welcome


halghe namzadi

halghe arosi



























دختر زمستونیم

...تولدم مبارک...

شهـــامــت مــی خواهد سرد بــاشــی… و گــرم لبخند بزنـــی ..!



سرد است … نیمکتی تنها در پارک نشسته است ، من تنها بر نیمکت و تو تنها در

من … میبینی ؟ چه در همیم و تنها ؟

دیگه گل نمی فروشم!



داستانك تصويري من او...

وقتي بدون هم بوديم



وقتي همو ديديم




وقتي باهم هستيم





آينده ما دوتا

گناه من چيه؟



_____________پشت هزار تومنی یه دختر نوشته بود:
___همین پولی که دست توست پدر معتادم بخاطر آن مرا یک شب به __________________صاحبخونمون سپرد
_____________خدایا چقدر میگیری که بگذاری شب اول قبر
_________________قبل از اینکه تو ازم سوال بپرسی
________________________ من بپرسم که:
___________گناه من چی بود ؟ ______________ چرا ؟

اشك

دستمال کاغذی به اشک گفت:


قطره قطره ات طلاست..


یک کم از طلای خود حراج می کنی؟


عاشقم!!


با من ازدواج می کنی؟!



گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!


تو چقدر ساده ای..

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما..

تو مچاله می شوى..


چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی


پس برو بی خیال باش...


عاشقی کجاست..!


فقط دستمال باش..


دستمال کاغذی دلش شکست..


گوشه ای کنار جعبه اش نشست..



گریه گرد و گریه کرد و گریه کرد..


در تن سفید و نازکش دوید خون درد..


آخرش،دستمال کاغذی مچاله شد..


مثل تکه ای زباله شد..


او ولی شبیه دیگران نشد..


چرک و زشت،مثل این و آن نشد..


رفت اگرچه توی سطل آشغال..


پاک بود و عاشق و زلال..


او با تمام دستمال های کاغذی


 فرق داشت....


چون که در میان خود دانه های


اشک داشت...

تولدم

                                 

تولدم مباركككككككككككككككككككككككك

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به اين ميگن عشق....


دختر پسری با سرعت 120کیلومتر سواربر موتور سیکلت


دختر:آروم تر من می ترسم


پسر :نه داره خوش میگذره


دختر:اصلا هم خوش نمی گذره تو رو خدا خواهش میکنم خیلی وحشتناکه


پسر:پس بگو دوستم داری


دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آروم تر


پسر:حالا بغلم کن(دختر بغلش کرد)


پسر می تونی کلاه ایمنی منو بذاری سرت؟داره اذیتم می کنه.

و....

روزنامه های روز بعد:موتور سیکلتی با سرعت 120کیلومتر بر ساعت به ساختمان اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر


سر نشین داشت اما تنها یک نفر نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر متوجه شد ترمز بریده اما نخواست


دختر بفهمه در عوض خواست یه بار دیگه از دختره بشنوه که دوستش داره(برای آخرین بار)


عروسكم...بخند

عروسک تنها تر از من در جایی که شاید ظریف ترین عضوش سیم و کابل برق بود خود را به دار آویخته و در آرامشی سرد فرو رفته بود  نفس های گرم دخترک را مرور میکرد  و روزهای خوش زندگی با دخترک را به یاد می آورد .

عروسک همدم و شریک غم و شادی دختر بورد از گریه های کودکی از روی دل درد تا بغض های نهیب پدر و مادر و تا اولین لرزش های دل دختر در اوایل بلوغ و تا همین دیروز که صبح با دختر همراه شده بود و به دفتر کارش امده بود، دختر مثل همیشه لباسش را مرتب کرده بود و موهای تنک روی سرش را شانه و بعد از کلی قربون صدقه رفتن او را در کیفش گذاشته بود و هر از گاهی سرک میکشید تا مبادا از تاریکی توی کیف بترسد و یا اینکه از کمبود هوا خفه شود،

اینها را دختر به او میگفت ولی او کیف دختر را دوست داشت چون بوی دختر را میداد  چند روزی بود که دختر کمتر به او سر میزد و حتی یک روز او را با خود به محل کارش نبرد ،فکرش مشغول بود چند روز قبل تر از گوشه ی زیپ کیف چهره ای ناشناس که دست دختر را گرفته بود دیده بود و حدس میزد دلیل این اتفاقات او باشد خلاصه تا روز قبل که تلفن دختر زنگ خورد ، و بعد از چند دقیقه دختر گریه کنان از دفتر خارج شد و عروسک تنها ماند تاریک بود آن شب بدترین شب زندگی اش بود چشم روی هم نگذاشت تا اینکه صبح شد و دختر آمد

چشمهایش قرمز بود معلوم بود که او هم نخوابیده بود تا وارد شد بغلش کرد و از او عذر خواهی کرد که دیشب تنها گذاشته بودش و سر رویش را بوسید حس خوبی داشت یاد کودکی دختر افتاد گویی دخترک کودک شده بود و ناگهان بغضش ترکید و گفت که خسته شده گفت که از دنیا و ادمهایش خسته شده و میخواهد همه چیز را به پایان برساند  عروسک را بغل کرد و دیگر چیزی یادش نیست حالا چند روزی میشود که از سیمهای برق خود را حلق آویز کرده و نه از دختر خبری هست و نه از تمام خاطراتش عروسک همان عروسک است  رنگ به رخ ندارد  و در ارامشی سرد حلق آویز....


داستاني واقعه اي

برترین ها: اتاق ۲۱۹! اینجا جایی بود که سرنوشت مرا رقم می‌زد. این اتاق ۳ شماره‌ای در دادسرای ناحیه۱۹تهران قرار بود مرا به جایی  نامعلوم پرتاب کند. عرق کرده بودم، دست‌هایم می‌لرزید. به مادرم گفتم: « اینجا آخر خطه؟» چشم‌های مادر قرمز بود و نگاهم نمی‌کرد: «قسمت این بود.» قسمت، تقدیر، سرنوشت… کلماتی که یک عمر باید زیر سایه سنگین‌شان راه می‌رفتم و زندگی می‌کردم. کلماتی که همیشه از آنها می‌ترسیدم و فرار می‌کردم و فکر می‌کردم آدم آنقدر قدرت دارد که بخواهد تقدیر را در مشتش بگیرد و سهم بیشتری از قسمت داشته باشد. اما یک شب، فقط یک شب کافی است تا تمام رؤیاها  به خاک سیاه بنشیند.

اواخر خرداد بود باران می‌آمد. مسعود پنجره را باز کرد؛ «به‌به! بارونو نگاه!» بوی خاک باران خورده می‌آمد. نسیم خنکی برگ‌ها را تکان می‌داد. نور چراغ ماشین‌ها کف خیس  خیابان افتاده بود. توی دلم گفتم: این همان لحظه بزرگ خوشبختی است. به مسعود گفتم: «نسکافه می‌خوری؟»خندید: «معلومه که» تکیه کلامش بود. خندیدم. کتری را به برق زدم. قل‌قل آب‌جوش توی رنگ آبی کتری را دوست داشتم. تمام وسایل خانه نو بود. از نگاه کردن به خانه لذت می‌بردم. بوی چوب تازه توی فضای خانه پیچیده بود. پرده‌ها از تمیزی برق می‌زد. مسعود خیره شده بود به عکس عروسی. لیوان داغ نسکافه را به دستش دادم: «چیه؟ خودشیفته شدی؟» مسعود چشم از عکس برنداشت. «من همیشه زن آینده‌م رو همین جوری تصور می‌کردم. خیلی جالبه که صورتت خیلی با تصورات من فرق نداره.» نسکافه را سر کشیدم. داغ بود. زبانم سوخت. چشم‌هایم پر از اشک شد. مسعود خندید: «همشهری‌های من وقتی نوشابه می‌خورند از چشماشون اشک میاد.» خندیدم: «پاشو فردا خیلی کار داریم، ناسلامتی عروسی برادرمه‌ها! من ۱۰ صبح باید آرایشگاه باشم.» مسعود موهایش را گرفت و سرش را عقب برد. «چرا آخه؟ مگه می‌خوان چی کار کنن؟ خب مثه آدم بخوابید، ظهر برید آرایشگاه تا ۵ و ۶ آماده می‌شید دیگه! من نمی‌فهمم چرا شما زن‌ها اینقدر خودتون رو عذاب می‌دید؟» راست می‌گفت به روی خودم نیاوردم.

آرایشگاه شلوغ بود. لباس شبم را روی چوب‌لباسی آویزان کردم و روی صندلی انتظار نشستم. خانم آرایشگر صدایم زد: «مریم …!» بلند شدم. «شما از طرف نازی‌جون اومدی؟» با لبخند گفتم: «آره ببخشید اینقدر اصرار کردم. عروسی برادرمه. نازی‌جون خیلی از شما تعریف کرده» یکی از کارمندان آرایشگاه که لباس فرم پوشیده بود، جلو آمد: «میترا جون خانم دباغ منتظرند. ناهار دعوتن!» میترا به من نگاه کرد: «می‌بینی فقط به خاطر نازی قبول کردم وگرنه واقعا زودتر از ۱۰ روز وقت نمی‌دم. الان میام».

مسعود راست می‌گفت. تمام وقت مفیدی که صرف آرایش مو و صورتم شده بیشتر از ۳ ساعت نشد. همیشه فکر می‌کردم واقعا باید از صبح تا غروب را در آرایشگاه بمانی تا به آن فرمی که می‌خواهی برسی. انگار صورت آدم برنج بود که باید دم می‌کشید یا خورش بود که باید جا می‌افتاد. از این فکر خنده‌ام گرفت. میترا گفت: «نخند!» داشت

خطهای صورتم را برای آخرین‌بار با کرم پودر پر می‌کرد. میتراگفت: «چند وقته ازدواج کردی؟» صبر کردم کارش تمام شود. «۲ ماه،  یعنی ۲ ماهه که رفتیم سرخونه زندگیمون» میترا دورتر ایستاد و نگاهم کرد: «ولی امشب قشنگ‌تر شدی، مطمئنم» از جلوی آینه کنار رفت. تمام این مدت سعی کرده بودم در آینه نگاه نکنم. از دیدن خودم جا خوردم. از شب عروسی‌ام قشنگ‌تر شده بودم. گفتم: «کارت حرف نداره نازی راست می‌گفت.» میترا خندید. گوشی همراهم را از کیفم درآوردم و دستم را روی اسم مسعود نگه داشتم: «منتظرترین مرد دنیا بفرمایید.» خندیدم… «بیا دنبالم تموم شد.»

میترا با جعبه‌ای در دست‌هایش جلو آمد. معلوم بود زن زیبایی بوده اما برجستگی‌ پروتزی که توی گونه‌ها و لب‌هایش گذاشته بود، توی ذوق می‌زد و قیافه‌اش را مصنوعی می‌کرد. «لنز؟» میترا در جعبه را باز کرد: «گفتی لباست مشکیه؟» سرم را  تکان دادم. لنز سبز را نوک انگشتش گرفت و دستش را جلو آورد: «بالا رو نگاه کن» . هر دو لنز را گذاشت: «چند بار پلک بزن» پلک‌هایم را چند بار بستم و باز کردم. برگشتم طرف آینه، عالی شده بودم!

لباسم را پوشیدم و حساب و کتاب کردم. از آنچه حساب کرده بودم خیلی بیشتر شد. به خودم گفتم: «مگر چند تا برادر دارم؟ همین یک شبه دیگه!» میترا را بوسیدم و از تمام کارمندهای آرایشگاه خداحافظی کردم. از پله‌ها پایین آمدم و دل توی دلم نبود تا عکس‌العمل مسعود را ببینم. مسعود از ماشین پیاده شد. چشم‌هایش برق می‌زد: «اگه می‌دونستم تبدیل به حوری می‌شی از دیشب می‌آوردمت آرایشگاه» اخم کردم: «لوس نشو» در ماشین را باز کرد: «بفرمایید خانم محترم». به نظرم به تمام چیزهایی که از خدا آرزو می‌کردم رسیده بودم. مسعود جلوی در تالار پیاده‌ام کرد و رفت تا ماشین را پارک کند. خودش هم در آن کت و شلوار سرمه‌ای از شب عروسی خوش‌تیپ‌تر شده بود. دستی تکان دادم و از پله‌های تالار بالا رفتم اما دردی پشت قرنیه چشم چپم می‌کوبید…

عروس و داماد تازه رسیده بودند. برادرم چشم غره رفت که چقدر دیر کردی. عروس لبخندی زورکی زد. تمام مهمان‌ها جوری نگاهم می‌کردند که یعنی چقدر عوض شدی! دخترخاله‌ام مینو زد به شانه‌ام: «این دیگه کیه؟» خندیدم: «مسخره!» چشمم درد می‌کرد. به مینو گفتم: «چشمم درد می‌کنه» شیرینی را از توی دیس برداشت و گوشه لپش گذاشت: «تحمل کن، بهش می‌ارزه.» هنوز با تمام مهمان‌ها سلام علیک نکرده بودم که دیدم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. به دستشویی رفتم. چشم‌هایم قرمز و حالت‌شان عوض شده بود از بس اشک از چشم‌هایم می‌آمد، دماغم سرخ شده بود و صورتم باد کرده بود مینو را صدا زدم. از تعجب خشکش زد: «چرا این ریختی شدی؟» داد زدم: «کمک کن درش بیارم» مینو جلو آمد: «چشمتو باز کن» چند بار سعی کردم اما نشد، لنز مثل سنگ توی چشمم فرو می‌رفت. مینو دو طرف پلک‌هایم را کشید و گوشه لنز را گرفت و بیرون کشید.

اما سوزش چشمم قطع نشد. مینو دستمال کاغذی را تر کرد و زیر چشم‌هایم کشید. گریه‌ام گرفت. مینو اخم کرد: «چه لوس! خب حالا مگه چی شده؟» کیف لوازم آرایشش را باز کرد: «بیا دوباره آرایش کن. دیوونه.» سرم را چرخاندم: «نمی‌دونی چه دردی داره! نمی‌‌تونم اصلا دستمو نزدیک چشمام ببرم.»

مینو روی چتری‌هایم دست کشید: «مهم نیست. بیا بیرون. اینطوری خیلی بده نیم ساعت دیگه شام میدن.» بلند شدم و زیر چشم‌هایم دست کشیدم. انگار یک مشت خرده شیشه روی قرنیه‌ام بود. مینو کمی رژگونه به صورتم زد: «بخند! مامانت گناه داره!» زورکی خندیدم و از دستشویی بیرون آمدم.

همه جا تار بود. دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و چشم بسته راه بروم. همه مهمان‌ها از دیدنم شوکه شدند. هیچ شباهتی به لحظه‌ای نداشتم که از آرایشگاه به تالار رسیدم. مادرم جلو آمد: «همه دارن می‌گن دخترت گریه کرده؟ چی شد؟» درد هنوز بی‌رحمانه توی کاسه چشمم می‌کوبید: «چیزی نیست. لنزها به چشمم نساخت الان بهتر میشم.» مادرم با چشم‌هایی نگران دور شد و من سرم را به حرف زدن با مینو گرم کردم، از درد به خودم می‌پیچیدم و لبم را گاز می‌گرفتم.

مینو به مسعود خبر داده بود که حالم خوب نیست. مسعود آمده بود جلوی در و اصرار داشت مرا ببیند. همین که مرا دید جا خورد «چی شدی؟». چشمم را گرفته بودم و ناله می‌کردم. رنگ مسعود پریده بود «می‌خوای بریم دکتر؟ برو مانتو بپوش بریم. نکنه بلایی سر چشمت بیاد!» نمی‌خواستم عروسی برادرم خراب شود. گفتم: «چیزی نیست چندبار با آب بشورمش بهتر می‌شه تو نترس» و بعد منتظر نشد چیزی بگوید. دویدم طرف دستشویی و چندبار چشمم را شستم، اما فایده‌ای نداشت و از سوزش آن کم نشد. هیچ تصویری غیر از درد کوبنده آن قرنیه و سروصداهای مزاحم و بی‌تابی خودم، از شب عروسی برادرم یادم نیست. دیروقت به خانه رسیدیم. دو تا مسکن قوی خوردم و خوابم برد.

صبح با درد شدید بیدار شدم. مسعود رفته بود شرکت و من از این دردی که تمام نمی‌شد کم‌کم داشتم می‌ترسیدم. به مسعود تلفن زدم. خیلی سریع خودش را رساند و نیم ساعت بعد کلینیک بودیم. دکتر گفت: «چشم‌هایت آلوده شده» و سه‌، چهار نوع قطره داد و گفت بهتر می‌شوم که نشدم. درد از نفس افتاد اما بعد ۲ روز فهمیدم بینایی چشم چپم به شدت کم شده و آن‌وقت بود که حسابی ترسیدم. دکتر چشم‌هایم را با قطره‌ای شست‌و‌شو داد و زیرلب گفت که ‌آلودگی لنزها بیشتر از حدی است که تصورش را می‌کرده همین حرف کافی بود تا دنیا روی سرم خراب شود. آن شب تا صبح گریه کردم. مسعود بیدار می‌شد و دلداری‌ام می‌داد که حتما بهتر می‌شوم و من از همه‌چیز دلخور بودم. چه می‌شد اگر لحظه آخر می‌گفتم:‌ «لنز نمی‌خواهم» چه وسوسه عجیبی است این زیباتر شدن، سر شدن، بهتر شدن در نگاه ظاهری آدم‌ها به من! چقدر عروسی را برای مادر و برادر و همسرم زهر کرده بودم. چقدر آن شب به میترا صاحب آرایشگاه بدوبیراه گفتم، به نازی که آدرس آرایشگاه را داده بودم و به خودم که قدرت نه گفتن نداشتم و می‌خواستم تمام پول‌های کیفم را تقدیم آرایشگری کنم که آن بلا را سر من در آورده بود.  باز هم معاینه، قطره‌های جورواجور و درنهایت کم شدن بینایی چشم چپم تا مرحله‌ای که دکتر‌آب پاکی را روی دستم ریخت و سرش را به علامت تاسف تکان داد «متاسفم چشم چپت به بیماری لاعلاجی دچار شده و هیچ کاری از دست نه تنها من که هیچ دکتر دیگری برنمی‌آید.» همین کافی بود تا تمام ترس‌هایم به واقعیت بپیوندد. مسعود سرش را پایین انداخته بود و نگاهم نمی‌کرد و از آن به بعد بود که ورق برگشت.

چشم چپم کور شد. به همین سادگی!‌ همه دکترها حرفشان یکی بود و من چاره‌ای نداشتم جز آنکه از دست آرایشگری که به اصطلاح نازی معجزه می‌کرد، شکایت کنم. رفتار مسعود سرد شده بود. دیر به خانه می‌آمد. با من حرف نمی‌زد و اصلا آدم دیگری شده بود. یک بار به خاطر لیوان چایی که سرد شده بود گفت که دیگر نمی‌تواند این وضع را تحمل کند و از خانه بیرون رفت. چند روز بعد تقاضای طلاقش به دستم رسید.

از میترا بارها بازجویی کردند، هربار ادعا کرده بود که بی‌گناه است. گفته بود:« لنزها را در بسته‌های پلمپ شده می‌خرم حالا اگه آلوده باشه از کجا باید بدونم. من تا حالا صدتا از این لنزها رو برای مشتری‌هام استفاده کرده‌ام. چرا اونا کور نشدن؟ شاید این دختر دستش آلوده بوده و به چشماش زده من دیگه از بعدش خبر ندارم ولی می‌دونم اون که مقصره من نیستم.» راست می‌گفت مقصر اصلی من بودم. با این حال پرونده در حال جریان نه زندگی رفته مرا به من باز می‌گرداند و نه مسعود را و نه چشم چپم را! بعضی ‌وقت‌ها مرز میان خوشبختی و بدبختی چندسال است. بعضی ‌وقت‌ها چند روز و بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ساعت!‌ از زمانی که لنزها را به چشمم گذاشتم و خیال کردم رؤیایی‌ترین زن روی زمینم تا آن درد لعنتی کمتر از یک ساعت فاصله بود. از آن شب بارانی که مسعود کنار پنجره ایستاده بود و نور خیابان روی صورتش ریخته بود تا تنهایی این شب و روزهای من، کمتر از یک ماه فاصله بود و حالا من اینجا ایستاده‌ام روبه‌روی اتاق ۲۱۹ دادسرا که قرار است سرنوشت مرا دوپاره کند.

«نمک‌نشناس! مرد باید پای تمام دردهای زنش بایستد» این را برادرم می‌گوید که زن سالمی دارد و تازه زندگی‌اش را شروع کرده و دنیا برایش پر از رنگ‌های تازه است. «شما باید بهش حق بدید! جوونه! می‌تونه دوباره شروع کنه! دلش نمی‌خواد زنی که یه چشمش کوره مادر بچه‌هاش باشه، اگه پسرتون بود بهش حق نمی‌دادید؟» این را مادر مسعود می‌گوید که پسرش را خوشبخت می‌خواهد. مادرم سر تکان می‌دهد و پدر به یکی از گل‌های قالی آنقدر خیره می‌شود که می‌ترسم در همان حال سکته کند. در نقطه‌ای ایستاده‌ام که از یادآوری گذشته و تصور فردا می‌ترسم. روزنامه‌ها خبر و عکس مرا  منتشر کرد‌ه‌اند. از این کار ابایی ندارم چون فکر کنم چند آرایشگاه شبیه آنکه من رفتم در این سرزمین وجود دارد و چقدر احتمال دوباره اتفاق افتادن این قصه زیاد است. فکر می‌کنم شاید اگر گزارشی از لنزهای آلوده در میان آن همه مجله خانوادگی که روی میز آرایشگاه بود به چشم من می‌خورد، به‌طور حتم این قصه جور دیگری تمام می‌شد.

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی

فالي

خيابان شلوغ بود

هر كسي سرش به كار خودش بند بود من با كفشهاي پاره در حالي كه برگه هاي

فال دستم بود و هراز چند گاهي داد مي زدم فاليه فالي. تو دلم غر مي زدم كه:

خدا جون آخه چرا من بايد اين جوري باشم؟ نه پولي نه كاري نه بساطي اينم شد زندگي؟؟؟

توي اين هواي سرد با اين كسادي كار و اين كفش پاره و...

خلاصه هرچي به دلم مي اومد تو ذهنم مرور مي كردم

سرم رو برگردوندم ديدم روي ديواري خانه اي با زغال نوشته بود:

گريه مي كردم كه كفش ندارم مردي را ديدم كه پا نداشت

از خجالت سرخ شدم

خيلي كوچولويي

خواهر کوچکم از من پرسید: پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خندیدم...

کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار ودرختان دیدم باز هم خندیدم...

گفت: دیروز خودم دیدم... پسر همسایه...پنج وارونه به زهرا می داد!


آنقدر خندیدم که طفلک ترسید، بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعدها وقتی غم... سقف کوتاه دلت را خم کرد... بی گمان می فهمی.... پنج وارونه چه معنا دارد!!!!

روز حسرت

تمام وجودش يخ كرده بود

بند بند انگشانش بي حس بود و رمقي نداشت. سرش روي خاك افتاده و چشمانش به آسمان آبي خيره ماند.

يك كرم خاكي روي صورتش خزيد و چندشش شد اما قدرت برداشتن كرم را از روي صورتش نداشت

احساس كرد كه سوسك هاي كوچك روي پاهايش راه مي رون اما توان كنار زدن آنها را هم نداشت.

تنها به اندازه بدنش جا بود واي كه چقدر تنگ و تاريك و سرد بود

با وحشت و ترس نگاهي بالا انداخت چهره خانواده و دوستانش را ديد كه انگار در يك قاب مستطيلي شكل جاي گرفته بودنر

هر كدام با لباسهاي سياه و چهره اي به ظاهر غمگين نگاهش مي كردند و در سكوت اشك مي ريختند

همين طور كه محو تماشاي اطرفيان بود احساس كرد كه بار سنگين روي تنش افتاد... خاك بود!!

با خودش گفت: من كه همه را مي بينم و زنده هستم! پس چرا دارند مرا زنده به گور مي كنند؟؟

ترسيد تمام بدنش درون خاك به يكباره سرد شد و به خود لرزيد

فرياد زد كمك...! كمك كنيد! من نمرده ام! من زنده ام! ببينيد دارم با شما حرف مي زنم چرا به من گوش نمي دهيد؟؟

ناگهان نگاهش به اولين نگاه آشنا گره خورد مادر پيرش بود كه با نا اميدي به او خيره شده بود

فرياد زد: مادر مادر... چه خوب شد كه اينجايي ببين با من چه كار مي كنند!

همه جا ساكت بود در ظاهر صدايي نمي آمد اما خوب كه دقت كرد شنيد كه مادرش با لب هاي بسته مي گفت: چقدر بي وفا بودي پسرم! چقدر بي محبت بودي مادر! چقدر دنبال مال دنيا دويدي و شب و روزت را به هم دوختي! ببين دست آخر كجا خوابيدي! اي كاش به حرفهايم گوش مي دادي!

صداي آشناي ديگري را شنيد همسرش بود كه مي گفت: خدا از سر تقصيراتت بگذرد مرد! ببين .. نگاه كن بعد از ساله دوري بايد بچه هايت سر خاكت دور هم جمع شوند هر كدامشان را با كاها و حرفهايت رنجاندي و از من دورشان كردي حالا همه آمده اند اما تو ديگر نيستي..

چشم هاي خيس دختر بزرگش دلش را لرزاند به او خيره شد و شنيد كه مي گفت: بابا دلم برايت تنگ شده بود هر شب خوابت رو مي ديدم هر روز مي اومدم و از دور نگاهت مي كردم و اشك مي ريختم چرا... آخه چرا با من و شوهرم اينقد بد كردي! نه من و نه امير_شوهرم_ هيچكدام چشم به مالت نداشتيم... چقدر تلفن زدم و تا صداي من رو شنيدي گوشي رو قطع كردي به خدا من و امير قسم خورديم كه به مال شما دست نزنيم واز ارثيه ات هيچ چيز نخواهيم

با نگاهي سرد به امير چشم دوخت كه اشك در چشمانش حلقه زد به نظرش مرد خوب و پاكي آمد اما حيف...آهي كشيد و با شرمندگي به پسر بزرگش نگاه كرد دردل هاي او را هم شنيد و با تاسف به دو دختر معصومش خيره شد پسر كوچكش هم بيقرار بود افسوس مي خورد

بيل هاي پر از خاك مرتب روي بدنش كوبيده مي شد

اما درد ضربه هاي خاك در مقابل آه جانسوز و حسرت روزهاي رفته اش هيچ بود مي خواست فرياد بزند ديگر تحمل نداشت تحمل نگاههاي آشنيان و دوستان و خانواده اي كه سال ها با آنها غريبه بود و حرفهايشان را نمي فهميد نداشت

انگار تازه از خواب بيدار شده بود نفسش بالا نمي آمد لحظه هاي سختي بود خواست برخيزد اما گويي خاك او را از آن خودش كرده بود

كم كم نيمي از تنش زير خاك مدفون شد اما هنوز نگاهش با حسرت در ميان جمعيت مي گشت كه ناگهان نگاه بي رمقش با خاك سرد و تاريك پر شد

ممنون!!!!!!!!!!

مرسي از تمام دوستاني كه من نبودم خيلي به وبم سر زدن واقعا!!!

دستتون درد نكنه...


داستان كاغذي

ديكته

خانم معلم كه به عنوان آموزگار كلاس اول راهي روستايي دور افتاده و فقير شده بود

آن روز و در زنگ ديكته بزرگترين شاگرد كلاس را پاي تخته سياه صدا كرد

باقر كه نه سالش بود و بايد كلاس سوم را مي خواند

پس از دو سال همچنان كلاس اول بود

خانم معلم گچ را به دست شاگردش داد و گفت:<<بنويس سياه>>

باقر گچ را گذاشت لبه تخته سياه اما ننوشت!! خانم معلم تكرار كرد:

<<سياه... بنويس سياه...>> دست باقر تكان نخورد

خانم معلم عصباني شد: <<مگه نمي شنوي؟ بنويس سياه..>> باقر مي  شنويد اما نمي نوشت! خانم معلم با خشم فرياد كشيد:<<آهاي ي ي پسره خنگ دو سال داري كلاس اول را مي خواني... اون وقت نمي توني يك كلمه ساده رو بنويسي؟>>

باقر سر هم بلند نكرد خانم معلم فرياد زد:<<اصلا بگو ببينم باقر... تو مي دوني سياه يعني چي؟ مي دوني رنگ سياه چيه؟>>

باقر بلاخره منفجر شد: بله خانم... مي دونم وقتي بابامون مرد ننه مون سياه پوشيد.. بعدش ننه مون از بس روي زمين كشاورزي كار كرد دستهاش سياه شد و قطعش كردن

چند روز پيش هم آبجي سكينه كه پنج سال از من بزرگتره زن ميرزا علي خان كدخدا شد كه زنش مرده بود بچه هاي ده مي گن كد خدا جاي بابابزرگ سكينه است ننه مون هم همش گريه مي كند و مي گه دخترم سياه بخت شد...

باقر گريه نكرد و حرفش را زد: بله خانم معلم... مي دونم سياه رو چطوري مي نويسند اما دوست ندارم بنويسم...

خانم معلم بغض كرد و گفت:<<باشه باقر... پس بنويس سفيد!!>>




عشق دروغین

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو

به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود

اما می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل

از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون

می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه

می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم

تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من تا

تا شک کنه که تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار

خیالش راحت شده بود یه  نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد

و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…

فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من

مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…

اگه واقعا

عیب از من بود چی؟

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…

دو آزمایش دادیم… بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی

اسون تو چهره هردومون دید…

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم

بایدجواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل

ازمایشگاه شدم… علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید

جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما

نمی دونم که تغییر  چهره اش از ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من

سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این

رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه

گناهم چیه؟… من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی

همه جوره منو دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه روبزنی

پس چی شد؟گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم

نمی تونم…نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای

خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام

و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو

با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای

قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب

ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون

گذاشتم…احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این

کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی

که بچه دار نمی شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم

که عیب از توئه…باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

چوپان تنها

باز هم ديشب فرياد مي زد و كمك مي خواست


اما ديگر كسي به دادش نمي رسيد.


حالا همه  مردم آزار  مي خواندندش


اما او درك نمي كرد چرا هيچكس باور نمي كند كه يك گرگ وحشتناك شب و روز در صحرا به سراغش مي آيد و آزارش مي دهد


و چقدر ترسناك بود اين گرگ تنهايي از نظر چوپان دروغگو!!

من    تو    او



داســـتـا
טּ مـَـטּ و تــو از آنــجـا شـــروع شـد 

کــﮧ پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـا
טּ مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــاטּ دادیــم ... !

با دکــمـــﮧ ـهــای سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـم و گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...!

بـا صــورتـک ـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع 
لــَـب ـهــایـمـاטּ را چـشـیـدیم ...!

آهــنـگـے را هــم زمــا
טּ با هــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم ...!

شـــب بــخـیر ـهـایـما
טּ پشــت خـط ـهـای مـوبایلـماטּ جـا نمـے مـانـد ...!

امــروز داســـتا
טּ بــرگشــت ...

آغـــوش ـهـایــمـا
טּ واقــعـی ،

 بوســــﮧ ـهـایما
טּ حــقـیقـی ،

 امــا 

با ایـ
טּ تــفـاوت کـــﮧ دیـگر مـــטּ و تـــو نـبـودیم ، هــر کـداممان یــک "او" داشــتیـم ...!

پشــت شـیشــﮧ ی ســرد مانیتـورم ، دلــم لــک زده براے یــک صــورتـک بــوســﮧ ....!

لــک زده بــراے یــک آهنـگ هــمـزما
טּ ...

لــک زده براے یــک شــب بـخـیر ...

شــــب بـــخــیـر...!!




 - کـــوتــاه مــے نـویــســم

چـــــو
טּ ,

هـــر چــیـزے کــﮧ طـولانـــے مــیـشــﮧ

حـــوصــلــﮧ آدم رو ســــر مـــیـبـره

حـــتـی زنــدگـــے ...



نگذار زنجير عشق

يك روز بعدازظهر وقتي اسميت داشت از كار به خانه بر مي گشت سر راه زن مسني را

ديد كه ماشينش خراب شده و ترسان در برف ايستاده بود.

زن براي او دست تكان داد تا متوقف شود. اسميت براي كمك كردن به او پياده شد

زن گفت:  صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي كسي نايستاد. اين واقعا لطف شماست

وقتي او لاستيك را عوض كرد و آماده رفتن شد زن پرسيد: (( چقدر بايد بپردازم؟ ))

او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.

روزي يك  نفر هم به من كمك كرد همانطور كه من به شما كمك كردم. اگر واقعا مي خواهي

بدهيت را به من  بپردازي بايد اين كار را بكني " نگذار زنجير عشق به تو ختم شود!

چند مايل جلوتر زن كافه كوچكي را ديد و رفت داخل تا چيزي بخورد و بعد راهش را ادامه دهد ولي...

نتوانست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذرد كه مي بايست هشت ماهه باردار

باشد و ازخستگي روي پا بند نبود

وقتي كه پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلاريش را بياورد زن از در بيرون رفته بود در حالي 

كه روي دستمال سفره يادداشتي را باقي گذاشته بود

وقتي پيشخدمت نوشته زن را خواند اشك از چشمانش جمع شده بود.

در يادداشت چنين نوشته بود:

(( شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در چنين شرايطي بوده ام و روزي يك نفر هم به من

كمك كرد همان طور كه من به شما كردم. اگر واقعا مي خواهي بدهي ات را به من بپردازي

من بپردازي  بايد اينكار را بكني" نگذار زنجير عشق به تو ختم شود! ))

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سر كار به خانه رفت در حالي كه به آن پول و يادداشت

زن فكر مي كرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز كم كم درست مي شود.

منو ببخشيد

هميشه از اينكه فرزند خانواده اي فقير بودم احساس نارضايتي مي كردم.

هر بار هم كه بخاطر نداري جلو همكلاسهام در مدرسه_ و سالها بعد در دانشگاه_ خجالت مي كشيدم خانواده ام را شماتت و سرزنش مي كردم :

آخر شماها كه نون نداريد بخورين و هزار تومان هم پس انداز نكردين.

مگه ديوونه بودين كه من بدبخت رو به دنيا آوردين؟؟

اما پدر و مادرم هميشه لبخندي تلخ بر چهره مي نشاندند و سالها بعد كه ترم هفتم بودم. هنگامي كه با يك دانشجوي پزشكي ازدواج كردم از فرط خجالت پدر و مادرم را دعوت نكردم قبل از مراسم عقد كه در باغ پدر شوهرم برگزار مي شد.

وقتي ديدم عمه مهناز دارد با دختر عمه ام پشت درختها * پچ پچ* مي كند

به خيال اينكه دارند از خانواده شوهرم بدگويي مي كنند رفتم پشت درخت تا صدايشان را بشنوم.

عمه به دخترش مي گفت :  طفلكي داداش و زن داداشم موقعي كه دخترشون سه ساله بود براي اينكه قلبش را عمل كنند تا نميره خونه و ماشينشون رو فروختند و او را به خارج بردند اون وقت دخترشون امشب آنها را دعوت نكرده فقط به خاطر اينكه فقيرند!!

 به درخت كه تكيه دادم احساس كردم درخت عرق كرده!!

پسرک

در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت: ۵٠ سنت
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد . بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت:

براى من يك بستنى بياوريد.

خدمتكار يك بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

عشق واقعی

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهی شو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

قطار شوم

با شنيدن صداي سوت قطار؛ گوش هايش را گرفت.

از قطار مي ترسيد. مي ترسيد سوار شود و كوپه اش را پيدا نكند.

مي ترسيد در ايستگاهي پياده شود، قطار برود و او جا بماند.

هراسان پشت سرش را نگاه كرد جمعيت به لبه سكو هجوم آورده بودند تا سوار شدند.

صداي سوت دوباره  قطار او را به روزي برد كه همراه پسرش بود.

روزي كه دست او در دستش بود.

روزي كه دستش را كشيد سوار شد و رفت.

روزي كه قطار جا كن شد و او را با خود برد

. دنبالش دويد. دست تكان داد فرياد زد اما نرسيد.

حالا هم گردن كشيد. مثل هميشه هايي كه تو ايستگاه مي ايستاد مي ايستاد تا قطار بيايد. شايد پسرش... اما مثل هميشه قطار جا كن شد و او به گردش هم نرسيد

من او را میشناسم...

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

من و شيدا

عاقد با صداي بلند مي خواند:« دوشيزه مكرمه شيدا خانوم ...آيا وكيلم؟»

من و شيدا كنار هم روي صندلي نشسته بوديم ،

عكاس ها تند تند از ما عكس مي گرفتند و مردم تبريك مي گفتند.

پدرهامون به همه لبخند مي زدند وبه اين فكر بودند كه چطور با يك ازدواج ديگه ساير بچه هاشون رو پولدار كنن.

من و شيدا آهسته توي دلمان  به عاقد گفتيم:

حاج آقا براي طلاق كي خدمت برسيم؟


فرشته نگهبان

 

" ساچي گابريل" كه بعدها يكي از روانشناسان بزگ فرانسه شد

و معتقد بود "خود را بشناس تا خدا را بشناسي"

هنگاهي كه هفت ساله بود فهميد كه صاحب برادري شده است.

""ساچي"" بعد از تولد برادر كوچولويش هر روز به پدر و مادرش اصرار مي كرد

كه : "اجازه دهيد من و داداش كوچولويم يك ساعت تنها باشيم"

اما والدين ساچي كه شنيده بودند بچه هاي بزرگتر به نوزاد حسادت مي كند.

ابتدا اين اجازه را به دخترشان نمي دادند اما با اصرارهاي فراوان او سرانجام يك روز در حالي كه پدرش درون كمد پنهان شده بود ساچي را با برادرش تنها گذاشتند.

پدر اما ديد كه ساچي كنار گهواره برادر نوزادش نشست و زمزمه كرد :

ميگن تا موقعي كه بچه ها نوزاد هستند خداوند دو تا فرشته كنار آنها قرار ميده تا مواظبشان باشد.....

آهاي ي ي  فرشته ها....سلام منو به خدا برسونين!!