سفر
مي روم كنج همان كافه هميشگي
مي روم توي خودم
مي روم در فكر تو
...
اين روزها كار من رفتن است
و كار تو نيامدن...
مي روم كنج همان كافه هميشگي
مي روم توي خودم
مي روم در فكر تو
...
اين روزها كار من رفتن است
و كار تو نيامدن...
حالا كه محرم مي آيد...
حالا كه تو رفته اي...
هردو فاحشه هايي خواهيم شد ، شبيه هم...
كساني كه وقتي دست ديگري را ميگيرند
خاطراتشان زنده ميشود
كساني كه وقتي خاطراتشان زنده ميشود
گريه مي كنند
كساني كه وقتي گريه مي كنند
آغوش مي خواهند
كساني كه وقتي در آغوش كسي مي روند
دروغ مي گويند
كساني كه وقتي دروغ مي گويند
خنده شان ميگيرد
كساني كه وقتي مي خندند فراموش مي كنند
كساني كه وقتي فراموش ميكنند ----------------------------------------------
در آغوش ديگري خوابشان مي برد...
عشقي كه در پاييز شروع شود
و در پاييز هم تمام
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
من ارچه در نظر يار خاكسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
...
تسليم ميشه چون كه مجبوره
برو نبايد مال من باشي
خواهش نكردم ... اين يه ( دستوره)
.
.
.
.
يكم واست لازمه بي رحمي
دليلشو حالا نمي فهمي
مونا برزويي
دوباره سردت بشود
ولي اينبار
دستهايت سر بخورد توي جيب مرد ديگري
گم شوي توي آغوش مرد ديگري
و من پياده، سنگفرش هاي خيابان را گز كنم
يك نسيم پاييزي بلرزاندم
و يك نفر در مغزم هي نجوا كند:
هييييييييييييييييييييييييييييييييس
مردها فرياد نمي زنند
گريه نمي كنند
خرد نمي شوند
سردشان نمي شود...
.
.
.
تا دست خداحافظی اش را بفشارم
.
.
.
تو بردی و تو بردی ۰۰۰ چلوکبابو تو خوردی ...
من باختم و من باختم ۰۰۰ خونه خدارو ساختم۰۰۰ خونه خدارو ساختم
نوشتم به یاد غم های بزرگ دوران کودکی
اولین باره مطلبی از کسی غیر از خودم میزارم
ولی خب اینبار فاضل سخن از زبان ما می گوید
درضمن بهانه ایه تا دوستای وبلاگمو با به روز نکردن از دست ندم
جایی که هیچ احتمال بازگشتنت نیست
خاطره ها را پیاده کن
و در امان خدا راهیشان کن...
می گویند گورستانی ست که...
بگذریم ( خاطره ها خودشان بهتر می دانند)
بعد از آن در این شهر
نه دیگر تو مردی شبیه به مرا به یاد می آوری
نه من زنی چون تو را...