانداز کنم. از آنجاییکه پول زیاد نداشتم، باید راه های میانبر دیگری می یافتم. مثلا کتاب از کتابخانه امانت می گرفتم چه با نام خودم چه با اسم رفیقی، آشنایی
۱ - از پشت شیشه ی جواهرفروشی دید که کامران درحال خرید یه دست گردنبند و گوشواره ی طلاست اما همچنان خودش را به دیدنِ جواهرات پشت ویترین مشغول نشان میداد و زیر چشمی او را می پایید . حرکاتش اصلاً شک برانگیز نبود . وقتی کامران پس ازپرداخت پول، از درب جواهرفروشی خارج شد ، موتوریِ درحال سکون، به فاصله حدود صدمتری اش بود
انشاء خانم "میر"، معلم کلاس سوم "شهید شمسه"، رو به دانشآموزان کرد و گفت: دخترا یادتون باشه، برای زنگ انشاء فردا، هر کدومتون، دربارهی صلح انشائی بنویسید و با خودتون بیارید. همهمه در کلاس پیچید. خانم "میر"، با خودکارش چند بار روی میزش زد و ادامه داد: به بهترین انشاء دربارهی صلح، جایزهای خواهم داد
اسراف "رها" دست مادرش را سفت گرفته بود، که در شلوغی بازار گم نشود. بازار شلوغ شلوغ بود. پر بود از زن و مرد و پیر و جوان. در هر مغازهای چند نفری ایستاده بودند و با صاحب مغازه حرف میزدند. گاه و بیگاه هم صدای مغازهدار یا دستفروشی بلند میشد، و مردم را به دیدن و خرید اجناس داخل مغازهاش دعوت میکرد
نــذر سعید، ماشینش را جلوی در ورودی امامزاده پارک کرد. پیاده شد و به گنبد امامزاده نگاهی انداخت. تعظیمی کرد و در دل صلواتی فرستاد. عدهای در صحن حرم که قبرستان روستا هم بود، بر سر قبور درگذشتگان، به دیدار امواتشان آمده بودند. نمنم باران بهاری، هوا را لطیف و دلپذیر کرده بود.
داستان : خلبان بیا کمی به گذشته برگردیم نه نه بیا از همین جا شروع کنیم از همین حالا پنجره را باز کن بگذار باد بیاید می دانی که در هوای بسته حالم خیلی بد می شود اصلا این حرفها را کنار بگذار بیا با خوردن یک فنجان چای یا قهوه کمی حال خود را خوب کنیم . نگاهم را بر می گردانم ، رفته بود بدون اینکه قهوه و چای بخورد
امروز روز مهمی برایت است آینه را نگاه میکنی و لبخند میزنی گویی امروز زیباتر از روزهای قبل هستی و خودت را بیشتر دوست داری. حتی خال کوچکی که روی گونهات است به نظرت به اندازه و خوش جاست میتوانست خیلی بزرگتر یا حتی درست روی نوک بینی ات باشد . وای غیر قابل تحمل بود. زیر لب آهنگی
تابستان بود و هوا خنک در بیجار. به عادت مألوف، مهمان هایی برای ما می آمدند از تهران و کرج. در یکی از همین روزهای مهمانی ، شام مفصلی ترتیب داده شد از سمت مامان، و خانواده دو عمه سر شام بودند. همه دور یک سفره روی زمین نشسته بودیم. همه شش دانگ حواسمان به سفره بود،به سبزی بود، به ماست و سالاد هم بود
جوهر و قلم ستاره از پنجرهی اتاق که در طبقهی سوم ساختمان بود، به بیرون خیره شد. قطرههای ریز باران (پلیزه) روی شیشهی پنجره میریختند. ماشینها در خیابان با چراغهای روشن در حرکت بودند و روشنایی لابه لای پردههای خانهها پیدا بود. او پنجره را بست و به ساعت نگاه کرد؛ ساعت ۸ شب بود
پدر و پسری در صف نانوایی ایستاده بودند. پسر کوچک مدام نق میزد و پدر را هل میداد. مردی مسن پشت سرشان گفت: «پسرجان، صبر داشته باش.» پسر با بیادبی گفت: «به تو مربوط نیست. پدر خجالت کشید. همان شب تصمیم گرفت از فردا تربیت پسرش را جدی بگیرد. روز بعد، پسر را کنار خود نشاند و گفت:
صبح که بیدار شد، باران میبارید. روی میز، سه کاغذ کنار هم بود؛ روی اولی نوشته بود «دیروز»، روی دومی «امروز» و روی سومی «فردا». پدربزرگ همیشه میگفت: «دیروز برای یاد گرفتن است، امروز برای زندگی کردن و فردا برای امید داشتن.» پسرک کاغذ «دیروز» را برداشت و به اشتباههایی فکر کرد که کرده بود
مهرهی سبزین - مادرِ سبزین، دانهی بادامزمینی را در خاک کاشت و روی آن آب پاشید. سبزین، مهرهی سفیدش را در مشت گرفته بود و به دستهای مادرش نگاه میکرد. نزدیکتر رفت و پرسید: «مامان، چرا بادامزمینی را زیر خاک کردی؟» مادر لبخندی زد و آخرین قطرهی آبِ داخل پارچ را هم روی خاک
در راه پله بودند که زنگ موبایل مرد به صدا درآمد . مرد پس از سلام و بعد از مکثی گفت : الآن خودمو میرسونم، کسی که نمرده؟ الحمدلله و بعد موبایل راخاموش کرد و به خانم گفت : یه کار فورس ماژور برام پیش اومده میرم زود برمیگردم . خانم زیبا گفت : ولی ... مرد گفت : به تو گفتم که : هیچکس توخونه نیس
خانهی کوچکشان بوی سیگار تلخ و کتابهای قدیمی سوخته میداد؛ بوی روزهایی که ثریا در سکوت، خاکستر اشتباهات او را از روی قالی میرفت. شوهرش، مردی که گویی همیشه در حال فرار از سایهی خودش بود، باز هم دیروقت و با چشمانی خونگرفته به خانه برگشت. او هرگز کلمهای برای طلب بخشش نداشت؛ فقط با همان بیتفاوتی ویرانگر، بر صندلیِ همیشگیاش مینشست
پدربزرگ، تندیسی از آرامش بود که در هالهٔ غلیظ دودِ سیگارش حل میشد. عصرها که خورشید، آخرین رگههای سرخش را رویِ کاشیهایِ ایوان میپاشید، او رویِ صندلیِ لهستانیاش مینشست و به دوردستهایی خیره میشد که گویا تنها خودش راهِ رسیدن به آن را میدانست. صدایِ مخملیِ «بنان» از
قصه از روزی آغاز شد که او برای تست بازیگری تئاتر، به منظور اجرای نمایشی در تالار وحدت، به من معرفی شد. مردی میانسال و جاافتاده بود و کمی خمیده، با چهرهای تکیده و رنگ پریده که به نظر، سختی روزگار را پشت سر گذاشته است. در همان ملاقات اول، صدای نکره و خشدار او، توجهام را جلب کرد
پس از پایان مجلس مشاعره، حافظ به همراه چند شاعر دیگر تصمیم گرفتند برای صرف شام به رستورانی در همان نزدیکی بروند. همه دور یک میز نشستند. گارسون منوها را آورد و با لبخند گفت: مشاهیر عزیز، امشب در خدمت شما هستیم. چه میل دارید؟ حافظ منو را ورق زد: الا یا ایها الساقی، ادر کأساً و ناولها
.لبخندی پشت ماسک آبی** - جلوتر نیا! - چرا جلوتر نیام؟ فرشاد، بیرون از اتاق بیمارستان نشسته بود و با نگاهی مات و گمشده، رفتوآمد آدمها را در راهرو زیر نظر داشت. هر بار که چشمش به سفیدیِ یکنواخت و سرد دیوارهای بیمارستان میافتاد، آهسته سری تکان میداد، انگار که میخواست حقیقت تلخی را پس بزند
منصور نویسنده: محمدرضا عظیمی پور پدر پولداری داشت …! اونقدر پولدار که توی تهران به اون بزرگی هیچ کس به پای او نمی رسید. منصور کلاس سوم دبیرستان بود که به پدرش گفت دیگه نمی خواد درس بخونه و از درس خوندن خسته شده و بجاش میره سر کار. هرچی پدرش اصرار کرد که بچه درستو بخون به خرجش نرفت
ریشه بابک کلید را داخل قفل در حیاط چرخاند . در با یک خیچ خشک باز شد برگهای درخت توت زیر پای مینوچهر و بابک مانند هزاران رویای مرده خش خش می کرد مینو چهر نگاهی به درخت توت انداخت - همه برگاش ریخته مثل شبهی شده بابک به طرف حوض حوضی رفت که وسط حیاط بود و با کاشی صورتی رنگ کاشی کاری شده
کودکی اولین تصویرغم انگیزی که ازبنفشه توی ذهنم نقش بسته، به سالهای خیلی دور بر میگرده. هشت، نه سالمون بود توی کوچه ی مسجد دیدمش، داشت میومد سمت سوپری بغل مسجد. دیدم ذوق و شوق عجیبی تو نگاهشه، میگفت: بعد دو سه روز گشنگی، امروز برادرش اومده و بهشون پول داده، داشت میرفت ماست بخره، بخورن
هر روز ساعت پنج و ده دقیقه، پیرمرد به ایستگاه متروکهی کنار میدان میآمد. ایستگاه سالها بود که قطاری از آن رد نشده بود. ریلها زیر علفهای هرز گم شده بودند و روی تابلو زنگزدهی ورودی، کسی با اسپری نوشته بود: «هیچکس نمیآید.» پیرمرد اما میآمد. با کت خاکستریِ اتوکشیده، عصای چوبی و یک شاخه گلِ میخک سفید
شادی . آسمان چون نگین لاجورد میدرخشید و ماه، پوشیده در توری طلایی، بر حجلهاش نشسته بود. ستارهها دور تختش میرقصیدند. ستارهی چلچراغ در سبد زرین خود، دانههای نور را روی صورت ماه میپاشید. در این لحظه، سهیل از پشت رودخانهای که آبهای گرم را به آب سرد تبدیل میکرد، مقداری مروارید درخشان به روی ستارهها پاشید
دبوره دیوار چون شبهی گزنده چنگال نامرئی اش را در چشم دبوره فرو می کرد . بوی گچ نم خورده و اتر چون بخار سرد و سفید مغزش را در می نوردید او دستهایش را که هزاران کوچه ی باریک و عمیق روی آن نقش بسته بود در میان مه غلیظ و چرکین اتاق تکان میداد _ به امید دیدار عزیزم _ .شموئیل با لبخندی یک مشت
( ماجرای واقعی ) جاده خاکی مانند ماری بر سینه کوه می خزید و پیش می رفت . معلمِ تازه ی روستا کیف در دست ، کنار جاده ایستاده بود و عرقهای پیشانی اش را با پارچه نارنجی گلداری که معصومه نامزدش به او داده بود پاک میکرد . قبل از پاک کردن عرقهایش دستمال را محکم بو کرده بود . بوی معصومه را میداد با آن گیسوان مشکی رها و چشمان عسلی خوشرنگش