
مُخـاطَـبــــ خــاصـــ ند ا ر ه!
[Ṗ Ḝ Ṝ Ḿ Ấ Ṉ Ḝ Ṋ ẗ ]

پ.ن:در میان نوشته هایم اگر باشی یعنی تمام من شده ای،
گرچه مرا نخواهی شناخت؛
فریادی هستم محکوم به سکوت
که به گوش هیچ کس
نخواهم رسید!
پ.ن:نوشته هایم کلاهی ست که بر سرم میگذارم
تاروز های سرد بی تو
سرم را گرم کند ...
پ.ن:گاهي اونقدر رهام از احساس هايي كه بايد داشته باشم
كه فكر ميكنم،
نكنه ديگه آدم نيستم!!!
پ.ن:من، او، ندارم . .!
اقرار ميكنم يك نوشته كليشه ايست [اما مخاطبم كليشه نيست]
هميشه چيزي كه هست ديده نميشود... اما وقتي كه برود انگار دنيا همه اش او ميشود...!!
گمــــ شدیمــــــ تو یه روز
کهـــ شاید اسمشو تولد میذارنــــــ
اگهـــ همینهـــ ،
مبارکـــ .
امروز متولّد خواهم شد...
اما اینبار به تیغ جراحی و دستی توانا نیازی نیست...
امروز با دستان کوچک خودم متولد میشوم...
با تمام دلتنگی هایم...
کار من سخت تر است
سخت ترین کار دنیا
مرمّت حس های ترک خورده ی خودم
که به فرزندی پذیرفتم... و در آخر...
|تولدم مبارک|
24 |مرداد|
پ.ن: فروغ
پ.ن: یـڪـ سـال نـزدیـڪـتـر شـدن بـﮧ پـایـانمـ مبـارڪ .
پ.ن: شايدمرگ پاداش يك عمر زندگی باشد!
و امروز 25 مرداد...

ترس از تهی ها ,
مرا شکست!شکسته تر از آنم کِ
صدای خطوط ,چشمم را اغوا کند!
پشت ِ تمام خاموشیها ,
پشت ِ سَر ِ همه ی وانمودها...خیالم هم خیس شود.
پ.ن:پر از جای جای ِ خالیم ;
خطوط پرنکرده از نگاهت!
گاه ,
خواب میدیدم و رد پایمان
گاه ,
خواب نمیبینم, جز هراس.
اندازه می گیرم , فریاد ها و
ندانستن, ندیدن هایم.
اشک می ریزیم!
من و خواب و هق هق!

شــاید دیگــر پــس از ایــن،
قلمــم را بسپــارم بــه دســت بــاد!شعلــه عشــق تــازهام را بــدانــد . . .
پ.ن:بــاور کــرده ام
کــه رفتــه ای؛
امــا دلــم،
نــاامیــد نیســت!
همچــون مــادری کــه
در را نیمــه بــاز مــی گــذارد،
تــا همیشــه . . .

شب که می شود;
من می مانم و یک دل پر
و کوچه های بی انتهای تنهایی
من می مانم و یک نگاه سرد
که بر خاطراتی سر می خورند,
که نیست...
هی
بگذریم,
این فاصله ها امانم را بریده..
نه مهربانی,
نه دریچه ای,
و نه کوچه خوشبختی
باید به ایوان بروم
و...
کتاب فروغ را
بگریم.
پ.ن: آرامَش کن
شانه ای را که روزی
به تو
آرامش می داد.
پ.ن: من آن پرنده غمگینم
که به عشق بوی تو
که در باد پیچیده بود
بر باد
رفت.

رویاهایم را که ورق می زنم
به تو می رسم
و می ترسم از
پس کوچه های بی انتهای آرزو
و پایان های همیشگی ...
دفتر را می بندم
بیدار می شوم
چشم ها را می شویم
و همچنان
به هر کجا می نگرم
حضور داری...
پ.ن:من در دریایی از افکار تو
حیرانم
نه امیدی به ساحل دارم
نه توان بازگشت
من غرق در رویایی هستم
که نیست...
عروسکی می خواستی رو طاقچتون بکاریش;
وقتی بازیت تموم شد کنج اطاق بذاریش ,
دیگه برای بازی اطاق تو شلوغه...
عروسکا بدونید که عاشقی دروغه !
پ.ن:آهای عروسکا.. منو ببخشید که بیخودی حسودی میکردم...
الان که بزرگتر شدم خوب میفهمم خنده های روی لبتون که زیباییتونو چند برابر کردن,
اجباریه!
باید به چیز هایی که هست ;
فکر کرد ...
به عطرجامانده ات ,
بر روی شانه ام ...
به زنگ صدایی که هنوز
در گوشم سیلان دارد ,
به نگاهی که
به راهت مانده
به رویاهایی که هست ,
به من ...
و
به توکه بیشترازنبودنت،
هستی...!
آمدهام ای خوبترین!
ای بهترین!
ای مهربانترین!
تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری و بخشش گناهان را بدرقه ی راهم کنی
الهی العفو ، العفو ، العفو…
پ.ن:بیایید دعا کنیم …
کسی را دیدم که در جوانی اش شانه لا به لای مو هایش گیر نمی کرد
کسی که آرزو داشت بالای چشمش ابرو باشد
کسی که کودکیش را با چشم چشم دو “ابرو” آغاز نکرد …
بیایید با هم برای کسایی که حتی ملاقاتشان هم ممنوع شده دعا کنیم !
پ.ن:با این دغدغه های ذهن افسرده و ویران چه کنم ؟
با این همه رنج و آرزو و درد حرمان، چه کنم ؟
در کنج اتاق و خلوت و خاموشی
افسرده و وامانده و گریان چه کنم ؟
پ.ن:نگران, منتظر, تنها, عصبانی, بهانه گیر....همه ی اینها من هستم !
کمی آرامم کن...
یا رب ز کرم دری برویم بگشا, راهی که درو نجات باشد بنما.
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم, جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما.
دخـتر: مـن حسـودیم مـیشه, مـوقعی که دخترا بهـت نگاه میکنن!
پســر: حسودی نـــکن عزیـــزم
دختـر: چــــــرا ؟!
پســر: چــون تــو چیـــزی داری کـه اونا نـدارن !
دخـتر: چــی ؟
پســر: «قلــــــبم!
»
ﻋﺷﻘ ﻳﻮﺍﺷﻜﯽ
ﭘﺴﺮ : ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ !
ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﯿﻢ !
ﺩﺧﺘﺮ : ﺑﺎﺷﻪ !
ﭘﺴﺮ : ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
ﺧﺐ ﺣﺎﻻ
ﺑﺮﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ !!!
ﭘﺴﺮ :«ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ…
»
Inception
آدریان: «چرا اینقدر برات مهمه که خواب ببینی؟»
کاب: «بخاطر اینکه توی رؤیاهام ما باهمیم.»
The Apartment
بکستر: «آینه... شکسته.»
فرن کوبلایک: «آره، میدونم. اینجوری دوسش دارم.
همونجوری منو نشون میده که احساس میکنم.»
یــــادگار روزهـــــایـی هستـــی،
که نه فرامــــوش می شــوند و نه ' تکـــــرار ' ...!

ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﻭﺩ ﯾﺎﺭ ﭼﻮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺮﻓﺖ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩﯼ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﯽ ﻟﯿﮏ
ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﻫﻨﻮﺯ
ﺩﻓﺘﺮ ﻋﻤﺮ ﻣﺮﺍ
ﺩﺳﺖ ﺍﯾﺎﻡ ﻭﺭﻗﻬﺎ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻏﻢ ﻋﺸﻖ
ﻗﺎﻣﺘﻢ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺘﻢ ﺑﺸﮑﺴﺖ
ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺍﻣﺎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﻧﺨﺴﺖ
ﺗﻮﯾﯽ ﺁﻥ ﻗﺎﻣﺖ ﺑﺎﻟﻨﺪﻩ ﻫﻨﻮﺯ
ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﻏﻢ ﻋﺸﻖ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺗﻬﯽ
ﻣﻨﻢ ﺁﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﻫﻨﻮﺯ
ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﮕﺮﺩﺩ ﺧﺎﻣﻮﺵ
ﮔﺮ ﮐﻪ ﮔﻮﺭﻡ ﺑﺸﮑﺎﻓﻨﺪ ﻋﯿﺎﻥ ﻣﯽﺑﯿﻨﻨﺪ
ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺟﺴﻤﻢ ﺑﺎﻗﯿﺴﺖ
ﺁﺗﺸﯽ ﺳﺮﮐﺶ ﻭ ﺳﻮﺯﻧﺪﻩ ﻫﻨﻮﺯ ...
پ.ن: تَرسم چُو بازگردی، از دست
رفـــتهِ باشم...!
پ.ن: تنهاییِ بعد از تو،
تنهاییِ قبل از تو،
نیست...!
جان به غمهایش سِپردم، نیست آرامم هنوز...!
دلم ,
همدمی
از خیال بودنت گذشته ام !؟ نمیدانم ...
پ.ن:اگه دوری، اگه نیستی...نفـس ِ فریـــاد من باش!
تا ابـــد، تا ته دنیـــا، تا همیــشـه...یاد من باش![سیاوش قمیشی]
پ.ن:از اول قصه سهم من تنهایی...از اول قصه باخودم درگیرم /
خاموش ترین ستاره بودن سخته...من حسرت خواب های بی تعبیرم!

به پایین نشستن خــــــــــــیالت نره
من از خیلی ها خـــــــــیلی بالا ترم
من اونقد دارم که با یک نـــــــــفس
تموم غماتو یکـــــــــــــــــــجا میخرم
مثل خاک قالی که باید تــــــــــکوند
مثل شیشه غـــم که باید شکست
به این آسمون طلایی قســــــــــــم
به این سفره باز و نونـی که هست
فقط عشــــــــق می تونه با بودنش
یه دنیا ی غمگــــــــینو شادش کنه
کــــــــــم آورده بودم به دادم رسید
خدا درد عشــــــــــــقو زیادش کنه
خودم خـــــم شدم تا تمـــــــام تنم
واسه جاده زندگی پـــــــــــل بشه
کنارت نشســـــــــتم مدد خواستم
که کار نشد با توکــــــــــــــل بشه
فقط عشـــــــق می تونه با بودنش
یه دنیا ی غمگـــــــینو شادش کنه
کم آورده بودم به دادم رســــــــید
خدا درد عشـــــــــــقو زیادش کنه
Reza Sadeghi
رسم است
و جز این
قرآن خدا غلط می شود انگار
همین که هر بار
دو دقیقه مانده به دست هایت
ساعت می ایستد
و ساعت ساز می میرد!
می بینی!؟
بس که راس ِ لب به لب شدن با کاسه ها
تشنگی ماندنی شده است
به تمام آب ها
به تمام دست ها
شک دارم
خستگی ام را تازه نکن
از تو تا من سال های نوری راه است
که به هفته نکشیده
کاسه کوزه ها را می شکنیم
و ساعت ساز
نمی تواند ما را به هم برساند!
+مهدیه لطیفی
چون من به یه اثبات احتیاج دارم، به یه سری داده قابل استناد.»
آلیشیا: «ببخشید، باید یکم بهم وقت بدی تا نظریات دخترونهم رو درمورد رومَنس بازنگری کنم...
اممم... خب... عالم هستی چقدر بزرگه؟»
جان نش: «بینهایت.»
آلیشیا: «از کجا میدونی؟»
جان نش: «میدونم چون تمام دادهها نشون میدن که بینهایته.»
جان نش: «نه.»
جان نش: «نه.»
جان نش: «مطمئن نیستم. فقط باور دارم.»
The Dark Knight
اولیور: استن... تو به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟
استن : آره خوب حداقل وقت آدمو نمیگیره!
Love Story
عشق اونه که هرگز نگي متاسفم...
Ronin
ژان رنو : تا حالا کسی رو کشتی ؟
رابرت دونیرو: نه ، ولی یه بارقلب یکی رو شکستم...
زن زیادی
نسبت آدما رو دلشون مشخص میکنه نه شناسنامشون...
طراحی قالب - ایما

خاکستری خاموشم ;
که شعلههایم را از یاد بردهام
و باد ...
هیاهویش را در من خاموش میکند.
سکوتی سنگینم
که در امتداد ناباوریها ,
میشکنم.
آرامشی دارم ,
بر باد آویخته و گنگ
که هرشب
از بالینم
به اهتزاز درمیآید
و مردگان شهر را
بیدار میکند../.
پ.ن:نفس می کشم
و زندگی
در کسالتی دنبالهدار
تکرار می شود...
زنده و سردرگم
من این جا سُر و مُر و مُرده ام!

خلاء هایت را با من پر میـ کنی ...
بی شباهت نیستم با دیواری که لکه گیری میـ شودزیر آواری از رنگ مدفون خواهـم شد....!؟؟
پ.ن:تمام شـعارهایی که دادی
در دفترم .... شـعر شد ...
شاید شبیه گیاهان خودرویی که از آسفالت خیابانها ميـ رويند...!/..
پ.ن:سـهم من از تـو ....
به قدر سهـم باغـچه است از علفهای هـرز...
با این اوصاف خیالاتـم همـه آفت زده انـد...!/..
او به من گفت که در اشعار تو انـــــصاف نیست ;
نَقل هایت همچو قلبت تیره است و صاف نیست !
گفتمش قلبم ز دودِ آتـشــــــــــت اینگونه است...
زنده زنده شعر گفتن در جهـــــــــنم لاف نیست !

پ.ن:حال مرا دیگر نپرسید!
چیزی ندارم بگویم جز اینکه
غمگینم ؛ غمگینم ... غـمـگیــن ...
به وسعت ِ آبـی های بـلند و بی پـایـان آسـمان... غمگینم !
مانند خفاشی آویزان به شاخهء تنهایی
پژواک خستگی هایم را همه جا جـار میزنم ...
ولی ... شنیدنش ، از پسِ گوش ِ این آدما بـرنمیاید!

روی پیشانی ام ســــــیاه شده
دستمال ِ ســـــــپید ِ مرطوبم نگرانم نباش,من خـــــــــــــــوبم
+ یاسر قنبرلو
پ.ن:شب های کم خوابی
در جستجوی تو ...
مانند یک مرگ است
در اوج بیداری !

Reza Yazdani – Khodzani
خستم نگو نه
شکستم نگو نه
دست منو بگیر که گم شدم
با صورتی خونی مثل یه زندونی
به گل نشستم نگو نه
شکل سقوطم
غرق سکوتم
یه جاده که تو مشت دره هاست
واسه یه آواره
دنیا یه دیواره
شب من که پایان نداره
زخمی رو گونم
شبیه جنونم
باید به تو به شب
به خونه خو کنم
تصویر موندن باش
یک لحظه با من باش
یه طوفان یه بغض دوبارم
تحمل ندارم
حکمم قفس بود
سکوت نفس بود
به من شک کن لای رها شدن
من به تو زنجیرم
اگرچه می میرم
کمک کن که آروم بگیرم
که تلخو اسیرم...
تو را نفـس میکشیم ...
خـودت بـه داد هـر دومـون بـرس
« مـن از تصـــور نبودنت, رو شونـهء تـــــو گریه مـی کـنم »
تمام عمر رد شدم ازت...
به پشت سر نگا نمیکنم ک برنگردم از مسیر تو [اهنگ وبم]↖
+ اونقدر راه رفتی روی تنم, تا به راه رفتنت دچار شدم...
یه خیابون خلوت عاشق, فکر کردم ک لاله زار شدم...
سنگ فرشام حریص بارونن, مث ابر بهار درکم کن...
باشه روزی یه بار رد شو ازم... باشه روزی یه بار ترکم کن.
اگه دستم نمیرسه به خودت ، مست شم از عبور کردن تو . . . [رستاک/جوون مرگ]نبرد نابرابری ست ;
میان من و زندگی...پ.ن:گاهی باید از خانه گریخت;
به کوچه, خیابان, پارک...
و در خود فرو رفت ,
گاهی باید از خود گریخت;
به جادههای مهآلود ,
خانههای موهوم ,
خیال او ...
که تو را از خود کردهاست
که تو را بی خود کردهاست
گاهی باید از او گریخت
به کجا؟
...
بغـض مے کند کلماتـــم ...
سرد مے شود دستانــم..
براے نوشتــن شعرے شبيــ ه مرگـــ...
از گورستان افكــارم...
بے تــو
خورشيد صبح ديگــر نمے خندد!
تن پــوش مــن تاريكـے سـتـــ...
اينجا هميشــ ه من مرده ام براے تــو ...!
پ.ن:بعــد از تــو...
ايــن عاشقانـ ه ها بر سرم خــراب شد..
آخر عزيــزم...
تو تکیــ ه گاه شعــرهايم بــودے...
↯

بے تو پنجره ها نفس نمیکشند!
هواے خانـ ه ابرے ست...
كے ميرســے مسافرم..؟
كه اين آغوش متروكــ ه را روشن كنـد
ستاره چشمهايــت...
مے خواهم بوســه بارانـت كنم !
زيــر بارانــے كه آمدنــت را هاشور مے زند ...
پ.ن:ســازم كوكــ نيــست...
دلــم هــم..
نت بــ ه نت زنــدگــے ام صداے دلخراش مے دهــد!
↯

وقتی واژه ها لال اَند؛
نمیبینی ، عزیزکَم ..
پ.ن:پرَز عاشقانه ـهای ِ
بی مخاطبَم ؛
محض ِ بی کسی ِ
شعر ـهایَم بــــَرگرد .
