بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

خیالباف

شاید یکی از هنرهای زنان، تحمل پذیر کردن امر تحمل ناپذیر است! آنجا که زنان به خیال و رویا پناه می برند. آنجا که قربان صدقه برگ نورسته ی گلدان می روند. آنجا که برای ماهی کوچک توی تنگ، دانه های ریز می ریزند. آنجا که نان و کلوچه ی چای می پزند.. آنجا که دستمال به دست، روبروی آیینه می ایستند و به این همه استقامت در برابر سپاه ناامیدی فکر می‌کنند...

من بارها با روی دیگرم، با زندگی مواجه شده ام. آن روی مردانه، که تمام توانش را در جنگ با زندگی از دست می دهد. جنگی تاریک و سرد... بی هیچ افق روشنی در برابر چشم... من، بارها در مقابل مشکلات. با روی مردانه ام باخته ام! شاید برای همین باشد که چندی ست دوباره خیالباف شده ام! که قربان صدقه ی نورسته های گلدان میروم و برای ماهی های کوچکی که تازه خریده ام، دان می پاشم. دوباره نان چای می پزم... اما، هنوز جرات رودررو شدن با آنکه در آیینه به انتظار ایستاده است را ندارم...

ماراتن بزرگ

ماراتن بزرگ شروع شده است! زندگی در دویدن برای رسیدن به ارقام پایین تکه کاغذی خلاصه شده که موقع هر خرید به دستمان می دهند! در این بین گاهی هم چیزهایی می بینم که رنگ و بوی زندگی در دوران کودکی را دارد! مثل آن غنچه ی تازه باز شده در باغچه ی بلوار پیاده رو! همان که من را یاد کارتن مسافر کوچک و گل رُزش انداخت!

دارم فکر می کنم از چه چیزی بنویسم که تکرار مکررات نباشد! که باری نشود روی دوش خسته ی ذهنت! در طول روز و گاهی از میان خوابهای شب، چیزهای درخشانی به فکرم می رسید، برای نوشتن! اما ماراتن بزرگ اجازه نمی دهد! حتی لحن نوشتنم را هم در اینجا عوض کرده! با این حال هنوز یک چیزی از گذشته درونم زنده است و گاهی به شکل خشم و انتقام خودش را نشان می دهد. چیزی که سعی می کنم مهارش کنم تا آدم های دور و برم ناراحت نشوند! چیزی شبیه انتقام! از آنهایی که فکر می کنند تافته جدا بافته ای هستند. آنهایی که تا خرخره توی مسائل زندگی شان دست و پا می زنند و تو را مثل سوپاپ اطمینان برای خالی کردن فشارهای روحی و روانی شان دیده اند... اما به محض اینکه این موضوع را به رویشان آورده ای، رهایت کرده اند! جوری که انگار از اول هم نبوده ای!... انگاری برده ای به اربابش بگوید که : " ببین داری خیلی به من سخت می گیری! من هم مشغله های زندگی خودم را دارم! " و ارباب رو ترش می کند و می گوید که برود... مرخص شود! ... گاهی دلم می خواهد برای انتقام گرفتن از این اربابها، کارهایی بکنم که سالیان سال، به هزاران دلیل، نکرده ام! با نشان دادن توانایی هایم، یادشان بیاندازم که چیزی کمتر از آنها ندارم، که بیشتر هم هستم. چرا که توانسته ام تمام این مدت، گوش شنوای شان باشم... که زندگی شان در کنار زندگی خودم، دغدغه ام بوده است...

دارم از چه حرف می زنم؟!... شاید اینها عوارض دلتنگی برای دوستانی باشد که دیگر دوست نیستند! که انگاری تاریخ مصرفم برایشان گذشته است ولی نمی خواهم باورش کنم... هر چند به گمان باید بی رحم تر از این حرفها باشم... خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودم بی رحم باشم... پس بیا به این موضوع دیگر فکر نکنیم! رهایش کن!

بروم سراغ حساب و کتاب و چرتکه انداختن کاسبی مان! این مهم تر است. بعدا دوباره می آیم و حرف های به دردبخور می زنم! ... به کدام درد؟!... نمی دانم!

بعد از طوفان

به طرز عجیبی احساس تنهایی میکنم...

و عجیبی ماجرا به اینه که همه دور و برم هستند... همسر، پدر و مادر و برادرها...

بعد از سالها برگشتیم شهری که پدر و مادر در اون زندگی می‌کنند. فکر میکردم وقتی نزدیک شون بشم کلی از غم و غصه های دوری، محو میشه... ولی چیز دیگه ای جاش رو گرفته...

اون روزهایی که مجرد بودم، فکر میکردم ازدواج میتونه حجم بزرگی از تنهایی آدم رو پر کنه ولی حالا همه چیز شکل دیگه ای به خودش گرفته...

و دوستانی که ندارم... که حالا حتی نمیدونم اون زمانها واقعا دوستم بودند یا ...

انگاری همیشه این من بودم که برای نگه داشتن رابطه ها دست و پا زدم... انگاری همه چیز بی مزه شده... همه ی رابطه ها، نسبت ها... حرفها و نگاه ها... نمیدونم چی شده!؟

امروز بعد از سال‌های خیلی زیاد، خودم رو دیدم که داشتم موقع سرخ کردن بادمجون ها زیر لب ترانه ی داریوش رو زمزمه میکردم. اونی که توش می خونه : " ای که بی تو خودمو، تک و تنها می بینم...".

برای سرزمین و مردمم؛ عمیقا از خدا صلح می خواهم!

خطاب به مردم سرزمینم!

لطفا اینقدر راحت دهانتان را باز نکنید و نگویید : " حتما جنگ می شود!! "

اینقدر با این موضوع وحشتناک، ساده و دم دستی برخورد نکنید! وقتی هر کدامتان راحت درباره ی امکان وقوعش حرف می زنید، این انتظار را در ذهن بقیه پررنگ تر می کنید!... به این اتفاق انرژی بیشتری می بخشید! وقوعش را محتمل تر می کنید!

چرا بجایش نمی گویید: " به امید خدا که اینطور نمی شود! " بلا به دور باشد. انشالله صلح حاصل بشود. خدا خودش رحم کند...

از کِی اینقدر تشنه ی نابودی شده اید من نمی دانم!!

من هم مثل خیلی از شماها اخبار را دنبال می کنم. از واقعیت ها با خبر هستم. می دانم دور و برمان چه خبر است اما حتی تصور این اتفاق را هم به ذهنم راه نمی دهم!! شما مگر ارزش زندگی و زنده بودن را نمی دانید؟! هیچ دقت کرده اید که دارید با هیجان های الکی و فکر نشده، زندگی خودتان و نسل های بعدی را دست این و آن می سپارید؟! من واقعا شاخ درمی آورم از دیدن آدم هایی که اینقدر ساده لوح اند... اینقدر همه چیز برایشان کارتونی و زودگذر است. اینقدر خسته و ناتوان شده اند که همیشه دنبال یک نفر می گردند تا بیاید و زمام امور زندگی شان را در دست بگیرد. بعد پنجاه سال دیگر به او فحش بدهند. همانطوری که قبلا هم بارها این کار را تکرار کرده اند... و این چرخه ی کشنده را بارها و بارها تجربه کنند...

مغزم درد گرفته است... امروز توی پیاده رو نگاهم دوخته شده بود به صورت بی گناه رامتین! پسر سیزده ساله ی همسایه که صورت زیبایش داشت توی قاب بنر ترحیم، می خندید!!...

یادگاری برای جگر ِسوخته ی وطن!

چند باری ویدیو را می بینم. چیزی درونش هست که آدم را وادار می کند بارها و بارها نگاهش کند. چیزی که نمی دانی چیست؟ انگار می خواهی جواب تمام سوال هایت از دهان قاضی شارع بشنوی! تصویر روی صورت قاضی قاب گرفته شده. با نگاهی خیره به رو به رو! بی اینکه پلک بزند! ( علی نصیریان با همان صدا و لحن میخکوب کننده اش ) خطاب به سلطان محمود می گوید:

- " هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تقلا، سخت در آغوش گرفته اید امیر محمود؟! "

سلطان محمود بی اینکه دیده شود، با تحکم پاسخ می دهد:

- " منظور چیست؟! ".

حالا نیم رخ قاضی شارع را می بینی با همان نگاه خیره به رو به رو که به آرامی می گوید:

- " هر چه بازوان خود را تنگ تر می کنید، آرام کردن او دشوارتر است... "

باز صدای سلطان می آید که اینبار گویی از آن تحکم کمی کاسته شده و با شرم می گوید:

- " آری!"...

قاضی شارع چشم به زمین می دوزد و چند قدمی به جلو گام برمی دارد. بعد دوباره سرش را بالا می آورد و با نگاهی که به سمت افق دوخته شده است می گوید:

- "خلقی را در نهایت سوگواری چطور؟!..."

و بعد صدای موسیقی متن سربداران تمام گوشم را پر می کند و بند دلم پاره می شود... . بارها و بارها این گفتگو را با خودم تکرار می کنم!

- " هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تقلا، سخت در آغوش گرفته اید امیر محمود؟! "

+ " منظور چیست؟! ".

- " هر چه بازوان خود را تنگ تر می کنید، آرام کردن او دشوارتر است... "

+ " آری!"...

- "خلقی را در نهایت سوگواری چطور؟!..."

برای مامان...

چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و تلاش کردم حالش را بهتر کنم. من و جان را که دید، از جا بلند شد. جان را به بهانه ی سلمانی رفتن بیرون فرستادم و با مامان درد و دل کردم. شبیه گلی بود که چند روزی بی آب مانده و حسابی چروکیده و بی حال شده بود. یکی - دو ساعت بعد، کمی بهتر بود. بلند شد و رفت دوش بگیرد. توی حمام کردن کمکش کردم. بیرون که آمد شبیه گلی بود که تازه آب به ریشه هایش رسیده و کم کم دارد طراوت گذشته را پیدا می کند.

تنهایی مامان بعد از ازدواج بچه هایش و دغدغه های بیهوده ای که در عالم مادری برای خودش می سازد نیمی از ماجرا بود! نیم دیگر برمی گشت به تلویزیون خراب شده ی ایران و محتواهای مرگ زایش! که برای یک مخاطب تنها، به مرور می تواند مثل سم عمل کند! اخبار و فیلم ها همه و همه چنان می توانند روحیه یک انسان را در هم بشکند که باور کردنی نیست!

در طول دو روزی که آنجا بودم، تمام تلاشم را برای بهتر شدن حالش کردم. به داداش ها و بابا بیشتر از هر زمان دیگری سفارش کردم. کاش می توانستم آن تلویزیون لعنتی را هم از خانه بیرون بیاندازم!... دکتر برای مادر چند قرص آرامبخش و تراپی تجویز کرده است. حالا که برگشته ام، دلم مدام پیش اوست. با جان حرف زده ام تا اگر بشود بعد از عید، از این شهر اسباب کشی کنیم و برویم جایی حوالی مامان و بابا خانه بگیریم. تا خدا چه بخواهد!

برای بهبودی حال تمام مامان و باباها، تمام بچه ها، تمام مریض ها در همه دنیا دعا کنیم! امیدوارم که همه شان هر چه زودتر بهبودی کامل پیدا کنند. الهی آمین!

زندگی دوزاری

دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وسط زمین چمن به من لبخند می زد، نایلون پر از سکه ای بود که توی دست هایم گرفته بودم!... یکی از این نایلون های نازک و بزرگ که نانوایی ها کنار نان های بی کیفیت شان می فروشند! چیزی حدود دو - سه کیلو سکه ی قدیمی دوزاری و پنج قرانی ته کیسه بود و داشتم آنها را به جان می بخشیدم! انگاری میراث تمام سال های عمرم بود!... :)) آن هم با چه عزت و احترامی! انگاری گنج قارون بود!! :))

جان را نمی دیدم. فقط صحنه ی تحویل دادن نایلون سکه ها به دستش پیش چشم هایم بود. ولی برای کسی که مرده بود، بسیار غمگین بودم! حالا چه خودم بودم چه او، فرقی نمی کرد! چرا که خیلی آن جسم خوابیده در دل خاک را دوست داشتم! با خودم فکر می کردم: "همه اش همین بود؟!... چقدر حیف شد!!" بسیار بسیار غمگین بودم! و با همین حال هم از خواب بیدار شدم... برای یک ساعتی نتوانستم از تخت بیرون بیایم... به دلیل دیدن این خواب فکر می کردم و به ماحصل عمرم که چند مشت سکه دوزاری بودند...

حالا که فکر می کنم شاید این خواب برمی گشت به مرور خبرهای سیاسی و اقتصادی! اسنپ بک و بالا کشیدن سرسام آور طلا و دلار... هر چند که حالا دیگر آب از سر ِما و امثال ما گذشته است و یک وجب و صد وجبش فرقی ندارد!

دارد خاک می خورد!

اینجا را می گویم! این خانه را! از بس که چیزی تویش ننوشته ام! ... هر چند، جاهای دیگر هم داردخاک می خورد! دارم خاک می خورم... از بس که فقط فکر کرده ام! به همه چیز و هیچ چیز!... به همه کار و هیچ کار...

قدیم اینطور نبود! اینقدر خاک روی همه چیز نمی نشست! قدیم همه چیز خیلی عجیب براق بود! واقعی بود! نزدیک بود! انجام شدنی بود! انجام می شد! انجامش می دادم! ولی حالا...

صبحی برق رفته بود و من افتاده بودم به جان یخچال! با یک دستمال و اسپری شیشه پاک کن! آنچنان سابیدمش که دوباره برق افتاد! تمام قد و بالایش، تویش، توی یخدانش را حتی!...

پ.ن: این متن تکه پاره شد... وسط ثبت شدنش اینترنت رفت و نصف متن پرید... نابود شد! نابود... مثل تمام روزها و شب های این یکی دو سال اخیر... که در قطع و وصل شدن همه چیز، به یکباره ناپدید شده اند... نابود شده اند... مثل مغز من... که تکه پاره است...

هیچ‌کس شاهد واقعی نیست، اما همه ما مسئولیم.

تقدیم به همه ی آنهایی که رنجشان از درک ما فراتر است!

ذهن انسان دارای حالتی است که در مواجهه با تراژدی‌های غیر قابل تحمل، به یک نوع بی‌حسی روی می‌آورد. این حالت یکی از مکانیسم‌های بقای روانی است. از منظر عصب‌شناختی، آمیگدال (مرکز پردازش ترس در مغز) و هیپوکامپ (حافظه) در مواجهه با تروماهای شدید، ممکن است دچار اختلال عملکرد شوند. مطالعات نشان می‌دهند که در «اختلال استرس پس از سانحه»، فعالیت آمیگدال کاهش می‌یابد.

این نه به معنای عدم احساس، بلکه نوعی خاموشی اجباری سیستم هشدار مغز است. این موضوع نشان می‌دهد چرا برخی قربانیان خشونت، جزئیات را به یاد نمی‌آورند. برخی از سربازانی که در جنگ شاهد کشتار بوده‌اند، اغلب گزارش می‌کنند که صحنه را مثل یک فیلم دیده‌اند. یک‌جور حس غیرواقعی بودن. در بی‌حسی روانی، فرد چنان است که گویی یک پرده شیشه‌ای او را از جهان جدا می‌کند.

از منظر فلسفه، اشخاصی مانند ژان آمِری معتقدند رنج مطلق غیر قابل انتقال است. حتی زبان هم در توصیف آن ناتوان است. مغز ما به‌طور غریزی در برابر رنج گسترده مقاومت شناختی نشان می‌دهد، گویی که پذیرش کامل آن، ساختار روانی ما را فرو می‌پاشد. کی‌یرکگور در کتاب «مفهوم اضطراب»، استدلال می‌کند که رنج عمیق‌ترین سطح آگاهی را می‌گشاید، اما هم‌زمان، غیرقابل انتقال است. امانوئل لویناس در «کلّیت و بی‌نهایت» عنوان می‌کند رنج دیگری هرچند برای من به طور کامل قابل فهم نیست، اما مسئولیت اخلاقی مطلق را بر دوش من می‌گذارد. اینجاست که تراژدی از یک پدیده روان‌شناختی صرف فراتر رفته و به چالشی فلسفی- اخلاقی تبدیل می‌شود.

اگرچه درک کامل رنج ممکن نیست، اما ژاک دریدا در مفهوم «سوگواره» هشدار می‌دهد که فراموشی، بزرگ‌ترین خیانت به قربانیان است. تاریخ نشان داده است، جوامعی که تراژدی را روایت نکنند، محکوم به تکرار آن هستند. پریمو لوی، شیمیدان بازمانده از اردوگاه آشویتس، در کتاب «آیا این یک انسان است؟» می‌نویسد: آنچه اتفاق افتاده، غیرقابل باور است؛ اما چون غیرقابل باور بود، اتفاق افتاد.

درنهایت شاید پاسخ به محدودیت‌های ادراکی انسان در برابر تراژدی، نه در فهم کامل آن، بلکه در پاسخ اخلاقی به آن باشد. در روایتگری دقیق، در همدردی فعال و بازشناسی مسئولیت خود در سیستم‌هایی که این رنج را تولید کرده‌اند و پرهیز از بی‌تفاوتی.

رنجی بزرگ شاید هرگز به طور کامل درک نشود، اما همین ناتوانی در درک، خود نشان‌دهنده عمق فاجعه است. شاید وظیفه ما نه فهم تمام‌عیار تراژدی، بلکه تلاش برای جلوگیری از تکرار آن و حفظ حرمت قربانیان از طریق یادآوری است. هیچ‌کس شاهد واقعی نیست، اما همه ما مسئولیم.

پ.ن: یادم نیست این متن رو از کجا کپی کرده بودم و گذاشته بودمش اینجا تا یه روزی منتشر بشه! منبعش خاطرم نیست اما کلیتش، کاملا قابل درک و فهم است. این روزها شاهد تصاویر جنگ و قحطی فراوانی هستیم. از سرزمین خودمان گرفته تا آن سر دنیا! تصاویری که آنقدر پس شان می زدم که بالاخره یک روز سینه به سینه ام ایستاد و بر سرم فریاد کشید: " مرا ببین! و بی تفاوت نمان!"

گذشته؟ آینده؟... اکنون!

بوی ماهی تازه شور شده، آشپزخانه را پر می کند. هوای جنگل های خنک شمال به سرم می زند. با چاقوی کوچک دسته چوبی، دنبال ساده ترین مسیر برای جدا کردن سر ِماهی بیچاره هستم. بعدش نوبت به باله های ظریف و زیبایش می رسد. و دست آخر صدای تیک تیک پاک کردن پولک های ریز و شفافش. هر بار، هر کلکی که به ذهنم می رسد پیاده می کنم ولی باز هم چند تایی پولک توی هوا می پرد و جایی می افتند که نمی توانم پیدایشان کنم! در عوض، روزهای بعدش، خودم را می بینم که در حالتی شبیه مراسم آیینی، دولا و راست می شوم و جسم براق ِچشمک زنی را از گوشه و کنار خانه جمع می کنم!

صدای شعرخوانی استاد کاکاوند می آید. دارم قسمت چهارم پادکست "اکنون" را گوش می دهم. عادت دارم که موقع انجام کارها، ذهنم را به شنیدن چیزی تازه مهمان کنم!... چه مرد نازنین و با دانشی ست. آدم از گوش دادن به شعرخوانی اش کیف می کند! چند بیتی از اشعار "سید حسن غزنوی" شاعر قرن ششم را می خواند.

ای آرزوی دیدهٔ بینا چگونه‌ای؟ *** وی مونس دل (من) تنها چگونه‌ای؟

از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی *** باری یکی بگوی که آنجا چگونه‌ای؟

دُرّ است صورتِ تو و دریاست چشمِ من *** ای دُرِّ دورمانده ز دریا، چگونه‌ای؟

دل هدیهٔ تو کردم، آن را نخواستی *** جان تحفه می‌فرستمت، این را چگونه‌ای؟

ای نور چشم مهر و گل بوستان حُسن *** ما بی‌تو در همیم، تو بی‌ما چگونه‌ای؟

قلبم می لرزد... لا به لای شعرخوانی دو بار تکرار می کند که داریم به حرف های انسانی از هزار سال پیش گوش می دهیم! چگونه صدای یک انسان، اینقدر ماندگار می شود؟! که از پس هزار سال با من سخن می گوید و عجیب که من هم حرف هایش را می فهمم!! همین فکر در حرفهای استاد کاکاوند منعکس می شود:" مایی که حرف نسل پیش از خودمان را نمی فهمیم، مایی که نسل بعد از خودمان را درک نمی کنیم، ببینید این شاعر چطور سخن گفته که می تونیم باهاش ارتباط برقرار کنیم! وقتی که درشت نگاه کنیم، وقتی فرهنگی نگاه کنیم، می بینیم که چه ملت ماندگار و چه اندیشه ی مستمری در این سرزمین بوده است!"

حس غریبی از غرور و سرمستی توی تنم احساس می کنم! به میراث بزرگ ادبیات ایران فکر می کنم! به بی شمار شاعرانی که نمی شناسم! به هزار سال گفتگوی شان با جهان هستی! با ما! ... به ستایش شان در وصف زندگی و شکوه هایشان از روزگار سختی که ناجوانمردانه بر این سرزمین گذشته است...

نمی فهمم کِی و چطور برنج را دم انداخته ام و تکه ماهی شور را روی پلو، زیر دمکنی جا داده ام! به قاشق چوبی توی دستم نگاه می کنم که در حال هم زدن باقالی قاتق است! به چرخش صوفی وار و ظریف شویدهای تازه خشک شده میان اندام سپید و عاج گون پاچ ِباقالی ها... به درخشش طلایی کره ی آب شده و نارنجی کم رنگ تخم مرغ ها... من ایرانی ام!... شاعر می شوم!... اشک توی چشم هایم حلقه می بندد... به دیشب فکر می کنم که از ترس شروع دوباره جنگ، ده بار از خواب پریدم و خبرها را چک کردم!... به اینکه ایران چقدر حیف است که اینگونه زخم برداشته و مجالی برای بهبود تن ِخسته اش پیدا نمی کند!... به سرنوشت اینهمه زیبایی، اینهمه تلاش انسان ها در این سرزمین فکر می کنم... بغض ِتوی گلویم را قورت می دهم. و به تمام آنچه که در منظومه ی اعتقاداتم می گنجد، متوسل می شوم تا سایه شوم این اتفاقات را، از سر ِ این سرزمین دور کنند!...

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها