بعد دو سال!

خب مطمئنا دیگه کسی اینجا نمیاد...

کسی منظورم دوست جان های خودمید...

ندا، آسمان، محدثه، نفیسه، علی...

داداشم! که ازش خبری ندارم

با بعضیاتون در ارتباطم ووب بعضیاتونو میخونم و...

کامنت نمیذارم که سراغی ازم نگیرین! نمیدونم چرا... 

 

رفقا حالم خیلی بده خیلی خیلی زیاد!

میتونم بگی هیچی از پریسای دلانه نمونده

میتونم بگم احساساتم له شدن تو این زندگی 

میتونم بگم دیگه حتی خوندن دلانه هم حالمو خوب نمیکنه چه برسه به نوشتنشون...

حالم بده رفقا 

خیلی وقته بده... خیلی بد

نمیدونم چرا واقعا نمیدونم چرا یکدفعه یک موج باید بیاد و همه زندگیمو داغون کنه...

داغون... داغون...

مشاورم میگه چیزی نشده که انقدر خودتو اذیت میکنی

بعد میگه اگه تو 10 جلسه خوب نشی باید دارو بدم دیگه...

دارو چرا؟ جی شدم مگه؟ چرا حالم بده اصن؟ 

میدونم دیگه اینحا رو نمیخونید رفقا واسه همین مینویسم

میدونید چیه؟ دلم ثبات میخواد... یقین!

دلم تنگه که حالم خوب بشه با قرآن سر گرفتن...

اما الان... 

حتی نمازمم نمیخونم... 

نمیخونم چون بهش عادت کرده بودم...

اینا رو اینجا میگم چون میدونم نمیخونید

بعد از...؟ دو سال؟!

یبار یکیتون که خیلی دوسش دارم ایمیل فرستاد که هنوزم تو فکر اخلاص هستی؟

....

حال پریسای دلانه هیچ خوب نیست!

دلم واسه احساسم تنگ شده

ئاسه احساساتی بودن

دلم تنگ شده از خوندن یه متن احساسی متنفر نشم از دنیا

میگه اصلا چیزی نبوده که خودتو اینجوری درگیرش کردی...

خلاصم کن خب!

خدای پریسای دلانه

خدایی که اسمشو میبردم دلم آروم میشد...

برگردیم به قبل زمانی که هر چی صدات کردم ... 

قبل اون اس ام اس ها وسوالایی که از اون روحانی پرسیدم

برگردیم عقب...

من و تو خوب میتونیم برگردیم نه؟

من به هر چی شک کنم... به تو که شک نمیکنم!

برگردیم به زمانی که اسمتو میبردم دلگرم میشدم...

قبل اون دوره ی بد

دوره ای که هنوز نمیفهمم چرا اونجوری بود

که هر چی واستادم هر چی مقاومت کردم هرچی صدات زدم...

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد... خدا! تو خوب میدونی

میدونی؟

برمیگردی؟

میشه برگردی؟ 

سردمه خدا

چرا رفتی؟هر چی فکر میکنم نمیتونم جواب این سوالو بگیرم...

کدوم گناهم باعث رفتنت شد؟

....

همه چی بعد رقتنت شروع شد

برگرد! بذار برگرده احساسم...

حقم این نبود داشته هامو سر هیچ از دست بدم...

سر دروغ؟ فریب؟ چی؟؟

خدا همیشه دنبال این جوابمم

بسه دیگه 

له له م... هیچی ازم نمونده

دلم خوشه هنوز آدرس این وبلاگ یادمه

و یادآوری میشه که کی بودم...

تا اینا همه یادم نرفته برگرد

لطفا خواهشا برگرد

هنوزم جز تو کسیو ندارم

تنها تر از قبلم

برگرد....

 

 

آخرین پست.

گاهی که دلم برای خودم تنگ میشود

راه میروم بی چتر زیر باران خاطره ها....

با خیال بودن دوستی قدیمی

تصور صدایش

وخیال حرف های کودکانه...

 

گاهی که دلم برای خودم تنگ میشود

دعا میکنم باران ببارد

خیس شوم بی چتر

 

گاهی که دلم برای خودم تنگ میشود

فقط بودنی میخواهم که حرف زند وحرف زند و

ابر مرا باز کند ....

 

- حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که طوفانیم

حرف بزن حرف بزن سالهاست

دربه در کوچه حیرانیم...

 

 

گاهی گفتن حسن ختام رو به تاخیر میندازی به این امید که شاید اتفاقی خوب بیفته ...

...وقتی جهت همه اتفاقات میره به یه سمتی باید مسیر اتفاقات قبلی رو بست

تا مدام دچار تشویش نباشی...

که "آروم"شی

 

این آخرین پست منه

حسن ختام دللانه

که با سرفصل "پست اول" شروع شد

کمی بیشتر از یکسال موند وحالا نوبت حسن ختامه

نمیگم خداحافظی چون هستم . بخاطر بودن بودنهایی که خیلی دوستشون دارم هستم...

 

از اینجا خداحافظی میکنم با راهرو

ومیخوام یه نفر دیگه مسئولیت این بخش رو به عهده بگیره

"بخشی که وجود نداشت!"

 

دلم نمیاد وبلاگمو حذف کنم ومیذارم باشه...

اینجا پره از خاطره ودوستی!

حالادیگه مطمئنم که بهش برنخواهم گشت

مگر روزی شایدبا وبلاگی دیگر....

 

 از اینجا برای ندای عزیزم رفیق قدیمی من!کامنتام برات ثبت نمیشه ممنون از بودن دوست داشتنیت

 

ممنون از همه

ممنون از خدام....

 

                                                                      یاعلی

 

 

گاهی... که دلم برای خودم تنگ میشود...

غرور....



_ پس از ایمان به خدا...



             شاید یکم دلم تنگه برا با پریسا بودن!

مبارکه!

آقای قلبها نبایدکنج طاقچه ها منتظر سربه زیری ماشود...سر براه شویم.... 

عجل علی ظهورک یا مهدی....

بهم شک نکن!

 " تو"

قشنگ ترین دلیلی برای اینکه پامو از شرایط شیرینی که توش هستم بیرون بکشم 

چون بهت قول دادم پای هرکی غیر تو باشه وسط....

قشنگترین دلیل لبخند توست که خودت میدونی اگه نثارم نکنی چیزی ازم نمیمونه
میدونی که نگاه عاشقانه وراضی تو مهمترین چیزه برام... 
همه دنیا رو به حراج میذارم واس رسیدن به این نگاه 
کمکم کن! دستمو بگیر....
بخواه! 
که همه دنیا بخوا د وتوبگی نه..  
تاحالا طوری خدام بودی که هیچ وقت بی تو نمیتونم ادامه بدم...
تو طوری خدایی میکنی انگار که من بهترین بنده ات هستم ومن...
طوری بندگی انگار که هزارتا خدا بهتر از تو دارم...
ببخش... 
بزرگم کن! 
کوچکی ام را به بزرگی ات ببخش...


ا هدناالصراط المستقیم!
من چقدر دوست دارم خدام,....  

ریس متشکریم!

خوشحالم از دیدن دومین نتیجه همکاریمون! کا البته بخش زیادی از زحمت رو دوش نفیسه عزیزمه

ممنون ریس! عالی بود...

http://faslnamema.blogfa.com/ لینک دانلود راهرو!

عشق را زیر باران باید جست...

تنها تو میدانی!

رابطه ام را با باران تنها تو میدانی...

"تو"

که هزاران بار حل میشوی درقطرات باران...

ومیآیی تا همین حوالی

جایی که همیشه هستی!

باران میشوی تا لمس کنی دستانم را ومن

من عجیب میشوم از لمس دستانی که لمس نمیشود...

شنیدن صدایی که به گوش نمیرسد

وچهره ای که هیچ وقت به چشم نمیآید...

خدایم

تنها 

تو   

        تو

              تو

میدانی

تویی که دمیده ای در من

که اینگونه عاشق باشم ودوست بدارم ولبریز شوم از

عشق...

   تنهایی

       تنهایی...

  وباری گر بشود لبریز از بندگی!

تک تک سلول های بدنم تو را میخوانند وقتی باران میآید...

با تمام وجود با نظاره می ایستم وغرق میشوم...

غرق خدایی به وسعت "تو"!

تک تک تاگشتانم تو را میخوانند

تو را لمس میکنند...

صدای دلنشینی دارد

                     باران

                          تو

                              عشق...

  هر کجا هستم باشم...آسمان مال من است...

.

پ.ن:یه آدم نمیتونه تنهایی شو به جز تو با هیشکی دیگه پر کنه...

 

 

دلبستگی....

یهو دلتنگ میشی واسه اتاقت!

واسه اینکه واستی کنار قفسه کتابات وچن تا کتاب انتخاب کنی وبریزیشون رو تخت

بعد پنجره رو باز کنی تا یخ کنی!

دراز بکشی رو تختت وشروع کنی به ورق زدن کتابایی که  حافظن وقیصر ومصطفی مستور و...

کویر هم هست!

ورق بزنی کتابای هزار بار خونده شده رو...

حافظ بخونی...

ومنتظر بمونی برا رادیو۷!!!

بعدش بازم نخوابی...

کتابی که ذرگیرش هستی رو بخونی

یکمی رادیو گوش بدی!

فک کنی به درسای فردات!اینکه عربی داری ومثه همیشه شدی!

حال همیشه رو داری...

همونی که حس وحال درس وتمرین واین حرفارو نداری!

میدونی فردا سرکلاس چرت میزنی ولی بازم نمیخوابی...

همون حسی که دوسش داری

وقتایی که میزنه به سرت!

تا صبح مدام سر یخچالی!



گاهی خسته میشی از اوضاعی که خودت برا خودت ساختی!

بعد فک میکنی به هدفی که اولا بزرگتین هدف دنیات بود وسعی میکنی بازم بشه همونی که بود!

همیشه عاشق شب بودی ولی حالا سختته که شب بشه و

نه سکوتی باشه

نه خنکایی پاییزی...

نه رادیو ۷!

ونه بابات که هی گیر بده  که دختر بگیر بخواب!

اینجور وقتا میفهمی به چه چیزای ساده ای دل خوش کرده بودی!

که همیشه هستن همچه چیزایی واسه دلخوشی...

ولی تو بدجوری خاطره بازی!

من رو فیسبوک!

https://www.facebook.com/parisa.ft.1

...


حس خاصی تو نگاهش بود...
وقتی میگفت:من از بابام بزرگترم...بابام 42سالس من50...

نمیشه گفت غم...

خیلی محکم تر بود از این حرفا!