سلام بر همگی
وقتی از کلاف زندگی خسته شدم
فهمیدم که دستانت را محکم به هم گره زده ام
سلام بر همگی
وقتی از کلاف زندگی خسته شدم
فهمیدم که دستانت را محکم به هم گره زده ام
داود خاندوزی
به گزارش خبرگزاری بسیج از گرگان، این روزها دلم تلاطم انواج اروند را دارد و مینالد بر دستان بسته و برتنهایی خسته که چند روزی مهمان دیار ما شدند.
خط شکنانی که روزی از اروند خروشان روزگار خود عبور کردند امروز ما را از اروند گناه عبور میدهند تا با خود بیندیشیم چگونه میشود که برای یک انسان شهادت بالاترین افتخار است و برای انسان دیگر عمل زیبایی، ماشین آخرین سیستم و خانه چند میلیاردی شوکت میشود.
امروز شهدای زنده دلواپس جهاد اجتماعی ما هستند و به میان ما آمدند تا تاریخ اندلوس اسلامی را بار دیگر به ما گوش زد کنند و فرهنگ ایثار را برای ما به ارمغان آوردند و کلام حق را بار دیگر در میان ما متجلی کردند که مباد بپندارید ما مردهایم بلکه ما زنده تر از شما هستیم.
شهدای که رهگذر کوچه و خیابانهای شهر ما هستند به دلهای سرد ما بار دیگر گرما بخشیدند.
تقدیم به همه شهدای گمنام خط شکن و غواص
«رهگذر اروندی»
رهگذر ساحل آزادیم
دست تو بست است بر این روزگار؟
یا که در این عالم غرق گناه
دست گرفتی به راه کردگار
رهگذر خسته تن از راه من
پرس زنه کوچه یارم شدی
پار جگر سوخته تن آمدی
خستهتر از راه سفر آمدی
آمدی از ما بیگری خبر
دلواپسم بودی ظفر آمدی
رهگذر امشب تو تنها نرو
دست بگیر غرق گناه میشویم
حرمت بیت الحزانم نرو
چکمه پوش راه خطر میشویم
همه چو شهید «غریب» و قریب
مدافع بیت الحرم میشویم
آخر این راه به نامت قسم
مجاهد بیت الحرم میشویم
شعر : داود خاندوزی
انتهای پیام/
نتوان گفت چه نوشتم نتوان خواند که هستم
همه نامش زجدایی به گرفتندو رفتند
به در دل چه نوشتی که رهاییده ومستم
همه عطرو همه نامش به خیال قلم افتاد
ولی از جوهر خونین دلم تاج شکستم
گله از باد بنالد به فضای حرم افتاد
نشود خشک خیالش ولی پژمرده که هستم
همره یار نماندم که دگر تاب وتبم نیست
من وساغر که نداریم زچه میخانه نشستم
مطرب از غشق بسوزد می ارام بگرید
به غم عشق اسیرم ز سیه خانه که هستم
اسمان رنگی تر از باران ومن
در غیاب اشک هایت ذره ی ماتم گرفتم
بعد از این یک دقیقه
اون وقت که یک دقیقه تموم شد
یک دقیقه دیگه میاد
وقتی میاد میدونی شاید فقط یک دقیقه هم نتونی به این
فکر کنی
که چقدر از این دقیقه ها رو واسه دیدنش گذراندی
نمیدونم منتظر هرکی هستی
ولی منتظر کسی باش که ارزش ثانیه هاتو بفهمه
شمع مینای نگاهت زبان وا کرده است
اسمان ابیم را سخت دریا کرده است
غصه های این دل اشوبگر امشب روان
بر سر نیش خولان اندرز راه پا کرده است
مهربان نبض دل از دریای مهر افسون نکن
خانه ای تنهاییم را غم شیدا کرده است
بر سر دیدار این معشوقه افسانه پوش
لحظه لحظه جان را بر صبح امحا کرده است
شهره اسوگر فرهاد را در جوش و نوش
در قبال شاهی بیستون امضاء کرده است.داود خاندوزی

از شهر غریبان چه قریبانه گذشتم
در شهر قریبان قدم آهسته گذارید
****** ******
اهسته که گل سایه شود بر سر درویش
آهسته گذارید که بلبل نرود ذکروخیالش
****** ******
این شهر قریب است و غریب خواروخسی نیست
بشکسته دلی رانصیب است و نصیبی ثمری نیست
****** *******
از غم چه بگویم که این یار دیرین
در کلبه دل گشت اسیرشضو اسیر ششنیست داود خاندوزی

توی این حسار دنیا خیلی وقت که اسیر
عمریه با یک بقل غم بالای چارپایه میرم
اون نگاه سرد اخر که گره به گردنم زد
به خداتو رفتی یکبار من واسه همیشه میرم
داود خاندوزی
خدا کنه ستاره هم پشت این ابرا نمونه
بعد یه عمر انتظار از زمینش جا نمونه
عزیزمن شده یه وقت چشمات و بارونی کنی
بشوری درد انتظار روزات قربونی کنی
موج های لرزون چشات به ساحل من میزنه
اتیش گرفته این دلم داره به جونم میزنه
گفتم برای دیدنت فقط خدا خدا کنم
اگر اثر نکرد دعا اسم تو رو صدا کنم
بیا تموم کن این غم و از دل من تو میتونی
بیا دوای انتظار یا سید مهربونی
داود خاندوزی
شاها دگر نمانده بر کنج این شب تار
از غصه ها برون دارمینای غم خراب است
بر کنج این دل صبح دلا نظر بیفکن
فردا شد و نیامد باز این دلم سراب است
**** ****
بر کنج کهکشانها سودای غم کشیدم
تیری به نام امید مرز وطن خریدم
بر تار پود این عمر از اسمان گزیدم
رنگی به نام یاسی بر فرش دل تنیدم
پوری عشقم به سوای و نوای علیست
لب بسوزد ز غمم مهد کلام علیست
نام امیری من از بحر اعجاب علیست
علت درماندگیم دور و زمان علیست
گر چه اگر مرغ اتش بسوزد ز جوان پر شود
دل که شکست جامه دل چو گوهری زر شود
خرده دلی را به سرای تو نگر می برم
نیشتری میزنم و نام تو را می برم
دردو درماندگیم طب تو را خوانده است
ضامن اهو مددی رسم علی مانده است