اما دلتنگ آغوشي نيستمـ ..
خسته امـ ...
ولي به تكيه گاه نمي انديشمـ ...
چشمـ هايمـ تر هستند و قرمز ...
ولي رازي ندارمـ ...
چون مدتهاست ديگر كسي را " خيلي " دوست ندارمـ ....
اما دلتنگ آغوشي نيستمـ ..
خسته امـ ...
ولي به تكيه گاه نمي انديشمـ ...
چشمـ هايمـ تر هستند و قرمز ...
ولي رازي ندارمـ ...
چون مدتهاست ديگر كسي را " خيلي " دوست ندارمـ ....

بد نیست
طبقه هفتم
تمام ِ شهر پیداست اما کافی نیست
طبقه دهم
نه
مرا راضی نمی کند
باید جایی بلندتر باشد
جایی که وقتی پریدم مغزم بپاشد
جوری که تمام خاطراتم وسط ِ خیابان بریزد
مثلا بام ِ خانه تو!
همانجا که لباس های پسرت،پرچم ِ عشق بازی های تو و همسرت شده...
از این بالا
مرگ عاشقانه تر است...


نـہ از اومـدטּ کسـے ذوق زده میشم ،
نہ کسے از ڪنآرمـ بره حوصلـہ دارمــ نآزشو بـخـرمــ ڪہ بـرگرده ...
مـטּ آدمــ بے احسآسے نیستمـ !
مـטּ بے معرفـتــ و نآمرد نیستمــ ...
فقط خستہ امــ ...
از همـہ چے !
چون یہ زمآنے ڪسي وارد زنـدگیم شـد
ڪـہ یہ سرے بـآورامو از بیـטּ بـرد..




عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…
و غمــت سـهم ِ مــن!

دلشکسته ای لب بام سیگار میکشید...
خسته بود...
آنقدر خسته
که یادش رفت
بعد از آخرین پک
سیگار را به پایین پرت کند
نه {خودش } را....!!!





خـבایـ ـا اَعـ ـصابٍ من
فاحـ ــشـﮧ نـ ــیست
کـﮧ روز وَ شَـ ـب
مورב تَجـ ـاوز قـَ ـرارَش میـבهند!!!!


دلماטּ کــہ بآهم بآشـد . . .
یـعـنــے : گـور پـدر فـآصـلـہ هــآ . . .
هــوس کــرده ام
مـــن بـــاشـم
کـــه تـــو بـاشـــی
و هیچـکـس نبـاشـــد
ﺍﻭﺝ ﻟﺬﺕ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ...
ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺁﺭﻭﻣﻢ ﮐﻨﯽ
