من به تمام حرف هایت گوش می سپارم
به شوق رسیدن به آن "میم" مالكیتی كه در آخر اسمم می گذاری
همین كه اقرار می كنی من مال توام یعنی حق ندارم مال كسی جز تو باشم

من به تمام حرف هایت گوش می سپارم
به شوق رسیدن به آن "میم" مالكیتی كه در آخر اسمم می گذاری
همین كه اقرار می كنی من مال توام یعنی حق ندارم مال كسی جز تو باشم

جشن اسفندگان (سپندارمذگان)
یکی از جشنهای ایرانی است که امروز زرتشتیان آنرا در روز اسفند (سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن در گاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آوردهاست که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زن و زمین میدانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند ذکر کرده اند. ولی با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان میزیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی، تاریخ ذکر شده در منابع کهن را باید به روز رسانی کرد.
در این روز مردان به همسران خود هدیه میدادند. مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی مینشاندند و از آنان اطاعت میکردند و به آنان هدیه میدادند. این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدتها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار میشد همواره این آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد میگردید.
اینک زمین را میستاییم؛
کمتر کسی است که بداند در ایران ایران باستان، نه چون رومیان از 3 قرن پس از میلاد- که از 20 قرن پیش از میلاد- روزی موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانیدقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی! این روز سپندارمذگان یا اسفندارمذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. روز پنجم سپندار مذ بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.
در باور ایرانی مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.
امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مردگیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی به کار رفته است
یکرنگ که باشی ...
زود چشمشان را میزنی ... خسته میشوند از رنگ تکراریت !!
این روزها دوره ی رنگین کمان هاست ... !

بـَـعــد مــَرگــَم بــَر روے ســَنــگــ قـَـبرمنَـہ نام بنویسیـב ، نـہ نـِشانے
فـَقــط بــنــویسیـב
ایــنــجــا ڪسـے خــوابـیـבهــ
کہ روزے هــِزار بــار مُرבه و زنــבه شــُבه
بـِنـویسـیـב
ایـنجــا قـَــبر یـڪ نــَفــَر نــیســتــ
ایــنــجــا یـڪ تـَن بــہ هـَمراه هــِزاران
آرزویــ زنــבهــ بہ گـــور شـُבهـ خــوابیـבهـ
اصــلا بــنــویــسـیـב
ایــنــجــا ڪسے בفــن شــُבه
ڪہ قــَبـل از زنــבهـ بــوבنش ، مُرבه بــوבه بــنـویــســیـב
او زِنــבگی نــَڪرد ، او هــَر روز مُـــرב ،
او هــَر لــَحظـہ مــیــان ایــن مـَرבم جــان בاבه
آرے بـــا خــَط בرشتــ بـنـویـسـید:
{اینـجــا یڪـ نـَفــَـر بــَב جــور مـُـرבه}

ولی حالا یه دنیا هستی مال من…
************
خاطره ها را رشوه میدهم به روز هایم
تا از بی تو بودن ،صدایشان در نیاید…
************
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد،
نمیدانم نداشتنت سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را دارد…
************
میگویند دلتنگ نباشم!خدای من…انگار به آب میگویند خیس نباش…..
************
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد….
در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است…؟!
************
قرارمان یک مانور کوچک بود…
قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد…اما ببین
یک جای سالم بر قلبم نمانده است…!!!!
************
به ساحل نگاه تو شکسته قایق دلم،
چقد منتظر شدم به دیدنم نیامدی،
به آرزوی دیدنت گل شقایقی شدم،
چقد منتظر شدم به چیدنم نیامدی…
************
رفتن بهــانه نمیـ خواهــد ؛
بهـانه های مانـدنـــ که تمـامـــ شــود
کــافـیستــ ــ ـ
************
دوستت دارم
با هزاران واژه
روی تک دفتر عشق
ب امید آنکه
تو بخوانی روزی
دفتر شعر مرا
************
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست… بلکه نداشتن کسی است که الفبای
دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.
************
گاهی وقتا زندگی تمام حواسشو جمع می کنه تا ببینه تو چی دوست داری
تا درست همون ازت بگیره! کاش نفهمه من چقدر دوستت دارم…
************
باران تکراری نمیشود
هروقت بیاید دوست داشتنیست
تو برایم بارانی…
************
در برابرم مشت میکنی… میپرسی: گل یا پوچ؟
در دلم میگویم: فقط دستانت….
************
من هنوز از بازى کلاغ پرمیترسم،
میترسم بگویم تو،
و تو آرام بگویى پر…!!!
************
دیگر از تنهایی خسته ام
به کلاغ ها زیر میزی میدهم تا قصه ام را تمام کنند.
************
دلگیر نشو از ادما نیش زدن طبیعتشان است
سالهاست که به هوای بارانی میگویند خراب…
************
ادم ها بازی کردن را دوست دارند…
این تو هستی که انتخاب میکنی هم بازیشون باشی یا اسباب بازیشون.
حالا من هم بازیتم یا اسباب بازی؟
************
هیس
ارام تر باشید
عشقم در اغوش کسی خوابیده است…

وَقتـــے خــــوבَم بِهـــت بــال و پـ ـَـر میــــבَم ...
شـَـــک نـَـکُـלּْ کـــه بَــلـــבم ...
چـــه شـِـکلے پـَـرتــو بـِچـــینـَــم

بَـرآےِ בَرבهــآیـَـم نـِشانـِہ می گـُذآرَم؛
تـآ یـآבَم بـِمــآنَـد؛کُـجـآ،בَسـتِــ خُــבآ رآ رَهــا کرבَم

اے ڪـآشــ {انـسـآטּـهــآ}
هـمـآטּـقـבر ڪـﮧ از ارتفــآع مـےتـرسـیــد نــב
ڪـمـے هـمــ از پـωــتـے هــراس בآشتــنـב

خیـلـے از یخ ڪردסּ ـهآے مآ
از سرمآ نیستـ
لحـסּ بعضــے ـهآ روے زمستوסּ رو ڪمـ ڪرده …!

בلَمـ تآبـ میخوآهـَב (!) وَ یڪ هُل مُحڪَمـ あ
あ تـآ هـُـرے بریــزَב پـآییـن !!!
✘ هـَر چـہ رآ בر خوُבش تَلَنبــآر ڪَرבه .../

ﺑﯿﺸــــﺘﺮ ﺣـــــﺮﻓــﻬﺎ
ﺭﺍ ﺩﺭﮔــــﻮﺷﻢ گفتی
لعنتی،
ﺣـــﺎﻻ ﺷــــﺎﻫﺪ ﺍﺯ ﮐﺠـــﺎ ﺑﯿــــــﺎﻭﺭﻡ؟

حکایت رفاقت منو تو
حکایت "قهوه"ایست که امروز به یاد تو
تلخ تلخ نوشیدم!که با هر جرعه بسیار اندیشیدم
که این طعم را دوست دارم یا نه؟و انقدر گیر کردم بین
دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!وتمام که شد فهمیدم"باز هم قهوه میخواهم"!!!!!
حتی"تلخ تلخ"...