تولدت مبارک... چه حرف خنده داری...


چه فایده داره وقتی... تو گل برام نیاری؟؟


تولدم مبارک...

مشب از آسمان دیده ی تو ، روی شعرم ستاره می بارد، در سکوت سپید کاغذها، پنجه هایم جرقه می کارد! 

بی من اگر آرامی، من نمی خواهم که کنارم باشی! با شکست قلبم تو اگر پیروزی، آرزوی دل من نیز کامیابی توست!

من تنها به تو می اندیشم که مبادا خاری به دلت ریش آرد...

یا حسین(ع)

اومدم از محرم بگم و حال و هواش...از اشک های صادقانه ای که تو این ماه میچکه....شاید قبل اون اشک ها خیلی گناه کرده باشیم... شاید خیلی ها رو رنجونده باشیم...شاید خیلی ها ما رو رنجونده باشن...اما حسینی ها که چیزی رو به دل نمیگیرن...اونا دلشون حسینیه...قربون اون دلای حسینیتون...امسال هم ما هستیم تا برا آقامون عزاداری کنیم...اگه سعادت پیدا کردین و رفتین عزاداری...دلتون شکست... سینه زدین و اشک ریختین...ما رو هم فراموش نکنین... یاد خاطراتمون.... یادم میاد پارسال بچه ها چه شوری داشتن واسه آقاشون کاری کنن...واسه عزادارا چای درست میکردن.....عاشقای آقام حسین زیادن .... بیاین ما هم جزیی از اونا باشیم.....

خدایا..........


تو این دنیات.........


تنها امیدم واسه زندگی کردن......


مردنم هست.....

به سلامتی کسی که وقتی ازش پرسیدن....


عروسیه چرا ناراحتی؟


گفت...


تا حالا پشت ماشین عروس عشقت بوق زدی؟؟؟؟؟؟


*****************************************

به سلامتی کسی که همیشه دوست داشتنی هست...


به سلامتی خودم و خودت که هیچ وقت ما نشد...


به سلامتی اون عشقی که همیشه تو دلامون میمونه...


به سلامتی دلای شکستمون ....


به سلامتی صبرمون....


نه........


نمیگم به سلامتی صبرمون......


به سلامتی اجبارمون به  زندگی کردن ......


به سلامتی تو....


نمیگم ما چون تو این دنیای نامرد ما......


ما نشدیم..........




گاهی وقتها نوشتن برایت سخت ترین کار دنیا می شود

با اینکه هنوزحرفهای زیادی برای نگفتن! داری

انگشتانت را یارای نوشتن نیست

تنها کاری که از دستت بر می آید سکوت است

و باز هم ناگفته هایت را سکوت می کنی

می خواهی سکوتت را فریاد بزنی

اما صدای سکوتت انقدر بلند هست که نیازی به فریاد نمی بینی

...

لحظاتی در زندگی هست که باید برخیزی

نگاهی به پشت سرت بندازی و چشمهایت را ببندی

برخیزی و آغاز کنی زندگی را...

باید متولد شوی...

لحظاتی در زندگی هست که باید چشمهایت را ببندی

بر چیزهایی که نگریستنش روز تولدت را به تاخیر می اندازد

باید عادتهایی را در وجودت به فراموشی بسپاری

باید، بایدهایی را و نبایدهایی را جایگزین کنی

خلق هایی را و خلق هایی را در وجودت حذف کنی

باید بمیری

قبل از آن که بمیری...

مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم

با خیال او ولی تنهای تنها میروم

در جوابم شاید او حتی نگوید "کیستی ؟"

شاید او حتی بگوید "لایق من نیستی"

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم

گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم

کاش می فهمیدی برای این که تنهایم تو را نمیخواهم ...


برعکس ، برای این که میخواهمت ؛ تنهایم !

یا صاحب الزمان (عج‏)‏

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت/جانم بسوختی و به دل دوست میدارمت


حسرت یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم ، حسرت یعنی تو که در عین بودنت داشتنت را آرزو می کنم .  


چه سخت است در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن / به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به آرامی شکستن .


کار دنیاست.....

از یه جایی به بعد،به همه چیز وهمه کس بی اعتنا میشوی

نه از کسی میرنجی...نه به عشق کسی دل میبندی...

از یه جایی به بعد دیگه دوست نداری کسی وبه خلوت خودت راه بدی

حتی اگه تنهایی ودلتنگی کلافه ات کرده باشه.

ازیه جایی به بعد باور میکنی کسی برای تنها نموندن تو نمیاد.

اگه کسی میاد برای تنها نبودن خودشه........

او مرا به هیچ داد!!!

ومن...

هنوز بر سر آنم که تارمویش را به عالمی ندهم....

حڪآیــت مـכּ حڪآیــت ڪسے است ڪﮧ عــآشق בریــآ بوב اما قـــآیق نـבآ شت 

ב 
لباختـﮧ ے سفر بوב امآ همسفر نــב آشت 

حڪآیــت ڪسے است ڪﮧ زجر ڪشیـ 
ב امآ ضجـﮧ نـزב

زخم 
בآشت و نـنــالیـב 

گریـﮧ ڪر 
ב و اشڪـ نــریخت 

حڪآیــت مـ 
כּ حڪآیــت چوپاטּ بــے گله و سارباטּ بــے شترست 

حڪآیــت ڪسے ڪﮧ پر از فریا 
ב بوב اما سڪوت اختیار ڪرב 

فقط برای اینڪﮧ همه صــ 
ב ا ها را بشنـوב 

آری حڪآیــت مـ 
כּ ایـטּ چنیـטּ است ... :

حڪآیــتـے غریب امآ آشنآ

تـآ ب ِ حـآل شـده دوسـت داشتـنت رآ قـورت بـدهے ..؟!
لبـخـَند بـزنے ...



... بـی تفـآوت بـآشے ...؟!

شـده دلتـَنگے بپیـچـَد ب ِ دلـت ، رآه نفـَست رآ ببنـد ، خفـه ات کـند ؟



هے دسـتت برود سَمـت گـوشے ...

بـرش دآرے...

نگـآهـش کـنے ...

پـَرتـش کـنے ...



شـُده یـک آهنگ بـرآیـت بشـود روح یـک لـَحظـه ...

بشـود خـآطره ...

و هـر چـه بیشتـر تکـرآر کـند دیـوانـه تـرت کنـد ...؟


شـُده بـروی همـآن خیـآبـآنے ک ِ بـآ او رفتـه اے

چـند مـتر رآ هـے بـآلـآ و پـآییـن کـنے

اشـک بـریـزے 

لـذت ببـرے

همـآن قـَدر ک ِ آنـروز لـذت بـردے ...؟



شـُده قسـَم بخـورے دیگـه کـآرے ب ِ کـآرش نـَدارے ...؟

امـآ یـهـو در یـک لـَحظـه گـوشے ِ مبـآیل ُ بـردآرے پیغـآمـے تـآیـپ کـُنـے ...

انگـشتـت بـروَد سـَمت ِ کـلمـه ے ِ Send...

منـطقـَت بمـیرد ، قـلـبَت تـُند تـُند بـزنـد و Send کـُنـے ....؟



شـُده تمـآمـ روز رآ در انتظـآر یـک جـوآب بـے قـَرار بـآشـے ...

نـرسـَد ایـن جـوآب ....


آخـَر گوشـے رآ بـَردارے و ایـنطـور بنـویسی " اشکـآلـے نـَداره اگـه نمیـخوآی جـوآب بـدے نـَده فقـط مـیخواستـَم بـدونـَم خـوبـے ؟ همیـن . مـواظب ِ خـودت بـآش "



شـُده بـآز جـوابـے نیـآد ...؟

بـآز بشکـنـے...

هـزار بـآر دیگـر هـم بشکنـے امـآ بـآز بـآ دسـت ُ دل شکستـه

دوسـتش داشتـه بـآشـے ...؟

شـُده ایـن همـه عـآشق بـآشـے ...؟

+ خـوب نیستــَمـ :|

+ چـیه چـیزی میـخوای بگـی جون ِ دلـم ؟ میخـوای بگـی دوسـَم داری ؟ میدونـه دلـَم :)

آﺩﻣﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷﻖ میشن …


ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ …

ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ میگن ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ …

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ …

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺗﻨﻬﺎﺕ میزارن …

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺸﻦ ، ﺳﺎﮐﺖ میشن ، ﭼﯿﺰﯼ نمیگن ، 


ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ 
هیچوقت ﺑﺮ نمیگردن !!!

روز مـــرگـــم در آخــریـن نـفـسم ... 

فـــقط یــک چــیـز بــه او خــواهــم گــفـت : 

 اونـــــــطوری نـــه ! اینـــطوری میـــرَن !!!

زن که باشی 

درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛

در باره‌ی لبخندی که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی

درباره‌ی زیبایی‌ات......که دست خودت نبوده و نیست

درباره‌ی تارهای مویت

 که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند

درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، 

عشقت، همسرت قضاوت می‌کنند

تو نترس

و

زن بمان


احمق‌ها همیشه زیادند

نترس از تهمت دیوانه‌های شهر

که اگر بترسی

رفته رفته زنِ مردنما می‌شوی

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند ...

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.

و شکستهایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت

با چشمهای باز

با ظرافتی زنانه

و نه اندوهی کودکانه

و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را میکاری

و روحت را زینت میدهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…

که محکم هستی… که خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی

یاد میگیری

دلم ابری و طوفانیست ...

بی قرار نگاهت هستم ...

می خواهم از تو بنویسم ولی نمی توانم ...

دستم می لرزد ...

               دلم می لرزد ...

                              نمی توانم ...

در نبودنت ذره ذره آب می شوم  ...

همانند شمعی که در فراق پروانه می سوزد ...

حالا تنهایم ...

            تنهای تنها ...

بدون هم درد ...

            بدون سنگ صبور ...

اما باز هم عاشقانه صدایت می زنم ...

هر لحظه صدایت را می شنوم ...

هر لحظه تو را می بینم ...

در خواب

        در خیال

               در بیداری

وقتی به تو فکر میکنم ، بی اختیار اشکهایم سرازیر می شوند ...

با این اشکها دریاچه ای درست میشود به پهنای یک اقیانوس ...

اسمش را دلتنگی می گذارم چون پر از درد دلتنگیست ...

می دانم که می آیی و تو را خواهم دید ...

پس بیا ...

بیا در کنار دریاچه دلتنگی ...

زیر درخت انتظار ...

ساعت یک قدم مانده به مرگ ...

منتظرت هستم ...

آهای غریبه ، می خواهم سر به بالینت بگذارم ...

امروز باز هم دلتنگی به سراغم آمد ...

از من پرسید : امروز حالت چطور است ؟

پوزخندی زدم و گفتم : خودت می دانی که دلتنگم ...

خنده ای از شادی سر داد ...

در آن لحظه مرگ بار خرد شدن قلبم را زیر چکمه ناامیدی حس کردم ...

اما ...

گفتم : به چه می خندی ؟

به دلتنگی من ؟

به ناامیدی من ؟

خندید و گفت : آری ...

گفتم : دلتنگی برای عاشق است ...

کسی که دلتنگ نباشد عاشق نیست ...

گفت : تو دیوانه ای ...

گفتم : آری ...

من خیلی وقت است که دیوانه ام ...

اما دیوانه عشق او ...

                  دیوانه محبت او ...

                              دیوانه لبهای سرخ او ...

می دانم که می آید  ...

اطمینان دارم ...

باید بیاید ...

اگر نیاید ...

امید به آمدنش مرا زنده نگه داشته ...

پس از اینجا برو که من عاشقی دلتنگ و دیوانه ام که چشم به در دارم برای آمدنش ...

در اینجا جایی برای تو نیست ...

به راستی سهم یک زن از زندگی این است؟؟؟

 زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد.

 بالید تا خواهر کســــــــــی باشد. 

ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد.

 زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد.

 برای همه " کســــــــــی " بود و برای خود "هیچ کس"...؟؟؟