7


این هم مطلب آخر. دوست داشتم این جا را و می خواهم همین طور دوست داشتنی باقی بماند برایم. کوتاه و عالی و کافی. سه ویژگی ای که وقتی همزمان در چیزی جمع می شوند، شیفته ام می کند. سه سال زمان خوبی است. سی سال هم همین طور. من از آن آدم ها نشدم که به یک عمر دیگر نیاز داشته باشند تا از تجربه های عمر نخست خود بهره ببرند. حالا تقریبن با اطمینان می توانم بگویم که هرآنچه لازم است از زندگی و آدمی بدانم، می دانم و این یک شادی ای برایم می آورد، فارغ از این که محتوای این آگاهی، شادی بخش باشد یا نه. حالا با خیال راحت تری می روم دنبالِ آن چه خوب است بدانم. لذت هایی که خوب است بچشم. تجربیات و خطراتی که خوب است به سراغ شان بروم، مکان هایی که انتظارم را می کشند و زمانی که می بلعدم.


6


خیال‌های احمقانه‌ام را دوست دارم. حتا اگر تنها دستاوردشان پوزخندی باشد که به لب‌هابم می‌آورند؛ و بعد آن پورخند را دوست دارم؛ امتدادش می‌دهم و مثل بختک می‌اندازم‌ش روی چیزهایی که می‌خواهند احمقانه به نظر نرسند.



5

 

آدم‌ها مرا و گفته‌هایم را تحلیل می‌کنند، گزاره‌ای را بازگو می‌کنند، روی واژه‌ای گیر می‌افتند یا راحت از آن می‌گذرند، و از این راه، بر من چیزی از خودشان را آشکار می‌سازند. وه که چه لذتی دارد این برایم!
باشد که بنوازند، باشد که بتازند. باشد که همین‌طور آرام و پیوسته، لبخندی به کنج لب بیاورند و رخ نمایند.

 

 

4

 

در این داستان، روزی هم فرا خواهد رسید که همان آدمی که نتیجه‌ی انتخابِ ذهنِ حساس، تربیتِ سخت، و زندگیِ ساده و پرهیزکارانه‌اش بود تمام قد در برابرش می‌ایستد و با کمکِ هرچه که می‌توان نامِ استدلال و تهدید به خودویرانگری بر آن نهاد، به آن ذهن و زندگی می‌تازد. آیا این یک الگوی تکرار شونده در روابطِ میانِ آدم‌‎ها نیست؟

در آن روز موعود و روزهای پس از آن، او که موردِ تاخت و تاز قرار خواهد گرفت عمیقن به حساسیت‌های ذهن‌اش دقیق خواهد شد و به دستاوردهایِ شیوه‌ی کنونیِ زندگی‌اش. و در نهایت شاید به این نتیجه برسد که حیات‌اش - آن‌چه که به واقع حیات می‌داند - در گروِ تداومِ شیوه‌ی کنونی است. چیزی که شاید بتوان لجاجت خواندش؟ یا سماجت، یا کمی کمتر جانبدارانه، استمرار. امان از دستِ این واژه‌ها! شاید هم نتیجه این باشد که به همه چیزِ زندگی‌اش شک کند، همه چیز؛ از جمله آن‌که در راهِ عقب‌گرد و مرور، برسد به لحظه‌ی انتخاب شدنِ باشکوهِ همان تازنده. اوه! چه کسی می‌داند شکی که روزی به جانِ کسی می‌اندازیم چه دهانِ گشادی دارد برای بلعیدن.

 

 

3

 

خواهر کوچک‌تر همیشه خواهر کوچک‌تر می‌ماند. همیشه می‌توانی پشتِ بغض یا لبخندِ اکنون بالغ شده‌اش، همان لب‌های ورآمده‌ی کوچولویی را ببینی که پیش‌درآمدِ گریه‌ای مفصل بوده‌اند، و یا گشادگیِ چهره‌ای که تشخیصِ ژرفایش به هوشِ زیادی نیاز ندارد.

 

 

2

 

دقیق می‌شوم در آدم‌ها وقتی دارند از تنهایی‌شان حرف می‌زنند. بعضی‌هاشان بی‌پرده از آن می‎گویند و برخی به اشاره‌ای ضمنی، تا متوجه‌ات کنند تنهایند.

کم می‌شناسم آدمی را که از تنهایی‌اش - مستقیم یا غیرمستقیم - حرف بزند و ردِ غم و گلایه و امیدی در گفته‌هایش نبینم. گلایه از اطرافیان، دوست و عشق و فرزند، از خدا، روزگار، جهان؛ و نیز امیدی به تنها نماندن. البته روایت‌های‌‍شان اغلب چیزِ دیگری می‌گوید. می‌گویند راضی‌اند، و پرغرور، و شاد اصلن! و من مجبور می‌شوم گاهی بیرونِ روایتی که به خوردم می‌دهند، جستجوی‌شان کنم.

کم می‌شناسم آدمی را که گله‌ای نداشته باشد، و حتا شاید امیدی هم نیز.

پرسیده بودم: چرا تنها نمی‌ری اون‌جا چند روزی بمونی؟

گفته بود: می رم. مشکلی ندارم. فقط می‌ترسم.

با خنده پرسیده بودم: ترس از چی؟ آخه ترس داره اون‌جا؟!

گفته بود: می‌ترسم قلبم بگیره و کسی پیشم نباشه.

 

 

1  (شقاق)

 

میلِ دو‌گانه‌ی روان و تن.

میلِ دوگانه‌ی تن و تن حتا.

میلِ دوگانه‌ی تنی که نمی‌خواهد ببخشد، می‌خواهد مچاله شود در خود، یک گوی، بی‌ زاویه، بغلتد هر سو و به جایی گیر نکند؛ یا ببخشد.

میلِ دوگانه‌ی تنی که می‌خواهد ببخشد حتا. ببخشد به تنی دیگر؛ یا به زمین و درختان و علف.

میلِ دوگانه‌ی تنی که می‌خواهد ببخشد به زمین حتا. اکنون یا فردا؟

 

 

در ستایش خودش


سی سال زمان برد

نقش لبخندی که کنج لب‌اش نشانده‌ام

و این حرکت یا سکونِ به‌هنگامِ بدن‌اش

در چرخشِ تاس‌ها

جفت‌های مرگ و زندگی‌ام

و رساندن‌اش به مقصدی

- که اگر خواست -

به هیچ کجا وصل نباشد،


سی سال زمان برد

زنی که ساده

زنی که سبک

زنی که چنین دیوانه

ممکن‌اش کرده‌ام.



کمی پیش از آمدن‌اش

 

خبر رسان
اول نسیمی باز می‌گردد
که به استقبال‌اش رفته بود
کمی پیش از آمدن‌اش
                         پرده آرام می‌رقصد

بعد درخت پشتی
نازدیده‌بانِ شوخ
بلوطی به شادی حواله می‌کند
کمی پیش از آمدن‌اش
                       خانه بیدار می‌شود

پارچه‌ها
 به تندی و ضربِ نت‌ها
از روی اشیا کنار می‌روند
کمی پیش از آمدن‌اش
                       همه چیز جان می‌گیرد

و پرنده‌ای
که می‌کوفت به سقف و دیوار
راهِ آشیانه‌اش را پیدا می‌کند آزاد
کمی پیش از آمدن‌اش
                      سایه‌ای، سیما می‌شود.

 

 

شاید بشن

 

باید به وانمودن‌های آدم‌ها، فرصت داد. همیشه حرف بر سرِ دروغ و دورویی یا خر فرض کردن نیست. گاهی پشتِ اون‌چه آدما وانمود می کنن، یه تلاشِ غم‌باره. یه کندن از اونی که هستن و نمی‌خوان باشن. وانمود می‌کنن که هستن، تا بشن؛ تا شاید بشن.

 

 

دل‌ات که می خواهد

 

از راحت‌ترین کارها در روابط پیچیده‌ی انسانی، یکی هم این است که نخواستن را یاد بگیری، بلد باشی کجا بهتر است دل‌ات نخواهد، طلب نکند، نیاز نگوید، بیاموزد که لابد حق ندارد، یا به آن‌چه می‌آموزانندش گردن بگذارد و رام باشد؛ اما از دشوارترین کارها هم این است که همین‌ها را طبیعی‌ات کنی، طبیعت‌ات.

 

 

لاس می زنم


از کارهای لذت بخشی که دارم یکی هم این است که ساعتی بنشینم و قیمت انواع مدل ها از وسیله ای که دوست دارم بخرم را در سایت های مختلف جستجو کنم، عکس های شان را ببینم و خیالم جمع شود و بروم پی کارم. گاهی در لاس زدن لذتی هست که در معاشقه نیست لابد.


تولدِ تو

 

روز تولد توست

و چه کاری دارم من،

جز نشستن با خیالی که با من است

و مرورِ عکس ها

حرف ها

دست ها

و آغوشی که خانه ی من است

و صدای نازت

و چشم ها

وجب به وجبِ تنی که دوستش دارم

و خنده هات

خنده هات

خنده هات

که خورشیدِ من است

کافی است بتابد و دوباره بیدار شود

زنانگی ام

برخیزد

دست به هم بکوبد

و از سر کیف

خمیازه ای بکشد.

 

 

بن بست

 

بن بست یعنی برای چندمین بار به پاسخ هایی - حتا روشن - برسی که در نهایت، تنها، به مسخرگیِ پرسیدن منجر می شه. کیشی که فاصله ی زیادی با مات شدن نداره.

 

 

یک ادراکِ تلخ

 

از هولناک ترین ادراکاتِ زندگی، یکی هم این که می فهمی نزدیکان ات، که دوست شان هم داری، چقدر چقدر چقدر خودخواه و بی تفاوتند، و چقدر ماسکی که به چهره زده اند و به همه نشان می دهند، وارونِ این ویژگی شان است.

شاید، مشکلی با خودخواهی شان وجود نمی داشت اگر مدام محکوم به دیدنِ این ماسک ها نبودی.

 

 

برای غریبه ها

 

وقتایی هم شده که می خواهد از آن خودِ مغرورِ بی نیاز از کمک اش دست بکشد و جوری حرف بزند که برایش دل بسوزانند، البته تنها پیش غریبه ها، ناآشناها. در صفِ نانوایی که خانمی از او می پرسد: "دانشجویی؟" بگوید: "بله" و در جوابِ نگرانی مادرانه اش که می پرسد: "غذا رو چی کار می کنی؟" بگوید: "یه چیزی حاضری می خورم. وقت و حوصله اش رو ندارم تنها"، و منتظر بماند که زن برایش آه و ناله بکشد و با چند توصیه ی پزشکی، کمی قربان صدقه اش برود. به آبدارچیِ محل کارش بگوید از صبح سردرد عجیبی دارد تا طفلک در فاصله ی میانِ کلاس ها تند و تند برایش چای بیاورد و هی بپرسد: "بهتر شدید؟" و بهبودی اش را ساعت بزند. سبزی فروش موقعِ پیچیدنِ سبزی خوردن لای روزنامه، به خاطرِ فارسیِ کم لهجه اش از او بپرسد: "تهرانی هستی؟" و او بگوید: "بله" و باز بپرسد: "شوهرت این جایی یه؟" و او باز بگوید: "بله" و سبزی فروش با لبخندِ شیطنت آمیزی برایش توضیح دهد که "مردای گیلانی، فقط شکم"؛ و این که او باید غذاهای محلیِ این جا را خوب یاد بگیرد،  و بعد با حوصله و همدلی دستور طبخِ فلان خورش را با وسواس و لذتِ خاصی بگوید و در آخر با حالتی پدرانه یک کیلو از سبزیِ مربوطه را هم روزنامه پیچ کرده و با تخفیفِ خوبی بدرقه اش کند. و شب وقتی رسید خانه، به مانندِ جوان های دهه ی پنجاهِ فامیل، که عمومن بعد از ناهار، حوالی ساعت ۲، در هیأتِ بی کس ترین و دلسوخته ترین آدمِ روی زمین، ضبطِ صوت و نوارِ داریوش به بغل، می رفتند گوشه ی اتاق، طاقباز می خوابیدند، پشتِ دستِ راست را روی پیشانی می گذاشتند و چشم های شان را می بستند؛ هدفون در گوش، برود بیفتد روی تختخواب و چشم بدوزد به پنکه ای که بالای سر می چرخد و آرام آرام در خود مچاله شود و خوابش ببرد.

 

 

این همه بازی

 

لال بازی

گل یا پوچ

چشم بندک

لی لی و هفت سنگ و کلاه پرک و ...

 

این همه بازی بلد بودم و تو

یارم نشدی.

 

 

خط نمی شود

 

امروز را هم

به دندان گرفتم

کشاندمش جایی امن تر

 

نمی کُشدم

خط نمی شود

سو نمی دهد

 

با چنگال های تیز

مدام می چرخد دورِ سرم

در آینه

اتاق

کلاس

خیابان

به خصوص - بله، به خصوص -

توالت و حمام.

 

 

 

اگر که تغییری

 

برای تغییر، به نظرم نباید از ویژگی ها یا عاداتِ گل درشتی شروع کرد که خیلی تو آدم برجسته هستن و آسون به چشم میان. فکر می کنم حتا اگه جواب هم بده، دگرگونیِ پایداری نخواهد بود و خواه ناخواه اون محرکِ زیرینِ این عادات یا ویژگی ها یه جورِ دیگه ای آدمو غافل گیر می کنه و با تغییر شکل، از جای دیگه ای سربرمیاره.

به نظرم باید از کوچیک ترین و ساده ترین لحظه ها شروع کرد؛ از لذت های کوچیک؛ لبخندهای کوچیک؛ که کنشی سطحی به چشم میان اما ژرفایی دارن هزارتو. چیزهایی مثلِ اشتیاق به شنیدنِ ادامه ی داستانِ مشکلِ یه دوست، به تعدادِ لایک هایی که به پست هام تو فیس بوک می خوره، یا سرک کشیدن تو صفحه ی بقیه تا سر از درست و غلطِ داستان هایی درآرم. چیزهایی مثلِ شیوه ی خاصِ غذا خوردنم، انتخابِ آهنگ و زیر و بمی حرف زدنم با آدم های مختلف، دروغ هایی که می گم، دروغ هایی که می گم، دروغ هایی که می گم؛ و نمایشی که پیوسته پیوسته دارم برای دیگران اجراش می کنم.

 

 

باری از جایی


فکر می کنم از صدای این ویلنسل اه که انگاری یه ته مایه ی غمی توش هست. همینه که داره به من منتقل می شه، وگرنه که امروز خوب بودم، پرکار بودم. به چندین مورد از این فهرست بلندبالایی که گذاشته م جلوم رسیده م. حالام که دیگه 12 شبه و رمقی ندارم برای شروعِ یه مورد جدید. قطعش می کنم موسیقی رو. امروز جمعه ست. حواسم هست که جمعه ست. می گم حواسم هست، چون بوده جمعه هایی که اصلن نفهمیدم کی اومده و رفته، چه برسه به حس کردنِ بارِ اندوهی بزرگ! حالا ولی همین که می دونم جمعه ست می گم خب جمعه ست و غروبش و بعد از غروبش و غمش و این داستانا. کارِ این بارونه شاید؛ اما بارون رو دوست داشتم همیشه؛ هرچند تنها. تنهایی دوستش داشتم. الان دیگه خیلی با اطمینان نمی تونم از حسِ لذتی که بهم می ده حرف بزنم. مثل سردرده گاهی، غم. باید بخوابی و صبح که پاشدی شاید تموم شده باشه. شاید. دستمال برنمی دارم. همین دست گرفتنش یه جور تداوم بخشی به این اشک هاست. یه جور دعوتِ بیشتر به فروافتادن شون. موسیقی رو روشن می کنم باز. با صدایی بلندتر.