
محبوب من
در آسمان قلبت همچو پرستویی بودم...
پرواز کردم و بر شاخه ای از قلبت نشستم..
تو مرا عزیز دل خواندی.. من به تو دل بستم
آرزوی زیبای من شدی.. تو را در ثانیه هایم یافتم..
دست تقدیر دستان ما را در هم گره زد
و دست سرنوشت به اجبار ما را در کنار هم نشاند .
. و چه زیبا اجباری بود
انگار که تمام دنیا دست در دست هم داده بودند
تا عشق معنای واقعیخود را پیدا کند
کنار هم چشمانمان به روی زندگی پر از امید باز شد..
باهم زیستن را شروع کردیم...
دیدن رقص قاصدک ها در باد وقتی زیباست که تو در کنارم باشی
تماشای عشق بازی ان دو پروانه ی سپید بر روی گلهای
پر از احساس به همان قدری زیباست که وقتی از رودخانه ی پر از
امید دست در دست هم رد شدیم
همه چیز سیاه و تاریک است در فراسوی خیالم در آن دور دست ها
تنها امید این دلم همان قصر رویاهایمان است ....
چه کسی برای من تو خواهد شد؟؟هیچکس جز خودت...
