سه
مدل روایت از حضرت میگذارم... هر کسی از ظن خودش یار امام رئوف بشود...
* مدل
Life Style (سبک زندگی):
راوى،
یکى از نزدیکان حضرت رضا علیه اسلام است:
"سفر سختى بود. یک ماه طول کشید [و به ناچار شب
هنگام، دیر وقت، درب خانه حضرت را زدم]"
امام
هشتم فرمودند: «خوش آمدى!»
مرد
گفت: "ببخشید که دیر وقت رسیدم. بىپناه بودن مرا مجبور کرد
که در این وقت شب، مزاحم شما شوم"
امام
لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانوادهاى میهمان دوست
هسیتم».
در
این هنگام روغن چراغ گردسوز فرو نشست و شعلهاش آرام آرام کمنور
شد.
میهمان
دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و
خود، مخزن چراغ را پر کرد.
مرد
گفت: "شرمندهام! کاش این قدر شما را به زحمت نمىانداختم"
امام
در حالى که با تکه پارچهاى، روغن را از دستش پاک مىکرد، فرمودند:
"ما
خانوادهاى نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم"
* مدل
زائری مشتی بازاری:
راوى،
عبد الله بن ابراهیم غفارى است:
تنگ
دست بودم و روزگارم به سختى مىگذشت.
یکى
از طلبکارهایم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به
طرف صریا]محل اقامت حضرت رضا
بوده است[ حرکت کردم تا امام رضا(ع) را ببینم.
مىخواستم
خواهش کنم که وساطت کنند از طلبکارم بخواهد که مدتى صبر کند.
زمانى
که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا
چند لقمهاى بخورم.
بعد از غذا، از هر درى سخن به میان آمد و
من فراموش کردم که اصلا به چه منظورى به صریاء آمده بودم. مدتى که
گذشت، امام رضا(ع)، اشاره کردند که گوشه سجادهاى را که در کنارم
بود، بلند کنم.
زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشتهاى
هم کنار پولها قرار داشت.
یک روى آن نوشته بود: "لا اله الا الله، محمد رسول الله، على
ولى الله»
و
در طرف دیگر آن هم این جملات راخواندم:
«ما
تو را فراموش نکردهایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیهاش هم خرجى خانوادهات
است».
* مدل معرفتی اعتقادی:
راوی،
یکى از دوستان ابن ابى کثیر است و برای وی در حال تعریف کردن است:
بعد از شهادت امام
موسى کاظم (ع)، همه درباره امام بعدى دچار شک و تردید شده
بودند.
همان سال براى زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکه رفتم.
یک روز، کنار کعبه، على
بن موسى الرضا(ع) را دیدم.
با خود
گفتم:
"آیا کسى هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟"
هنوز حرفم تمام نشده
بود که امام رضا(ع) اشارهاى کردند و گفتند: «به خداقسم! من
کسى هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».
خشکم
زد.
اول فکر کردم شاید متوجه نبودهام و با صداى بلند چیزى گفتهام.
اما خوب که فکر کردم،
یادم آمد که حتى لبهایم هم تکان نخوردهاند.
با شرمندگى به امام
رضا(ع) نگاه کردم و گفتم:
«آقا… گناه کردم… ببخشید!… حالا شما
را شناختم. شما امام من هستید» .
حرف «ابن ابىکثیر» که به
این جا رسید، نگاهش کردم… بغض راه گلویش را گرفته
بود.
+ دلنگ نوشت اولی! : میلادش کماکان مبروک...
++ دلنگ نوشت بعدی! : زندگی خودمان را مقایسه کنیم با ایشان ببینیم چه قدر شبیه هستیم!