اتفاق افتاد راهم در كوير همره ياران پاك خوش ضمير
كه بدل شوق زيارت داشتند بارها آنجا ضيافت داشتند
كودكي همراه بود و پير دهر آن پدر با مادر كودك ز شهر
من طفيلي بودم ودرجستجو تا بدارند از كويرش گفتگو
برّ خشكي بود پُر از بوته خار خاك سرخ وزرد، دامن پر نگار
جز خزنده جانور چيزي نداشت هيچ آب وجوي آميزي نداشت
آن كوير در ابتداي شور بود چون كوير لوت بعدش دور بود
بسته بودند از گون يا خاروخس راه طوفان شن و گرد نفس
راه بر تندي نمود آن هم بلد تجربه افزوده بودش بر خرد
تا بدرگاهي رسيد آن كاروان بارگاه شورها را زد نشان
بي تأمّل در حريم آن شديم هركجا بر ديدنش آسان شديم
ني قلندر بود مانع بر درش ني نگهباني كه پرسد از برش
دوست ميپرسيداين تدبيرچيست درچنين برّي چراو چون بزيست
مكنت وثروت نهادو هم وزير آمدست اينجا و بنشستي فقير
از چه بَگزيدي بيابان خانه را او مگر مي يافت زآن جانانه را
در جوابش من سكوت او شدم در شنود هي وهاي و هو شدم
هر طرف چرخي زدم درجستجو تا بيابم راز اين هم گفتگو
جز سكوت آنجا نديدم حرمتي سير آفاقش بدون حركتي
بارگاهش، گنبدي از آسمان تاكه يكسر دست يازد بر جهان
آن علاءالدوله بود و پير جان آشكارش بود هر آنچه نهان
مقبره، يك سنگ بر چند آجري ساده و بي گنبد از دلها پري
هيچ بر آجر نبودش نقش وزر تاج و تختي زآن نديدي وگوهر
جسم خاكي بي اسارت رفته بود نزد دادارش زيارت رفته بود
بود آن سو تپه ي ويرانه اي كه بگفتند بود اورا خانه اي
برستيغش يك عقابي پر زدي هردمي برآن سرايش سر زدي
خود توپنداري عقاب اوجگير بال ميزد در مقام آن ضمير
آن علاءالدوله بودش شاهباز با پرش پرواز ميكردي به راز
بس شگفتي ديدم اندر سعي او پاسخي نگرفتمش زآن جستجو
بود سربازي در آنجا شخم زن راه آبي را گشودي بر دمن
تا نهال سبز زيتون جان زند گر بيابان خشكي اش را بركند
گفتمش خدمت دراينجا چون بري تاب اين خشكي چگونه آوري
گفت ما عادت به پير آورده ايم نعمت تنهائي از او برده ايم
لخت ديگر دوست ياد يار كرد دعوت مارا بر آن ديدار كرد
بر بيابانك نهاده راه را روستايي در كويرانگاه را
باورم نايد چنين هستي و بود زيستن در آتش افتاده دود
مردماني كه خنك دل مي كنند خاك خانه سردازآن گل ميكنند
دلسپاراني به گرماي زمين روز آتشدان و شب سرما عجين
از پي كوه، در قنات آب آورند تابش خورشيد را تاب آورند
مهربان و گرم خوي و دل بزرگ مردو زن سينه فراخند و سترگ
ميهمان دارند بس نيك وعزيز روح گرم و سيرتي پاك و تميز
در گشود آن مرد بر باغ دلش هر يكي را داد اول از گلش
بعد خندان كرد لبها را به قند از حكايتهاي طنز و درس وپند
حكمت دنيا و آخر هرچه بود ساده برآن حاضران معنا نمود
بانوي آن خانه تكيه بر عصا سيني نقل و نبات آورد بجا
ساعتي ننشسته گوش هوش را داده بر آن مرد درياپوش را
گاه ميكرد از سفيه هاني گله چون شوند نا محرم اين قافله
راستي نايد كه ديوان وا نمود آن حقيقت پند وپندارم ربود
ليك گفتا هر سئوالي شد جواب ميرسد گردون به كارهر حساب
اين مثل آورد، روزي مار كشت لاشه اش افكند بر ديوار پشت
چونكه آمد بر حصار خانه اش جسم ماري ديد بركاشانه اش
گفت هان ديگر مزن سنگي به كس زآنكه سنگت ميزنند برتو سپس
چون جواب هاي ما هويي بود در پس اين ما و من اويي بود
وقت برگشتن، ز باغ خانه اش برگ نعنا داد و غنچه دانه اش
هم صفا بر دل بداد و رويمان بدرقه بنمود تا در كويمان
سر بلند بر آسمان خيره شديم آن ستاره ديده و تيره شديم
پاسخ اول گرفتيم از همان كه چرا سكنا گزيدنداين مكان
شهر را سوسو زدن بسيار بود آسمانش كي چنين پربار بود
آنكه بگزيده بيابان را سرا روح خود از اختران داده جلا
آن علاءالدوله و اين بوالحسن هردويكسان كرده بوده پيرهن
هر دو ازآن آسمان وخاك گرم كرده برخود پوششي باحجب و شرم
تا نرنجانند مردم را به قهر گرچه سختي ها چشند مانند زهر
پاك و بي آلايش از هستي خود كوكبان آورده همدستي خود
تابش خورشيد وقلب اين كوير شب بسازد پر ستاره در خمير
در خمير جان شود انوارها روشن و پيدا شود اسرار ها
گاه برگشتن به شهر پر صدا چشم خيره بر ستاره و سما
تا كه شايد حلقه اي آرم بگوش زين همه كوكب كه ميباشند خموش
25/3/1391