احساس بیهودگی بد ترین احساس دنیا ، دقیقا نمیدونم من دارم تاوان چی رو پس میدم یعنی من زن بی عرضه ای بودم نتونستم زندگیم رو بسازم  بهرحال شاید من باید اقدامات قطعی تری انجام میدادم نمیدونم شاید اگر طلاق میگرفتم حالا وضعیت بهتری داشتم شاید من کمتر مریض بودم واین همه مشکلات نداشتم  بهر حال حالا موندم و بدنی چاق و مریض و سختی های زیاد  نمیدونم اخر چی میشه وتاکی این مشکلات ادامه داره بهرحال حالا دیگه ایمان دارم  قرار نیست معجزه اتفاق بیفته بهر

 من آنا هستم فکر میکنم عمر این وبلاگ به ده سال رسیده ، نمیدونم منو یادتون میاد یا نه من زندگی سختی داشتم ولی بااین وجود موندم و طلاق نگرفتم . اما حالا دارم تاوان صبرو تحمل بی جای خودم رو با درد و بیماری میدم . بعد از این همه سال من دچار افسردگی شدید شدم و مبتلا به یک جور بیماری که بهش میگن هیپو کندریا علامت این بیماری این هست که آدم هر لحظه خیال میکنه ممکنه مبتلا به یک بیماری صعب العلاج بشه . خیلی طاقت فرساست . 

اینقدر تلخ زندگی کردم که دلم میخواد در اغوش خوشحالی بمیرم

 

اینقدر بغض کردم که دلم میخواد بیخودو بی هوا بخندم

اینقدر ترسیدم که دلم میخواد اخر شجاعت باشم

اینقدر درجا زدم که دلم میخواد پرواز کنم

اینقدر خسته ام که  دلم میخواد یه جای بی ربط  واسه  همیشه بخوابم

اینقدر انتطار کشیدم که صبرم  ته کشیده

دلم فقط یه جای دور وامن میخواد

جایی که ابی کم رنگ اسمون با سبز سیر زمین یکی بشه

جایی که توش جوونه بزنم قد بکشم ریشه دار بشم

بمونم ودیگه برنگردم

هیچوقت هیچ وقت

ادامه نوشته

من ونوشته های ناتمام

سلام دوستان خوبم   خوب اول گزارش کار و اینکه قرار بود یک استاد محترم به بنده در راستای نوشتنم رمانم کمک کند  که  متاسفانه  نشد ایشان طی ایمیلی به من اعلام کردند که  پرداختن به مسائلی چون عشق ومشکلات ازدواج و مسا ئل احساسی نهایتا ودست بالا به رمانی عامه پسند منجر خواهد شد . وتوصیه کردند بنده اصلا این موضوع را ننویسم .

 البته من برای این استادارجمند خیلی ارزش قائلم و قبلا هم تک وتوک نوشته های غیر وبلاگی بنده رو البته خونده بود ونطرش خیلی مثیت بود . ولی خوب بهر حال حاضر نشد در امر نوشتن این رمان البته منطور من راهنمایی و رفع اشکال بود ُ کمک  کند. خوب حقیقتش خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم یعنی نوشتن این رمان که من میخوام توش درد زنای طبقه ی متوسط جا معه رو بیان کنم  بدرد بخور نیست .

البته مسلمه که من نمیخوام چیزی بنویسم که شخصیت های مردداستان همه ادمای بد وشرور باشن وشخصیت زن فرشته .و لی واقعا زن ایرانی  تو این جامعه دردش تکراری شده . من تصورم از رمان عامه پسند داستان هایی بود که سر شار از عشق و عاشقی  های پر  شور  د رنگاه اول و پایان ها الکی سوزناک با الکی خوش بود. از اونا که قهرمان داستان حتما یه دختر خیلی خوشگله و بالاخره هم بعد از کلی بد بختی یکی  پیدا میشه و اونو نجات میده . البته این اتفاق تکراریه ودوسال پیشم من با یک نویسنده دیگه کار میکردم اون موقع میخواستم راجع به بچه های طلاق تحقیق کنم و بنویسم خیلی برام مهم بود ایشونم  طرح منو قبول نکردو دوست داشت من یه چیزایی بنویسم در مایه ی دارن شان و داستانای ترسناکش .اقا مام حرفشو قبول کردیم و کنار کشیدیم بقیه بچه ها ی گروه نوشتن و یکی دوتاشونم چاپ کردن منم با ذوق خریدم ببینم اینا چی نوشتن که دیدم ای داد بیداد اینا که خیلی سطحیو  سر دستیه منکه خیلی بهتر میتونستم بنویسم .

بگذریم . اما درد نوشتن این رمان تو جون من هست . تقریبا نصفشم نوشتم . و دلم نمیخواد دوباره مثل دو سال پیش به حرف اون استاد کارمو نیمه تموم بذارم . حالا میخوام با خودم سخت گیر باشم اما این عبارت عامه پسندُبدجور اعتماد به نفسم رو گرفته وتا میخوام بنویسم دچا روسواس میشم .

بهر حال شما که میدونید من هنری بجز نوشتن ندارم .چیز دیگه ا ی هم تو زندگی من نیست .منظورم دلخوشیه ها  نه چیز دیگه . یا مریضم یا بیمارستانم .البته خدا رو شکر که هنوز زنده هستم وبالا ی سر دخترم ناشکری نمیکنم .ولی خوب بهر حال زندگی عاطفی  من هم که دیگه تموم شد . و باید با حسرت عشقایی ا  ز دست رفته بسازم.

حالا کمن زنایی مثل من این همه درد عامیانه اس /اینکه یه دختر نسبتا زیبای باهوش و با استعداد تبدیل به یه زنی مثل من بشه  درد نیست مهم نیست . اینکه چه عواملی تو اجتماع ما زنای تحصیل کرده رو مثل من اینقدر ناتوان  میکنه مهم نیست . تربیت غلط -نداشتن اعتماد بنفس -تصمیم گیری های غلطو ریشه یابی اونا اهمیت نداره .

البته من نمیدونم چقدر توانایی بیان وتصویر کشیدن این مسائل رو دارم و حتما خیلی کار سختیه ولی قطعا بی اهمیت نیست .

 دخترم که تا جدودی رمانمو خونده میگه مامان اگه ننویسی من میدونم وتو .

 

بهر حال دارم  مینویسمش سعی کردم از زندگی واقعی خودم خیلی فاصله داشته باشه . چون نمیخوام زن داستانم اینقدر منفعل باشه

بهر حال برام دعا کنید که این کا رنیمه تموم روتموم کنم .

فقظ تو گوش میدی

چقدر بده مدام مجبور باشی با نا امیدی بجنگی و مدام به خودت یاد وری کنی که اگه نسلیم بشی قافیه رو باختی .

این روزا بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم .  هر روز به ایننه نگاه میکنم و منتطر چین وچروک  یا خطو خطوطی روی صورتم هستم  . البته هنوز خبری نیست و اکثرا  منو جوونتر از سنی که هستم حدس میزنن ولی خوب که چی .بهر حال سال های زیادی از دست رفت . سال های زیادی با درد و شکنجه گذشت و تموم شدو

بالاخره هم هیچ وقت نشد  عاشقانه زندگی کنم . کسایی که دوسشون داشتمو شاید دوسم داشتن همه از دورم رفتن . چی باید گفت . اما خوب ادم به خیال زندس . دروغ نمیگم هنوز امیدوارم که بالاخره یه غلطی بکنم یه کاری که خاص خودم باشه . دوست دارم دخترم خیلی موفق بشه اما میدونم که اصلا منو قبول نداره . خیلی حیف شد دوست داشتم منو ادم ارزشمندی بدونه ولی نشد .

بیشتر با ژدرش رفیقه البته نه اینکه اونو قبول داشته باشه ها نه عیباش. کاملا میفهمه ولی علاقه اش به پدرش اینقدر زیاده که روی عقایدشو پوشونده .

خلاصه هر وقت خسته میشم یه جا دراز میکشم و برا یخودم رویا بافی میکنم .که بالاخره رمانم رو تموم کنم فقز تموم کردنش برام مهمه  همین .

همش باید مراقب خورد وخوراکم باشم با کوچکترین چیزی چاق میشم واین خیلی سخته . بدنم خیلی کوفتس  وهمش احساس میکنم میخوام بیفتم .

امروز خیلی بهش فکر کردم به مرحوم یه جوری شدم یه سردی بدی تو وجودم پیچید . یه حال یداشتم داشتیم از یه بزرگراه میگذشتیم میخواستم از ماشین ژیاده شم کنار نرده های اهنی پل وایسمو همینطور ماشینا رو نگاه کنم خلاصه بد جور احساس غارت شدگی داشتم اره کاملا احساس میکردم مرحوم  بطرز نا خوشایندی یک تکه از قلبم رو برده یه حفره یخالی  .البته اصلا احساس کینه و انتقام نمیکردم . فقط دلم میخواست سکوت کنم و به یه جا خیره بشم همین .

   بهر حال تا اینجا بچه یخوبی بودم امیدوارم از فردا بتونم بقیه را هم بنویسم .

سلام میخواستم یه نکته یجالب بهتون بگم  مادر بحث نوشتن یه مسئله یمهم داریم واونم اینه که باور پذیری حوادث خیلی مهمه مثلا شما نمیتونید بدون این که ژیش زمینه یمناسبی برای شخصیتتون فراهم کنید مثلا نشون بدید که رفته یه جا یکی رو کشته  و بعد ترتیب وقایع باید منطقی باشه یعنی این که یه ادم مدام رفتارای بد ازش سربزنه

درست نیست و باید یه تعادلی داشته باشه . خلاصه وقتی داشتم برا ینوشتن از خاطرات زندگی خودم الهاممیگرفتم یه دفعه به خودم اومدم ودیدم ا این اتفاقات اصلا باور ژدیر نیست اینکه هی مردی بیاد یه دختر یرو بگیره و از اول هی اذیتش کنه عذابش بده  یه طرف بعد از طرف دیگه اون دخترو خانواده اشم اینقدر بلا نسبت گاگول باشن که یارو هر بلایی سرشون اورد هیچ کاری نکنن .

یعنی از یه طرف مدام کنش های ناژسند وغیر معقول واز طرف مقابل هیچ واکنشی نیست .

اینه که کلا الهام گرفتن ا زداتانس زندگی خودم و بی خیال شدم با خودم گفتم مسخره یه مردی ان همه زور بگه بی دلیل یه زنی این همه زورو بپذیره ببخشید گور بابا یجفتشون من باشم یه همچین داستانی رو نمیخونم هیچ وقت

ادم دلش میخواد شخصیت داستان ژویا باشه یه واکنشی نشون بده نه مثل ماست .

خلاصه  که اینطور  حالا جالبم اینجاست که چون من خوب به خط قرمزای رسانه ای واردم میدونم که تقریبا ۹۰ئ درصد نوشته ها یم  ن باید سان سور بشه  یا کم رنگ بشه  ولی باز به خودم میگم تو بنویس که لا اقل وطیفتو انجام داده باشی بعد برو سراغ موضوعات یکه

اخه من چند وقت ژیش داشتم فیلم من همسرش هستم رو میدیدم دیدیم به به چه فیلمی داره واقعیت جامعه رو نشون میده خیانت زن به شوهر و فلان و بسان بعد دیدم اخرش اصلا یه جور مسخره ای نشون دادن که نه این زنه که خدا ین کرده نمیخواسته به شوهرش خیانت کنه میخواسته امتحانش کنه

الان که دارم اینا رو مینویسم خیلی ناراحتم البته چیز تازه ای نیست .من دیگه عادت کردم یعنی اصلا مگه ممکنه تو زتذگی من اتفاق  خوبی هم بیفته .ولی  حقیقتش دیروز با جاری ام صحبت میکردم راجع به نوشتن کتا بو اینا یه دفعه سرشو  پایین انداخت و با تردید گفت چرا موضوع رمانت اینقدر غمناکه یه چیز شاد بنویس .دیروز حرفی نزدم ولی حالا الان که خیلی ناراحتم به همون دلایل همیشگی خیلی دلم میخواست بهش بگم من چطور از شادی بنویسم .مگه من اصلا فهمیدم شادی چیه  ۱۴ ساله که ازدواج کردم چی دیدم بجز شکنجه وناراحتی .البته حالا هر روز خدا رو شکر میکنم که فقط زنده بمونم .تو دو سال دو تا عمل جراحی انجام دادم یکی هیستروکتومی یکی کوله سیستوکومی  هر دو شم تنها بی یار و یاور پاشو خودت برو دکتر خودت برو بیمارستان  این اخری رو هم که هزینه ی عملو اصلا خودم دادم  چون نمیخواستم برادر شکنج عملم کنه  به دلایل مهمی چون نمیخواستم بفهمه من میمکتومینکردم هیستروکتومی کردم  .  تا بجنبم تو تخمدانم کیست در میاد باز برو دکتر باز ازمایش قرص دارو اما باز خدا رو شکر با همه یاین سختیا بیماری لا علاج نبوده  برا یخودم بوده برای بچه ام نبوده یا حتی این شکنج چوناصلا حوصله ندارممریض بشه تا من حتی یه لیوان اب دستش بدم .خوب حالا با این اوصاف من از کدوم  شادی بنویسم .

ببخشید اما خیلی خسته شدم گاهی دلم میخواد یعنی واقعا دلم میخاد بمیرم  . ولی خوب نمیخوام دخترم بیمادر بشه . چی بگم به اندا زه ییک کوه درد دارم به اندازه ی یه دریا بغض دارم .میدونم نبادی ناشکری کنم وضع میتونست خیلی بد تر باشه   ولی  هیچی بهتره حرف ینزنم

انا 1

  چقدر بده که ادم مدام مجبور باشه یه روایت کهنه رو تکرار کنه .این روزا خیلی از ادم های اشنا فاصله میگیرم برای اینکه قبل زا اینکه هر حرفی برای ایجاد ارتباط و رونق گفتگو میخوام بزنم با خودم میگه ای بابا باز میخوای با دردلای تکراریت حوصله شو سر ببری.

برای همین اینجا تو این وبلاگ حس میکنم همه چیز سوت وکوره درست مثل من که خیلی سوت وکور شدم .البته انکار نمیکنم که هنوز شوق بعضی چیز ها در من هست اما گاهی میگم که چی این همه از شکنج نوشتی از چاقی نوشتی وووووو.....نمیدونم اون موقع که مدام مینوشتم بهتر بود یا حالا که دلم میخواد روی نوشتنم متمرکز باشم وچیزا یی بنویسم که زیاد با مشکلاتم در ارتباط نباشه .

 ماشالله هم که تا شروع میکنی به نوشتن یکی میاد بالای سرت دخترمم که یه روزی بچه بود و نمیدونست کامپوتر چیه حالا از من وارد تره و خودشم وبلاگ داره .

با این وجود بازم تنهایی بی حد و حصر من منو میکشونه اینجا که رو دیوارای سفید خالیش دنبال تصویر محبتا ودوستی های گم شده بگرده .

خلاصه اخرین وضعیت من  هنوز دغدغه ینوشتن و رژیم د رمن هست .

هنوز شکنج در زندگی من هست .

و هنوز یه سری رویا ها در سرم هست .

 

 

دوستان عزیزم مدتهاست که هب وبلاگم نیامدم . نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم نه تنها بهاین خاطر که بعد از عمل جراحی دومم خیلی غمگین و افسرده شدم .و البته اتفاقاتی هم افتاد که به این ناراحتی من دامن زد . این روزها بهترم کمی بهتر خیلی به فکر شما هستم و شاید باورتان نشود ولی افسوس روزهایی را میخورم که تازه وبلاگ زده بودم و شما ها را پیدا کرده بودم . داستان زندگیم رامینوشتم و شاد بودم . اما خوب اتفا قاتی افتاد و همه چیز را خراب کرد بازهم به دیدنتان میایوم

دوستاان خوبم اخرین خبر اینکه من عمل  کیسه ی  صفرا کردم ودر خانه بستری هستم