ته دیگ بخورین


عجب روزی بود

از صبح زودش انگار سقف آسمون ترک برداشته بود و هی می بارید و می بارید

اولا زلال می بارید روشن روشن ولی کم کم لرزم گرفت دونه های برف همه رو شاکی کرده بود الا خودم.

میگفتن چه خبرته انقدر ته دیگ خوردی که اینم از روز عروسیت آسمون نمیدونه بارون بریزه ، برف بباره یا تگرگ.

که همشم شد.

بعد از اینکه ماشینو گل زدمو یه سری کارای سالن جشنو انجام دادم رفتم دم در آرایشگاه  بعد یه ساعتی که معطل شدم عروس خانوم اومدن، تا ازماشین پیاده شدم برم به استقبال عروس بورانی به پا شد که نگو اصلا ندیدم چی به چیه تازه یادم رفت دسته گل ببرم از بس که سرد و برفی بود.بعد از آرایشگاه با عروس خانوم رفتیم آتلیه با کلی مواظبت که لباس سفید دنباله دارش رو زمین کشیده نشه و گلی نشه که البته شد. ..

عکسای رنگو وارنگ و کمی فیلم تو خیابونا و سالن جشن

قلبم داشت از تو دهنم می زد بیرون داشتم از استرس قبض روح می شدم. قبلا کلی سفارش کرده بودن که وقتی وارد شدی دسته گل و اینجوری بگیر و اونجوری بده و یه شاخه گل پر پر کنو هزار تا آداب و رفتار که حقیر با استعداد، همش از یادم پرید و وارد شدیم به لطف دوستان و آشنایان و فامیل دور و نزدیک از دور و نزدیک جا واسه سوزن انداختن هم نبود. سلام و خیر مقدم و خوش آمد یکی می گفت مبارکه ولی هزار دفه گفتم ته ظرفو ول کن دیگه اون یکی می گفت دیدی شکمت کاردستت داد و ...و مراسم پیش رفتو بنده رو با احترام انداختن بیرونو موندیم تو سرمای بارون و برفی محوطه. هر کی رسید یه تیکه بارمون کرد که بابا تو ته ظرفا چی دیده بودی که این شده روزگارمون و از این جور حرفا.

از مراسم کادو هم که بگذریم عروسو سوار ماشین کردیمو راه افتادیم بریم خونه، این روزا که دیگه همه دوتا دوتا ماشین تو خونه دارن نزدیگ پنجاه شصت تا ماشین دنبال ما راه افتادن. چشتون روز بد نبینه که کل شهرو بستیم تازه من با کلی تدبیر و کم و زیاد کردن سرعت گاهی به ماشینای عبوری راه می دادم که بعضیاشون چش غره می رفتنو بعضیام سری تکون می دادن و البته بعضیام یه چراغی و تبریکی و خنده ای بعضیام فاتحه ای نثارمون کردن.

دم در خونه گوسفندی رو زمین زده بودن و طفلکی به یمن حضور ما از سر جدا افتاده بود و ما باید از روی خوناش رد می شدیم( این قضیه با تمام مخالفت های من و همسر اتفاق افتاده بود که چاره ای در برابر رسومو آیین ها نداشتیم)

برفم همونجور می بارید.

رسیدیم به شام شروع کردیم شامو بکشیم که برف یهو بند اومد همه راضی و خوشحال غذا رو پخش می کردیم تا رسید به ته دیگ، این ورو انورو نگاه کردم یه تکه کنده زدم تو رگ هنوز قورتش نداده بودم که باز برف شروع شد، عین فیلما همه یهو متعجب برگشتن به طرف من و تا دیدن دارم ته دیگ می خورم گذاشتن دنبالمو که توبه نکردیو بست نیستو از این حرفا

بحرانی ترین بخش قضیه اونجایی بود که راه افتادیم بریم سر خونه و زندگیمون که چشتون روز بد نبینه راه یک ساعت و نیمه رو شش ساعته اومدیم تو برف و بوران و باد و یخ زدگی که خیلی وقتها تو فیلما میشه دید. جاده پر بود از ماشینایی که چرخیده بودنو کنار جاده افتاده بودن منم با پر رویی تمام می روندم. برف نبود که گلوله های توپ بیسبال بودن که میریختن رو سرمون.

خلاصه دم دمای صبح رسیدیم خونمون و فرداش یه سی چهل سانتی برف رو ماشین بود. ا زاونروز تا حالا دیگه همش هوا صافه و آفتابیه انگار آسمون هرچی تو چنته داشته روز عروسی ما، رو کرده.

قربون همه دوستای مجرد برم ولی تا می تونین ته دیگ بخورین که برف و بارون تو عروسی خیلی خاطره انگیزه.

ما رو هم دعا کنین.

 

راستی سال نو بر همه شما مبارک

  سالی سرشار از خیر و نیکی داشته باشین


تسبیح سرخ دونه گرد

تسبیح سرخ دونه گرد

نشستم ... همینطور نشستم و زل زدم به پنجره چوبی اتاق،

بیرون هوا سرده،

گردنم کج شده به سمت شونه چپم، روی مبل آروم عقب جلو می شم تا سنگینی پامو اندازه بگیرم.

دونه های تسبیح دونه گرد سرخی رو که از پشت منبر یه مسجد قدیمی تو روزای نذری پزون محرم به دستم چسبیده هی میشمرم و... هی میشمرم گاهیم دستمو می ندازم بالا و تسبیح دور دستم می پیچه.

آستین خالی پیراهنم رو می ندازم رو اونیکی شونم و چشامو رو شیطنتای آبی و قرمز بوم سفیدی که دستمو حلقه کرده سر می دم.

با دونه شیشه ای تسبیح، بالای گونه چپمو می خارم (آخه یکی دوروزه خیلی میخاره) و بعد دونه تسبیحو سر میدم تا گوشه لبم و خنکی دونه تسبیح میچسبه به هرم نفسام.

... و من هنوز نگاه میکنم ...

باید تسبیحو ببرم بذارم سر جاش

صدای آروم سمفونی بتهون، چای داغ و یه تکه بیسکوییت البته رژیمی.

همین و همین

آخی ...

زندگی چقدر خوبه

 

قراره بیام

سلام دوستان

سلام به دوستانی که با وجود نبودنم بازم بهم سر میزنین.

با خودم قرار گذاشتم که برگردم

قراره برگردم

دوباره میام

برام مهمید و اگه براتون اهمیت دارم منتظرم بمونین

سال نو مبارک

 

سال نو مبارک

سالی که گذشت با همه خوب و بدش گذشت

سالی که گذشت یکی از به یاد ماندنی ترین سالهای عمر من بود.

سالی که بزرگترین تحول زندگی من رخ داد.

سالی که من تکه گمشده خودمو پیدا کردم.

سالی که ... هزارتا حرفای خوب

و امسال قراره سالی بهتر از سال پیش باشه

و امسال قراره همه شما دعا کنین تا من و همسر محترم زندگی خوبی رو باهم شروع کنیم.

و امسال قراره هزارتا اتفاق خوب واسمون بیافته.

 دعا کنین

یکسال شد

یکسال شد

یکسال شد از وقتی که به تشویق رفیقی من یه بسم الله گفتم و کرکره دل سرای رو دادم بالا و

با سلام اول آغاز کردم

اوایل چند نفری با من شوخی کردن و من خندیدم

روزها گذشت و با احساس خالی طی کردم تا اینکه

 من و او.... تمام شد  و با این اتمام ، رهایی آغاز گشت

دل به دریا سپردم و رفت

تازه وقتی از خودم گذشتم فهمیدم زندگی زیباست

که ناگهان کابوس، آهن دلی، قسمت من شد

 و گویی مسیح بر صلیب نظاره می کرد بر بخت نامرادم که ناگهان همچون

نوروز اسطوره زایش و رویش دوباره نفسی تازه کردم و پنجره ای رو به بهار باز کردم و لی برف زمین آب نشد که نشد، تا اینکه

به یاد  گل سرخ مهربانی افتادم و دیدم که بی تو ...

من و گنجشک چقدر تنها مانده ایم

 بازم دلتنگی اومد سراغم و شروع کردم بین آدمها به

مورچه آزاری به همین سادگی.

بی آنکه به چپ نگاه کنم و بی کم و کاست، بدون راست

نظر بازی تو حلقه زد تو التهاب نگاه من و فهمیدم که

دزد عشق من به کمین نشسته و رو پیشونیم می خونه که بی بحث، بی سکوت و بی مکس این جمله رو پشت خاور دل بی کسیم

دوستت دارم بدون عکس.

دستمو گذاشتم رو زانوهای خودم و شروع کردم به کندن بیستون عشق

کندم و کندم و فرهاد وار فریاد زدم که بی تو بی روزگارم نازنین

صدای مالامال از حسرت من خورد به کوهی سنگین تر از بیستون و به صورتم برگشت که با دلسردی در دل من تخته و دل سرای تعطیل شد

آتشی شعله زد و سوخت و خاکستر کرد تا اینکه از دل خاکستر خامی و منیت ما زاده شد

و امروز بعد از یکسال نوشتن گاه و بیگاه، امروز من و او یکی شدیم و ما فهمیدیم که چه روزگار نازنینی است غریبه

و آخرین نوشته ام همینه

یکسال شد


 پ.ن1: یک نوشته از همه نوشته ها

پ.ن2:هر رنگ زرد قصه زردی روزی است از دیروز

 

روزگار نازنینیست غریبه





امروز، حلقه پیوست دیروز با آینده

 پشت سر سودای عشق

  پیش روی،  بوی  ملس زندگی

و من

و تو

وآینده

زندگی عاشقانه

فریاد

و تمام هستیم  ... نام زیبای زندگی و جاودانگی عشق

چه روزگار نازنینیست غریبه

 این سان

صبور

 سنگین

آرام

شاد

گفتیم

هنوز

تا همیشه

 هستیم


ما زاده شد

بیشترشبیه مراسم ختمه نه تشییع جنازس ولی قیافه تشییع کنندگان اصلا شباهتی به عزادار نداره دو من و دارن بالای دست هل هله کنان و دست کوبان می برن همه شاد و خوشحالن البته بعضی ها هم کمی نگران، مرده ها هم کاملا نمردن در حال احتضارن گویا بعد از دفن قراره بمیرن. تحرکی بینشون هست به یه شکل خوبی دارن آماده مرگ می شن گاهی یه چیزی به هم می گن و کاملا راضی و مطمئن تر از قبل دوباره دراز می کشن.

گروه میرسن بالای سر قبر ...  قبر ...  آره فقط یه دونس ... واسه دو نفر یه قبر ... جالبیش اینجاس که با شادی و سرور دارن این دو نفر رو تو قبر می ذارن!!!!، ندیده بودم تاحالا!،  همچین تشییع جنازه ای ندیده بودم،

یعنی چرا دیده بودم ولی راستش اینجوری درکش نکرده بودم، آخه یکی از مرده ها خود منم شعف عجیبی وجودمو فرا گرفته دست و دلم بدجوری می لرزه یه نگرانی شیرینی هم گاهی حواسمو به خودش جلب می کنه، کنار او دراز کشیدم، حس خیلی خوبی دارم... یه هو یه مشت خاک رفت تو دهنم، مشت مشت خاک همینطور پشت سر هم دارن رو سرمون آوار میشن، نفس کشیدن دیگه سخت شده، چشام جاییو نمیبینه، پلکامو محکم به هم فشار میدم.

 همه زندگیم از کودکی تا الانم دارن جلو چشام رژه میرن دوستی های دوران کودکی، غرور نوجوانی و کبر جوانی همه و همه با مصادیقش دارن صحنه به صحنه برام تکرار میشن. تاریک شده تاریک تاریک.

یه آن یه چیزی قلبمو فشار می ده از درون داغ می شم هیجان وصف ناپذیریه یه چیز جدید داره تو من شکل می گیره من داره میمیره و یه موجود جدید با یه نگاه جدید که شاید فقط یه کمیش به من شبیه باشه داره بیرون می زنه، متولد می شه (این متولد شدن خیلی کلیشه ایه ولی اینجا دقیقا همون جاییه که باید از فعل متولد شدن استفاده بشه).

استخونام گز گز می کنه، یه درد شدید و فریاد و ... یه حرف ب!!! یه حرف لام!!! و یه حرف ها!!! که خیلی گنگ گفته می شه و ...

تشییع کنندگان بالای سر قبر ایستادن انگار منتظرن یه اتفاقی بیافته که یه هو با یه فریاد آروم همه شروع می کنن به دست زدن و شادی کردن که از وسط قبر یه موجود جدید سرشو بالا میاره. زیباست و خیلیم جلب توجه می کنه همه دوسش دارن و چون یه عمر در آرزوی تولد این موجود جدید بودن پشت سر هم  براش دعای خیر می کنن و از شادی تو پوست خودشون نمی گنجن...

این موجود حاصل مرگ من و او ... ماست

منو او مردن و ما به دنیا اومده که خیلی چیزاش شبیه  من و او نیست.

ما به دنیا اومده و دنیا براش یه جور متفاوتیه و یه حس و حال کاملا جدید و متفاوت که تاحالا اصلا تجربش نکرده.

همه اونایی که ما رو دوست دارن براش دنیای عاقبت به خیری بکنن ( می دونم همتون خوشحالین)


....ما از همتون ممنونه.

تعطیل شد

 

سراغ من نیایید چه با چراغ چه بی چراغ

 

                         سراغ من نیایید نه نرم نه آهسته

 

                                                                      نیستم

 

بیهوده در نزنید که به در کوفتنتان جوابی نخواهد آمد

 

                            که کسی منتظر شما نیست

 

درب دهانم را تخته کرده ام  و ...

 

                                اصلا همین ...

 

در دل سرای تخته  و  راوی زبانش دوخته

 

همین ...

 

من تعطیل شد

 

 

بی تو بی روزگارم

برگرد

      برگرد تا یک بار دیگر تو را  از دریچه تمام قد دیروز بنگرم

      برگرد

ببین!

      رد پای رفتنت را به سرخی صورتم ببین!

بی من می روی؟

                   برو

و من بی تو بی روزگارم نازنین

                      بی توتمام کوچه ها بن بست است

درخیالم که می نشینی تمام وجودم از شوق حضورت عاشقانه می خوانند.

سنگفرش دلم به شوق قدمت خیس می شود

ساعت از نیمه قلبم گذشته

       ثانیه ها رو روک دست گرفته اند

            و با تو تمام دقیقه هایم غزل می شود.

لا اقل در خیالم با دلم بمان!!!!!

                                          می مانی؟؟؟؟

 

بیستون عشق

 

بیستون ماند و بناهای دگر گشت خراب

بیستون ماند و بناهای دگر گشت خراب

این در خانه عشق است که باز است هنوز

او رفت و من،

زین پس با یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب برمی خیزم. نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند. نور روشنی او را گسترش خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق، سکوت او را فریاد می کند.

رفت

و نمی دانست که بی او،

برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر، برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها مانده ام.

.

 

دوستت دارم بدون عکس

دوستت دارم بدون عکس

 

این جمله از دکان کدام عطاری بیرون آمده که تسکین هر چه درد لاعلاجیست.

گمانم اگر آدم قبل از خلقت حوا این جمله را بلد بود ما الان درگیر فهمیدنو فهموندنش نبودیم.

گمانم اگر گرگ یوسف دوستت دارم را فریاد می زد  کجا به گناه ناکرده در همیشه تاریخ می سوخت.

گمانم اگر مردم بخارا دوستت دارم را به زبان مغولی می دانستند حتما خاک عشق این سرزمین توبره اسبان توحش نمی شد.

گمانم اگر امروز متاع دم دستی عاشقیت روزی یک بار آری تنها یک بار در چشمه دوستت دارم تنی به صفا می داد من و تو لکنت دیدار همو نداشتیم.

دوستت دارم

می گذرم از گمانم ها و شاید ها

         و در این یک لحظه پر می شوم از حسی مغموم

                                          گاهی خوب است خط قرمز ها را ندیدن!

گاهی....!!!

دوستت دارم

 

دزد عشق من

 

گاهي هواي بي هوايي در سرم مي چرخد و دلم مي خواهد سرم را بالا بگيرم و يك نفس بدوم و در همان حال دويدن فرياد بزنم كه آهاااااااااي

                                      چه كسي عشق را از من دزديد

و لرزش صدايم را بارها گوش كنم گوش كنم و گوش كنم.

وقتي از نفس افتادم و ايستادم همچنان كه نفس نفس مي زنم نفرين كنم خودم را كه

                        مواظب اموالت باش تا بقيه را دزد نكني.

التهاب نگاه

 

خاطرت بود همان روز كه گفتي
                         يادگار دل ما غصه تنهايي نيست
و درانديشه يك روز پر از دغدغه
ملتهب گشت نگاهم كه كجا بايد شد
 يادم آمد
                 يادگار دل ما مهر زمان بود كه حك شد
و تو بودي كه گذشتي

از گذشتن گفتن سخت تر از گذشتنه ولی دنبال هر جمله ای که می گردم بهتر از این بیت حسین پناهی پیدا نمی کنم که حس الانمو نشون بده

باور کنین

«همه چي از يادم آدم ميره غیر يادش كه هميشه يادشه»



 

نظر بازی

زندگی چون قفسی است
قفسی تنگ و پر از تنهایی
و چه خوب است
لحظه ی غفلت آن زندانبان

بعد آن هم
پرواز...

    مرا  تو
              بی سببی
               نیستی
براستی
             صلت کدامین قصیده ای
                                          ای غزل ؟
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب
                                    از دريچه تاريك؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی

 

بدون راست

راست از دستم رفت

دراز كشيده بودم، چهار تاق، شبيه فيگور داوينچي، دستها و پاهام كاملا باز بود. يه چيزي داشت قلقلكم ميداد البته از كف پام، كم كم  سوزشي تلخ رو سر انگشتاي پاهام احساس كردم، درد شديدي داشت انگار داشتن گوشتهاي انگشتامو مي كندن ولي نه، انگشتاي هر دو پام نبود فقط انگشتاي پاي راستم بود،  ولي من ناي تكون خوردن نداشتم، سوزشا زياد و زيادتر مي شد و من داد مي زدم، داد كه نه نعره مي كشيدم ولي انگار نه انگار، نه كسي صدامو مي شنيد نه كسي كه داشت گوشتمو مي كند دست از كار مي كشيد، خيلي زور زدم تا گردنمو كمي بلند كنم ببينم كي داره انگشتامو مي كنه ولي نمي شد، خشك خشك شده بودم. يه آن سوزش شديدي رو تو انگشتاي دست راستمم احساس كردم، واي عجب دردي داره كشنده است چرا از اين همه درد نمي ميرم ديگه داشتم بي هوش مي شدم، فكر كنم دست و پاي راستم كنده شده بود و يارو داشت مي اومد رو ساق پاهامو همينطور با جديت تمام داشت تيكه تيكه گوشت و استخونمو مي كند. نفسم از درد بند اومده بود صدام در نمي اومد يا نه شايدم كسي نميشنيد. خلاصه همه تقلاهاي من بي نتيجه بود و دوستمون داشت همينطور وظيفشو به نحو احسن انجام مي داد و مي اومد بالا.

دست و پام تموم شد و كم كم داشتم صداي كنده شدن استخونمو مي شنيدم انگار يارو داشت گوشت و استخونمو مي جويد. ديگه از درد كرخ شده بودم تا حالا تصور همچين دردي به ذهنمم خطور نكرده بود، بعد از يه مدتي احساس كردم چيزي داره از گردنم بالا مياد از زور درد چشام تارشده بود ولي كمي كه دقت كردم ديدم دو تا موجود عجيب و غريب كمي موش بودن يه كم مورچه بودن يه زره هم شبيه كرم. نگاشون شبيه آدما بود و يكيشون يه چيزي شبيه شاخك رو سرش داشت، زل زدن به چشام تا ديدن دارم نگاشون مي كنم انگار چيزي يادشون اومد دستاشونو بهم زدنو شروع كردن به خوردن سمت راست صورتم خوردنو خوردن، ديگه نمي ديدم آخه داشتن چشم راستمم مي خوردن تا اينكه بي هوش شدم.

 سياه مي ديدم سياه سياه. آروم پلكامو باز كردم تا ببينم كجام و اين كابوس تموم شده يا نه ، همه چي يه جوري بود يه تكوني به خودم دادم تا بلكه بلند شم سر خوردم به سمت راست. دقت كه كردم ديدم ديگه سمت راست ندارم . كابوس نبود اون دوتا موش همه قسمت راست بدنمو خورده بودن و من فقط يه قسمت داشتم. يه دست چپ يه پاي چپ يه چشم چپ

بله من ديگه از همه چي فقط چپشو دارم

من  راست ندارم

مورچه آزاري به همين سادگي


به خودم قول داده بودم كه آزارم به هيچ مورچه اي نرسه. تو همين فكرا بودم كه يه هو يه مورچه رو ديدم كه روي گل قالي داره راه مي ره انگشت اشاره مو گذاشتم روشو يه چرخي زدم كه بيچاره مورچه هه له شد. زل زدم به انگشتموتازه يادم افتاد كه قول داده بودم آزارم به مورچه ها نرسه.

واقعا مثل من چقدن آدمايي كه هميشه با يه قيافه مظلوم ميگن من حتي آزارم به يه مورچه هم نرسيده ولي بر حسب عادت نه يه وقت فكر كنين به خاطر كينه صدها مورچه رو همينطوري زيرپا و دستشون له ميكنن.

واي اگه ما زورمون مي رسيد چه كارا كه نمي كرديم.

گربه ي بي مغز اگر پر داشتي            نسل گنجشك از زمين برداشتي

دو شاخ گاو را اگر خر داشتي           يه شكم در آدمي نگذشتي


بازم دلتنگي

گفته اند كه باران مي شويد

                                 شيشه پنجره را

                                            گرد و غبار نفس و حنجره را

با تكيه بر اين گفته شال و كلاه كردم و بدون شال و كلاه دلتنگيم را برداشتم و

زير باران رفتم

             غافل از اينكه

                                   باران خود مسافر دلتنگي است

من و گنجشك

                     جا

                       براي من گنجشك زياد است

                       ولي

                    به درختان خيابان تو

                                                عادت دارم

بي تو .....

بي تو دنيا بر سرم آوار شد

بين ما هر پنجره ديوار شد

هست من در بودن تو ريشه داشت

رفتن و مردم علاج كار شد

آنكه اول نوش دارو مي نمود

بر لب ما زهر نيش مار شد

عيب از ما بود از ياران نبود

تا كه ياري يار شد بيزار شد

عاقبت با حيله سوداگران

عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام دريا كجاست

مردم از بس زندگي تكرار شد


گل سرخ


بيا تا سر اين كوچه پا سست كنيم

بيا تا افشا كنيم آن پنجره بسته را

و آن مردمان خواب آلودشان را

              گل سرخي پرت كنيم

                                    لاي دلهاي خاموششان

پنجره اي رو به بهار

بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گل های بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه و گل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر
این بهار هم گذرا است
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید جاوید
باز این پنجره را


برف زمين آب نشد

مانده تا برف زمين آب شود.

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت
.
زير برف است تمناي شنا كردن
كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات
.
مانده
تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد.
در هوايي كه نه افزايش يك
ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه
ام.
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد
.
پس چه بايد بكنم
من
كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه
برخيزيم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم

نوروز اسطوره زايش و رويش دوباره


نوبهارآمد و آورد گل و ياسمنا  

   همچون تبت و راغ بسان عدنا

 

نوروز جلوه ‏ای از جمال بهار آفرین دوست و نمی از دریای زیبایی و کمال اوست . مشتاقان کوی محبوب و سرمستان یاد دوست، هر لحظه در دل بهاری دارند و از گل واژه ذکرشان، هر دم گلی می‏شکفد.

 نوروز بهانه ‏ای است ‏برای جست ‏وجوی جمال یار از پشت چهره زیبای بهار.

بهار همان خزان دیروز است که چون با دوست هم نفس و همنشین گردید، خلعت ‏بهار را بر او پوشانند و بهار زیبایی و طراوتش را از آن زیبانگار عاریت گرفته، شکوه و شادابی اش را وامدار آن معشوق بی همتاست.

در فراز كنيد تا در آغوشتان گيرد اين خجسته بهار

مسيح بر صليب



من همان مسيحم بر صليب جهل

 

و من نظاره گر فرياد كلاغ هاي منتظر

 و من در عطش هرم خون تازه كه پاشيده بر صورت جلاد چكش به دست

 و تو

مي ماني در اين گرد و غبار بي رهايي

و باز من ايستاده بر خشك چوب نيزه هاي مل كرده

و باز من خيره  بر رنج زن از چنگال شهوت

خيره بر درد انسانيت  از تحميل تحقير

و باز من مانده تا هنوز

كه رنجم برگلوي فرياد

كه زخمم از زخمه بيداد

و باز من...


قسمت

آن روز كه توسن فلك زين كردند

آرايش مشتري و پروين كردند

اين گشت نصيب ما ز ديوان قضا

ما را چه گنه قسمت ما اين كردند

 

آهن دلي

گفتم آهن دلي كنم چندي

ندهم دل به هيچ دلبندي

سعديا دور نيك نامي رفت

نوبت عاشقي است يك چندي


كابوس

همه ذرات وجودم خوابند

       و در اين خواب پر از بوس وكنار

 ياد كابوس شبانه كه پي چرتكي آمد

دست بر پيشاني داغم كه نهاد

                                 برد مرا

همه زيرو همه رو
       نه پريشاني و نه دلخوري از تيزي بهت

همه حيراني بو
ياد سلاخ مرا برد به آن دخمه كور
                             و در آن تاريكي
عطر خون بود

مشامم كر شد
            و همين امروز من

                      و همآن مردم ساطور به دست
منم و خاطره قمري سرخ

داغ سرخي كه پريد از همان خون قناري

                                نه نبود … قمري بود

صورتم  ... روي لبم …

                     يادگار شب كابوس مهيب

زندگي زيباست

گاهي زندگي به همون سادگيه كه هندسه يكسان نفسهاست.

گاهي به همون سختيه كه گذر پيرزن زنبيل به دست از كوچه تنگ

گاهي انقدر دلپذيره كه ديدن باغچه از شيشه مسدود هواپيما

گاهي انقدر زهره كه بوسه جاودانه از لبان مرگ

گاهي آنقدر تلخ و درد كه آغاز فصل سرد

زندگي گاهي سنگيني همون زخمهاييست كه مثل خوره مي خورن آدمو

گاهي به دلپذيريه لحظاتي است كه مادرم مي خندد رعنا هم

گاهي به تنگي چهار زنداني است كه بر هر زندان دو چندان نقب

 در هر نقب چندين حجره در هر حجره چندين مرد در زنجير

گاهي به وسعت بال و پريست كه با آن از مرز افقها به قصد ديدن رويت گذشتن

زندگي گاهي به همون شاديه پرياي نازنينه كه داريه و تنبك مي زنن. البته نمي رقصن

گاهي به غمگيني دختراي ننه درياست كه چشم اميدشون به ماست.

گاهي زندگي الانه گاهي فرداست گاهي ديروز و گذشتست

خلاصه هرچي كه هست. زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست

آري آري زندگاني هست زيبا هست زيبا هست زيبا

رفت

واگويه اي تلخ از عزيزي غمگين

شاعرشو نمي دونم كيه ولي كسي  كه برام فرستاده رو خوب مي شناسم

تو وبلاگ مي ذارمش تا تو تاريخ احساساتم ثبت بشه

بی تو من زنده نمانم
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از احوال درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گویا زلزله آمد
گویا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم

رهايي

دل مي گويد و دردم نمي كاهد

عجب روزي بود ديروز  خوب بود نه بد،  شايدم هيچكدام، بله  بهترين گزينه هيچكدام است.

ديروز من به فيض فارغ التحصيلي از مقطع كارشناسي ارشد در رشته هنراسلامي با گرايش سفال نايل آمدم. ولي عجب روزي بود براي سفال كه بزرگ عرصه سفال تن به آغوش سرد خاك سپرد. آري وقتي پيكر هنرمند عزيز تشييع مي شد من در محضر بزرگان عرصه علم و تاريخ هنر از پايان نامه خود در مورد سفال ايلخاني دفاع مي كردم.

البته هم من و هم استاد قابچي ديروز عاقبت به خير شديم من با نمره بسيار عالي و يك تشويق بهتر و استاد به خاطر رهايي.

عاقبت هر صاحب نفس و روحي ، ترك كالبد زميني است و اين روايت متواتر آدمي و عهدي است كه در آغاز خلقت با مخلوق خويش به مهر انساني ممهور نموده كه ما امانت چند روزه اين زمينيم.

استاد قابچي هنرمند توانمند سفال، امروز به عهد خويش وفا نمود و بازگشت تا همواره يادمان باشد كه خلقت با وفات آدمي است كه مفهوم مي يابد.

او مرگ خود تن عاشق به حماسه خاكي سپرد كه همه سالهاي عمرش را با آن زيسته بود و خاك بازيچه دست و هنرش و  امروز همان خاك پيكر پير و يار خويش را در آرامشي ابدي نظاره گر است

اهالي هنر در سوگ استاد عباس قابچي رنگ عزا به صورت پاشيده اند و زمستان طبيعت انگار به زمستان هنرمند توانايمان پيوندي عميق خورده، هنرمندي كه هنرش بخشي از هويت فرهنگي ماست.

روحش شاد كه هست