هبوط

هبوط آدمی بر دیار خاکی ...

دنیای دودی

وقتی نه دوست داشته میشی و نه دوست داری چه دلیلی دیگه واسه زندگی کردن باقی میمونه؟ چرا باید اکسیژن حروم کنی؟ شاید خیلی ها هزار دلیل بیارن اما از نظر من همه اون دلایل کشکن. وقتی دوست داشتن رخت بست و رفت باید تعجیل کرد واسه مردن. حالا هی هر روز از خواب بیدارشو و لبخند به بقیه تحویل بده. والله که پوچه این زیستن...

10:10

آهنگ 10:10 رستاک یکی از همون آهنگ لعنتیاست که باید بگم اوصیکم به شنیدنش ...

*چقدر دوست دارم غم حالتو*

حال

حالم نه خوبه و نه بد. سردرگمم. خسته‌ام حتی وقتی بیدار میشم. نیاز به ی سفر دارم. ی سفر از جنس رها شدن. شاید ی سفر با ی دوست. فک میکنم چیزی که بهش نیاز دارم همین باشه. خدارو چه دیدی شاید محقق شد...

به قلم حمید سلیمی

خسته ای، خسته. از حرفها و کنایه ها و اشاره ها. از آنها که صریحند و از آنها که حرفهاشان را لای زرورق می پیچند. خسته ای. از روزمرگی، از باهار، از پاییز، از کار، از بیکاری. از آدمها که روابطشان با تو بر اساس منافعشان شکل می گیرد. و از آدم خسته درون آینه خسته ای. 
دلت نوازش میخواهد، از آغوش خالی خودت خسته ای. بعد می نشینی به تیغهای سمی خودت فکر میکنی و دلت نمی آید، نه. از تنهایی خسته ای، از آدمها هم. دچاری به جنون تدریجی، سرگردان میان دو دره دور از هم، التهاب و افسردگی. به طواف ناخوشایندی دچاری، یک عمر است، میان دوقطب جهان. گاهی خیر، گاهی شر. 
به هر دست نوارشگری بدبینی، بس که تازیانه دیده ای در دستهای نرم خوشرنگ مهربان. به هر تازیانه ای بدبینی، بس که می دانی روحت عادت کردن را بلد است به نوازشهای خونبار. روی مهره های کمرت قبر کنده اند، ایستادن سخت است. دو آدم متفاوت شده ای، یکی آن که بقیه می بینند - خانواده و رفقا و غریبه ها- یکی هم آن که خودت می بینی در آینه. یکی قوی و خونسرد وآرام، یکی در اوج پریشانی. 
برق تمام خانه ها رفته است. دنیا تاریک است. در دوردستها اما، نقطه نورانی دنیات سرخی سیگار روشن آدمی است که هنوز تو را از یاد نبرده.
پک می زند، سیگار و تو تمام می شوید..... 

هجرت

با سقوط دستای ما

در تنم چیزی فرو ریخت

هجرتت اوج صدامو

بر فراز شاخه آویخت

ای زلال سبز جاری

جای خوب غسل تعمید

بی تو باید مرد و پژمرد

زیر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ماشد

فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد

فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود

ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باد

سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید

تانفس دارم ببارم

من برای گریه کردن

شونه هاتو کم می یارم

چشم تو با هق هق من

با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود

هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها

این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم

تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر

هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که

خون به رگ های تنم داد

فصلی که من با تو ما شد

فصل سرد خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد

فصل خاکستری مرگ

امرداد

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت

آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست

آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

باز هم ی امرداد دیگه. از سال 85 به اینور یکم امردادها بوی دلتنگی میدن. بوی خاک. بوی عزیز از دست داده یا بقولی من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود. تو نیستی خیلی چیزا دیگه سرجاش نیست. نمیگم چون نیستی همچین شده ولی ای کاش مطهره مونده بودی پیشمون شاید خیلی از اتفاقات رخ نمی‌داد با بودنت. شاید...

نق نقو

+ خوشحالم میری سرکار میدونی چرا؟

- چرا؟

+ دیگه زیاد وقت نمی‌کنی نق نق کنی

بی‌منظور

ی وقتایی آدم واقعا منظوری پشت حرفاش و کاراش نیست ولی خب طرف مقابل تا منظور پیدا نکنه آروم نمیگیره. آزار داریم همگی. ی مشت انسان مشکوک به عالم و آدم دور هم جمع شدیم ...

پر و بال

"ببین اگه بودی هیچکدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد" این جمله سلیمانی هی می‌خونم و هی یادت می‌افتم. واقعا این حرف واقعیه! فکر می‌کردم توی این عذاب دست کم خودم و خودم اما این جمله و حرف‌هایی که به گوشم رسیده...

نمی‌دونم شاید حق با همون دوست قدیمی باشه که می‌گفت خودت نذار جای نویسنده و پیام‌ها رو به خودت ربط نده...